![]() |
![]() |
|
| The story I never forget |
|
امروز ناهید میاد پیشم. بچه ها روکه رسوندم به مادر دوستشون زنگ زدم و ازش خواستم بعد از ظهر برشون داره و کلی هم تشکر کردم. بچه های اون هم سن و سال بچه های من هستن و خوشحال می شن کمی با هم بازی کنن. خونه رو گرد گیری کردم و شیرینی و میوه چیدم. سعی کردم لباس مرتب و شادی بپوشم و آرایشی بکنم تا به نظرشون خیلی شکسته نیام. ساعت ۱۰:۳۰ بود که زنگ رو زدن. ذوق کودکانه ای داشتم. ناهید دوون دوون اومد بالا و گفت : میای کمک؟ متوجه نشدم. اما وقتی پایین رفتم عسل رو دیدم که روی صندلی چرخ داره و به من لبخند می زنه. عسل زیبایی که اندام قشنگش تو دانشگاه زبانزد بود. دختر شاداب و سرزنده ای که من می شناختم. چقدر نحیف و شکننده روی صندلی چرخ دار نشسته بود. عسل؟ ستاره ء من. تو آسمونها دنبالت می گشتم ... محکم بغلش کردم و هر دومون گریه کردیم. بهد به کمک ناهید آوردیمش بالا. طفلک انقدر معذرت خواست که حد نداشت. ناهید شوخ طبعی می کرد و سر به سرش می ذاشت. بابا عسل جون بهت نمیاد انقدر سنگین باشی. تو زور نداری آقامون که خوب می بره. آقاتون احتمالا بغلتون نمی کنن ؟ دیگه دیگه ... رفتم چای ریختم و پیششون نشستم. وای چه خوشحالم کردین. دختر تو خیلی غیب شدی. ناهید که بهم گفت دیدتت باورم نمی شد. کی از خونه مادرشوهرت رفتی؟ خیلی وقته. الان دو تا بچه دارم. عکسشون رو اون میز کنارته. ای وای ! خدا بهت ببخشه. چقدر نازن. پس از دست مادر فولادزره نجات پیدا کردی. ناهید بهم گفت چند بار زنگ زدین و دست به سرتون کرده. من خبر نداشتم. چند بار که چه عرض کنم. من خودم دم خونه ش هم اومدم. برای کارت عروسی. اما خدا خودش جوابش رو بده. زن بددهنیه. واقعا معذرت می خوام. اصلا خبر نداشتم. تو چرا ستاره جون؟ من و عسل می دونیم اون مشکل داره. به من که گفت تو رو از راه به در می کنم. ای بابا. هنوزم همینه. از بس علی موقع مجردی همه کاره ش بوده خیلی ناراحته که من وقتش رو می گیرم. خوبه چند تا پسرن. با اونها اینطوری نیست. زورش بهشون نمی رسه. البته الان که رابطه مون خیلی کمه. علی بیشتر از قبل می فهمه که تقصیر از اونه. به نظرم سیاست خود شوهر مهمه. باید رابطه ش رو با دو طرف کنترل کنه و با هم قاطی نکنه. آره ناهید راست می گه. مادر شوهر من تازه شوهرش رو هم از دست داده و تنها زندگی می کنه. اولها خیلی سختش بود اما همسرم طوری رفتار کرد که نه اون احساس کرد کسی پسرش رو دزدیده نه از احترامش کم شد نه اینکه من حساسیتی دارم. قلبا زن مهربونیه. با سیاست های امیرحسین هم عشق و علاقه ش صد برابر شده به من. با این سنش خیلی از کارهای من رو انجام می ده. دیگه انگار مادر خودمه. اگه دو روز نبینمش دلم می گیره. وای ستاره کاش شوهر عسل رو ببینی. این مرد لنگه نداره. از اونهایی که تو رویاها هستن. ای بابا لطف داری ممنون. ولی ستاره باور کن اگه این مرد رو نمی شناختم هیچ وقت زندگی نکرده بودم. چقدر خوشحالم. از اول اینطوری بود؟ راستش شخصیت جالبی داره. کلا فهمیده و با شعوره. اما مهم تر از اون رفتارهاییه که هر دومون از روی منطق انتخاب کردیم و این عشقمون رو صد برابر کرد. کدوم مردی حاضره زنی رو نگه داره که کاری از دستش بر نمیاد؟ البته تو که خیلی کارها ازت بر میاد. به ستاره کتابت رو بگو. آره یه کتاب زیر چاپ دارم. نهایی که شد بهت می دم. چه خوب! خیلی فعالی پس. بچه ها می بینین زندگی ها آدم رو به کجاها می رسونه؟ بعد این همه سال هر کدوم یه طوری شدیم. تو تعریف کن ناهید. گفتی برام می گی. عسل می دونه. من خیلی کشیدم ستاره. خیلی. یادته چه عروس عاشقی بودم؟ یادته می خواستم تا آخر عمرم با اون مرد بمونم؟ یادته چقدر با علاقه تک تک وسایل جهازم رو خریدم؟ کدوم دختره که اینطوری به زندگیش فکر کنه؟ همه فکر می کنن خوشبخت می شن. همه فکر می کنن این دیگه اول آرامشه. اما من داشتم له می شدم. نمی تونستم نفس بکشم. الان نصف جهازم که مردک نشکسته بود رو جمع کردم تو یه خونه نقلی و از صبح تا شب کار می کنم تا اون احساس حقارت رو نداشته باشم. اما مگه می تونی با اینکه طرف تحقیرت می کنه بری طلاق بخوای؟ نه. تا یه چیزیش نباشه نمی تونی. وضع شوهرم خوب بود. مشکلی ظاهرا نداشت. می دونستی من فوق قبول شدم؟ فوق؟ جدا؟ آره. قبول شدم. روزی که به شوهرم گفتم و منتظر بودم تشویقم کنه گفت خب که چی؟ دیگه الان این مدرک ها به درد کسی نمی خوره. توکه سرمایه ای نداری. چطوری می خوای بری؟ سراسری نبود و من باید پول می دادم. گفت نمی دم. عرضه شو داری خودت بده. من هیچی نداشتم. به من هیچ پولی نمی داد و همه چیز رو خودش تهیه می کرد. حتی لباسهام رو می خرید. می گفت تو سلیقه نداری. زن های خوشگل رو می زد توسرم. از ظاهرم ایراد می گرفت. از درسم ایراد می گرفت. هر حرفی می زدم می گفت فهم و شعور ندارم و چرت و پرت می گم. یه بچه انداختم و دیگه فحش و ناسزایی بود که بهم می گفت. تو مهمونی ها تحقیرم می کرد. با چند تا وکیل مشورت کردم اما شاهدی نداشتم برای کارهاش و محکمه پسند هم نبودن. کاری نمی شد بکنم. انقدر سوختم و ساختم تا پیر شدم. شب ها پیش من نمی خوابید و هر شب فیلمهای ناجور نگاه می کرد و می گفت من جذابیت ندارم. بهش گفتم طلاقم بده. گفت نه. گفتم نمی تونی من رو طلاق ندی. نمی تونی اینطوری خوردم کنی و مانع رفتنم بشی. اما این حرف همانا و لج کردنش همانا. دیدی عسل می گه شوهرم فهمیده و بالغه؟ چقدر درست می گه. این چقدر مهمه. شوهر من بچه بود. از بچه هم بدتر. نمی فهمید چی می گم. یک بار هم یه حرف قشنگ بهم نزد. انقدر ازم ایراد گرفت که بهم تلقین شده بود ایراد از منه. با خودم می گفتم من زشتم راست می گه. من نمی تونم. لیاقتش رو ندارم. خونواده م رو به رخم می کشید که حتی نمی تونن پول درس من رو بدن و من شانس آوردم که با اون هستم. اشک از چشمهای ناهید سرازیر شد و دیگه چیزی نگفت. براش یه لیوان دیگه چای آوردم و عسل دستهاش رو گرفت و دلداریش داد. عزیزم بگو که آخرش نجات پیدا کردی. گریه نداره که. آره. یه بار روم دست بلند کرد. کاری که نباید می کرد. این کارش چند بار دیگه تکرار شد. اینطوری شد که تونستم جدا بشم. هیچی نخواستم. ادامه تحصیلم موند. چند سال از عمرم تو سختی گذشت. اما الان راحتم. خدا رو شکر. حالا همه رو نگفتم انقدر طولانیه که. چه مشکلاتی. راستش بعضی وقتها با خودم فکر می کنم ما که آدمهای خوبی هستیم. چرا باید اینها برامون پیش بیاد؟ ستاره جون آدم از حکمت خدا خبر نداره. غصه خوردن هم فایده ای نداره. من باید تمام عمرم بچسبم به این صندلی و نتونم با کسی که انقدر خوبه راحت زندگی کنم. اما خدا بهم نشون داده که زندگیم چقدر ارزش داره. شما هم باید قدر زندگیتون رو بدونین. باید اگه چیزی ناراحتتون کرد سریع ازش فاصله بگیرین. همون مادرشوهری که اذیتت می کرد. روابطت رو باید کم کنی. کاش مشکل من منتهی می شد به یه مادرشوهر نا متعادل و بددهن. ناهید و عسل با تعجب نگاهم کردن. مشکل چیه؟ دلم گرفته بود. درددل کردن برای آدمهایی که ازشون خجالت نمی کشی و نمی تونن هیچ جوری دهن لقی کنن و خودشون هم تجربه هایی داشتن چقدر لذت بخشه. بعد از ظهر رفتم دنبال بچه ها و کلی تشکر کردم و قول دادم دفعه بعد من اینکار رو بکنم. تمام طول راه به حرفهاشون فکر می کردم. قرار شد بیشتر قرار بذاریم. دلم خیلی باز شد. از اون وقتی که تو خونه پدری علی زندانی بودم دیگه روابطم حداقل شده بود. رفتم خونه و همه جا رو مرتب کردم و منتظر شدم علی بیاد. سعی کردم مثبت باشم. نه اینکه تحت تاثیر حرف کسی باشم. هر کسی خودش می دونه زندگیش دقیقا چیه. من گوش می دم و به حرفها فکر می کنم. اما کی می دونه دو تا بچه داشتن یعنی چی وقتی نداره؟ کی می دونه خودخواهی چه مفهوم گسترده ای داره برای کسی که مسئول دو تا بچه کوچیکه که دلش نمی خواد بدونن تنهایی یعنی چی ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:56 توسط Judy |
|
|
فیلم Hairspray رو دیدم. موزیکال بود و پر از رقص و آواز. خب من خیلی رقص و آواز دوست دارم. مخصوصا وقتی بچه ها بخونن. بعضی از این بچه ها چه صداهایی دارن. فیلمش خوشگل بود. دختره توش خیلی تپلی بود و اصلا نذاشت که هیکل و ظاهرش توی چیزی که می خواست بهش برسه نقش داشته باشه. تازه از رو هوا هم پسری که دوست داشت عاشقش شد. نه اینکه فکر کنی اینها واقعیه ها. اینها فیلمه دخترم ! مادر دختره هم که جان تراولتا بازی می کرد خیلی باحال بود. اونم چاق کرده بودن و انقدر شعرهای جالبی می خوند. مثلا اینکه وقتی می ری رستوران غذای کم توجهت رو جلب نمیکنه هر چی بیشتر باشه تو خوشحال تری (یعنی هر چی چاق تر بهتر) خلاصه اینکه ما هم تصمیم گرفتیم به این ۸۶۸۷۹۶ کیلو اضافه وزنمون اهمیت ندیم. تازه تو آهنگه می گقت چاقی دوباره رو بورسه ! هه ! گیسی جان یه قاشق از اون نوتلا ت هم بده اینور ! آقا من یه مقدار جو گیرم کلا خب؟ مثلا خدا نکنه یه چیزی ببینم (یه فیلم تاریخی مثلا) و خوشم بیاد. دو روز می شینم سرچ می کنم ببینم موضوع چی بود و اینها. یا مثلا خدا نکنه من یه نویسنده خوب پیدا کنم. تا کتاب خاطرات بچگی پسرعموی طرف رو هم می خرم می خونم. یا خدا نکنه دو نفر بگن چقدر این لاکهای تو بامزه ن. دیگه زندگیم صرف طراحی روی لاکهام می شه. خلاصه با این پیش زمینه حالا فرض کنین به من بگن آقا این گیسی ۱۰ ۱۵ روز دیگه قراره مامانش رو بعد یه سال ببینه. منم که عاشق این رمانتیک بازیها و صحنه های خاطره انگیز. (مثلا یه اتفاق خوب که تو زندگیم بیفته هر شب بهش فکر می کنم و دوست دارم هی تکرار بشه) الان همه ش دارم تصور می کنم اون لحظه ای که اینها همدیگه رو می بینن چی می شه و اینها. انقدررررررر دلم می خواست می دیدم ! الان باز می گه جودی تو هم جو می دی به موضوع. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 15:30 توسط Judy |
|
|
مریض شدم. آخه بدنم تعجب کرده که من بیرون غذا خوردم یا یکم تفریح کردم. خلاصه اینکه یه پام اینجاست (اتاق) یه پام گلاب به روتون ... همه ش حالت تهوع و سرگیجه. ولی سرم رو اگه به یه کاری گرم کنم کمتر متوجه می شم. یه موقع هایی فکر می کنم خودم رو چشم می زنم. معمولا وقتی حمام می رم و اون مدتی که صبر می کنم آب داغ بشه (چون تو عصر حجریم هنوز) با خودم فکر می کنم چقدر امروز خوب بود. یه آخیش می گم. که یعنی بالاخره منم روی آرامش دیدم. ولی اصلا به چند ساعتم نمی کشه که باز یه چشمم اشک می شه یه چشمم خون. می دونی که؟ به من نیومده. روز مادر و پدر هم نزدیکه. این مدت که حالم خوب نبود چون به هر کی گفتم هیچ اهمیتی نداد یه دفعه به خودم گفتم اگه مامانم نباشه پیشم چیکار کنم؟ هزار تا کار و گرفتاری و ناراحتی هم که داشته باشه میاد سر من رو می بوسه که دخترکم نبینم مریض باشی. بعد اونقدر بهم می رسه که لوس شم. نمی دونم خدا تو چه روزی این بشر رو درست کرده. اما مطمئنم که خیلی سرش وقت صرف کرده. عالم و آدم که عاشقشن. یعنی تو خیابون راه می ریم مردم میان باهاش درد دل می کنن و ازش تعریف می کنن و اینها. همه ش هم در حال فداکاری و کمک به همه ست. حتی آدمهایی که بد باهاش رفتار می کنن و اذیتش می کنن هم باید محبت ببینن ازش. به قول مریم ص من قیافه م شبیه مامانمه (البته ورژن بدش) ولی یه عالمه یخ تر از اونم. یعنی روابط اجتماعی خیلی کمی دارم و همه ش از مردم فراریم. یه زنگ به دوستهام بخوام بزنم زورم میاد به خونه هاشون بزنم و همه ش اس ام اس یا فوقش به موبایلهاشون. ولی مامان من با صد تا همسایه قبل ترمون هم هنوز احوالپرسی می کنه. خیلی هم تلاش می کنه که من مثل خودش بشم. مثلا دخترم فلان روز به خانوم فلانی یه زنگ بزن. به دوستهات زنگبزن یه بیرون برو. برو آرایشگاه یکم تنوع بشه برات. برو یه چیزی برای خودت بخر انقدر خونه نشین. برو یکم لباسهات رو بپوش بیا من بهت بگم چی با چی خوبه. برو یکم آرایش کن. برو زنگ بزن به لیلا و میترا و ترانه بگو بیان اینجا. برو به شبنم زنگ بزن برین بیرون. زنگ بزن بابت فلان چیز تشکر کن. خلاصه اینکه همیشه باید به من آداب معاشرت یاد بده. منم خیلی بهتر شدم. با اینکه خجالتی ام تو بعضی چیزها ولی بهتر شدم و خودم رو تو فشار قرار می دم که مثل اون خوش صحبت باشم. شاید نصف من هم کمتر میخوابه و ۸۷۵۵۶۷۵ برابر من هم کار می کنه. واقعا احساس می کنم اگه موقعیت های من رو داشت الان پروفسور شده بود. یه انرژی عجیبی داره. اونطوری که بعضی ها هر روز باهاش حرف می زنن یه بار با من حرف زدن و نه تنها یه ماه بهشون زنگ نزدم بلکه دو روز هم گریه کردم. همه چیزهای خوب رو برای ما می خواد. هر چی می خره یا هر چی می فرستن اول منو مجبور می کنه بپوشم و بردارم. اگه مطمئن شه نمی خوام خودش استفاده می کنه. تا حالا نشده تو ذوق من بزنه برای کاری. با اینکه کارهای احمقانه زیادی داشتم. سر یه چیزهایی راه میاد باهام که هیچ مادر سوپر روشن فکری هم نمیاد. بهم نمی گه نمی تونی. بهم نمی گه زشت شدی. همیشه تعریف می کنه و همیشه از هر موفقیت کوچیک من هم خوشحال می شه. اما هیچ کس اینطوری نیست. هیچ کس. فکر می کنم خدا وقتی داشته مامانم رو می آفریده آواز می خونده. خوشحال بوده. و فکر کنم وقتی از اون بالا بهش نگاه می کنه کلی خوشحال می شه. مثل مادرهایی که از دیدن بچه های خوبشون ذوق زده می شن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 15:14 توسط Judy |
|
|
یه خوابی دیدم. از همون خوابهای بی ربط شلوغ پلوغ خودم. همونهایی که خیلی آدمها رو توش نمی شناسم. یا جاهایی هستم که خیلی وقته نبودم. بعد یه بچه ای بود. یه پسر حدودا یه ساله تپل با چشمهای آبی. شبیه اون چیزی که همیشه فکر می کنم بچه مون خواهد بود. نه اینکه من این شکلی ام. باور کن خودم هم از فکرش خنده م می گیره و به خودم می گم تو رو چه به بچه به این خوشگلی. ولی باور کن اگه یه عالمه خوش بین بود و اونطور که من دوست دارم صورتش رو به ارث ببره ممکنه این شکلی بشه. توی خواب منتها این بچه مال من نبود. اما پدر مادرش بهش اهمیت نداده بودن و بغض کرده بود. من بغلش کردم. ترسیده بود. چونه ش می لرزید عین خودم. دستهای تپلی داشت که مثل دستهای خودم بود. همین جوری که جای مفصل هاش فرو رفته. یادمه تو مدرسه و دانشگاه همیشه دوستهام دستهای منو می گرفتن و می گفتن چقدر نرمه. عین دستهای نی نی می مونه. اما تو ... بگذریم. بچه ه با اون دستهاش محکم بازوهای منو گرفت و خودش رو بهم چسبوند. حالا چند ساعته که بیدارم و این حس از فکرم بیرون نمی ره. نکنه هیچ وقت نفهممش؟ نکنه هیچ وقت این بچه نباشه و منو بغل نکنه؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 14:54 توسط Judy |
|
|
می دونم خیلی وقته ننوشتم. می دونم الان هم چرند نوشتم. فکرم واقعا کار نمی کنه. متاسفم. تا حالا شده مدتها منتظر یه چیزی باشین و وقتی داره اتفاق میفته فکر کنین که قدرت و آمادگیش رو ندارین؟ من دو روزه که دارم تو خونه رژه می رم. تند و سریع از این اتاق به اون اتاق فقط راه می رم. بی نهایت قهوه می خورم. کم تر از قبل می خوابم. همه ش در شرف گریه م و نمی دونم چیکار کنم. انگار تمام احساسات درونیم بهم هجوم میاره. نمی دونم چی می شه. نمی دونم چه کاری درسته. فال حافظ می گیرم و صلوات می فرستم و فقط دعا می کنم تصمیمم درست باشه. یه نفر که خیلی بهم نزدیک بود رو بعد ۵-۶ ماه می بینم و با اینکه هر شب این لحظه رو خواب دیدم باز نمی دونم باید چی بگم و چیکار کنم. می ترسم خودم رو ببازم. می ترسم تو همون لحظه بمیرم. برام دعا کنین. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 21:38 توسط Judy |
|
|
فکرهای مختلفی دارم. تمام راه بچه ها از مدرسه و دوستهاشون تعریف می کنن و من مسائل رو پیش هم می چینم. در تلاشم برای اینکه تعریفی برای همه چیز پیدا کنم. می ترسم مریض بشم و بچه ها تنها بمونن. بچه ها موافقین سری به مامان بزرگ بزنیم؟ پس تکلیفهامون چی؟ اونجا انجام می دین خب. کامران در رو باز می کنه و بچه ها جیغ کشان به بغلش می پرن. مامان با لبخند از پله ها پایین میاد وطوری من رو در آغوش می کشه که خستگی م در می ره. سپیده هم اینجاست. صدای سپیده میاد. نخودچی خبری ازت نیست. یادی از خواهر پا به ماهت نمی کنی. چه پا به ماهی که همه ش در گردشه. بابای بچه گفته دیگه همه ش اینجا باشم که مامان مواظبم باشه. بارک الله بابای بچه. خیلی خاطرت رو می خواد. با من کل کل نکن ها ! نخودچی رو چه به این حرفها. مامان بچه که بودیم به من می گفت نخودچی. به سپیده هم پسته. من ریزه میزه بودم و سپیده خوش رنگ و لعاب. سپیده دست به کمر قدمهاش رو آهسته بر می داره و صورتم رو می بوسه. بعد دستش رو آروم کنار صورتم می کشه. خیلی خسته ای خواهرک. کارت زیاده؟ بغض بزرگی رو قورت می دم. آره. تو هم نی نی ت بیاد کارت صد برابر می شه. وای نگو. گمونم زحمت اونم بیفته گردن مامان. مامان همینطور که سوسیس و سیب زمینی سرخ کرده برای بچه ها می ریزه با صدای بلند می گه. رو چشمم جا دارن نوه ها. بابا کجاست؟ میاد مادر رفته با این هم سن و سالهاش یه دوره ای داشتن شطرنج بازی کنه. سپیده صداش رو آرومتر می کنه که کسی نشنوه. اون موضوع ... یادته که؟ با علی ... اون چی شد؟ نمی دونم بگم یا نه. خواهرمه. از همه بیشتر منو می شناسه. ولی درگیر کردن این همه آدم شاید از اول هم درست نبود. همونطوره. یعنی چی؟ چیز بیشتری فهمیدی ؟ آره. تعقیبش کردم. چی؟ هیس! مامان می شنوه. این کارها از تو بعیده ! مگه کارآگاهی؟ اعتماد کن به شوهرت. داشتم ولی رفتارهاش عجیب بود مجبور شدم. تو نمی دونی آدم چطوری می شه. خب حالا نتیجه؟ رفت یه خونه ای. خونه؟ خونه ء کی بود؟ نمی دونم. دوباره تلفن داشتم. گفت با علی رفته مسافرت. یعنی همون زنه؟ آره. خدای من ستاره موضوع داره بد پیش می ره. به علی گفتی؟ گفت خیالاتی شدم. الان مسافرته یعنی؟ آره. راستش نمی دونم دیگه چیکار کنم. به همه مشکوک شدم. حتی به بهترین دوستم. دارم دیوونه می شم. آروم باش. یه راهی پیدا می کنیم. چه راهی؟ صدای کامران بود از پشت سرمون. سپیده دستش رو گرفت و کشید تو خونه. ساکت بابا مامان می شنوه. چی شده؟ موضوع خانوادگیه. چیکار داری؟ خب به منم بگین. من هم عقلم کار می کنه. به خانمها مربوطه. گفتی خانوادگیه که. کامران جان هیچی نیست. من و سپیده داشتیم در مورد یه مشکل من حرف می زدیم. مرسی ولی نمی تونی کمک کنی. اگه موضوع شوهرت و اینهاست خب من هم مردم شاید بتونم کمک کنم. سپیده گفت: راست می گه ستاره. شاید اصلا بتونه برات تحقیقی کنه. سپیده نه ! برادرمونه. خونواده پس واسه چیه؟ موضوع چیه؟ سپیده برای کامران کمی از موضوع رو تعریف کرد. بعد از کلی بحث کامران قبول کرد که علی رو کنترل کنه و به من خبر بده موضوع چیه. پسر منطقی بود و می دونستم الکی غیرتی نمی شه و کمک می کنه. اونقدر دلداریم داد که خیالم کمی راحت شد.همون موقع مامان با چند تا لباس اومد. خب این هم از مانتوهای ستاره خانوم. ببین خوب شده؟ مامان ؟ چه زود ! این همه؟ وای دستتون درد نکنه. بقیه زمان به امتحان مانتوها و نظر دادن بقیه گذشت. واقعا مامان شاهکار کرده بود. خیلی اندازه و قشنگ بودن. مدتها بود به خودم توجه نکرده بودم. تو نگاه مامان یه چیزی بود. انگار دلش برام بسوزه. انگار بخواد من رو نجات بده. خونه که رفتم نشستم با بچه ها درس خوندن. مدتی بود کم بهشون توجه کرده بودم. علی قرار بود بیاد ولی زنگ زد و گفت فردا شب میاد. نگران بودم. خیلی زیاد. من آدم آرومی بودم. تمام عمرم سرم تو لاک خودم بود. کمتر از علائقم حرف می زدم. یادمه سه سال توی دانشگاه از پسری خوشم میومد و هیچ کاری نکردم. فقط نگاه کردم. نگاه کردم که چطور با یکی از دخترهامون ازدواج کرد . چطور بین همه شیرینی پخش کرد. حتی روی خوش هم نشون داد اون اولها. اما من سرسخت کم رو به روی خودم نیاوردم اونقدر تو خودم ریختم که نا امید شد. حالا این آدم ساکت دلش می خواد یکی رو بزنه. دوست داره سر شوهرش فریاد بزنه. پیغامهام رو چک کردم. ناهید زنگ زده بود. خدای من همیشه به موقع. به شماره ش زنگ زدم. خیلی خوشحال شد. گفت فردا مرخصی می گیره و میاد پیشم. گفت برام یه مهمون هم میاره. می دونستم عسله. خوشحال بودم. بعد از مدتها. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 21:34 توسط Judy |
|
|
مامان؟ جانم؟ بابا چیزیش شده؟ نه عزیزم این چه حرفیه؟ پس چرا اینطوری هستی؟ چشمهات قرمزه. مامان جان پیاز خرد کردم. برو دفترت رو بیار ببینم تکلیفهاتو. چه م شده؟ چرا از چیزهایی که می دونم می ترسم؟ چرا نمی خوام به روم بیارم که فرصت زیادی ندارم؟ یا باید خودم رو به نادونی بزنم و زندگیم رو بکنم. یا باید برم. برم جایی که دورتر از همه جاست. نه یادم نبود. اینجا زنی نمی تونه بره جای دور. همه زنها باید نزدیک باشن. اونجایی که همسرشون هست. یا اونجایی که فرزنداشون هستن. دوست دارم بچه ها بخوابن. تو این دو هفته من به خوبی نخوابیدم. دوست دارم اونها رو تو آرامش و تو خواب عمیقی ببینم. بعد برای خودم چای بریزم و فکرکنم. سکوت عمیقی تو خونه هست. سوئیچ ماشین رو بر می دارم و می رم به سمت خونه ای که دیده بودم. این موقع شب. با لباس خونه و مانتوی بلند گشاد. زنگ می زنم. زنی در رو باز می کنه که خیلی از من جوون تره. زیبا و عشوه گر. بله؟ من همسر علی هستم. ستاره؟ بله. با علی کار دارین؟ بله. اینجاست؟ علی میاد. بلندتر و لاغرتر از همیشه. کمی مست گویا. تو اینجا ... سیلی می زنم. برای بچه ها. این برای بچه ها. و لگد محکمی به پایی که چندین سال قبل شکسته بود و فریاد می کشه. و این برای خودم. و گیس دخترک رو می کشم بیرون. می دونستی ازدواج کرده و از من گرفتیش؟ من زندگی خوبی داشتم. تقصیر من نیست. ما عاشق هم شدیم. قلبم می زنه. سخت و دردناک. دخترک رو رها می کنم. دستم روی زنگ مونده و جرات ندارم همه اینها به واقعیت تبدیل بشه. اگر عاشق باشن؟ چرا عاشق بودن از هم خوا بگی هم سخت تره؟ چرا انقدر وحشتناکه اگر فقط تفریح نباشه؟ نمی تونم تو این توهم زندگی کنم. دیگه نمی تونم. زنگ زدم. دو بار. کسی جواب نداد. اینجا نیستن. شاید هم من رو از پنجره دیدن. دیوونه شدم. رسما دیوونه شدم. نصفه شب راه میفتم میام تو خیابون. با بچه هایی که تنها هستن. بهم خیلی فشار اومده. من زن خوبی بودم. چرا باید اینطوری می شد؟ به موبایل علی زنگ زدم. خاموش بود. سرم درد می کرد. فقط روی کاناپه افتادم و باز هجوم ترس. بچه ها رو که رسوندم مدرسه پروانه زنگ زد و گفت یه ساعت دیگه میاد. من هم کیک توی فر گذاشتم و چای دم کردم. پروانه سر وقت و سرحال رسید. ای بابا تو که هنوز تو خودتی دختر. به به چه بوهای خوبی میاد. کیک شکلاتیه. بشین برات چای بریزم. پروانه برعکس من همیشه مرتب و شیک و درست کرده ست. بوی عطرش تا توی اتاقها هم میاد. چه خبر از ماجرای تلفن و اینا؟ خبری نیست. آها. (نمی دونم چرا تلفن دوم رو نگفتم.) دیروز تولد خواهر شوهرم بود اونجا بودیم. برای دخترش هم خواستگار اومده. همون که تازه دانشگاه قبول شده بود. می خوان مثل اینکه عقد کنن. به این زودی؟ آره منم گفتم. ولی خب مادره خیلی دوست داره این داماده رو. جوونه دامادم؟ تقریبا. ۲۵ سالشه. خب به سلامتی. حالا باید لباس اینها بگیرم. می آی بریم فردا؟ نه فردا نمی تونم. صبح که علی نمیاد. تا از سفر بیاد برگشتیم. کی می رسه؟ نمی دونم. چاییت سرد نشه. کیک کافیه یه تکه؟ آره بابا می خوای چاقم کنی؟ این خواهر شوهرم خیلی اهل پز و اینهاست دلم میخواد از همه بهتر باشم. از همه بهتر که باید عروس باشه. نه بابا خوشگل نیست عروس. حالا کی هست؟ هنوز معلوم نیست ولی زودتر می خوام بگردم که اگه چیزی نبود بدوزم. کجاها رو می خوای ببینی؟ میرداماد و اینها به نظرم. حالا پس هر روز وقت داشتی بگو بریم. فقط به کلاس یوگای من نخوره. باشه. نمی دونم کی بشه چون تا می جنبم باید برم دنبال بچه ها. خواهرت راستی فارغ نشد؟ نه هنوز. ولی دیگه چیزی نمونده. باید به اونم سر بزنم. مبل های تو سالن رو دوست دارم عوض کنم. قدیمی نیستن که. سه ساله نه؟ آره ولی دلم یه رنگ شادتر می خواد. بده لیوانت رو برم باز برات چای بریزم. کمرنگ بریز. توی راه آشپزخونه احساس می کردم چیزی مغزم رو می خوره. دو ساعتی صحبت کردیم و پروانه وسایلش رو برداشت که بره. سرم درد می کرد. چرا انقدر گیجم؟ انگار خوب نخوابیدی. نه. چند وقته خوابم کم شده. چشمهات گود افتاده. بیا پیش من. زنگ بزن پس برای خرید. باشه. خداحافظ. پروانه؟ بله؟ من به تو گفته بودم که علی مسافرته؟ مم.. . حتما گفته بودی دیگه.چطور؟ نه من ... من نگفته بودم. کی گفته بودم؟ پای تلفن شاید. نمیدونم. فعلا.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 23:36 توسط Judy |
|
|
مرجان آمد. همون دم در لحظه ای مکث کرد و نگاهم کرد. اما نپرسید خوبم یا نه. از هوشی که داره خوشم میاد. دوست ندارم برای کسی توضیح بدم حالم چطوره. سلام. رفتم توی آشپزخونه و می فهمیدم در حالی که مانتوش رو آویزون می کنه به من هم نیم نگاهی می ندازه. ببین ستاره من یه چیزی می دونم تو هم می دونی. می خوای در موردش حرف بزنیم یا نه؟ حرف بزنیم. نمی دونم به حساب چی می ذاری. فضولی؟ یا هر چی. اما من اگه جای تو بودم باید کسی بهم می گفت. مدیون بود اگه نگه. بشین. چای رو گذاشتم جلوش و خودم هم نشستم. تو نباید خودت رو ببازی. الان با این قیافه ت دیگه مطمئنم که خودتم یه چیزهایی ... ببین راستش تو آدم مهمون نوازی هستی. بی زبونم هستی. به کسی خرده نمی گیری. حتی جواب مادرجون رو هم نمی دی. حالا می بینم که عین یخ نشستی جلوی من. احساس می کنی چیزی برای از دست دادن نداری؟ چرا هنوز خیلی چیزها دارم. بچه هام. خودم. می خوای برای بچه ها تحمل کنی؟ نه. اما می خوام سعیمو کنم که تصمیم درستی بگیرم. مسئول زندگی اونها هم هستم. بچه ها تو جدایی ها بیشترین لطمه رو می بینن. جدایی؟ نه حرفشم نزن. به نظر من موضوع بیشتر یه درگیری ساده ست. ساده؟ آره. عمق نداره. ظاهره. چیزهایی که می دونی رو بگو. بعد خودم تصمیم می گیرم. باشه. اینطوری شد که من و مرجان ۳ ساعت تمام حرف زدیم. از همه جا و همه چیز. من چیزی نگفتم البته. بیشتر چیزهایی که می دونست رو شنیدم. دیگه اونطوری داغ نشدم. انتظارش رو داشتم. اما اینکه مرجان می گفت به نظرش عمقی در کار نیست ... یعنی باید خودم رو کوچیک کنم و برای بدست آوردن همسرم با زن دیگه ای دوئل کنم؟ چقدر از این کار بدم میاد. من چیکار می تونم بکنم؟ اول اینکه به کسی چیزی نگی. مطمئن باش. دیگه؟ بهم کمک کنی کار پیدا کنم. بچه ها رو که آوردم وسایل علی رو توی ساک گذاشتم. وقتی وسایل رو می چیدم قدرت زیادی پیدا کرده بودم. چقدر حرف توی گلوم بود که اذیتم می کرد. اما دیگه وقت برنامه ریزی بود. علی وقتی در رو باز کرد با خودش عطر تازه ای رو آورد. شاید تلقین بود اما می فهمیدم که دیگه عصبی نیست. می فهمیدم که حالش خوبه و خوشحاله. با بچه ها بازی کرد. سربه سر من گذاشت و با هم گفتیم و خندیدیم. بابت ساکش حسابی تشکر کرد و با میل غذا خورد. نپرسیدم کجا می ره. اون هم اطلاعاتی نداد. فقط گفت ۳ روز نیست. آخر هفته بر می گرده. صبح زود بیدار شد پیشونی من رو بوسید و رفت. رفت به سفر کاریش. و من توی تخت موندم. چند لحظه تمرکز کردم. بعد به روزمرگی پرداختم. بچه ها ... خرید ... تمیزی خونه... پروانه زنگ زد. خبری ازت نیست. حالت بهتره؟ بد نیستم. موضوع چطوری پیش رفت؟ خواست بیاد پیشم که عذر خواستم و موضوع رو به فردا انداختم. دستم به تندی روی سطوح آشپزخونه حرکت می کرد و همه جا رو برق می نداخت. باز تلفن. ستاره ... خیلی احمقی نه؟ شما؟ بهت نگفتم که همسرت با کس دیگه ایه؟ کی هستی؟ چرا انقدر اذیت می کنی؟ بهت گفتم موضوع رو اونوقت می ذاری با اون بره مسافرت؟ من وظیفه م بود. و تلفن تمام روز توی دستم بود و بدنم یخ و چشمهام قرمز بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:58 توسط Judy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|