تبليغاتX
If I could just take back time
The story I never forget

دپرس نیستم. یعنی انگار اون زمانی که همه آدمها دورم بودم ولی خودم نبودم بیشتر دپرس بودم. اینجا زیاد نمی شینم فکر کنم. اگرم بکنم بعد از اون بغضی که روز رفتن تو خو.دم حل کردم خیلی کم دیگه چیزی بهم غلبه کرده. همون بغضی که هیچکس نفهمید چیه.

اون روز حالت تهوع گرفتم. خودم فقط می دونم که وقتی تو خودم می ریزم و خیلی ناراحتم چطوری میشم. می دونم که الکی می خندم می دونم که تب می کنم و قرمز می شم( که البته قرمزیشو خیلی دوست دارم و دلم می خواست یه رژگونه اون رنگی برا خودم می گرفتم! داری فقط به چه چیزهایی فکر می کنم؟) بعد حالت تهوع می گیرم. یعنی وقتی فشار زیاد باشه.

دیگه انگار دوست ندارم اسم این حالتم رو دپرشن بذارم. انگار کلمه ش برای این حالم چیپ باشه می دونی؟ یعنی دلم می خواد فقط بدونم که داره یه نتایجی می ده. اگه بده. الان از همه دورم. اما خوشبختانه به خودم نزدیکم. کارهایی که دلم بخواد انجام می دم. همونجوری رفتار می کنم که دوست دارم. مهمتر از همه اینکه دیگه به خودم غر نمی زنم و از خودم عصبانی نیستم. حتی با اینکه هنوزم هیچ یه درصد تواناییمم استفاده نمی کنم اما خب طول داره.

اقلا الان یه کم از کاری که می کنم ارضا می شم. لذت می برم. حتی اگه هیچ موجود زنده خوشایندی هم نزدیکم نباشه. نمی دونم چرا ولی به این زمان و مکان احتیاج داشتم برای اینکه با خودم دیگه قهر نباشم . اما ترسم از اینه که نکنه اون قسمت بدش بعد از یه مدت بچربه یا اینکه نتونم اون کارهایی که می خوام رو در آخر انجام بدم.

بیسکوئیت برام داده بودن. فرض کن. انقدر ذوق می کنم که یکی یادش باشه من از چی خوشم میومده. همیشه حالم بهم می خورد از اینکه آدمهایی که برام مهم بودن یا باهام آشنا بودن در واقع هیچی ازم نمی دونستن. من خودم دقت دارم همیشه. به اینکه آدمها چی دوست دارن. اما ... بگذریم. بیسکوئیت مادر داده بودن. بعد من وقتی دیدمش خوشحال شدم. اما گریه م هم گرفت. انقدر گریه کردم که حد نداره. بعد ساکت شدم. یه چیز جالبم اینجا یاد گرفتم. احساسهای خوبم رو بیشتر نشون بدم. تو حرفهام یعنی. چو الان دیگه صورتمو نمی بینن که حدس بزنن. منم پای تلفن یاد گرفتم چطوری نگرانی هاشونو کم کنم. خوشم میاد هرچند که خیلی هنرپیشگیه. یادم میاد یه موقعی هزار تا کار دوست داشتم انجام بدم. تو همه شم می دونستم خوب می شم. الان مثل این شده که انگار همه شون رو انجام می دم. حتی هنرپیشه هم شدم. فقط پول خفن نمی گیرم و معروف نیستم. اما می دونم یه عده رو با بازیم خوشحال می کنم.

اراجیف نوشتم نه؟ بازم باید برم سر کارم. غر نبودا. دوستش دارم. فقط درست نیست از آدم بابت درسی که دوست داره امتحان بگیرن. چون اگه نمره آدم بد بشه تاثیر بدی داره. باید یه علاقه سنج نسبت به درسها بسازن. وقتی آدم یه چیزی رو دوست داره مطمئن بشن که می خوندش. دیگه امتحان نگیرم.

تازه کلی هم ورقه دارم. دلم برای تمام معلمهای دوران تحصیلم سوخت. خیلی کار سختیه نه؟ اینکه عدالت و برقرار کنی. بعضی وقتها ۲و۳ بار نمره رو خط می زنم. حالا بچه ها فکر می کنن اختلال شخصیتی دارم. ولی دوستشون دارم خب ناراحت می شم نمره شون کم بشه. انقدر گوگولن که ! مخصوصا این باهوشهاییشون که ورقه هاشونو بی دقت می نویسن. یاد جوونی خودم میفتم. قشنگ می فهمم بلدنها ! ولی طفلکها حوصله ندارن بنویسن. یا فکرشون اونقدر اینور اونور می ره که یه سوال ساده رو هم غلط می نویسن.

فرض کن من اصلا ماهی دوست نداشتم خب؟ بعد الان فقط تو یخچالم ماهی مونده (بقیه تناول شده !) بعد فرض کن که تا آخر هفته هم نمی تونم برم خرید. یعنی یه هفته باید ماهی بخورم. مامانم چه ذوقی بکنه از این غذاهای بی نمک سالمی که من می خورم. هم یادم می ره روغن بریزم هم نمک. بعد درس قراره برم آشپز بیمارستان بشم.

الان اینها پراکنده ست؟ خب یکی هم داره روز تعطیلی گیتار می زنه بیرون می خونه. یکی داره می دوه. یکی داره عربده می زنه. اینها پراکنده نیست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 2:0  توسط Judy | 
وقتی شبها تنها جلوی فیلمهای ایرانی میشینم یاد خیلی چیزها میفتم. دلم نمی خواد مثل همه ایرانی های اینجا تو یه زمانی از ایران بمونم و ندونم چه اتفاقهای افتاده. وقتی عکسهایی رو می بینم که میتونستم توشون باشم و نیستم یه طوری می شم. بعضی وقتها آواز می خونم. دیگه کیو هم نیست که بگه بس کنم صدا م بده.

داستانهای زیاد دیگه ای تو ذهنمه. دوست داشتم وقت داشتم و می نوشتم. دوست داشتم کمرم انقدر درد نمی کرد. اینها غر نیستها. حرف معمولیه. غری در کار نیست. از هیچی شکایت ندارم. اصلا مگه حقش رو دارم؟ راستش کمره داره دیگه از کار میفته. صدا می ده درد افتضاح می کنه. کاریشم نمی شه کرد. دلم می خواد خیالم یکم راحت بشه. دوست دارم هیجکس غصه نخوره. داستان قبلی یادم رفته. نمی تونم بنویسم. دلم می خواد یکی بخاطر حرفهای خودم بیاد اینجا. همینطوری یاد من بیفته.

دلم از خیلی چیزها گرفته. اما اینجا دیگه درددل نمی کنم. اصلا شاید دیگه درددل نکنم. شاید دلم بزرگشده برای همه ش جا داره. داره بارون میاد. صدای تق تقش خوبه. انگار یکی هست. آرامش می ده.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 9:34  توسط Judy |