![]() |
![]() |
|
| The story I never forget |
|
چمدون توی کابین رو دنبال خودم می کشوندم و همه جا رو نگاه می کردم. چهار پنج ساعتی وقت داشتم. برای خودم تک تک عطرها رو امتحان می کردم. فروشگاههای توی فرودگاه رو می گشتم. فکرم اما انگار جای دیگه بود. وقتی فروشنده ها می خواستن کمک کنن زبونم بند میومد و نمی دونستم چی باید بگم. فقط لبخند می زدم و دور می شدم. خیلی خسته بودم. انگار تمام این راه هواپیما رو کشیده باشم. هیچ میلی نداشتم. نه میلی به صحبت نه غذا نه رفتن. دوست داشتم همونجا بشینم و آدمهایی که رد می شن رو نگاه کنم. پرواز بعدیم از قبلی هم طولانی تر بود. سعی کردم بخوابم ولی نمی شد. تصویر آدمها تو آخرین لحظه هاشون ازم دور نمی شد. تصویر سیاوش. اون قطره هایی که نمی دیدم ولی می دونستم تا برگردم سرازیر می شن. برادرم که مامان رو گرفته بود. یه جوری که آدم می دونست ممکنه بیفته. ممکنه همون وسط بیفته زمین و دیگه پا نشه. خواهرم که بغل بابا زاری می کرد. من اما ... اونها از من چی میدیدن؟ من گریه م نمیومد. دلم میخواست وسایلم رو پرت کنم و مثل همه فیلمهایی که دیده بودم برگردم و بگم من می مونم. بغلشون کنم و همه خوشحال بریم خونه. همه چیز بشه مثل اولش. مثل اون زمانی که هیچکس قرار نبود بره. مامان یه ته چین عالی درست کنه و با هم بخوریم. بعدش دراز بکشیم جلو تلویزیون و یه سریالی رو نگاه کنیم. اصلا شاید مهم نباشه چه سریالی. می دونی؟ فقط اینکه باهم شخصیتها رو مسخره کنیم و بخندیم. نه ساعتی توی هواپیما بودم. فرودگاه ونکوور ساکت بود. خلوت. یا شایدم این قسمتش اینطور بود. دختر عمه پری و شوهرش منتظرم بودن. خیلی وقت بود ندیده بودمش. شاید ده سالی می شد که از ایران رفته بود اما چون همبازی بچگی مامان بود همچنان زنگ می زد و با مامان حسابی حرف می زد و خبر می گرفت. خیلی اصرار کرده بود که برم پیشش اما من ترجیح می دادم برم خوابگاه و اونها هم لطف کردن من رو بردن. البته کلی خوراکی هم آورده بود و گفت وسایلم رو که گذاشتم و یه استراحتی کردم فردا میاد دنبالم که برم خونه شون نهار. من رو گذاشتن دم رزیدنس و بعد از اینکه اتاق رو تحویل گرفتم و خیالشون راحت شد رفتن. من موندم و یه اتاق کوچیک. بی نهایت کوچیک. فقط یه تخت میز و یه کتابخونه کوچیک داشت. و البته یه یخچال کوچیک و اجاق. همه اینها توی همون اتاق. طبقه سوم بودم. هوا خوب بود. خنک و مطبوع. صدایی نمیومد. چمدونهام رو باز کردم و نشستم جلوشون. باید یه سری وسیله بگیرم برای تمیزی و از این حرفها. یه لیستی نوشتم از چیزهایی که احتیاج بود و بعدش ولو شدم روی تخت. تخت بدون ملحفه. تخت سفت جدید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 9:52 توسط Judy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|