![]() |
![]() |
|
| The story I never forget |
|
عین آدمهای احساساتی احمق یه دفعه بغضم گرفت وقتی خوانندهه آهنگ هم اسم اونو خوند. انگار نه انگار که من اگه آدم باشم و برای خودم شخصیت قائل باشم نباید اصلا یاد این ادم هم بیفتم. حالا یاد مامانش هم افتادم. که اونم این آهنگه رو شنیده بود و گریه کرده بود. کلی جلوی خودمو گرفتم که بعد این همه مدت نزنم زیر گریه.
با خودم هی می گم مگه یادت نیست چقدر شبها بیدار موندی؟ مگه یادت نیست که چهار صبح تو خیابون پر کامیون و خلوت رانندگی کردی که برای آخرین بار ببینیش؟ مگه یادت نیست چه اشکهایی ریختی؟ نخواست بفهمه. دهنش رو باز کرد و چیزهایی گفت که در شآن هیچکس نیست. نفهمید چی می کشی. بعد این همه سال نفهمید تو کی هستی. نفهمید چه باری رو دوشته. فقط گفت و گفت. خسته ت کرد. اگه شخصیت داشته باشی نباید حتی یادش بیفتی. تو که برای تنها بودنش غصه خوردی این همه. تو که سعی می کردی سرشو گرم کنی. توکه کلی تحقیق می کردی برای کاری که دوست داشت بکنه. خودتو دوست نداری مگه؟ اگه خودتو دوست داری فراموش کن. تو که قلبت به اندازه کافی شکسته دیگه کسی که دوباره بشکندش رو می خوای چه کنی؟ همه اینها رو گفتم. اما بازم آهنگ رو که شنیدم بغض کردم. چه حیف. چه حیف من و تو . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:32 توسط Judy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|