تبليغاتX
If I could just take back time - 2
The story I never forget

با قدمهای آهسته می رفتم. انگار یکی من رو خواب کرده باشه و هیچ قدمی در اختیار خودم نیست. پاسپورت رو می دادم ولی حسی توی دستهام نداشتم. فکرم همینطور می چرخید. چهره آدمها یادم میومد. قیافه خواهرم که لبهاش می لرزید. برادرم که پشتش رو کرد و دور شد تا من نبینم گریه ش رو. مادرم که انگار تو همین فاصله از اونور تا اینور شیشه ده سال پیر شده. پدرم که خسته ست. کلافه ست. می ترسه. می دونم که می ترسه.

یادم میاد اون موقع ها که هنوز موضوع جدی نبود می گفت من دخترم رو تا اصفهانم تنها نمی فرستم. کجا بذارم بره؟ مگه این مملکت دانشگاه نداره؟ همینجا بخون. همینجا کار کن.

تمام این فکرها قلبم رو به درد میاوردن. نمی کشیدم. دلم می خواست می خوابیدم و تمام این راه رو تو خواب می رفتم. دلم می خواست ماهها می گذشت و اون زمانی می رسید که قرار بود اون هم بیاد. یعنی چند ماه می شه؟ خودش می گفت فوقش سه ماه. سه ماه ... می شه کلماتش رو سریع گفت یا کشش داد. سسسههه ممماااااه ... یا سه تا یه ماه ... زود می گذره. اگه بهش فکر نکنم زود می گذره. آخرین باری که برگشتم و به شیشه نگاه کردم تک تک چهره ها رو حفظ کردم. اون هم ایستاده بود سمت راست همه. دست مادرش روی شونه هاش بود انگار که بخواد خستگیش رو در ببره یا باری رو از رو دوشش برداره. اون اما حرکتی نداشت. یک لحظه فکر کردم شاید مرده. یا سکته کرده. اگه سکته کرده باشه همین حالا می رم اونور شیشه. مثل آدم مریضی که حاضر باشه هر اتفاقی بیفته و نره. تند تند می گفتم خدایا منظورم این نبود. می ترسم از اینکه فکرهای مریضم به سرم بیان.

لبهاش هیچ حرکتی نکرد. نه گفت دوستت دارم. نه دست تکون داد. نه لبخند اطمینان بخشی زد به این معنی که نگران نباش. و نه ... و نگفت نرو. تمام اون لحظه ای که سرم رو به سمتش بر می گردوندم منتظر بودم این رو بگه. بگه که طاقت نمیاره. اما نگفت. هیچ حرکتی نکرد و من رفتم. نمی دونم اونم حس بدی داشت یا نه. اونم فهمیده بود مطمئن نیست یا نه. دیگه فرصت نشد ازش بپرسم.

صندلیم رو پیدا کردم و ساک دستیم رو بالای سرم گذاشتم. کنار دستم یه مادر و پسر کوچیکش بودن. کنار پنجره نشستم. مسافرت کم رفته بودم. یعنی دروغ چرا؟ خارج از ایران نرفته بودم. هیچی نمی دونستم. وضع مالی متوسطی داشتیم اما من هیچوقت احساس کمبودی نکرده بودم. یعنی فکر به این چیزها نمی کردم. با هر چیزی که داشتم خوش بودم. سرم به درسم بود و کلاسهایی که می رفتم. راه زیاد دور نمی رفتم. همه چیز تو همون محل خودمون. فقط دانشگاه که رفتم یکم راهم دور شد و مجبور شدم تنها اینور اونور برم. تازه همونش هم فقط مدت کوتاهی بود. بعدش که با سیاوش آشنا شدم دیگه همراهم میومد. هر کاری هم برای رفتن خواستم بکنم اکثرش رو اون کرد. اسم نویسی برای زبان و سفارت و هر چیزی که بگین اون باهام میومد. حالا که فکر می کنم می بینم اولین باره انقدر تنهام. تا همین پای هواپیما اومدنش هم خیلی بود. مامان بابای طفلکم هم می دونم که به هوای ازدواجم با سیاوش و تنها نبودنم رضایت دادن. بیخود نبود که بابا می ترسید.

خانمه بدش نمیومد با هم حرف بزنیم و ببینه براش چی می رم.

اینگیلیس درس می خونین؟

نه.

تفریحی می رین؟

نه. می رم کانادا.

اا ... آخی ! به سلامتی. من لندن زندگی می کنم. شوهرم اونجا مونده من اومده بودم به مامان اینام سر بزنم. شما بار اولته؟

بله.

خب حالا یکم که باشی عادت می کنی دیگه اینجا که میای سر بزنی طاقت نمیاری. همه چی خیلی بهم ریخته. من خیلی نگرانم.

نگران چی؟

انگار بخواد کسی نشنوه صداشو میاره پایین.

می گم نکنه جنگ بشه؟

خنده م گرفته بود. حوصله این حرفها رو نداشتم.

نه. خیلی وقته اینطوری شده. حل می شه. یه عمره می گن از این حرفها.

آخه خیلی همه می گفتن. من خودمم اخبار جاهای دیگه رو می دیدم یکم ترس برم داشته. اصلا راستش رو بخوای زودتر از موعد برگشتم برا همین. برا این بچه ترسیدم.

نمی دونم.

نمی خواستم حرف بزنم.لبهامو بهم دوخته بودن. دلم میخواست تمام این مسیر داخل ایران رو زل بزنم به خیابونها و شهرها...

رسیدم به فرودگاه لندن. بزرگ ... بزرگ ... بزرگ ... و من تنها. زبونی که فقط تو کلاس زبان دیده بودم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:33  توسط Judy |