تبليغاتX
If I could just take back time
The story I never forget
خوابگاه هستم ولی ساختمونه و خونه م آپارتمانه و هر روزم بهترش می کنم. یعنی ممکنه یکی بگه بده. ولی من سعی می کنم لذت ببرم. اینجا به اندازه کافی غصه دوری هست دیگه نمی شه غصه های دیگه هم خورد. اینه که زیاد سعی می کنم عین قبل غر نزنم. حالا سعی می کنم عکس های منظره اتاقم رو بذارم. طبیعت اینجا خیلی زیباست. خیلی زیبا.

باورتون می شه که من خاله و دخترخاله م رو تاحالا ندیده بودم؟ اما حالا دیدم. تونستم بالاخره ببینم. اما انگار یه فیلمه. انگار همه چیز عین رویا می مونه. جای مامان خالی. چقدر آرزو داشت این لحظه با هم باشیم. چقدر دلم می خواست همینطور بشینم و خواهرهاش رو که می بینه نگاهش کنم و لذت ببرم. اما مامان جون من جای همه تون لذت می برم.

نمی دونین که اینجا چقدر فاصله آدم با دپرشن و گریه کمه. یعنی نباید فکر کرد. باید اونقدر خسته بود که توی تخت فوری خوابید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 3:20  توسط Judy | 
اینم برای شبنم.

روز اولی که اومدم خونه خودم همه چیز دلگیر بود. همیشه از اینکه خودم یه خونه ای داشته باشم خیلی خوشم میومد. ولی نه اینکه هیچکی نزدیکت نباشه و هیچ صدایی نیاد و خسته باشی و خونه ت هم خونه رویاهات نباشه. الان شب دومه و حالم به نسبت بهتره. چون برای خودم یه غذایی گذاشتم و یکم خونه رو مرتب کردم و از اینکه سالمم خدا رو شکر کردم. بار اولی که سرما خوردم تجربه جالبی نبود.

من توی خونه مامان و بابا خیلی راحت بودم. شاید واسه همینه که گاهی غر می زنم. بعضی ها دوست دارن فرار کنن و راحت باشن. اما من نه. نباید بهش فکر کرد. چون فکر این چیزها گریه میاره.

حموم رو تمیز کردم و یکم وسایلش رو چیدم تا توش احساس راحتی کنم. اکثر وسایلم نو نیستن ولی لذت می برم از اینکه بین همچین وسایلی یه جای اینطوری درست کردم. هنوز اتاق و اینها نامرتبن چون وسیله ها کامل نیست و بدتر اینکه جونشو ندارم کاری کنم. از صبح می رم و عصر که میام خونه حتی نمی تونم درسهام رو نگاه کنم.

امروز صبح که پاشدم از پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم وای چه مه غلیظی گرفته. عین این قلعه های مخوف می شه مه که می گیره. انگار یه جای دور افتاده ست که هیچکی بلد نیست. یادمه تهران از بارون بدم میومد. بخاطر کثیفیش و اینها. ولی اینجا بارون تمیزه. هرچند شاید دل آدم رو بزنه. هوای ابری مداوم آدمو دپرس می کنه.

یه برنج نپخته بیخودم امروز برای خودم درست کردم که فقط نمیرم از گرسنگی. حالا باید یکم برنامه غذایی م رو بهتر کنم. دلم برای همه تنگ شده. کاش همه تون زودتر بیاین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:30  توسط Judy | 

برای اولین بار دارم از جای جدید آپ می کنم. چقدر ممنونم که هنوز میاین و صفحه من رو می خونین و نظر می دین. راستش اصلا نمی تونستم بنویسم. علتهای مختلفی داشت. قبل اومدن که مغزم مشوش بود. حالم خوب نبود. البته ظاهرا چرا. اما تو دلم پر از دلشوره بود. نمی دونستم می تونم یا نه.

حتی توی راه فرودگاه انقدر که به روی خودم نیاوردم و تو خودم ریختم حالت تهوع گرفتم و مجبور شدم بقیه راه رو دراز بکشم تا حالم بهم نخوره. انگار یه چیز سنگینی روی معده م گذاشته بودن. اگه یه لحظه حتی یکی بهم این پیشنهاد رو می داد که اگه می خوای نرو از همونجا بر می گشتم. اما خودم رو بهتر شناختم. چون گریه هم نکردم. سعی کردم با خنده همه چیز رو بگذرونم. شاید این برای شما عادی باشه چون من رو نمی شناسین. اما برای خودم عجیب بود که تونستم. منی که یه راننده تاکسی سرم داد می زد گریه می کردم تونستم جو رو خوب نگه دارم. بقیه هم تونستن. بدترین صحنه ای هم که دیدم صورت بغض کرده برادرم بود که درست لحظه ای که داشتم ار اون شیشه رد می شدم دیدم.

اما تا وقتی به مقصد نرسیده بودم. یعنی تو این سفر یه روزه که طولانی بودنش داشت حالمو بهم می زد هیچ حسی نداشتم. درست نمی دونستم کجا هستم و چیکار می کنم. انگار بخوام برم سفر. ولی همون موقع که از فرودگاه ونکوور در اومدم انگار یکی به من بگه احمق دیگه تموم شد. تو کسانی که دوست داری رو تا مدتها نمی بینی. و اون موقع بود که بغض گلومو پاره کرد. خیلی خوشحالم که یکی دیگه هم تو پرواز باهام بود. دوستم مرتب ازم می پرسید حالم خوبه یا نه.

همون شب اول یه گریه ء حسابی کردم. وقتی مامانم زنگ زد و صداشو شنیدم.

باورم نشد که من دیگه خودم هستم. خود خودم. و تنها. باید همه کار رو خودم بکنم. و الان من دیگه تنها مسئول خودم نیستم. اگه موفق نشم همه رو نا امید کردم.اونهایی که اونجا هستن و دلشون به من خوشه. اونها امیدوارن که من یه کاری براشون بکنم .

حالا امروز اولین سرماخوردگیم رو در اینجا تجربه می کنم. خب می دونم که اینجا گرمترین شهر این کشوره و اصلا الان که سرد نیست و اینها. ولی خب سرما خوردم دیگه. کاری هم می شه کرد؟

صبح که با بدن درد پاشدم تازه یادم اومد که تنها زندگی کردن اینه. یعنی مامانی نیست که ببندتت به قرص و آب میوه و شیر و عسل و این حرفها. کار داری و اگه مریض باشی می مونی. یعنی اگه خودت هم به خودت نرسی می میری.

اینجا هیچ کس نمی فهمه که من ایرانیم. یعنی به کسی هم که می گم باور نمی کنه. البته نه اینکه باایرانی ها بد باشن چون اینجا همه در واقع خارجین. اما خب خیلی جالبه که فکر می کنن همه ایرانی ها هم مشکی ن . هم پولدارن ! (هرچند که خیلی از ایرانی های پولدار اینجا هستن)

منم تاحالا کلی ایرانی دیدم. هر مغازه ای که می رم می بینم بعضی ها فارسی حرف می زنن. یعنی از نگاهشونم می فهمم. زیاد نگاه می کنن. خارجی ها با آدم چشم تو چشم نمی شن. اما ایرانی ها همه رونگاه می کنن. روی غریضه.

خب اینجا یه خانمی تصادف کرد و هیچکی نرفت حتی ازش بپرسه حالش خوبه یا نه .می دونی؟ آداب معاشرتشون خوبه. اما تو قلبشون. نمی دونم فکر کنم انقدر مردم می ترسن خودشون رو درگیر کنن که زیاد به هم رو نمی دن. اما در کل خوبن. مخصوصا خود کانادایی ها مهربونن. و خیلی مودب.

منم مودب شدم اینجا! باور کنین. مردم از بس معذرت خواستم موقع رد شدن ازجایی. آدم تو ایران هل می ده می ره.

  راستی از همه کسانی که به من لینک دادن ممنون. یکم حالم جا بیاد منم لینک می دم. فقط تو کامنت های این پست اسم و آدرستون رو باز بذارین که یادم نره یه وقت.

داستان رو هم می نویسم. فوقش دو تا پستش مونده.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:57  توسط Judy |