![]() |
![]() |
|
| The story I never forget |
|
خب ... تموم شد. بسیار مزخرف ولی دیگه تموم شد و من آخرین مقاله رو هم فرستادم و فقط خودم می دونم چقدر بی حوصله و بد کار کردم روش. دیگه آخر همه چیز که می شه حوصله ندارم. اولهاش همیشه خوبم. ولی آخرهای همه چیز رو الکی تموم می کنم. خیلی از این کارم بدم میاد.
رفتم یکم سایت نگاه کردم که ببینم می تونم یه چیزی واسه خودم بخرم یا نه. یه جورهایی خرید اینجا افتضاح سختمه. هر کی هست و می تونه نظر بده خیلی سلیقه ش عاقلانه ست و من گاهی احتیاج دارم یکی که مثل خودم قاط بزنه تاییدم کنه. یعنی مثلا یه چیزی رو که بچه ها شاید بخرن و خیلی احمقانه ست مثل من ذوق کنه و بگه خوبه. یعنی فقط تایید کنه. بعدش احساس خوبی کنم از اینکه اونو خریدم. اما اینجا همه فکر می کنن و خرید می کنن و دوست دارن جنس همه چیز خوب باشه. من هیچوقت خب نمی فهمم جنس چی خوبه. معمولا فقط جذب یه چیزهای احمقانه ای می شم. یه رنگ خاصی یا اینکه یه دکمه یه مدلی داره یا یه پاپیونی چیزی. کلا فکر نمی کنم با چه چیزهایی باید پوشیدش و کلا خوبه یا نه. هر دفعه هم اومدم از اون خاله زنکی های قدیمیم پای تلفن یا برای آدمهای معدود دور و برم کنم احساس کردم خیلی به نظرشون بچه میام. اینه که کاملا اون حس ذوق خریدن رو از دست دادم. تازه خرج همه چیم انقدر زیاد شده که دوستم ندارم بیخودی چیزی بخرم. هرچند که می خرم. می دونم می تونم همخونه داشته باشم و پس انداز کنم یا مثلا انقدر پول خودکار ندم ! (فکر کنم هیچ کس اینجا به این چیزها فکر نمی کنه) می دونم که اینجا باید فقط درس خوند ولی واقعا همیشه باید به تنوعی ایجاد بشه و اونم سخته. نمی تونم همخونه داشته باشم خب چیکار کنم؟ سختمه. می دونم که طرف رو دیوونه می کنم. تو این یه ماهه دو تا از دوستهای نزدیکم عقد کردن و نامزدیشون بوده. کلی دلم می خواست بودم. انقدر اینجا بغضم گرفته بود. دلم می خواست بغلشون می کردم و خودم تبریک می گفتم و باهاشون حرف می زدم. دلم کلی می خواست مثل اون دفعه همه می رفتن رو چمن و هی می پرسیدن خب بگو ببینم چی شد و چی گفتن و از این حرفها. سرم درد می گیره از اینکه هی باید گوش بدم دقیق ببینم مردم چی می گن. خیلی خسته م. دلم می خواست الان همه می رفتن خونه. همه سر جاشون بودن. انگار نه انگار که هیچکس سر جاش نیست. کلی دلم برای کیو تنگ شده. اصلا روزی نیست که فکر و خیال نکنم که اگه بود کجاها می رفتیم باهم. فیلم می دیدیم. می گشتیم. نمی دونم چه م شده. شاید مال اینه که یک هزارم اونی که زحمت می کشم هم نتیجه نمی گیرم. همه جا نا مرتبه. نمی دونم کی انقدر شلخته شدم. مرتب بودم قبلا. حوصله ندارم. دلم می خواست همه اینجا بودن. همه می رفتیم بیرون. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 6:53 توسط Judy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|