تبليغاتX
If I could just take back time
The story I never forget

خسته بودم و می دونستم این تفاوت ساعتی باعث می شه چند روزی همینطوری گیج و منگ بمونم. تا قبل اینکه اتاق روحسابی تمیز نمی کردم نمیتونستم همه چیز رو سر جاش بذارم و چمدون روهمون وسط ول کردم. فقط یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و موهام روتوی یه کلاه بزرگ فرو کردم و راه افتادم اطراف رونگاه کردن.

ساختمونهای زیاد و چراغهایی که خیلی هاشون خاموش بودن و نشون می داد هنوز بعضی ها نیومدن. خب حق هم دارن. حتما پیش خونواده شونن. خونواده ... خونواده ...

انگار یه عالمه بغض داشتم ولی یک نفر دستهامو گرفته بود و حسابی منو تکونده بود تا بغض ها آروم آروم از گلوم برن پایین و پایین تر. یه جایی هول و هوش کمرم گیر کنن و بمونن. اون روز اولین باری بود که اونطور کمرم تیر کشید. فکر می کردم فقط مال چمدون بلند کردنه. اما تا سالها بعدش این درد اذیتم میکرد و به عنوان یادگار این روزها با من موند.

یاد دوستهام افتادم. اگه اینجا بودن و همه خونه داشتیم چقدر خوش میگذشت. چقدر از ناراحتی هام کم می شد. میتونستم برای یکی حرف بزنم. اما الان انگار حرفها تودلم مونده.گریه هام مونده. دلم میخواست یه عکس العملی نشون بدم و راحت بشم اما هیچ اتفاقی نمی افتاد.

جای غذا خوری و یه فروشگاه و پست رو یاد گرفتم. بعد رفتم خونه. خونه ... چه جالب که مفهوم خونه انقدر زود عوض می شه. لباس مرتب تری پوشیدم و منتظر موندم. کم کم میومدن دنبالم. همینطور که موهام روشونه می کردم تقی به پنجره خورد. پری بود. کیفم رو برداشتم و رفتم. یه لحظه دنبال روسری گشتم و بعد فهمیدم نیازی نیست. همینطوری رفتم. در خونه رو بستم و سوار ماشین شدم.

خوش تنها اومده بود.

محمود رو گذاشتم خونه مواظب ستاره باشه. خیلی شیطون شده اصلا نمی شه ولش کرد.

زحمتتون شد.

وا ! چه حرفها. مامانت زنگ زد وقتی رسیدیم خونه که مطمئن بشه تو صحیحو سالم رسیدی.

خنده کوتاهی کرد. بعد دستمو گرفت.

غصه نخوریا. اولش سخته ولی از عهده ش بر میای.

اوهوم.

نمی تونستم اسم مامانم رو بشنوم.نمیتونستم ازش بپرسم حالش چطور بوده. هیچی نگفتم.

خب خونه ت خوبه؟

آره. رفتم یکم اطراف روهم دیدم. غذاخوری هم نزدیکمه.

ا؟ خب خوبه. البته غذاخوری ها گرونه بهتره خودت آشپزی کنی.

میدونم فقط می خواست کمک کنه. اما یادآوری اینکه چیزی گرونه رو دوست نداشتم. همیشه یه حس گنگ بدی پیدا می کنم.

خونه شون نقلی و بامزه بود. همه چیز به رنگ روشن و خیلی تمیز. ستاره هم به نظر چهار پنج ساله میومد و خیلی شیطون.

تا رسیدم دستمو گرفت و برد تواتاقش. پری هم رفت که غذا رو آماده کنه. خودمو سپردم به داستانهایی که از عروسک هاش می گفت. پشت سر هم و بی وقفه حرف می زد. یه چیزی که من نیاز داشتم. داستانی که واقعیت نداشته باشه و آدمی که اونقدر حرف بزنه که به من فرصت فکرنده.

تلفنشون زنگ خورد. دلم درد گرفت. و بعدش هم اون نقطه توی کمرم.

صدای پری میومد. کابوسم رسیده بود. صحبت کردن با خونواده م.

پس دورم. پس رفتم از ایران. پس دیگه ارتباطمون تلفنیه. حالت تهوع گرفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:17  توسط Judy |