تبليغاتX
If I could just take back time
The story I never forget

امروز تمام خیابان را بسته بودند. از این طرف و آنطرف دیدم که پ لی س می دود و می رود. قدهای بلند و ا س ل حه به دست. با خودم گفتم بانکی چیزی زده اند. ترافیک وحشتناک بود. نیم ساعتی در یک مسیر پنج دقیقه ای ماندیم تا رسیدیم به محل وقوع ج ر م. یک د ختر بیچاره را جلوی در آرایشگاه سوار ماشین می کردند. تمام خیابان را بسته بودند که ار شادش کنند.

من پنج روز دیگر می روم. امروز مثل یک دیوانه عصبی بودم. الکی گریه می کردم و به هر کس که توانستم پریدم. دلم گرفته بود. بیشتر از تنها شدن از اینکه هیچکس برایش مهم نیست. کسانی که برایم مهم بودند زنگ نزدند ببینند کی می روم یا بیایند ببیننم. بعضی ها که اصلا فکرش را نمی کردند آمدند دیدند. بعضی ها هم مثل همیشه خودم دست به کار شدم چون می دانستم اگر بخواهم مثل خودشان باشم و نروم خداحافظی و این حرفها عمرا نمی آیند و برایشان هم زیاد مهم نیست. اما برای من مهم بود. پس تصمیم گرفتم بروم. اما همه اینها که جمع شد به عمق فاجعه رسیدم. همین که هیچ کس برایش مهم نیست چقدر فرصت برای دیدن کم است. تمام روز عصبی بودم که چرا باید اینطور باشد؟ چرا نباید برای کسی مهم باشد؟ انقدر منفور هستم؟

بعد با خودم گفتم سالهاست که همین است و تو خودت می دانستی و باز نمی خواستی قبول کنی. وقتی ماهها کسی به تو زنگ نمی زند می خواهی بیاید ببیندت بگوید چه؟ بگوید ناراحت است که می روی؟ تو که باور نمی کنی. فقط مانده ام چرا من اینطوری نمی شوم. چرا من هنوز دلم تنگ می شود؟

خواستم یک هفته هم که شده بقیه به حرفهای من گوش بدهند و بعضی کارهای غیر واجبشان را به بعد موکول کنند و بنشینند جلوی من تا ببینمشان. دلم می خواست با این دست واکسنی دردناک رانندگی نکنم و در خانه بتمرگم اما نشد. دلم می خواست خیلی چیزها می شد اما نشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:52  توسط Judy | 

زندگی زهر شده. می دونم که دیگه صبح که پا می شم اون مزه گنگی که بهم می گه ممکنه امروز روز خوبی باشه رو حس نمی کنم. اما وقتی این وروجک ها بعد از یه روز مزخرف بغلم می کنن حالم خوب می شه. انگار می فهمم رو یه اصولی زنده م. انگار به درد می خورم.

علی دیشب دیر اومد. من تو اتاق بچه ها خواب بودم. صبح هم زود رفت. من بچه ها رو سپردم به مامان و رفتم سر کار. کار سختیه. نمی خواستم تعطیلاتشون اینطوری باشه اما چاره ای نیست. اولین وابستگی زنانه یا همون خرجی رو از سرم کندم. دیگه علی هم به خودش زحمت نمی ده تویکشو پول بذاره. فکر می کنه کم میارم اما نمیارم. اونقدر قوی شدم که خودم هم تعجب می کنم. خدا انقدر آدم رو عجیب آفریده که همیشه ساعتها به این پیچیدگی ها فکر می کنم. لطیف اما قوی. هرچند که لطافتی هم برای من نمونده.

روزها احمقانه و سرد می گذرن. بچه ها تفریحی ندارن. پدر و مادر درستی ندارن. دلم براشون می سوزه. سر کار مرتب حواسم به اونهاست. طفلک ها هیچ دلخوشی ندارن. قلبم درد می گیره وقتی می رم خونه مامان اینها و می بینم دارن یه گوشه حیاط با اسباب بازیهاشون بازی می کنن.

یه روز خونه مامان بودم که عسل زنگ زد. گفت خیلی وقته ازم خبری نیست و نگرانم شده. خونه هم جواب ندادم. گفتم که مشغول کار هستم و موضوع خیلی پیچیده شده. ازم خواست برم پیشش و صحبت کنیم. گفت بچه ها رو بیار. من تعارف کردم و اون اصرار. خلاصه این شد که اون روز با بچه ها رفتم خونه ش. ناهید هم چند دقیقه بعد از من از سر کار رسیده بود. یه خانومی هم پیشش بود که گفت مادرشوهرشه و برامون شام تدارک دیده. خانم خوبی بود و اصلا نشست و گفت می ره توی اتاق یکم کمدها رو مرتب کنه.  دست بچه ها رو هم گرفت و برد تا سرشون رو با کارتون گرم کنه.

عسل این خانم همون مادری هستند که ...

آره. تعجب می کنی که چطور رفتارشون عوض شد؟

راستش یکم.

بهت که گفته بودم چقدر روش کار کردم. انقدر محبت کردم که تغییر کرد.

خیلی خوشحالم. تو دختر خیلی مدیری هستی.

ای بابا. روی این صندلی و مدیریت.

ناهید پرید وسط حرفمون.

نگو عسل جان. تو هر جا باشی غوغا می کنی. حالا تو بگو ستاره. جریان این حال پریشون تو چیه؟

به یکی اعتماد کردم که نباید می کردم.

به کی؟

جفتشون خم شده بودن جلو که حسابی تمرکز کنن.

پروانه.

همون دوستی که...

آره.

یعنی شوهرت با اونه؟

نه . با کسی که اون باعثش بوده.

خدایا. آدم یعنی دیگه نمی تونه به دوستشم حرف بزنه؟

نمی دونم.می بینین که دارم می زنن.

هردوشون خندیدن و به عقب تکیه دادن. اما دیدم عسل توی فکره.

چی شد؟ ناراحت شدی؟

نه. ولی راستش باورم نمی شه اون پروانه ای که تو گفتی ... یعنی تعریفهایی که کرده بودی. راستش به نظرت این همه نقشه کشیده که چی؟ از رو حسادت؟

آره خب.

منم با عسل موافقم. انگیزه کافی نداره.

بس کن ناهید جون هنوزمثل اینکه فیلم زیاد می بینی.

آره عزیزم آدم تنها فیلم زیاد می بینه. اما باور کن یه دلیلی می خواد. بهش گفتی؟

آره. معذرت خواست ولی از چشمم دیگه افتاده. پدر بچه هامو گرفته.

برای اینکه حسادت کرده؟

ستاره ... اون زنه رو از کجا می شناخته؟

تو عروسی من دیده. البته قبلا دوست بودن و بعد چند سال اونجا دیده.

عروسیت؟ فامیله؟

همسایه قبلی علی اینها. اون موقع قرار بود زن رضا بشه اینطور که یادمه.

زن رضا ؟ مطمئنی؟

یادمه جاریم می گفت مادر شوهرم اینطور می خواد.

برو از مادر شوهرت بپرس دقیقا. اگه می خواسته زن رضا بشه چرا باید بیاد سراغ علی؟

شاید چون الان وضع علی بهتره. چه می دونم؟

چرا زن رضا نشده؟

دیگه خبر ندارم.

باید سر در بیاری.

اون شب کلی حرف زدیم تا بالاخره شوهر عسل اومد. عجب مرد مودبی بود. نه اینکه به ما خیلی احترام بذاره. به عسل. معلوم بود که عسل رو می پرسته.

سفره رو چید و به مادرش کمک کرد شام رو آوردن. دور هم خیلی خوش گذشت. بعد از اون رفتم خونه و دیدم علی هنوزنیامده. نگران شدم.

یعنی مونده اونجا؟ یعنی دیگه اهمیتی هم نداده که بچه داره؟

یادداشتی هم نذاشته بود. زنگ زدم به موبایلش. بعد از مدتها.

جواب نداد. بچه ها رو خوابوندم و بیدار نشستم. ساعت ۱ نصفه شب شد اما نیامد. حس بدی داشتم. این آغاز شکست من بود. شوهرم دیگه خونه نیومد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:44  توسط Judy | 
به بعضی سوالهای کامنت ها اینجا جواب می دم:

lamia ی عزیز : نه هیچ کدوم کامل شبیه خودم نیستن. نمی دونم البته. ولی ستاره که زیاد شبیه من نیست. دوستهای نزدیکم بگن !

تنها در غربت: مرسی عزیزم. شما ونکوور ی؟ چطوریه؟ اینجا که ننوشته بودم البته فکر کنم.

شبنم: بییییییییا بببییییینمت !

گلشید: مرسی  

جودی ابوت: هم اسم عزیز من با اینکه اینجا و برای نوشته هام جودی هستم اما اسم واقعیم ستاره نیست. اما اسم شخصیتمه تو داستان و اسمت قشنگه!اینها هم داستانن و به زندگی خودم هیچ شباهتی ندارن. ممنون از نظراتی که می ذاری.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:10  توسط Judy | 
می دانی؟

به غلط کردن افتاده ام. می ترسم عین سگ. گریه ام هم نمی آید.

امروز که رفتم لیلا را دیدم برگشتنی حالم بد شد. گریه ام نیامد. که البته این حالت بدتر من است. جایی که گریه ام هم نیاید یعنی شوکه شده ام از فشار زیاد. دیدم ممکن است این آدم را دیگر نبینم.

و یادم افتاد ممکن است خیلی ها را نبینم. هیچ کس هم نیست که با من بیاید. یعنی همه مسافرت هستند و اقلا قبلش نمی آیند که دورم شلوغ باشد و فکر نکنم. می دانی؟ برایشان مهم نیست.

آنهایی هم که مهم است (یعنی اینطور فکر می کنم) بعضی هاشان نمی توانند بیایند.

دو هفته مانده است و من کم کم معده درد می گیرم. نمی توانم به کسی بگویم چه حسی دارم. چه کسی می داند من چه چیزهایی قرار است ببینم؟ یا چه رنجی می برم؟

دلم میخواهد داد بزنم بگویم قرار بود چطور شود. قرار نبود انقدر سخت باشد. حالت تهوع دارم !

می ترسم. وای می ترسم.

کاش از اول این کارها را نکرده بودم. این زحمت ها را می گویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:37  توسط Judy | 

چقدر می ترسم.

همه چیز سریع پیش می ره. من فقط سه هفته وقت دارم برای دیدن این شهری که خیلی حرصم داده. خیلی توش گریه کردم.

اما چقدر دلم برای روزهایی که توش خندیدم تنگ می شه. دلم برای تمام آدمهایی که دیدم تنگ می شه. یه مدل احساس ترس بزرگی دارم.

می ترسم نتونم. می ترسم دیگران هم نتونن. انگار خیلی ضعیفن برای تحمل این مسئله.

من چقدر در مقابل آدمهایی که ترسیدن بزرگ می شم. همیشه وقتی بقیه ناراحتن من می فهمم چقدر تحملم زیاده. چون همه بغض خودم رو قورت می دم و توانایی اینو دارم که حسابی بگم و بخندم و وانمود کنم هیچی نشده.

کاش هیچکس ناراحت نشه. می دونی؟ مثل همیشه ناراحت خودم نیستم. ناراحت بقیه م.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:53  توسط Judy | 

پروانه حالت خوبه؟ چی شد؟

نمی تونست حرف بزنه. فقط به طور ممتد به خودش فحش می داد و عق می زد.

بگو اینها اتفاقیه ... بگو اتفاقیه ...

چی شده؟ پروانه من می دونم. نمی خواد انقدر خودخوری کنی. فقط به من بگو چرا.

سرشو از پنجره ماشین آورد تو و با تعجب و ترس نگاهم کرد.

چی رو می دونی؟ چی چرا؟

تو دوست من بودی. تو عکس از من فرستادی برای علی. تو براش دختر جور کردی نه؟

من؟ چی می گی ستاره؟ من چرا باید این کار رو بکنم؟

تو فقط می دونستی من با اون مرتیکه قرار دارم. مخصوصا به کسی گفته عکس بگیره؟ مشکلت با من چی بود؟ من به تو اعتماد  داشتم. شماره این زنیکه رو دیدم روی موبایلت . نمی خواد چیزی رو قایم کنی. فقط یه جوری توضیح بده چیکارت کرده بودم که ...

ستاره به خدا من ... به خدا من نمی دونستم این عوضی...

در همین حال با قدمهای بلند رفت سمت خونه ... دویدم دنبالش که بس کنه.

وایستا چیکار می کنی؟ من این همه مدت خون دل خوردم که مثل زنهای آپاراتی داد و بیداد نکنم و آبروی شوهرم رو نبرم.

ستاره تو رو خدا تو برو تو ماشین بذار من حق این عوضی رو ...

بیا بریم. فقط برام بگو موضوع چیه.

توی ماشین که نشست تکیه داد به عقب و اشکهاش اومد.

پروانه بسه ... این دختر کیه؟

اینجا ... اینجا خونه سهیلاست ... دوست صمیمی دوران دبیرستان منه. بعد مدتها تو عروسی تو دیدمش . مگه یادت نیست؟

سهیلا؟ منظورت سهیلا میرعماد ه؟

آره. گفتم بهت بعد از مدتها دیدمش تو عروسیت. حتی باهات سلام علیکم کرد. از آشناهای خونواده شوهرت بود.

انگار آب یخی روی سرم خالی کرده باشن. حالا می فهمیدم چرا علی تو شرکت اون حرفها رو زده.

بعد از عروسی تو تا مدتی ندیدمش تا اینکه باز زنگ زد و اومد پیشم و خیلی باهام صمیمی شد. منم که تنها بودم. با هم درددل می کردیم و حالا می فهمم چرا این همه از تو می پرسید.

پروانه هق هق بلندی می کرد و حسابی وحشت زده بود.

من اون موقع هنوز ازدواج نکرده بودم. خودت که می دونی چه وضعیتی توخونه داشتم. خونواده م سرکوفت تو و دوستهای دیگه م رو می زدن. اما سهیلا مجرد بود. حرفهام رو می فهمید. یا اقلا اینطور می گفت. شروع کرد به غیبت تو و مسخره کردن زندگیتو منم از حرصم ادامه ش دادم و حرفهای خصوصی تو رو براش گفتم.

همون موقع دستم رو گرفت.

ستاره ببخشید . نمی دونستم چشمش دنبالت شوهر ....

بسه پروانه ! بس کن ! تو بهش قرار با اکبری رو گفتی؟ تو شماره خونه من رو دادی؟ تو بهش گفتی علی شمال بوده و اکبری رو بفرسته؟

قرار رو آره. ولی باور کن من روحم هم از شمال خبر نداره.

همون موقع در خونه باز شد و علی با سهیلا بیرون آمد. سوار ماشین شدن و ما فقط تماشا کردیم.خیلی از زمان عروسی من عوض شده بود. حالا که فکر می کنم می بینم همسایه علی اینها بودن. اما همسایه قبل ترشون و من دیگه ندیدمش. اینطور که یادمه رضا عاشقش بود. یعنی مامان علی اول اونو برای رضا نشون کرده بود. برای همین هم عروسی دعوت شده بودن. تیپ و قیافه ش حسابی فرق کرده. یکمی وزن اضافه کرده و موهاش رو روشن کرده. قیافه ش اون شب تا حدودی یادم مونده. یعنی ممکنه که دنبال رضا اومده باشه و علی رو توشرکت دیده باشه؟ آخه چرا گیر داده به زندگی من؟

ستاره برم دنبالشون ؟

نه . بریم خونه.

ستاره ببخشید من نمی دونستم حرفهام مشکل ساز می شن.

تو می دونستی لطفی دنبال من می گرده برای کار؟

همینطور که می روند زیر چشمی نگاهم کرد.

متاسفم من ...

ولش کن. همینجا پیاده می شم.

هنوزکه مونده تا خونه.

نگه دار.

زد روی ترمز و در رو باز کردم.

پروانه دیگه تموم شد. دوستی که نتونه جلوی زبونش رو بگیره و نتونم بهش اعتماد کنم رو نمی خوام.

ستاره تو رو خدا ببخشید.... من منظوری نداشتم.

نه. نمی تونم دیگه. نمی خوام مواظب تک تک حرفهایی که بهت می زنم باشم.

خودش هم پیاده شد و دنبالم اومد.

ستاره وایستا ... من که نمی دونستم اون چه نقشه ای داره. خودم حسابش رو می رسم. بهش میگم که تو می دونی و ...

همونطور وایستادم و با لبخند نگاهش کردم.

دیدی بازم تکرارش کردی؟ بازم می خواستی از من بگی .... یه لطفی کن.

دیگه به من لطف نکن.

و رفتم. احساس نا امنی می کردم. احساس اینکه تو اتاقت دوربین باشه. احساس اینکه نمی تونم به کسی اعتماد کنم. کسی رو نداشتم. انگار دلم بخواد خودم رو نوازش کنم و بگم هیییس آروم باش. تا حالاش خوب از پس همه چی بر اومدی.

کلید در رو انداختم و روی مبل ولو شدم. این دختر چی می خواست از جون من؟ یعنی از همون موقع از علی خوشش میومده و این همه برنامه چیده که اونو داشته باشه؟ چطوری دوباره علی رو دیده؟

دلم ضعف می رفت.

بچه ها کجایین؟ چی می خورین زنگ بزنم بیارن؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:48  توسط Judy |