![]() |
![]() |
|
| The story I never forget |
|
داستانی که می نویسم کاملا از خیال خودمه. دنبال شباهتی نگردید. ممنونم.می نویسم برای عروس خانوم که خواسته بود. ============================================================ نه با دل کنده رفتم و نه با امید و آرزوی زیاد. نه از جایی که بودم نفرت داشتم و نه عشق به جایی که می رفتم. فقط می خواستم برم. میخواستم زندگی رو به جریان بندازم. خواستم راه متفاوتی رو تجربه کنم. اون زمانی که اولین بار فکر رفتن به ذهنم رسید از داغی بحثش بین همکلاسی ها بود. همه دوست داشتن از اینجا برن. دل هیچکس دیگه با زمینی که روش ایستاده بود همراه نبود. دل من اما ... خلاصه این شد که مدت زیادی براش وقت گذاشتم. از وقتم و هزینه که بگذریم ذهنم دیگه آماده شده بود. همه اطرافیان هم آماده بودن. حتی اون ... راستش فکر کنم شاید اولین بار به خاطر اون هم بود که این تصمیم روگرفتم. درسش خیلی خوب بود و همه می گفتن حیفه که اینجا بمونه. خودش هم حسابی هوایی شده بود. می گفت با هم می ریم و با هم درس می خونیم و همونجا هم زندگی می کنیم. خیلی برنامه ها ریخته بود برای خودمون. اوضاع مملکت هم چندان خوشایند نبود. برای همین دلش می خواست زودتر بره اونور و با هم باشیم. آزاد. من چیزی از آزادی و اونور نمیدونستم. اما میدونستم می خوام باهاش باشم. می دونستم دلم برای خونه مون تو کوچه بن بست و عید و یلدا و همه چیز تنگ می شه. می دونستم اونور هرچقدرم قشنگ باشه وقتی خونواده م نباشن جذبم نمی کنه. اما با اون ... با اون همه چیز فرق داشت. با اون انگار دنیای اطراف مهم نبود. همه چیز ساده می شد. یه سری مدرک می فرستی برای دانشگاهها. بعد که جواب دادن ویزا می گیری. بعد چمدون می بندی. بعضی وسایلت که دوست داری رو می بری. بعضی ها رو میدی به دوستهات. با پدر و مادر و خواهر و برادرت خداحافظی می کنی. با همه فامیل خداحافظی می کنی. با همه دوستهات خداحافظی می کنی. تو چی؟ منم همین کارها رو می کنم. بعد با هم می ریم. فرض کن یه خونه برای خودمون داشته باشیم.بعد شبها که از دانشگاه میایم با هم غذا بخوریم و درس بخونیم و آخر هفته ها بریم سینمایی جایی. خب اینجا هم ... اینجا دیگه فایده نداره عسل. خودت که می بینی چقدر همه چیز بهم ریخته. پس مامان اینا ... میان اونها هم کم کم. تو راه رو برای همه باز می کنی. من مثل همون موم نرم شده شکل می گرفتم. همه چیز راحته. فقط کافیه یکم تلاش کنم و بخوام.بعد باهمیم. برای همیشه. همه چیز راحت نبود. یعنی راحت ترینش همون تصمیم گرفتنش بود. بعدش حتی پیدا کردن چمدون مناسب هم سخت بود. هر بار که اسم سفر هم میومد سخت بود. من واقعا دارم می رم؟ انگار یه بازیه. همه چیز خیلی مسخره و سنگین ه. انگار همه آدمها رو از پشت یه عینک بخار گرفته ببینم. انگار یه حس بدی داشته باشم. مثل وقتهایی که فال حافظم خوب در نمیومد. چقدر تو انجام اون کار دلهره می گرفتم. حالا هم دلهره داشتم. سه ساعت دیگه پرواز دارم. دلم بهم می خوره. لایه ء روی چهره م لبخند می زنه اما انگار یه نفر پشت این پوست خشک داره فریاد می زنه. نفس نفس می زنه. چنگ می کشه. در حد مرگ می ترسم. حتی از مرگ هم بدتر. هیچ چیز ساده نبود. و هیچ چیز این سفر دلچسب نیست. فقط حرفهای اونه که آرومم می کنه. غصه نخوریا. من زود میام. اگه نشد چی؟ می شه... گفتم که یکم طول داره. دوباره اقدام کردم برای ویزا. این دفعه پرونده م خیلی خوبه. حتما می گیرم. می خوای من صبر کنم بعد با هم ... نه ! کاش می گفت باشه. کاش می گفت بمون. کاش نرفته بودم. هیچی از روزهایی که در انتظارم بود نمی دونستم. اما همینطور می لرزیدم. اون آدمک درونی التماسم می کرد. ناخنهای تیزش رو روی پوستم می کشید. تمام اون لحظاتی که از پشت شیشه به همه نگاه می کردم فکر می کردم کاش کسی بهم گفته بود نرو. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 12:14 توسط Judy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|