![]() |
![]() |
|
| The story I never forget |
|
دیگر حیف نیست. همه چیز همان است که بود.دیگر حیفم نمی آید از هیچ چیز.
چه بسا تنها از عمر خودم. از فکر خودم. از وقت خودم. چقدر به چشم می آیند این جمله ها وقتی آدم سعی دارد باورشان نکند. چه فکری می کنند آدمها گاهی ؟ مثلا آن موقع که جایی انفجاری می شود... یا آن زمان که مادری کودکش را در راه رها می کند ... یا آن زمان که نیش می زنند به کسی ... یا حتی وقتی گوشت برادر مرده می خورند ... چه فکر می کنند در آن زمان؟ دیگر حیفم نمی آید. همان بهتر که اینجا به پنجره نگاه کنم و منتظر هیچ کس نباشم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:24 توسط Judy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|