تبليغاتX
If I could just take back time
The story I never forget

جدیدا اونطوری دیگه غذا درست کردن زجرآور نیست. یه پروسه لذت بخشی شده. آدم براش وقت می ذاره. سالاد درست می کنه. دسر شله زرد می پزه. غذاها تمیز و خوشرنگ و لعابند.

سفره هست. یعنی nestea و بشقاب مرتب و ماست و جعفری و بند و بساط. می گم یعنی مثل قبل فقط یه ماکارونی و قارچ و پنیر هول هولکی از سر باز کنی نیست. وقت گیر هست ولی وقتش هم خوبه.

اینها رو فقط گذاشته بودم به حساب اینکه یکم جا افتادم. تا اینکه به اندازه نیم ساعت ... فقط نیم ساعت ...

دیوارها تنگ شدن. نفسم نمیومد. مثل قبلا که نمی تونستم بیام خونه. می خواستم برم بیرون. برم یه جایی گم و گور شم. دیگه نیام.

                                                            ...

یک عالم چیز جدید باید این ترم یاد گرفت. یعنی یه چیزهایی که هیچگونه آشنایی باهاشون ندارم و خیلی می ترسم. خیلی می ترسم.

                                                            ...

نه به خاطر این بود که من بخوام بخشیده باشم یا یادم رفته باشه (که البته یکم رفته) یا کسی باهام حرف زده باشه که این چه رفتاریه نه مهربونیم گل کرده باشه نه نیاز داشته باشم نه کارم افتاده باشه نه تنها شده باشم و بخوام با یکی حرف بزنم نه از شتر بودنم کم شده باشه ... هیچ کدوم نبوده.

فقط دلم تنگ شده بوده. برای یه نفر دلم تنگ شده بوده. و من هر وقت هر احساسی داشته باشم می دونم تا بهش توجه نکنم حالم خوب نمی شه. نمی تونم خفه ش کنم. اگه از کسی عصبانی باشم باید همون موقع نشون بدم اگه خوشحال باشم باید نشون بدم اگه دپرس باشم نشون می دم ... خلاصه ش اینه که خیلی احساسم توی صورتمه ... الانم حالم خوبه. حس بدی ندارم.

                                                          ...

یکی از فامیلهای دور که یه پسر جوون بوده فوت شده. تصادف کرده. دق می کنم هر دفعه که یه آدمی می میره. اصلا انگار از اون زمان لیلا تا حالا مرگها برای من جا نمیفتن.

                                                         ...

کلی گشتم دنبال کفش یخ شکن (!) که نخورم زمین و انقدر تا یه هفته گردنم درد نکنه. بعد دیدم هیچ سایتی بدون دردسر نمیاره کانادا. اونهایی هم که میارن چیزهای خوبی ندارن یا کلی پول اضافی می گیرن. من که شانس ندارم.یه چیزی هم که خوشم میاد یا سایز من نداره یا اینطوریه. یکی نیست به من بگه خودتو جمع کن دختره تو هشتت گرو ه نهته چقدر چشت می دوه!

                                                         ...

انگار دیگه من با هیچکس نمی تونم حرف بزنم. بعضی وقتها می ترسم دیگه با هیچ کس نتونم حرف بزنم بدون اینکه به طرف بر بخوره یا یه حرف مسخره بزنم. یعنی دیگه با افراد خونواده هم نمی تونم حرف بزنم. انگار همه غریبه شدن. فقط صحبتهام شده آره این روز این شد و اینوخوردم و اینها. هیچ عمقی نداره. حرفهای بقیه هم عمقی نداره. انگار من ارزش اینجور حرف زدنو نداشته باشم. انگار حوصله ش هم نیست نمی دونم. کار سختیه. ارتباط برقرار کردن کار سختیه می دونی؟ حتی با کسایی که فکر می کنی خیلی می شناسی و خیلی می شناسنت. بازم انگار نمی دونن دقیقا حست چیه.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 8:46  توسط Judy | 

چمدون توی کابین رو دنبال خودم می کشوندم و همه جا رو نگاه می کردم. چهار پنج ساعتی وقت داشتم. برای خودم تک تک عطرها رو امتحان می کردم. فروشگاههای توی فرودگاه رو می گشتم. فکرم اما انگار جای دیگه بود. وقتی فروشنده ها می خواستن کمک کنن زبونم بند میومد و نمی دونستم چی باید بگم. فقط لبخند می زدم و دور می شدم. خیلی خسته بودم. انگار تمام این راه هواپیما رو کشیده باشم. هیچ میلی نداشتم. نه میلی به صحبت نه غذا نه رفتن. دوست داشتم همونجا بشینم و آدمهایی که رد می شن رو نگاه کنم.

پرواز بعدیم از قبلی هم طولانی تر بود. سعی کردم بخوابم ولی نمی شد. تصویر آدمها تو آخرین لحظه هاشون ازم دور نمی شد. تصویر سیاوش. اون قطره هایی که نمی دیدم ولی می دونستم تا برگردم سرازیر می شن. برادرم که مامان رو گرفته بود. یه جوری که آدم می دونست ممکنه بیفته. ممکنه همون وسط بیفته زمین و دیگه پا نشه. خواهرم که بغل بابا زاری می کرد.

من اما ... اونها از من چی میدیدن؟ من گریه م نمیومد. دلم میخواست وسایلم رو پرت کنم و مثل همه فیلمهایی که دیده بودم برگردم و بگم من می مونم. بغلشون کنم و همه خوشحال بریم خونه. همه چیز بشه مثل اولش. مثل اون زمانی که هیچکس قرار نبود بره. مامان یه ته چین عالی درست کنه و با هم بخوریم. بعدش دراز بکشیم جلو تلویزیون و یه سریالی رو نگاه کنیم. اصلا شاید مهم نباشه چه سریالی. می دونی؟ فقط اینکه باهم شخصیتها رو مسخره کنیم و بخندیم.

نه ساعتی توی هواپیما بودم. فرودگاه ونکوور ساکت بود. خلوت. یا شایدم این قسمتش اینطور بود. دختر عمه پری و شوهرش منتظرم بودن. خیلی وقت بود ندیده بودمش. شاید ده سالی می شد که از ایران رفته بود اما چون همبازی بچگی مامان بود همچنان زنگ می زد و با مامان حسابی حرف می زد و خبر می گرفت. خیلی اصرار کرده بود که برم پیشش اما من ترجیح می دادم برم خوابگاه و اونها هم لطف کردن من رو بردن. البته کلی خوراکی هم آورده بود و گفت وسایلم رو که گذاشتم و یه استراحتی کردم  فردا میاد دنبالم که برم خونه شون نهار.

من رو گذاشتن دم رزیدنس و بعد از اینکه اتاق رو تحویل گرفتم و خیالشون راحت شد رفتن.

من موندم و یه اتاق کوچیک. بی نهایت کوچیک. فقط یه تخت میز و یه کتابخونه کوچیک داشت. و البته یه یخچال کوچیک و اجاق. همه اینها توی همون اتاق. طبقه سوم بودم. هوا خوب بود. خنک و مطبوع. صدایی نمیومد. چمدونهام رو باز کردم و نشستم جلوشون. باید یه سری وسیله بگیرم برای تمیزی و از این حرفها. یه لیستی نوشتم از چیزهایی که احتیاج بود و بعدش ولو شدم روی تخت. تخت بدون ملحفه. تخت سفت جدید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 9:52  توسط Judy | 

با قدمهای آهسته می رفتم. انگار یکی من رو خواب کرده باشه و هیچ قدمی در اختیار خودم نیست. پاسپورت رو می دادم ولی حسی توی دستهام نداشتم. فکرم همینطور می چرخید. چهره آدمها یادم میومد. قیافه خواهرم که لبهاش می لرزید. برادرم که پشتش رو کرد و دور شد تا من نبینم گریه ش رو. مادرم که انگار تو همین فاصله از اونور تا اینور شیشه ده سال پیر شده. پدرم که خسته ست. کلافه ست. می ترسه. می دونم که می ترسه.

یادم میاد اون موقع ها که هنوز موضوع جدی نبود می گفت من دخترم رو تا اصفهانم تنها نمی فرستم. کجا بذارم بره؟ مگه این مملکت دانشگاه نداره؟ همینجا بخون. همینجا کار کن.

تمام این فکرها قلبم رو به درد میاوردن. نمی کشیدم. دلم می خواست می خوابیدم و تمام این راه رو تو خواب می رفتم. دلم می خواست ماهها می گذشت و اون زمانی می رسید که قرار بود اون هم بیاد. یعنی چند ماه می شه؟ خودش می گفت فوقش سه ماه. سه ماه ... می شه کلماتش رو سریع گفت یا کشش داد. سسسههه ممماااااه ... یا سه تا یه ماه ... زود می گذره. اگه بهش فکر نکنم زود می گذره. آخرین باری که برگشتم و به شیشه نگاه کردم تک تک چهره ها رو حفظ کردم. اون هم ایستاده بود سمت راست همه. دست مادرش روی شونه هاش بود انگار که بخواد خستگیش رو در ببره یا باری رو از رو دوشش برداره. اون اما حرکتی نداشت. یک لحظه فکر کردم شاید مرده. یا سکته کرده. اگه سکته کرده باشه همین حالا می رم اونور شیشه. مثل آدم مریضی که حاضر باشه هر اتفاقی بیفته و نره. تند تند می گفتم خدایا منظورم این نبود. می ترسم از اینکه فکرهای مریضم به سرم بیان.

لبهاش هیچ حرکتی نکرد. نه گفت دوستت دارم. نه دست تکون داد. نه لبخند اطمینان بخشی زد به این معنی که نگران نباش. و نه ... و نگفت نرو. تمام اون لحظه ای که سرم رو به سمتش بر می گردوندم منتظر بودم این رو بگه. بگه که طاقت نمیاره. اما نگفت. هیچ حرکتی نکرد و من رفتم. نمی دونم اونم حس بدی داشت یا نه. اونم فهمیده بود مطمئن نیست یا نه. دیگه فرصت نشد ازش بپرسم.

صندلیم رو پیدا کردم و ساک دستیم رو بالای سرم گذاشتم. کنار دستم یه مادر و پسر کوچیکش بودن. کنار پنجره نشستم. مسافرت کم رفته بودم. یعنی دروغ چرا؟ خارج از ایران نرفته بودم. هیچی نمی دونستم. وضع مالی متوسطی داشتیم اما من هیچوقت احساس کمبودی نکرده بودم. یعنی فکر به این چیزها نمی کردم. با هر چیزی که داشتم خوش بودم. سرم به درسم بود و کلاسهایی که می رفتم. راه زیاد دور نمی رفتم. همه چیز تو همون محل خودمون. فقط دانشگاه که رفتم یکم راهم دور شد و مجبور شدم تنها اینور اونور برم. تازه همونش هم فقط مدت کوتاهی بود. بعدش که با سیاوش آشنا شدم دیگه همراهم میومد. هر کاری هم برای رفتن خواستم بکنم اکثرش رو اون کرد. اسم نویسی برای زبان و سفارت و هر چیزی که بگین اون باهام میومد. حالا که فکر می کنم می بینم اولین باره انقدر تنهام. تا همین پای هواپیما اومدنش هم خیلی بود. مامان بابای طفلکم هم می دونم که به هوای ازدواجم با سیاوش و تنها نبودنم رضایت دادن. بیخود نبود که بابا می ترسید.

خانمه بدش نمیومد با هم حرف بزنیم و ببینه براش چی می رم.

اینگیلیس درس می خونین؟

نه.

تفریحی می رین؟

نه. می رم کانادا.

اا ... آخی ! به سلامتی. من لندن زندگی می کنم. شوهرم اونجا مونده من اومده بودم به مامان اینام سر بزنم. شما بار اولته؟

بله.

خب حالا یکم که باشی عادت می کنی دیگه اینجا که میای سر بزنی طاقت نمیاری. همه چی خیلی بهم ریخته. من خیلی نگرانم.

نگران چی؟

انگار بخواد کسی نشنوه صداشو میاره پایین.

می گم نکنه جنگ بشه؟

خنده م گرفته بود. حوصله این حرفها رو نداشتم.

نه. خیلی وقته اینطوری شده. حل می شه. یه عمره می گن از این حرفها.

آخه خیلی همه می گفتن. من خودمم اخبار جاهای دیگه رو می دیدم یکم ترس برم داشته. اصلا راستش رو بخوای زودتر از موعد برگشتم برا همین. برا این بچه ترسیدم.

نمی دونم.

نمی خواستم حرف بزنم.لبهامو بهم دوخته بودن. دلم میخواست تمام این مسیر داخل ایران رو زل بزنم به خیابونها و شهرها...

رسیدم به فرودگاه لندن. بزرگ ... بزرگ ... بزرگ ... و من تنها. زبونی که فقط تو کلاس زبان دیده بودم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:33  توسط Judy | 

داستانی که می نویسم کاملا از خیال خودمه. دنبال شباهتی نگردید. ممنونم.می نویسم برای عروس خانوم که خواسته بود.

============================================================

نه با دل کنده رفتم و نه با امید و آرزوی زیاد. نه از جایی که بودم نفرت داشتم و نه عشق به جایی که می رفتم. فقط می خواستم برم. میخواستم زندگی رو به جریان بندازم. خواستم راه متفاوتی رو تجربه کنم.

اون زمانی که اولین بار فکر رفتن به ذهنم رسید از داغی بحثش بین همکلاسی ها بود. همه دوست داشتن از اینجا برن. دل هیچکس دیگه با زمینی که روش ایستاده بود همراه نبود. دل من اما ...

خلاصه این شد که مدت زیادی براش وقت گذاشتم. از وقتم و هزینه که بگذریم ذهنم دیگه آماده شده بود. همه اطرافیان هم آماده بودن. حتی اون ...

راستش فکر کنم شاید اولین بار به خاطر اون هم بود که این تصمیم روگرفتم. درسش خیلی خوب بود و همه می گفتن حیفه که اینجا بمونه. خودش هم حسابی هوایی شده بود. می گفت با هم می ریم و با هم درس می خونیم و همونجا هم زندگی می کنیم. خیلی برنامه ها ریخته بود برای خودمون. اوضاع مملکت هم چندان خوشایند نبود. برای همین دلش می خواست زودتر بره اونور و با هم باشیم. آزاد.

من چیزی از آزادی و اونور نمیدونستم. اما میدونستم می خوام باهاش باشم. می دونستم دلم برای خونه مون تو کوچه بن بست و عید و یلدا و همه چیز تنگ می شه. می دونستم اونور هرچقدرم قشنگ باشه وقتی خونواده م نباشن جذبم نمی کنه.

اما با اون ... با اون همه چیز فرق داشت. با اون انگار دنیای اطراف مهم نبود. همه چیز ساده می شد. یه سری مدرک می فرستی برای دانشگاهها. بعد که جواب دادن ویزا می گیری. بعد چمدون می بندی. بعضی وسایلت که دوست داری رو می بری. بعضی ها رو میدی به دوستهات. با پدر و مادر و خواهر و برادرت خداحافظی می کنی. با همه فامیل خداحافظی می کنی. با همه دوستهات خداحافظی می کنی.

تو چی؟

منم همین کارها رو می کنم. بعد با هم می ریم. فرض کن یه خونه برای خودمون داشته باشیم.بعد شبها که از دانشگاه میایم با هم غذا بخوریم و درس بخونیم و آخر هفته ها بریم سینمایی جایی.

خب اینجا هم ...

اینجا دیگه فایده نداره عسل. خودت که می بینی چقدر همه چیز بهم ریخته.

پس مامان اینا ...

میان اونها هم کم کم. تو راه رو برای همه باز می کنی.

من مثل همون موم نرم شده شکل می گرفتم. همه چیز راحته. فقط کافیه یکم تلاش کنم و بخوام.بعد باهمیم. برای همیشه.

همه چیز راحت نبود. یعنی راحت ترینش همون تصمیم گرفتنش بود. بعدش حتی پیدا کردن چمدون مناسب هم سخت بود. هر بار که اسم سفر هم میومد سخت بود. من واقعا دارم می رم؟ انگار یه بازیه. همه چیز خیلی مسخره و سنگین ه. انگار همه آدمها رو از پشت یه عینک بخار گرفته ببینم. انگار یه حس بدی داشته باشم. مثل وقتهایی که فال حافظم خوب در نمیومد. چقدر تو انجام اون کار دلهره می گرفتم. حالا هم دلهره داشتم.

سه ساعت دیگه پرواز دارم. دلم بهم می خوره. لایه ء روی چهره م لبخند می زنه اما انگار یه نفر پشت این پوست خشک داره فریاد می زنه. نفس نفس می زنه. چنگ می کشه.

در حد مرگ می ترسم. حتی از مرگ هم بدتر. هیچ چیز ساده نبود. و هیچ چیز این سفر دلچسب نیست. فقط حرفهای اونه که آرومم می کنه.

غصه نخوریا. من زود میام.

اگه نشد چی؟

می شه... گفتم که یکم طول داره. دوباره اقدام کردم برای ویزا. این دفعه پرونده م خیلی خوبه. حتما می گیرم.

می خوای من صبر کنم بعد با هم ...

نه !

کاش می گفت باشه. کاش می گفت بمون. کاش نرفته بودم. هیچی از روزهایی که در انتظارم بود نمی دونستم. اما همینطور می لرزیدم. اون آدمک درونی التماسم می کرد. ناخنهای تیزش رو روی پوستم می کشید. تمام اون لحظاتی که از پشت شیشه به همه نگاه می کردم فکر می کردم کاش کسی بهم گفته بود نرو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 12:14  توسط Judy | 
دیگر حیف نیست. همه چیز همان است که بود.دیگر حیفم نمی آید از هیچ چیز.

چه بسا تنها از عمر خودم.

از فکر خودم. از وقت خودم.

چقدر به چشم می آیند این جمله ها وقتی آدم سعی دارد باورشان نکند.

چه فکری می کنند آدمها گاهی ؟ مثلا آن موقع که جایی انفجاری می شود... یا آن زمان که مادری کودکش را در راه رها می کند ... یا آن زمان که نیش می زنند به کسی ... یا حتی وقتی گوشت برادر مرده می خورند ... چه فکر می کنند در آن زمان؟

دیگر حیفم نمی آید. همان بهتر که اینجا به پنجره نگاه کنم و منتظر هیچ کس نباشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:24  توسط Judy | 
عین آدمهای احساساتی احمق یه دفعه بغضم گرفت وقتی خوانندهه آهنگ هم اسم اونو خوند. انگار نه انگار که من اگه آدم باشم و برای خودم شخصیت قائل باشم نباید اصلا یاد این ادم هم بیفتم. حالا یاد مامانش هم افتادم. که اونم این آهنگه رو شنیده بود و گریه کرده بود. کلی جلوی خودمو گرفتم که بعد این همه مدت نزنم زیر گریه.

با خودم هی می گم مگه یادت نیست چقدر شبها بیدار موندی؟ مگه یادت نیست که چهار صبح تو خیابون پر کامیون و خلوت رانندگی کردی که برای آخرین بار ببینیش؟ مگه یادت نیست چه اشکهایی ریختی؟ نخواست بفهمه. دهنش رو باز کرد و چیزهایی گفت که در شآن هیچکس نیست. نفهمید چی می کشی. بعد این همه سال نفهمید تو کی هستی. نفهمید چه باری رو دوشته. فقط گفت و گفت. خسته ت کرد. اگه شخصیت داشته باشی نباید حتی یادش بیفتی. تو که برای تنها بودنش غصه خوردی این همه. تو که سعی می کردی سرشو گرم کنی. توکه کلی تحقیق می کردی برای کاری که دوست داشت بکنه. خودتو دوست نداری مگه؟ اگه خودتو دوست داری فراموش کن. تو که قلبت به اندازه کافی شکسته دیگه کسی که دوباره بشکندش رو می خوای چه کنی؟

همه اینها رو گفتم. اما بازم آهنگ رو که شنیدم بغض کردم. چه حیف. چه حیف من و تو .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:32  توسط Judy | 
دلم خیلی می خواد یه داستان دیگه رو شروع کنم. قبلی رو هم حیفم میاد که ول کردم ولی اصلا حوصله ش نیست. عین این پیر زنها همه ش دوست دارم ولو شم. یک جوری خوابم می بره که هیچکی فکر نمی کنه هر روز کللللی می خوابم.

دیروز کریسمس بود و اینجا خیلی خلوت بود چون دیگه هیچکس خوابگاه نمونده بود. خیلی هم برف بارید و روزش هم حتی بارید که می گن اینها اعتقاد دارن که خوش یمنه. کلی هم فیلم دیدم این مدت. یعنی هر چی دستم می رسید دانلود می کردم.

امروز هم boxing day بود که مثلا حراج شده بود همه چی. ولی در واقع عین روزهای قبل بود. همین هفته آخر همه قیمتها همینها بود. تازه فرقش این بود که بیشتر سایزها نیست و نابود شده بود. انقدر هم شلوغ بود که من فشارم افتاد پایین خیلی افتضاح و مجبور شدم روی یه میزی وسط فروشگاهها بخوابم. یعنی تا دراز نکشم حالم خوب نمی شه. همه چیزو تار می دیدم. خیلی بد بود.

بعد برای همه مغازه ها کلی صف بود و اصلا چیز خاصی هم نبود نمی دونم اینها چقدر خرید می کنن که انقدر ذوق دارن و کلی تو صف وای میستن.

خلاصه اینکه جای اینکه خرید کنم همه ش یاد همه می افتادم. فلان چیز رو فلانی اگه بود خوشش میومد. اوا این رنگ رو فلانی دوست داره و اون مدل رو بهمانی بود می خرید و از این فکرها. بعد همه ش جدیدا یاد ونک و آرین می افتم. که می رفتم نگاه می کردم و دوست داشتم. یه موقعهایی که حوصله م سر می رفت و قاطی می کردم پیاده می رفتم آرین. یا می رفتم آرایشگاهه یه لاک خوشگل می زدم دلم باز می شد. الان که هیچی. البته خودم برای خودم لاک خوشرنگ گرفتم یه دونه که می زنم ولی همونشم یادم می افته که مامان بزرگم این رنگی دوست داشت و کلی می رم تو فکر.

اصلا کافیه کسی به من زنگ بزنه و صداش یکم ناراحت باشه. یا خسته باشه. داغون می شه اون روز من. همه ش هم عذاب وجدان دارم که جای همه می رم بیرون و اونها اینطوری تفریح ندارن. حالا منم شاید ندارم ولی خب بالاخره قابلیتش وجود داره.

تازه یه کتاب هم مریم نوشته که هی شبها می خونم. البته با سرعت لاکپشتی که من در کتاب خوندن دارم.بعد خوشم میاد که یاد مدرسه م می افتم وقتی می خونم. انقدرم ملوس توصیف می کنه همه چیزو قشنگ غرق می شم. اینجا کلی کتابها گرونن. البته کلی هم خوشگلن هی می رم توی chapters و اینها نگاه می کنم ولی باز نمی خرم که. فقط یه چیزهای ریز میزه بیخود می گیرم. که بعدش هم کلی به خودم می گم بچه آدم باش بزرگ شو اینها چیه می خری؟

آهنگ خوبم که اصلا کشف نمی کنم از بس که دیگه دانلود نمی کنم. هر چی هم که بیرون می شنوم از همین آهنگهای تندیه که درون شکافی نمی کنه آدمو. یادش بخیر که یه زمانی آهنگها عین زندگی آدم بودن آدم صد بار گوش می کرد و می رفت تو فکر و رویا.

تازه آهنگ ایرانی هم که گوش می دم یه مدلی می شم. فرض کن آدم اشکش بیاد با "بلا" ی اندی. یعنی آخرشه ها. اصلا جنبه ندارم.

خلاااااصه ... همینطوری دلم خواست یه چی بنویسم برای خالی نبودن عریضه. هه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:32  توسط Judy |