![]() |
![]() |
|
| The story I never forget |
|
پدیده ای وجود داره به نام حسادت ... و پدیده ای بنام تنهایی ... و پدیده ای بنام خیانت ...
تو همه اینها هستی. و بدتر اونکه خیال می کنی پدیده دیگری هم هستی به نام قدرت. فکر می کنی می تونی از همه بشنوی و چیزی نگی. و بعد مدیریت کنی. روابط همه رو به عنوان شنونده ای که همه بهش اعتماد دارن. اما اشتباه می کنی. من مدیریت پذیر نیستم. همه چیز رو هم بهت نمی گم. مدت هاست که همه چیز رو نمی دونی و من چقدر خوشحالم که تو این توهم مدیریت رو داری و در واقع هیچ چیز نیستی. فکرکردی می تونی به روی خودت نیاری که چی شنیدی . شاید ارثی باشه نه؟ شاید فقط آدمهایی رو دیدی که دوست داشتند مدیریت کنند بدون اینکه زحمت نزدیک شدن بکشن. بدون نزدیکی و ایجاد احترام مدیریت بی معنیه. عزیزم متاسفم که این احساس شادی رو ازت می گیرم. اما خواب و خیالت تموم شده. ما به هیچ کس نگفتیم. و با دونستن جزئیات کوچیک و نگفتنش به دو طرف هیچ وقت مدیر نمی شی. فقط باعث می شه از جزئیات هم کمتر و کمتر بدونی. کسی غیر از ما نمی دونه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 13:25 توسط Judy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|