![]() |
![]() |
|
| The story I never forget |
|
مرسی از همه دوستهای خوبم که حالم رو پرسیده بودن. راستش نه. اصلا نمی تونم الان بگم خوبم. این دو هفته اخیر همه ش تو استرس بودم. دو نفر از آدمهای نزدیکم رفتن بیمارستان. هر دو هم عمل سختی داشتن. یکیشون بهتره و یکی هم نه. اینه که با هر تلفنی از جا می پرم. تمام درون بدنم می لرزه و همه ش هم در حال رفت و آمد و اینها هستم. یه چیزی که بدترش هم می کنه گوش درد شدیدمه. من از بچگی چون یه سری مشکلات داشتم با گوشم هر وقت عصبی می شم گوشم سوت می زنه و درد بدی می گیره و خلاصه حالمو بد می کنه. از استرس این عملها هم همه ش دل درد های بدی دارم که البته وقت دکتر گرفتم تا ببینم چی می گه. اینه که این مدت دیگه دارم کم میارم دیگه. لطفا دعا کنین. متاسفم که فعلا نمی تونم داستان رو ادامه بدم. اصلا فکرم کار نمی کنه. امیدوارم هیچ کدومتون هیچ کستون مریض نشه و همیشه سالم باشن. صدام گرفته در نمیاد خوبه که آدم اینجا لازم نیست صداش باشه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 3:50 توسط Judy |
|
|
چند وقت بود گریه م نمی گرفت. برای من گریه نکردن خیلی بدتر از گریه کردنه نشون می ده که به اون حالت یخی خودم می رم که یه درجه از گریه کردن ناراحتی عمیق تره و اصلا دیگه احساسم در نمیاد. انقدر بعضی وقتها می تونم بی احساس و سنگدل بشم. چون این مدت خودم رو مجاب کردم که نباید دیگه به یه سری موضوع فکر کنم داشتم در بی احساسی غرق می شدم که باز امروز گریه کردم. حالا موضوعات گریه چی بوده؟ ۱- آمار کشته شدگان زلزله چین رو داشت می گفت و اینکه چند تا بچه رو از زیر آوار آوردن بیرون. (شدم ۲- این سریاله که نشون می ده داوود اسدی بازی می کنه و من تا این بشر رو می بینم گریه م می گیره که به این زودی رفته. ۳- در راستای پشه نکشتن اومدم دستمو این ور اونور کنم که بره و من نکشمش ناخنم کشیده شد به مانیتور لپ تاپ. آخه این لپ تاپه خیلی مهمه برام.خیلی. ۴- این مطلب گیلاسی رو خوندم که ماشا رو یکی از همسایه ها کشته. ۵- بیمارستان که رفتیم خودم رو نگه داشتم ولی بعدش اشکه اومد. داغونم دیگه. خلاصه انگار در اشکدونی وا شده باشه همینطور میاد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:34 توسط Judy |
|
|
خونه که رفتیم مرجان زنگ زد و هماهنگ کرد که فردا سری بهم بزنه. حرف دیگه ای نزد و گفت سر کاره و فردا باهم صحبت می کنیم. سپیده زنگ زد و در مورد اینکه مامان می خواد برام چند تا لباس بدوزه صحبت کرد. خوشحال بود که تن دادم به تصمیم مامان. گفت دلش می خواست اونم برای پارچه دیدن میومد که گفتم می سپرم به خود مامان احتمالا زیاد حوصله ش رو ندارم. بچه ها کمی خوابیدن و بعد رفتن سراغ بازی و درسهاشون. من هم با بی حوصلگی توی یخچال می گشتم تا ببینم چی می تونم برای شب درست کنم. حوصله دردسر داشتم. سریع مرغ و سیب زمینی و هویج رو گذاشتم روی گاز تا بپزه تا بعدا تفتی بدم و رب و ادویه جاتش رو بزنم. علی کمی دیرتر اومد و زیاد با بچه ها بگو بخند نکرد خیلی حوصله نداشت. من پس فردا باید برم یه سفر کاری. می تونی فردا یه ساکی چیزی برام آماده کنی؟ من همیشگی باید می پرسیدم کجا؟ چه مسافرتی؟ کی بر می گردی؟ اما برام مهم نبود. باشه. من آدم آهنی شدم. من دیگه ذهنم کار نمی کنه. حوصله م داره می ره. توانی برای جنگیدن نیست. انگیزه ای هم نیست. یه لحظه با خودم فکر کردم این زندگی های بدون ازدواج چقدر خوبن. اگه اینطوری بود و بچه نداشتم اصلا این استرس رو تحمل نمی کردم. چرا من نمی خوام بفهمم موضوع چیه که خیالم راحت بشه؟ واسه خودم شوهرم رو متهم کردم و همه چیز تمام. نمی خوام فکری بکنم؟ بچه ها بیاین شام. علی مثل هر روز نیست. شاید تو شرکت دعوا کرده. دیدم که زیاد موبایلش رو نگاه می کنه. منتظره؟ هیچی نگفت و رفت زود خوابید. سردرد داشتم. چند روزیه نخوابیدم. رفتم یکی از فیلمهای بچگی بچه ها رو آوردم. فیلم عروسیم رو زیاد دوست ندارم. اون روز رو مادر جون خون به جگرم کرد. نه لباسم اونی بود که بخوام نه هیچی دیگه. فقط شوهرم. اون فقط انتخاب خودم بود. راضیم؟ بچه ها کوچیک بودن و بدو بدو می کردن. علی دنبالشون. شاد و جوون و عاشق. بغضم میگرفت. کجای راه از هم جدا شدیم؟ اون تلفن لعنتی. خدایا ... یعنی ازدواج بدون اعتماد به چی شبیهه؟ همون هم خونه فقط با یه اسمی تو شناسنامه؟ چقدر دلم میگیره از این روزها. تلویزیون رو خاموش کردم و فکر کردم. چه تصادفی بود که ناهید رو دیدم. خیلی دلم میخواست باهاش حرف بزنم. یعنی بلایی سر شوهرش اومده بود؟ عسل. خدای من. عسل که مشکلی نداشت. کاش فردا زنگ بزنه. کاش زودتر برام تعریف کنه. دو ساعتی خوابیدم و بلند شدم تا مثل همیشه وظیفه صبحگاهیم رو انجام بدم. برای همه فرنچ تست درست کردم و حسابی مشغول بودم که دیدم علی لباس پوشیده پشتم ایستاده. کی بیدار شدی؟ تازه. وقت ندارم. الان که زوده. آره. کار دارم یکم. یه چیزی بخور بعد خب. اونقدر سریع و بی توجه خورد که خستگی رو به تنم گذاشت. یک ساعت زودتر از معمول از خونه زد بیرون. پروانه راست می گفت باید دنبالش می رفتم. باید خودمو از این خفگی خلاص می کردم. مانتوم رو روی همون لباس خونه تنم انداختم و گاز رو خاموش کردم و پریدم بیرون. نزدیک بود علی رو گم کنم ولی چشمم به ماشینش که خورد فاصله م رو حفظ کردم. عجب سرعتی داشت. به طرف شرکتش نمی رفت. نه این راه شرکت نبود. صدای قلبم رو می شنیدم. پوست صورتم داغ و کشدار می شد. انگار کسی برام رو همه جای این صورت خسته ناخن می کشه و زجرم می ده. عضلاتم گرفته بود. علی توی کوچه ای وایستاد. پنج دقیقه ای توی ماشین بود تا اینکه بیرون آمد و زنگ خونه رو زد. خونه مسکونی. زیاد از خونه مون فاصله نداشت. با موبایل حرف می زد و ایستاده بود جلوی در. عصبانی بود. پای موبایل داد می زد. انگار به غلط کردن افتاده باشه. در باز شد. رفت داخل. صبر نکردم. بس بود. خیالم راحت شد؟ اگه همینطوری نمی دونستم بهتر نبود؟ نمی دونم راه خونه رو چطور برگشتم. حتی نمی دونم چطور بچه ها رو آماده کردم. خودشون بیدار شده بودن و ترسیده بودن که من نیستم. گفتم رفته بودم بنزین بزنم. انگار یه نفر دیگه جای من حرف می زد و من زیر این لب ها آدم خاموشی بودم. فکرهای بی ربطی به سرم میومد. اون مرتیکه زنگ زد به موبایل من. تو هنوزم فکر می کنی اون راست گفته؟ نمی دونم. ستاره؟ با این دامن می خوای بیای؟ دامنم که بد نیست. می دونم ولی مامان گفت بهت بگم عوض کنی مثل اینکه مهمونی قبلی هم همین رو پوشیده بودی و همه نگاهت می کردن. شاید از قشنگیش نگاه می کردن. شوخی می کنی؟ در عمرم آیا لحظه ای حتی با فکر به آدم دیگه ای به همسرم خیانت کردم؟ نه. من سزاوارش نیستم. من سزاوار این رفتار نیستم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 3:2 توسط Judy |
|
|
آره دارم برای ۹۸۷۸۵۷۶۰۰۵۴ بار Friends می بینم. خب که چی؟ خب می دونی خیلی غم انگیزه. تو زیادی فیلم و تی وی می بینی. آره خب من غم انگیزم. خب چرا؟ برو بیرون. بگرد. اینطوری بیشتر دوست دارم. چون فکرت منحرف می شه و نمی فهمی چی دورت می گذره؟ یکیش اونه. خب فیلم جدید ببین اقلا. می دونی چند بار اینها رو دیدی؟ آره گفتم که خیلی. چرا؟ چون من رو یاد دوستهام می ندازه. منو یاد خودم می ندازه وقتی اولین بار این رو دیدم. اون زمان خوشحال بودم. دورم پر بود از آدم. با دوستهات که اینطوری نبودی. نه نبودم. پس چی شبیهه؟ خودم. خودم همیشه اینطوری می خواستم. همیشه هم فکر می کردم اینطوری می شه. یکی از داستانهاش مثل ما بود. مثل ما که این همه مشکل داشتیم ولی باز خواستنی بودیم. مثل وقتی آدم این همه می بینه این دو نفر همه ش دعوا داشتن ولی باز دلش می خواد آخر داستان مال هم بشن. از بس علاقه شون خوشگله. از بس آدم دوست داره تماشا کنه با هم بودنشون رو. شاید چون از کوچیکی بوده. خب من هم کوچیک بودم. اون زمان به نظرم نمیومد. ولی خب بودم. خوشم میاد که تماشا کنم رسیدن این دو تا رو. هزار بار دیدم ولی باز موقع دعواشون گریه می کنم. موقعی که دلشون برای هم تنگ می شه. موقعی که معذرت می خوان ولی همه چی خراب شده و نمی تونن برگردن با هم. انقدر حسش می کنم که دو ساعت سر اون قسمت گریه می کنم. تنها فیلمی که می تونم ببینم و روزهام رو تحمل کنم همینه. اگه صد بارم ببینم باز می خوام که ببینم. باز می خندم و گریه می کنم و حس می کنم. تو اینطوری نبودی. نه من هیچ وقت اینطوری نبودم. من مغرور بودم. وقتی کسی ناراحتم می کرد تا مدتها باهاش حرف نمی زدم. وقتی کسی باهام بد حرف می زد جوابش رو می دادم. از چه زمانی اینطوری شدم؟ نمی دونم. از یه زمانی به بعد من شبها نخوابیدم. کم کم به دیگران اجازه دادم هرطور می خوان با من حرف بزنن. کم کم معذرت خواستم برای کارهایی که نکردم. کم کم نتونستم نه بگم. کم کم خمیده شدم. خمیده و نظاره گر که چطور روزها می گذرن و من می رم پیش خدا که اون نگاه توی چشمهام رو بهش نشون بدم و بگم چرا؟ چون اونقدر احمق و بچه بودم که ازت خواستم زندگیم عادی نباشه؟ طوری باشه که بشه یه داستان جالب؟ این داستان جالبیه ؟ شاید سلیقه مون تو داستان فرق داره می دونی؟ شاید تو دوست داری داستان گریه دار باشه. شاید من دوست دارم اقلا آخرش خوب باشه. از خودت بدت اومده؟ این چه حرفیه؟ من هیچ وقت از خودم بدم نمیاد. دلم برای خودم می سوزه. از همون زمانی که بهم گفتن گریه نکن برادر کوچکترت نمی دونه و می ترسه. از همون زمان؟ یا شاید خیلی قبل. وقتی بدترین اتفاق زندگیم افتاد و من اونقدر کوچیک بودم که می ترسیدم از یکی کمک بخوام. شاید هم از وقتی احساس سبکی کردم از گفتنش به اون و اون هم مثل بقیه ازش سوءاستفاده کردی. بقیه ای که من رو تو این مورد مسخره کردن و نفهمیدن و حتی سعی نکردن مهربون باشن در موردش رو نفرین کردم. نفرین کردم که براشون پیش بیاد و من اشکهاشون رو ببینم و صداشون رو بشنون که از من می پرسن حالا چیکار کنن؟ اما اون ... اون رو نمی شه نفرین کرد. یعنی من عوض شدم. انگار دیگه قدرت دوست نداشتن هم ندارم. تو خیلی فکر می کنی. میخوای کمی استراحت کنی؟ یک ساله که دارم استراحت می کنم. اینطوری نیست. ترجیح می دم به سیزن دیگه نگاه کنم شاید خوابم بگیره.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:50 توسط Judy |
|
|
ستاره؟ خودتی؟ بلند شدم و به کسی که با لبخند به سمتم میومدم خیره شدم. خدای من... ناهید؟ وای ! ستاره اصلا باورم نمی شه. باورت میشه همین دیروز بود که به یادت افتاده بودم؟ از صدای جیغ و گریه ء ما مردم توی رستوران بهمون نگاه می کردن و تعجب می کردن که این دو تا خانم چند وقته همو ندیدن که اینطوری می کنن. حالت چطوره؟ خوبم. عالیم. خدایا... اینها بچه هاتن؟ آره. سامان و سارا. سلام خاله. الهی قربونتون برم. چه دخترت شبیه سپیده ست. خوبه حالش؟ آره اون هم بارداره. تو چطوری؟ چیکارها می کنی؟ منم خوبم. اینجا نزدیکه شرکتمه . برای نهار با همکارها میایم اینجا. پس به ما نزدیکین. جدی؟ خونه ت اینوراست؟ پس واجب شد بیام یه بار پیشت. آره حتما. تا کی سر کاری؟ من تا ۴ هستم. برات خیلی حرف دارم ستاره. یه دفعه ناپدید شدی دختر. آره. باورم نمی شه دیدمت. همین دیروز داشتم به اون وقتها فکر می کردم. تو بچه دار شدی؟ دیدم چهره ش تغییر کرد و انگار ناراحتش کردم. داستان مفصلیه ستاره. باید حسابی با هم حرف بزنیم. شماره ت رو بگو یادداشت کنم. بهت زنگ می زنم بیای پیش من. من تنها زندگی می کنم اینطوری راحت تریم. تنها؟ پس شوهرت ... برات می گم. از عسل چه خبر داری؟ بی خبر نیستم. ولی عسل اونی که می شناختی دیگه نیست. خیلی زندگیش تغییر کرده. تغییر خوب؟ نه. اشکهای ناهید که اومد دلم هری ریخت. چی شده؟ ناهید نگاهی به بچه ها کرد و لبخندی زد و اشکهاش رو پاک کرد. راستش عسل ام اس داره. قادر به حرکت و انجام خیلی از کارهاش نیست. چی؟ دستم بی جون روی پام افتاد به روبروم خیره شدم. باورم نمی شه. عسل دوست صمیمی من.دختری که ورزشکار و شاد بود. دختری که پر از انرژی و خنده بود. متاسفم که خبر بدی بهت دادم. اونم بعد این همه سال. من متاسفم که از شماها خبر نگرفتم. تقصیر تو نیست. من چند باری که زنگ زدم و مادرشوهرت اونطوری باهام حرف زد فهمیدم که باعثش اونه. می دونم که تو خودت دختر با معرفتی هستی. حالا هم که همو پیدا کردیم ... مادر شوهرم؟ چی بهت گفت؟ گفت دیگه زنگ نزنم و یه سری حرف مفت دیگه. نمی دونستی؟ نه. زن مریضیه. نمی دونی چه به روز من آورد تو اون مدت. می دونم. معلوم بود. حتما بهت زنگ می زنم ستاره جون. من برم که همکارها منتظرن. باشه. حتما . منتظرم. باشه. خیلی خوشحال شدم. باورم نمی شه که دوست دوران دانشگاهم رو دیدم. باورم نمی شه که الان تنها باشه. اون به فاصله چند ماه بعد از من ازدواج کرد و من هم عروسیش رفتم. شوهر تحصیلکرده و محترمی داشت. نمی دونم چی شده که الان تنهاست. عسل. عسل طفلک. اون هم شنیده بودم که یک سال بعد با پسری که مدتها می خواستش ازدواج کرده بود. خیلی براش نگران شدم. یعنی چطور ممکنه اون عسل الان نتونه درست راه بره و همچین مشکلی پیدا کرده باشه؟ بچه ها سیر شدین؟ بله. خوب پس کیفهاتونو بردارین بریم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:45 توسط Judy |
|
|
۱- برای یه نفر دعا کنین که خیلی نگرانشم و عمل مشکلی داره. ممنون. ۲- بدم میاد از مارمولک بازی. اینکه انقدر بیکار باشی که زاغ سیاه منو تو اینترنت چوب بزنی و فکر کنی خیلی زرنگی و اینها. بیکار ! ۳- مسموم شدم. دیشب تا حالا با دلدرد و حالت تهوع و اینها همه ش افتاده بودم. بد چیزیه. ۴- من آدم بی شخصیتی هستم می دونم. می دونم که آخرش هم خودمو نگه نمی دارم و زنگ می زنم. یه جوری انگار این تربیتی که کردن ما رو همیشه باعث می شه نتونم جبران کنم بدی ها رو. دلم می خواد جبران کنم ولی نمی شه. ۵- نگرانتم. کاش اون موقعی که گفتم بری دکتر رفته بودی. =========================================================== صبح که بچه ها رو رسوندم رفتم کمی خرید خونه کردم. میوه می خواستم و جعفری و یه سری خرت و پرت دیگه. بعد به خودم تو آینه ماشین نگاه کردم و دیدم خیلی قیافه م خسته ست. چند شبیه که نخوابیدم. دلم می خواست دستی به سر و صورتم می کشیدم و برای خودم می رفتم استخر. مانتوهام قدیمی شدن و شلوارهام برام گشادن. به نظرم این مدت حسابی لاغرتر شدم. حوصله هیچی ندارم. می رم یه سر پیش مامان. وقتی وارد می شم از چهره ش می فهمم که لاغریم به چشمش اومده. ستاره؟ سلام مامان. آقا جون خوابه؟ نه مادر داره خطاطی می کنه تو اتاق. حالت خوبه؟ آره مرسی. لاغر کردی؟ مادر تو که لاغر هستی دیگه رژیم اینها نگیر. رژیم نیستم مامان بدو بدوی بچه هاست. بیا بشین ببینم. برم یه چای بریزم. حیاط انقدر با صفاست که منو نا عمق بچگیم می بره. ستاره نگاه نکن اون یارو بهت زل زده. همسایه؟ می گم نگاه نکن. همون که موهاش مشکی حالت داره؟ پس خوب نگاهش کردی. نه زیاد. خوبه نه؟ نمی دونم. خوب یه جوری نشون بده تو هم خوشت میاد. نه... من نمی تونم. چرا انقدر سخته برات؟ نمی دونم. گل انداخته صورتت. بریم تو. ... سپیده بیرون چه خبره؟ خانم ابیانه اومده. همسایه؟ چرا هول شدی؟ اومده در مورد تو بگه. چی بگه؟ ای بلا. یعنی تو با پسره حرف نزدی؟ من؟ نه! اومده صحبت خواستگاری کنه. نه! چرا نه؟ دوستش نداری؟ نمی دونم. ... مامان چی شد؟ هیچی سپیده این همه شلوغ بازی نداره. گفتم تا خواهرش نره و درسش تموم نشه نمی شه. مامان من ناراحت نمی شم. بچه ست هنوز مادر. ... ستاره؟ بله؟ تو فکری. یاد بچگی م افتاده بودم. همسایه مون. یادتونه؟ معلومه که یادمه. یادش بخیر. دوست داشتی الان عروس حاج آقا بودی نکنه؟ نه مامان. چیزهایی می گین. هنوز که هنوزه زیور می گه آوازه عشق همایون به همه جا رسیده بوده. ای بابا. جوونیه دیگه. خیلی غمگینی ستاره جان. نه مامان فکرم مشغوله. می دونم نمی خوای همه چیز زندگیتو به من بگی. ولی با فکر و سیاست جلو برو. شوهر تو جوونه. یه بیرونی برین. بچه ها رو بیار پیش من. یکم به فکر خودت باش. این لباسهات دیگه قدیمی شده مادر. مامان جون وقت نمی شه. با فکر گرفته هم نمی تونم به فکر خودم باشم. می خوای من اندازه ت رو بگیرم چند دست بدوزم؟ نه مامان جان با این چشمتون خیاطی نکنین بهتره. مادر من سرگرم می شم. بیا بریم اتاق. مامان اندازه ها رو می گرفت و یادداشت می کرد. بچه که بودیم مامان برامون سارافون های رنگی و دامن های گلدار می دوخت. لباسهای سپیده که کوچیک می شد من می پوشیدم. خیلی نحیف بودم و سالها طول می کشید تا اندازه م بشن. سپیده همیشه نو نوار و قشنگ بود و خیلی به ظاهرش اهمیت می داد. توی هر مجلسی می درخشید. من اما همیشه یه گوشه می نشستم و تماشا می کردم. برام مهم نبود چی تنم باشه. مامان بهم می گفت دختر یه آرایشی کن. بیا ببرمت موهات رو درست کنن. من می گفتم نه نمی خواد. می بافم. بریم با هم پارچه بگیریم؟ الان که وقت نمی شه. فردا چی؟ حالا بهتون خبر می دم. شاید مرجان بخواد بیاد. اون چیکار می کنه؟ بچه دار نشد؟ نه مامان درس می خونه و کار می کنه. دختر با وجودیه. دنبال بچه ها که رفتم گفتم می ریم رستوران. حوصله غذا پختن نداشتم. اونها هم خوشحال هورا کشیدن و رفتیم یه فست فودی که مورد علاقه شون بود. نشسته بودم و تو رویای خودم بودم که دیدم کسی صدام می زنه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:11 توسط Judy |
|
|
کاش میتونستم این پشه های لعنتی مزاحم رو بکشم. عصبیم می کنن. آخرین بار سال کنکورم یکیشون رو با کتاب دینی کشتم و حالم بهم خورد. همین چندوقت پیش هم که باز تصمیم گرفتم یکیشون رو بکشم این کارتون لعنتی Bee Movie رو دیدم و حالا همه ش نگرانم که اینها خونواده ای دارن که منتظرشونه و درست نیست من بکشمشون. البته من رو نیش نمی زنن. یعنی به ندرت. می گن گوشتم تلخه. اما نمی فهمم چرا دورم می چرخن. با زبون خوش می گم برن گوش نمی دن. می دونی من فکر می کردم خیلی قوی هستم. فکر می کردم تحملش خیلی سخته و من تونستم. هنوز زنده م. اما امروز با خودم فکر کردم تو خیلی قوی تر هستی. وقتی که تو مشکل مشابهی رو داشتی ( نه خیلی مشابه البته) نه تنها تحمل کردی بلکه به زندگیت به بهترین نحو ادامه دادی. حتی تا آخرین امتحانی که داشتی رو هم خوب خوندی و از عهده ش بر اومدی. بعدش هم که رفتی اونجا کاملا تونستی از عهده همه چیز بر بیای. می دونم دقیقا چی بهت گذشته. اینکه آدم هر شب فکر کنه چرا باید برای من پیش بیاد؟ چه لزومی داره وقتی یه چیزی ته نداره خدا یه کاری کنه آدم مدت ها فکرکنه داره؟ اصلا چرا باید آدم این همه براش سخت باشه؟ اما خب تو با اینکه تنها بودی اونجا از عهده ش بر اومدی. تو در موردش زیاد با من حرف نزدی و من هم نمی تونم در موردش حرف بزنم و اصلا هم دوست ندارم حرف بزنم و فقط دوست دارم اونقدر بتونم بخوابم که ساعت های کمی بیدار باشم و نگران تنبلی هام هم نباشم و روزها اونقدر بگذرن که مغزم آروم بگیره و به خودم بگم خیلی گذشته Get over it. اما خب تو فرق داری. تو مثل من خودت رو جلوی تی وی و رو تخت ننداختی و با این مغز لعنتی که توش فقط خاطره ست کارهای بزرگتری کردی. نمره های خوب گرفتی و کلی پیشرفت کردی و از عهده ش بر اومدی. هر روز تو رو نگاه می کردم و نوشته هات رو می خوندم و می گفتم یعنی آدم نمی تونه تو یه سال هم فراموش کنه ؟ یا چی ممکنه باعث بشه آدم بتونه از عهده ش بر بیاد؟ اینکه پای کس دیگه بیاد وسط چه برای اون چه برای من یا اینکه آدم جاش عوض بشه و هیچ خیابون لعنتی و هیچ مغازه عوضی ای اونو یادش نیاره؟ اینکه آدم تو یه چیز دیگه موفق بشه و یه چیز دیگه satisfy ش کنه؟ یا اینکه زمان حا می کنه؟ یا اینکه اگه طرف بیاد و بگه معذرت می خوام. یا هر چیزی؟ اولش فکر نمی کردم آدم بعد یه سال یا دوسال یا هر چی ... اونم با شرایط تو که هزار تا موفقیت دیگه داشتی و تو اون شرایط تونستی درس بخونی و اینها ... نتونه یادش بره ... الان دارم فکر می کنم هی ! من چندین ماه اینطوری زندگی کردم و شبی نبوده که باز بهش فکر نکنم و شبی نبوده که به خدا بگم چرا؟ چرا من؟ چند وقتی گریه کردم و حالا دیگه گریه م هم نمی یاد می دونی؟ بدون حرکت می شینم جلوی تلویزیون و مغزم کاملا پوک می شه. یه سالی هست که هیچ خاصیتی ندارم. یه ساله هیچی ندارم. از خودم بدم اومده. از اینکه نمی تونم زندگیمو تو دستم بگیرم. همه اینهایی که گفتم برای این نبود که بخوام حرف بزنم. چون اصلا نمی خوام هیچی بگم. فقط می خواستم بگم Great job! I am really proud of you , pal. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 4:10 توسط Judy |
|
|
تا شب با بچه ها ریاضی کار کردم. تمرین های علوم رو ازشون پرسیدم. باهاشون قایم موشک بازی کردم. به خودم پیچیدم. پیچیدم. سر شب بود که علی آمد. یقه های باز. صورت قرمز و لبخندی که حاکی از هشیار نبودنش داشت. بوی تهوع آوری می داد. تو این همه سال زندگی آیا تا به حال اینطور دیده بودمش؟ یک بار . همون باری که اون همکار لعنتی زنگ زده بود و همسرم ترجیح داده بود مس ت باشه تا با واقعیت روبرو بشه و به من اعتماد کنه. از این کارش چقدر بدم میومد. سعی کردم بچه ها رو تو اتاق نگه دارم و اون هم خوابید. همونطور روی تخت افتاد و من شب رو روی کاناپه گذروندم. نه خوابم نبرد. فکر کردم. باز هم فکر. پلکهام خشک و دردناک شده بودند. سرم سنگین و بدنم خسته بود. نمی دونستم باید چیکار کنم. به کسی نمی تونستم بگم. به کسی اعتماد نداشتم. من تمام این مدت از همه کس بریده بودم. بعضی حرفها رو به فامیل نمی شه زد. چون اونها هم به نوعی با همسر من درگیرن. بعضی از حرفها رو حتی به مادرم نمی تونم بگم. واکنشش بدتر می کنه همه چیز رو. باید چیکار کنم؟ دلم برای دوستهای دانشگاهم تنگ شده. دو تا دوست تو دانشگاه داشتم که باهاشون خیلی صمیمی بودم. هردوشون ازدواج کرده ن. البته بعد از من. اما من مجبور بودم رابطه م رو باهاشون کم کنم. حتی عروسی یکیشون هم نرفتم. مادر شوهرم اون زمان یعنی وقتی تازه ازدواج کرده بودیم ازم خواست به همسرم فشار نیارم و برای مدت کوتاهی همونجا زندگی کنم. گفت پدر علی آپارتمانی از یکی از دوستهاش پیش خرید کرده و به زودی آماده می شه. مادرم بهم گفت قبول نکنم و بگم عروسی رو تا آماده شدن خونه عقب بندازم. اما من نو عروس بودم. دختر رویایی و با احساسی بودم. فکر می کردم ازدواج سیبیه که باید زودتر بچینم و مزه ش رو بچشم. رفتم تو اون خونه و یک ماه شد دو ماه و سه ماه و اینطوری من ۱۰ ماه با مادر شوهرم زندگی کردم. ای کاش نمی کردم. اینطوری شاید این همه روی ما بهم باز نمی شد. شاید این همه کوچیک نمی شدم. شاید مثل دو عروس دیگه من هم حرمتی داشتم و از رفتن به اونجا آزار نمی دیدم. قطع رابطه م با دوستهای زمان تحصیلم هم از توصیه های مادرجون بود. گفت آوردن دختر جوون و مجرد جلوی همسرم جالب نیست. گفت باید مواظب زندگیم باشم و هر بار که دوستهام اومدن اونقدر اخم و تخم کرد تا بالاخره رابطه مون کم شد. و حالا سالهاست ازشون بی خبرم. دلم می خواست با کسی صحبت کنم که هیچ جبهه ای نگیره. بهم نگه شوهرم خوبه و بچسبمش و بچه بازی در نیارم. حرفهام رو همه جا پخش نکنه و نصیحت غیر منطقی نکنه. می تونم با مرجان مامانم یا سپیده یا حتی پروانه صحبت کنم. اما می ترسم. شوهر پروانه گاهی با علی برنامه می ذاره و خواده خودم از خوبی های شوهرم می گن و مرجان احتمال داره به رضا چیزی بگه. کاش هنوز دوستهام پیشم بودن. کاش روی این رو داشتم که بهشون زنگ بزنم. خودم هم از اینکه یه چیز شخصی رو پخش کنم خوشم نمیاد. تو دلم بمونه بهتره. مامانم می گفت راز دل زن و شوهر باید تو باغچه خونه شون دفن بشه. اما مامان نمی دونه خیلی ساله همه چیز رو دفن کردم. نمی دونه که از زیر خاک داره چیزهای جدیدی سبز می شه که گاهی فکر می کنم اگه همون موقع دونه هاشون رو با صحبت حل کرده بودم الان لازم نبود از شر این همه خاری که از خاک بیرون زده راحت بشم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 3:54 توسط Judy |
|
|
چه زود بیدار شدی؟ چایی دم ه؟ ... ستاره؟ ها؟ چرا چشمهات قرمزمه؟ نمی دونم. نخوابیدی دیشب ؟ نه. کتری رو پر آب کرد و گذاشت روی گاز و نشست کنارم. چرا نخوابیدی؟ خوابم نبرد. خونه مامانت اینها می ریم؟ نه. چرا ؟ منتظر نیستن؟ قرار بود خبر بدم که ندادم. خب. می خوای نهار با بچه ها بریم بیرون؟ آره خوبه. تو واقعا یه چیزیت هست. جدا؟ مسخره می کنی؟ مسخره ست خب. تو همسر منی. حتی نفهمیدی من دیشب پیشت نبودم. حتی نفهمیدی یه چیزیم هست. یعنی فهمیدی ولی با تعجب می گی. بعد برگشتی به من می گی زنگ به مامانت بزنم. حتی ننشستی به خودت بگی به خاطر منه که این بیچاره حرفها رو می شنوه و هیچی نمی گه. تو مثل اینکه یه چیزیت شده. اول صبحی و دعوا؟ مگه صبح و شب داره؟ دعوا نمی کنم. یه نگاهی به خودت و توجه کردنت بنداز بعد به من بگو چیزیت هست. خب نمی خوای بخوابی؟ الان خیلی زوده. اگه خوابم می برد حتما می خوابیدم. یعنی خسته نیستی؟ چرا هستم. پس چرا نمی خوابی؟ یعنی تا حالا بی خواب نشدی؟ وقتی خسته باشم نه. خوش به حالت. بلند شدم و رفتم رو کاناپه دراز کشیدم. تو اتاق نمی آی؟ نه. زیر گازو خاموش کن اگه می ری اتاق. ستاره تو چته؟ چرا با من اینطوری می کنی؟ من طوری نکردم. حتما یه دلیلی داره. هنوز گیر به تلفنه ست؟ گیر؟ مثل قرقی بلند شدم وایستادم. انگار نه انگار نه چیزی خوردم نه خوابیدم. چشمهام کاسه خون. گیر می دم؟ این موضوع گیر نیست ! برای تو پیش آمده که قضاوت می کنی و به کار من می گی گیر؟ اگه کسی اینطور با تو می کرد چی؟ اگه کسی به تو زنگ می زد؟ تو اصلا اینطوری نبودی. اطمینان داشتی. الان نداری؟ به زبونم نمیومد حرفم اما انگار کس دیگه ای جای من حرف زد. نه اعتماد ندارم. و می دونی زندگی مشترک بدون اعتماد جهنمه؟ آره می دونم. اگه شکت بیهوده باشه چی؟ چه درست چه بیهوده. تو تلاشی در جهت برطرفیش نکردی. من هم آدم شکاکی نبودم. هیچوقت! پس یه جای کار می لنگه. تقصیر من هم نیست ! کاری نکردی فکر کنم شوخی بوده ! چیکار باید می کردم؟ همون کاری که انتظار داشتی من بکنم. تو بکنی؟ آره. یادت نیست؟ من نمی تونم کارم رو ول کنم ! حرفهایی می زنی ا! من نگفتم کارتو ول کن. اما انتظارش رو از من داشتی نه؟ تو زنی فرق داره. چه فرقی داره؟ من هم کار می کردم. کارم رو دوست داشتم. چون با تو تو محیط کار ازدواج کردم دلیل نمی شه همیشه همینطور باشه. اون مردک زنگ زد به من ! اون مردک الان پست من رو داره. اینوکه می دونی نه؟ آره. دلیل نمی شه. پس هنوز فکر می کنی من به تو دروغ گفتم؟ نمی دونم.مهم اینه که دیگه اونجا نیستی. چرا نرفتی حالشو بگیری ها؟ چرا از زنت حمایت نکردی؟ چرا بهش نگفتی بره گم شه و تو زنت رو می شناسی؟ من نمی تونستم ! روزهایی که اون می گفت تو دیر اومدی ! من اضافه کاری بودم ! اون همکار من بود ! معلومه که می دونست ! اون مردک بهتر از من تو رو شناخته بود. می دونست فقط اسم غیرتی بودن جلوته. فقط زورت به من می رسه. ولی جرات نداشتی از زنت دفاع کنی. جرات نداشتی بیای دم شرکت و طرف رو بکشونی دادگاه. نگفتی بهش به من تهمت زده. از مردی فقط لباس کوتاه نپوشش رو یاد گرفتی؟ چی میگی ستاره؟ چطور وقتی از شرکت اومدی بیرون دیگه مشکلی پیش نیومد؟ من خودم دیدم تو محیط کار چقدر زبون می ریختی. من زبون می ریختم؟ من با ارباب رجوع خوب برخورد می کنم. تا حالا از من سبکی دیدی؟ من نگفتم سبکی. گفتم اگه مشکل محیط کارت نبود چطور بعدش چیزی پیش نیومد؟ دیدی که به نفعمون شد. من که نمیتونم برم یقه یارو رو بگیرم بگم چرا زن من به تو روی خوش نشون داده و قرار گذاشتین. حتی بعد از اینکه من رفتم و اون نشست جای من باز نفهمیدی چرا این کار رو کرده؟هنوز بعد از اون همه سال و اون همه مشکل فکر می کنی و من قسم دروغ خوردم برات؟ من نمی دونم. پس تو هم اطمینان نداری. الان چرا. الان؟ چون همه ش خونه م؟ چون رفت و آمدی ندارم و کار نمی کنم و کسی رو نمی بینم؟ حالا اعتماد داری؟ به من نگو پس علی باشه؟ به من نگو که اعتماد کنم. من به خاطر سوء ظن تو کارم رو ول کردم. همه ش به خودم قبولوندم که دوست دارم خانه دار بشم و به بچه هام برسم. چند قدم نزدیکتر رفتم و در گوشش زمزمه کردم. ولی راستش حالم از کارهایی که برای تو کردم بهم می خوره. حالم از اینکه بی گناهیم رو خواستم ثابت کنم بهم می خوره. رفتم تو اتاق بچه ها. یکی از پتوهای اضافی رو انداختم زیرم و دراز کشیدم. اما خوابم نبرد. فکر امونم نمی داد. یک ساعت بعد علی اومد دم در اتاق. نگاهم نکرد. من می رم استخر با حمید. رفت و تا شب بر نگشت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:2 توسط Judy |
|
|
فیلم Enchantedرو هم دیدم. مثل کارتون بود . یعنی حتی هنرپیشه هاش رو طوری انتخاب کرده بودن که قیافه های کلاسیک های والت دیسنی رو داشته باشن و توش پر بود از خیال و آواز و رنگ که من عاشق همه شونم. کلی منو برد به بچگی ها که زیبای خفته و سیندرلا می دیدیم. شبیه زیبای خفته بود یکم. جیزل (Giselle) تو دنیای کارتون یه پرنسی رو می بینه و عاشق هم می شن و نامادری پسره برای اینکه این دختره ملکه نشه اونو جادو می کنه و می فرسته به نیویورک در قرن حاضر. بعد یه مردی پیداش می کنه و پسره هم از اون دنیا میاد که پیداش کنه و نامادریه هم یکی رو می فرسته که دختره رو مسموم کنه و بکشه ... همه ش دختره آواز می خونه و به وسیله آواز کاری می کنه حیوونها بهش کمک کنن تو همه کار و لباسهای قشنگ کارتونی می دوزه و از این کارها ... هنرپیشه اصلیش Amy adams ه که توی Catch me if you can بازی کرده بود و زن لئوناردو بود. خیلی ناز و ریزه میزه ست و قیافه ش انگ این فیلم بود. با اینکه ممکنه بگین این چه فیلمیه خاله زنکی ه و اینها ولی من خودم به نظرم دو مدل فیلم خاله زنکی داریم. یکی خوب و یکی بد. این از نوع خوبش بود. بازیهاشون خیلی خوب بود. مخصوصا دختره. خیلی قشنگ احساسش رو نشون می داد. رویایی بودن و صداقت و اینهاش رو در کنار ناراحتیش و علاقه ش بی نهایت خوب نشون می داد و من خیلی خوشم اومد. کلی برام خاطره انگیز بود. تمام فیلم اینطوری آه می کشیدم ..."آخی" آخه یه مدت زیادی تو بچگی خودم رو در نقش اون زیبای خفته می دیدم. یه ۵۹۷۹۸۶ باری تماشاش کردم. آهنگهاشم خوب بود. دلم نقاشی می خواد. از اون مدلهای کارتونی که کشیدیم با گلی. چه کیفی داد. دو نفری اثر هنری خلق کردیم . چقدر این پاستل خوبه ها. "بچه این نقاشیتو دیدم یادش افتادم." مثلا دوست دارم یه عالمه بشینم دیوار رو نقاشی کنم یه رنگ فانتزی بعد روش قلب و گل و ستاره بکشم. صد ساله از این رنگ های روی شیشه گرفتم ازش استفاده نکردم. هی گفتم برای من شیشه بگیرین نگرفتن ! چقدر فیلم رو من اثر داره ... یه عالمه رمان جنایی و اینها گرفتم خوندم این مدت. یه عالمه هم فیلم ترسناک دیدم. خوشم میاد رمان می خونم نمی رسم فکر کنم. کافیه رمانه تموم بشه . عین اون گربه ه می شه چشمهام ! می دونی که کدوم؟ راستی گربه هم دلم می خواد. یا سگ نمی دونم. فقط یه چیزی که نذاره من فکر کنم. یکی به من رمان عاشقانه خوب و خاله زنکی معرفی کنه ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:8 توسط Judy |
|
|
هر چیزی که کاملا مال تو باشه بعد از مدتی تکراری و عادی می شه. تا وقتی برای داشتن چیزی به تکاپو نیفتادی و تلاش نکردی و دعا نکردی به اون لذت نمی رسی. از گم شدن چیزی چند روزی عصبی و ناراحت بودم. اونقدر گریه کرده بودم که ماهیچه های چشمم درد می کرد و همه برام دعا می کردن و غصه م رو می خوردن. اونقدر دعا و التماس کردم که خدا دلش به رحم اومد. بهش گفتم اینطوری نه ... نمی خوام اینطوری فراموش کنم .... این کار رو با من نکن ... حتی نا امید شدم وقتی آخرین تیرم هم به خطا رفت و پیدا نشد ... گفتم از توانم خارجه. خودم قول می دم باهاش کنار بیام و تحمل کنم. ولی زمان می خوام. اینطوری همه سالهای خوب زندگیم بر باد می رن. دلم نمی خواد از خاطراتم چیزی نمونه.کمک کن ... بذار خاطراتم برام بمونن ... هر چیز دیگه ای خواستی بگیر ... این نه ... شب نخوابیدم ... با خودم گفتم مثلش رو بخرم؟ اما هیچی مثل اون نمی شد. گفتم شاید قسمت بوده. اما قسمت بدی بود. تا عمق دلم رو آتیش می زد. اگر خدا می خواست اینطور بشه چرا حالا؟ چرا حالا که اینطور شکننده شدم؟ وقتی پیدا شد و صداش رو شنیدم تازه یادم اومد که داشتنش چه ارزشی داشته . تازه یادم اومد تلاش کردن و رسیدن چقدر لذت بخشه. تازه یادم امد چقدر برام عزیز بوده. فراموش کرده بودم حس خنکیش روی پوستم چه آرامشی بهم می ده ... چند سال همراه من بوده؟ خیلی سال. همه جا. چقدر رسیدن بعد از جدایی شیرینه. انگار دوباره جوون شده باشم و تازه چشمم بهش افتاده باشه. یادته اونقدر بهم وابسته بودن که بار اول جدا نشدن ؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:59 توسط Judy |
|
|
بچه ها خوابیدند. همسرم هم. من ... من اما بیدارم. هیچ کس موقع بله گفتن می دونه ازدواجش به کجا می رسه؟ نه مطمئنم که هیچ کس اون لحظه فکر نمی کنه همسرش ممکنه اذیتش کنه. هیچ کس با این تصور که ممکنه روزی ناراحت باشه این تصمیم رو نمی گیره. حتی اگه بزرگترها نباشند خیلی ها هیچی غیر از اینکه فقط زندگیشون شروع بشه و روزهای خوب برسن نمی خوان. من هم چندان به تشریفات اهمیت ندادم. حتی درست نمی فهمیدم باید کجا رو امضا کنم. محو بودم. خواب بودم. خواب شیرینی که فقط در دوران خاصی از زندگی به سراغ ادم میاد. تواون سن آدم انقدر شاد و سرخوشه که همه چیز رو خوب می بینه. تو اون سن با یک نگاه یک نفر می شه احساس کرد زیباترین روی زمینی و با یک حرف یک نفر خوشبخت ترین آدم. تو این ... بعد از دو تا بچه... دیگه اونقدر ساده و کودن نیستی. نمیتونی بی شرط دوست داشته باشی. خراشیده می شی و زجر می کشی. اما صدات کمتر در میاد. بر عکس قبل که زود علی بغضم رو می دید و معذرت می خواست و بغلم می کرد. حالا دیگه نه بغل کردن نه هیچ چیز دیگه ای ناراحتیم رو برطرف نمی کنه. الان احتیاج دارم بدونم اون چیزی که براش بغض کردم حقیقی نبوده. فقط حقیقته که نجاتم می ده. دلم می خواست هنوز به سادگی شاد می شدم. انقدر فکر نمی کردم. کاش انقدر در نگاه آدمها دقیق نمی شدم. به جوونیم فکر کردم. اگر با کس دیگه ای ازدواج کرده بودم الان ناراحت نبودم؟ یا سرنوشتم این بوده که حتما غصه دار باشم؟ دلم هیچ وقت نخواست که با کس دیگه ای باشم.هیچ کس تا اون سن و تا حالا اونقدر من رو شیفته خودش نکرده بود. من به علی اعتماد کردم و اون به من. هیچوقت به حرفهای من شک نکرد. یعنی من هم نباید شک کنم؟ خدای من ... باید آرامش پیدا کنم. اینطوری بیشتر از همه بهخودم شک می کنم. به اینکه چه کم و کسری داشتم. بیشتر از همیشه خودم روتو آینه برانداز می کنم. تو انتخاب لباس هام کمی استرس می گیرم. حتی دستهام رو چندین بار می شورم.این فکرها منو دیوونه می کنه. بعضی وقتها دلم می خواد انتقام بگیرم. دلم می خواد اون هم به اندازه من ناراحت بشه. اون هم چنین شبهایی رو تجربه کنه. چه چیزی اذیتش می کنه؟ این که من هم مثل اون ... یعنی بودن با کسی اون رو اذیت می کنه؟ دلم می خواد وقتی ازم می پرسید "آخه چرا؟" بگم تو چطور تونستی؟؟؟ دوست دارم داد بکشم. انگار تموم این فریادها تو درون من خاموش شدن. یا گیر کردن. طوری که دارن اذیتم می کنن. من همیشه ساکت و گوشه گیر بودم. اما حالا دوست دارم جایی بنویسم چی اذیتم می کنه. دوست دارم سر کسی داد بکشم. دوست دارم شوهرم رو مثل خودم ناراحت ببینم. اما اینها هیچ کدوم ممکن نیست. چون می دونم اول از همه این بچه ها هستند که از بین می رن. صبح شده. من هنوز بیدارم. انگار یک نفر با زور پلکهام رو باز نگه می داره. خوابم نمی بره. دوست دارم بخوابم و فکرنکنم. اما نمی شه ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:9 توسط Judy |
|
|
وقتی برگشتم پیش بقیه سعی کردم نزدیک علی و محبت آمیز بشینم. براش از روی میز کمی توت آوردم تا با چاییش بخوره. می فهمیدم که مادرجون داره نگاه می کنه. منتظر بود. فرانک پاهاش رو به زور روی هم انداخت و شروع کرد. ستاره جون خواهرت زایید؟ (چقدر از این کلمه نفرت داشتم.) نخیر هنوز. تو این سن خطرناک نیست؟ تحت نظر دکتره. نه. بالای 35 سال خطر داره. مادرجون مداخله کرد. من اون موقع هم بهت می گفتم سپیده خیلی آرایش می کنه زود شوهر پیدا نمی کنه. سپیده آرایش می کنه؟ آره دیگه همچین لپها قرمز. خواهر من به خودی خود آب و رنگ داره. دوستم داره آرایش کنه. شوهرش هم خوشش میاد. فرانک لبخندی زد. پس تو به کی رفتی؟ علی می خواست چیزی بگه اما بازوش رو گرفتم که شروع نکنه. علی مادر یخچال رو دیدی؟ الان نگاه می کنم. وقتی علی رفت صداش رو پایین آورد. ستاره اصلا به من زنگ نزد بعد از اینکه رفتم دکتر. مادر جون شما اصلا به من نگفته بودین رفتین دکتر به موبایل خود علی زنگ زده بودین. خب اگه حال می پرسیدی می فهمیدی. خنده م گرفته بود. شما رفتین ویزیت چیزی هم به من نگفتین خونه من هم دو سالی هست زنگ نزدین. به خود علی زنگ می زنین. من که براتون از خونه سه ماه پیش آش هم فرستادم نذر داشتم ولی شما زنگی نزدین. زنگ بزنم چی بگم؟ من زنگ بزنم چی بگم؟ من بارها به شما زنگ زدم ولی شما وقتی نمی زنین ... علی داخل شد و اون هم بقیه حرفش رو خورد. چیزیش نیست که مامان. یخ بد درست می کنه. والله اونو دیگه باید به شرکتش زنگ بزنین.این که نو ه. خب یه تعمیرکار بیار. مادر آخه چیزیش نیست. باشه حالا به محمود اقا می سپرم. رفتم توی حیاط به بچه ها سر بزنم. سامان حسابی خودشو خاکی کرده بود. اما چیزی بهش نگفتم. مامان جان زیاد بدو بدو نکن. مرجان دنبال من آمد. پیش ما چرا نمی آی؟ خودت که می دونی چیکار می کنه بفهمه. لازم نیست بفهمه. صبح بیا. تو که سر کاری صبح ها. من فقط روزهای زوج کارم. باشه تو هم بیا. توبیای بهترم هست. باشه حالا بهت خبر می دم. می بینی چطوری حرف می زنه؟ آره بابا می فهمم. خودش هیچ مناسبتی رو زنگ نمی زنه. فقط انتظار داره. گلوم درد می گیره میام اینجا. ولش کن. دیگه اینم شانس ماست. یه دوستی دارم تازه ازدواج کرده مادرشوهرش تا خونه ش رو هم می ره مرتب می کنه که این از کار میاد خسته نشه. باورت می شه؟ نه والله این چیزها رو اصلا باورم نمی شه. زد زیر خنده. بچه ها ماشاءالله چه زود بزرگ می شن. آره عمره دیگه. ستاره جون... راستی علی هنوز همون شرکته کار می کنه؟ آره. چطور؟ می ری سر کارش؟ سر کارش؟ آره مثلا سر بزنی اینها. من بعضی وقتها می رم رضا رو سورپریز می کنم. نه بابا نمی شه بجنبم ظهره. چطور؟ همینطوری. خوبه. یه جوری حرف می زنی. وا ... نه بابا همینطوری گفتم خوشش میاد حتما. من برم باز این الان حرف در میاره. مرجان من رو تو شک بزرگی تنها گذاشت. دل شوره عجیبی داشتم. یعنی چیزی می دونست؟ اما علی به من اطمینان داده بود. چرا اینطور شدم خدا؟ خب بچه ها برین دیگه وسایلتون رو بردارین بریم. علی؟ بچه ها دیگه باید بخوابن. شام می خوام بگیریم تازه. ممنون دیگه باز وقت هست. غذای از بیرون می گیرم. ممنون مادر جون. با اجازه همگی. وقتی در بسته شد و توی ماشین نشستیم نفس عمیقی کشیدم.همه چیز روی دوشم سنگینی می کرد. داشتم خفه می شدم. علی نگاهم کرد و چیزی نگفت. خونه که رسیدیم بچه ها رو بردم حمام و فرستادمشون سر بازیشون و خودم هم ولو شدم روی کاناپه. می گم ستاره هر چند وقت یه بار یه زنگی بزن که انقدر بهانه نگیره. علی جان تو مثل اینکه متوجه نیستی. مامان تو اصلا خونه زنگ نمی زنه. به موبایل تو زنگ می زنه نه من. بخواد دعوت کنه به من نمی گه. تا حالا نشده مناسبتی باشه و به من تبریک بگه. حتی تولد بچه ها هم خونه زنگ نمی زنه. خواهشا بفهم. خیلی خب. گفتم فقط ... بحث نکن خواهشا. بذار روابطم رو خودم کنترل کنم. تو رابطه خودت رو داشته باش. نگفتم بریم اونجا گه بعدش دعوا کنیم. دعوا نیست. یکم عصبی هستی. من عصبی نیستم. بیشتر از اونی که فکر کنی تحملم بالاست. بلند شدم و رفتم تو اتاق بچه ها. کمکشون کردم با لگوهاشون یه خونه بسازن.خودم رو سپردم به بازی. مرجان راست می گفت. منظورش این بود که شوهرم رو تعقیب کنم. این مهمترین اصل ازدواج بود. اما حالا دیگه تو زندگی من نیست. آره همون اصل اول. اعتماد. پ.ن. برای بعضی دوستانم که کامنت می ذارن و می پرسن یا تازه داستانها رو می خونن یه بار دیگه اینجا می نویسم. داستانی که الان دارم مینویسم داستان زندگی من نیست. این دومین داستانیه که توی این بلاگ می نویسم و میتونین قبلی رو با مراجعه به آرشیو بخونین. خیلی ممنون از همه اونهایی که برام نظر می ذارن یا میان می خونن. خیلی به من روحیه می ده. در جواب کامنتی هم که پرسیدن خودم مینویسم یا نه بله اینها نوشته های خودمه. نه قبلش روش فکر می کنم نه مثل شما می دونم آخرش چی می شه واقعا می گم. وقتی آن لاین می شم هرچی به ذهنم برسه می نویسم. امیدوارم خوشتون بیاد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:50 توسط Judy |
|
|
حسی در درون من بود که دیگه به موضوعات کوچیک هم اهمیت می دادم. همه نکات ریز رو می دیدم و منتظر نشونه ای از حقیقت بودم. حس می کردم همه چیزی رو می دونن و فقط من هستم که در حماقت به زندگیم ادامه می دادم. مرجان طبق عادت همیشه سعی کرد همون اول خودشو به من نچسبونه. هردومون می دونستیم که اگه بقیه فکر کنن ما دو تا با هم دل میدیم و قلوه می گیریم دیگه جفتمون رو از دایره بیرون می ندازن. اما حالا فقط من خارج گود بودم و اون هنوز به اندازه من بی احترامی نمی دید. برادر کوچکتر علی ٬ رضا ته تغاری و عزیز دردونه مامانشون بود و حاضر نمی شد اعصاب اون بخاطر رفتاری با همسرش بهم بریزه. نمی گم اصلا که علی رو کمتر دوست داشتن نه. اتفاقا چون علی از اول خیلی انعطاف پذیر و آماده به کمک بود مادرش همیشه ناراحت بود که نمی تونه تمام وقتش رو به اون اختصاص بده. برادر بزرگتر ٬ امیر با فامیل وصلت کرده بود و زود هم از خونه رفته بود و مادرش رو تمام و کمال راضی کرده بود. هروقت دعوا یا بحثی در می گرفت بینشون مادر جون وساطت می کرد و دلش نمی خواست عروس بزرگتر که مهمترین مهره براش بود رو از دست بده. خیلی وقتها می فهمیدم که باهاش هماهنگ می کنه تا روی موضوعی که من رو حساس می کنه مانور بدن. فرانک جاری بزرگم زن خونه نشین و بیکاری بود. بچه های بزرگتری داشت و چندان هم به فکر رسیدگی به اونها نبود. امیر اکثرا سرکار غذا می خورد و اون زحمت پخت و پز زیادی هم نداشت و از اونجایی که نسبت به من و مرجان تحصیلاتی نداشت کار اصلیش فضولی و سرک کشیدن تو کار بقیه بود. تا قبل از اینکه مرجان به این خونواده اضافه بشه این دو نفر امون من رو می بریدن و تا می تونستن تو زندگی ما دخالت می کردن. اما بعدها با ازدواج برادر آخری و حرفهای مرجان که دختر تحصیل کرده و خوش زبونی بود محتاط تر عمل می کردن. فرانک مانتوی عبایی گشادش رو آویزون کرد و نگاهی به من انداخت. ستاره جون مشتاق دیدار. به همچنین. سرت شلوغه انگار. بابا بچه بزرگ می شه انقدر دنبالشون ندو. مادر شوهرم منتظر فرصت بود. قیافه مریضی به خودش گرفت و آه سوزناکی کشید. نوه هامو ببین چه قدی کشیدن . این پسر انقدر کار می کنه نمی رسه بیاد پیش من. رضا سامان رو بغل کرد و نشست پیش مادر جون. ستاره خانوم این فسقلی خیلی داره خوشتیپ می شه ها. لبخندی زدم و مشغول جمع کردن موهای سارا شدم. رضا و مرجان هنوز بچه نداشتن و فرانک یه دختر هفده ساله و دو تا پسر دو قلوی سیزده ساله داشت. پسرهاش بی ادب و شیطون بودن و من نمی خواستم موقعی که هستن زیاد از بچه ها غافل باشم. علی مادر انقدر کار می کنی که چی بشه؟ من که کارهامو خودم می کنم می تونم بچه ها رو هم نگه دارم ستاره هم بره سر یه کاری. صورتم کم کم قرمز و متورم می شد. مادر جون شما خودتون اول ازدواج گفتین کار کردن عروستون روی خوبی نداره. من که کار داشتم. لبش رو طوری گار گرفت که هرکی نمی دونست فکر می کرد من دروغ می گم. آخه مادر تو اصلا به فکر سر و وضعی و خونه زندگی نبودی. من کی گفتم کار بده؟ مگه مرجان کار نمی کنه؟ با خودم گفتم چند ساعته. باید تحمل کنم. همیشه همینطور بود. از اینکه من زیاد اهل آرایش و عشوه و ادا برای همسرم نبودم گلایه داشت. موضوعی به این شخصی رو جلوی همه عنوان می کرد. علی مادر یه نگاهی به این یخچاله هم می کنی؟ صدا می ده. بله چشم. خریدهامو خودم آروم و پیاده می رم می کنم. خانوم اصلانی مونده بود اون روز می گفت تو که پسر داری دیگه چرا خودت خرید می کنی؟ گفتم ای بابا اونها زن و بچه دارن. من مزاحم هیچ کسی نمی شم. دلم می خواست حتی یه زیارت شاه عبدوالعظیم برم. اما با پای علیل من که نمی شه. اینها رو کنایه به وقتی می زد که چند سال پیش سارا مریض شده بود و علی می خواست مامانش رو ببره زیارت و من زنگ زده بودم اگه می شه قرارشون رو بندازن فرداش یا روزدیگه چون بچه م خیلی حال بدی داشت و بستری شده بود. از اونوقت مدام می گفت. پدر جون به نوه ها آب نبات کره ای داد و پرید وسط حرف و خواست موضوع دیگه ای رو بگه که باز مادر جون بهش چشم غره ای رفت و اون هم ساکت شد. گفتم من می رم چای بریزم و هر چقدر اصرار کرد قبول نکردم تا اینکه مرجان هم با من آمد. خوبی؟ مرسی تو خوبی؟ ای بد نیستم. تابستون دفاع دارم دیگه بعدش می تونم یه نفسی بکشم. به سلامتی. بگو بیایم. باشه حتما. تو چیکار می کنی؟ می خواست من براش درد دل کنم. نمی دونم توهم بود یا چیزی می دونست. هیچی درگیر بچه ها. بعد انگار فکری به مغزم هجوم بیاره. مرجان می تونی تو شرکتتون برام کاری پیدا کنی؟ فقط رزومه م رو می دم بهشون نشون بده. حرفهای مادرجون رو جدی گرفتی؟ نه خودم تو فکر بودم. چطور؟ می ترسیدم از نگاهی که می کنه. انگار بخواد ببینه من چیزی می دونم یا نه. خوب نقش بازی نمیکرد. دستش رو گذاشت روی شونه م. بهشون می دم ولی اگه مسئله پوله من ... نه. باید خودم کار کنم. به هر حال اگه کمکی ... ممنون. مشغول چیدن استکانها توی سینی شد. تا خواستم چیزی بپرسم فرانک سر رسید. خب چه خبر. سلامتی. مرجان بچه مچه خبری نیست؟ نه شما خبریه؟ فرانک سرخ شد. من دیگه سه تا بسمه. الان دخترها هی عمرشونو می ذارن درس و این چیزها. آخرشم باید بشینن خونه. همه که خونه نمی شینن. چرا دیگه ستاره هم اولش همینها رو می گفت. خونه نمی شست علی واسه ش هووی خونه دار میاورد. قهقهه ای زد و مرجان خیره به من نگاه کرد. داغ شدم. مادرم اوائل ازدواجم بهم گفت خونواده شوهرم با من فرق دارن و آدمهای سالمی نیستن. بهم گفت سعی کنم رابطه ای نداشته باشم. اگر هم داشتم فاصله م رو حفظ کنم. براشون درددل نکنم و از شوهرم چیزی پیششون نگم. خودم رو کوچیک نکنم و حس کمک و نوع دوستیم رو برای خودم نگه دارم. راست می گفت. توی اولین مهمونی که مامان دید مرتب توی آشپزخونه کمک می کنم و اینور اونور می رم منو به کناری کشید و گفت می دونم نوعروسی و می خوای تو دلشون جا باز کنی اما اینها آدمهای سوءاستفاده گری هستن. شخصیتت رو حفظ کن. من اما مثل هر نوعروس دیگه ای میخواستم نشون بدم هنری دارم. میخواستم دوستم داشته باشن. کار کردم و کمک کردم و حرف گوش کردم و از مادرشوهرم نصیحت خواستم و همه رو تو زندگیم دخیل کردم. مدتها گذشت تا فهمیدم چه توری برای خودم بافتم. خودم اجازه دادم بتونن اینطور بهم تیکه بندازن. چای رو که ریختم با خودم فکر کردم هنوز هم همین کارها رو می کنم. مرجان اصرار کرد چای رو ببره و جلوش رو نگرفتم. توی آشپزخونه موندم و به خودم فکر کردم. کاش روی بیشتری داشتم. کاش من هم دوبار وقتی بهم حرفی می زدن جواب می دادم. ایراد نداره. من الان مشکل بزرگتری دارم. باید همسرم رو برگردونم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:39 توسط Judy |
|
|
من همیشه جایی بین خیال و واقعیت زندگی کرده م. نه اونقدر فانتزی و نه اونقدر رئال. واقعیت بیش از حد برای قلبم سنگین و مضره و رویا بیش از حد شیرین. هر شب که در اتاق رو می بندم و زمان خوابم فرا می رسه ساعتی رو به درون شخصیتی می رم که نه خیلی از من دوره و نه نزدیک. لیوان کاغذیم رو پر از قهوه می کنم و پای کامپیوتر می شینم. داستان می نویسم و شعر می گم. گاهی آهنگی گوش می دم و یا فیلمی می بینم. هر کدوم کمکی برای تجربه زندگی هایی که می خواستم داشته باشم. خیلی از این زمانها کسانی که دوست داشتم در کنارم باشم رو به اتاقم دعوت می کنم. انگار که خونه بزرگی باشه. باهاشون حرف می زنم و به حرفهاشون گوش می دم. آره. کم و بیش زندگی من تو این رویای شیرین غرق می شه تا بدون ترس از چیزهایی که ندارم بتونم بخوابم. آروم بخوابم. در رویای شیرین من همه خوبن. همه عاشقن. همه دوستن. همه به هم لبخند می زنن برای هم فداکاری می کنن. همه می فهمن دیگران به چی فکر می کنن. در واقعیت اما٬ توی قلب هیچ کس معلوم نیست. خیلی شده که فیلمی ببینم و یاد کسی بیفتم. خیلی می شه که آهنگی بشنوم و یاد کسی بیفتم. آهنگهای شاد یا غمگین ... اما پر از احساس... برای کسی که بار احساسش از توانش بیشتره٬ مایه ء خوشحالیه که کسی به جای اون احساسش رو بگه. وقتی کسی توی آهنگی احساس آدم رو می گه انگار بار سنگینی رو از دوشت برداشتن. رها می شی. خوشحال از اینکه منظورت رو رسوندی. خیلی وقتها هم دیگران با شنیدن آهنگی یاد من افتادن. یا اهنگی رو برام گذاشتن یا فرستادن که ته قلبم نشسته و خوشحال شدم که این آهنگ منو یاد اونها میاره ... چند وقت پیش اما کسی برای من آهنگی رو گذاشت که احساسش به من بود. آهنگ رو آروم گوش کردم. چندین بار. توی آهنگ به دل من لقب زشت و سیاه داده بود.بعد یکی از لیوانهای کاغذی رو برداشتم. دستم رو روی دستگیره در گذاشتم تا بازش کنم و برم یکم قهوه بیارم. خواستم صاف بایستم. نشد. انگار کسی با ضربات متوالی به زانوی من زده باشه و سرم اونقدر سنگین بشه که نشه نگهش داشت. آروم کنار دیوار مچاله شدم. بی صدا گریه کردم. ناخنهای بلند به درد مواقعی که غمگینی و می میری برای یه قطره اشک می خوره. وقتی آروم روی دستم می کشمشون دردشون منو از درد واقعی دور می کنه. چشمم درد می گیره. به دلم فکر می کنم که چطوری می تونه زشت و سیاه باشه. چطوری می شه جایی که این همه آدمهای خوب هستن زشت باشه؟ کی دل من سیاه شده؟ چشمهام رو با درد می بندم. آهنگهایی که دوست دارم رو زمزمه می کنم. دلم نه زشت و سیاه بلکه دردناک و متورم شده.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:20 توسط Judy |
|
|
وقتی برگشتم بچه ها خونه بودن و علی داشت براشون چیزی درست می کرد. دویدن به سمت در. مامان پس کجایی؟ مگه چی شده؟ مامان نمی تونه بره بیرون؟ چرا. آخه گرسنه مونه. باباتون که داره آشپزی می کنه. طوری نگاهم کردن که یعنی بابا رو چه به آشپزی. سلام. سلام. خسته نباشی. ممنون. ببین خوب شده؟ مم... عالیه. رفتم توی اتاق که لباسمو عوض کنم. مانتو رو روی تخت انداختم و نگاهی توی آینه انداختم. دستهام رو روی میز گذاشتم و نزدیک شدم تا خودم رو خوب نگاه کنم. چهره م گرفته و تکیده بود. تو می تونی. تو خیلی قوی هستی. لبخندی زدم و اثرش رو توی تصویر بررسی کردم. کسی شک نمی کرد. من هنرپیشه خوبی هستم. اختیار زندگیم تو دستهای منه. کسی نمی تونه کمکم کنه. به همه رو آوردم. اما کار کسی نیست. کار خودمه. چند مدل چهره شاد و خنده و شوخی با بچه ها و دیگه کسی نمی فهمه درون من چی می گذره. موهام رو شونه زدم. لباس راحتی پوشیدم. دست و صورتم رو شستم و به بقیه پیوستم. با بچه ها شوخی کردم. خندیدم. از دستپخت علی تعریف کردم. با هم برای بچه ها نمایشی از روی کتابشون اجرا کردیم. علی خسته بود و زود خوابید و من به هوای اطو کردن رفتم تو سالن و لباسها رو جلوم پهن کردم. من باید بتونم. حتی اگر همچین اشتباهی کرده باشه. آه خدای من ... توان ایستادن نداشتم. نشستم و صورتمو بین دستهام پنهون کردم. گریه نکن. پاهام رو توی بغلم جمع کردم و فکر کردم. این فکر لعنتی. چاره ای ندارم. من مثل بقیه نیستم. بچه ها رو ول نمی کنم. شاید اشتباه کرده. شاید احتیاج به محبت داره. من اونقدر بهش محبت می کنم که ولش کنه. هر کی که هست. مردها همینن. ساده و خام. نباید من خام سادگی اون بشم. باید همه چیز رو کنترل کنم. زندگی من دست منه. فردا صبح مثل همیشه بیدار شدم. به ذق ذق ته معده م توجه نکردم. به اشکها مجالی ندادم. به کوفتگی دستهام فکر نکردم. صبحانه رو آماده کردم. مثل یک مادر نمونه نهار رو بار گذاشتم و گذاشتم روز تعطیلی بچه ها خوب بخوابن. اما علی رو بیدار کردم. با بوسه نرمی روی گونه ش. با خوشحالی بیدار شد. زیر چشمی نگاهم می کرد. برام ارزش داشت. پدر بچه هام بود و هیچ وقت انقدر بودنش با من برام ارزش پیدا نکرده بود. هیچ وقت انقدر تلاش نکرده بودم. بهش گفتم ظهر منتظرشم و عصر می ریم به مادرش سری بزنیم. خوشحال شد. تا دم در بدرقه ش کردم و براش دست تکون دادم. در رو که بستم دویدم توی اتاقم. نفسم نمیومد. در رو بستم و دهنم رو با دستم پوشوندم. نمی خواستم بچه ها بیدار شن. آروم باش. باید به کارها برسم. تمام کمدم رو بیرون ریختم و شروع کردم به سابیدن. جارو. گردگیری. حمام. قفسه ها. آشپزخونه. خودمو سرگرم کار کردم. نزدیکی ظهر بود که به خودم اومدم دیدم چقدر کار انجام دادم و بچه ها هم بیدار شدن و گفتم یه لیوان شیر بخورن تا نهار رو بدم. زنگ زدم به مادر علی ببینم عصر کاری دارن یا نه که بریم یه سر. گفت بیاین و بچه ها رو ندیدم و از این حرفها. می دونستم براش دیدن من مهم نیست ولی بخاطر علی بود. با روی خوب صحبت کردم و خداحافظی کردم. به سپیده زنگ زدم که ببینم چطوره. گفت شوهرش دیشب از سفر اومده و برای بچه کلی لباس و خرت و پرت گرفته. پرسید فردا میام خونه مامان اینها یا نه. گفتم باید ببینم. احتمالا اگه علی خسته نباشه میام. ظهر علی اومد و نهار رو کشیدم. سرحال بود. ازش در مورد فردا پرسیدم. موافق بود. بچه ها کارهاشون رو انجام دادن و عصر رفتیم خونه مامان علی. دم در که بودیم گله گذاری رو از بی وفایی ما شروع کرد و اینکه ما نمی ریم سر بزنیم و من باعث می شم نوه هاش رو نبینه. جوابی ندادم. رفتیم داخل و گفت برادرهای علی هم میان و بچه ها با پدرجون سر به سر می ذاشتن. مادرجون علاقه ای به من نداشت. می گفت من سرد و بی عاطفه م. می گفت فقط انتظار دارم. اما من هیچوقت بهش بی احترامی نکرده بودم. اصولا همیشه تو خودم بودم. به عروسهای دیگه بهتر می رسید. اما سر من که می رسید زورش میومد وقتی بذاره برای خوشحال کردن من. بارها شده بود که برام کادوهایی آورده که بعدا جاری کوچیکم که با هم بهتریم می گفت خانم فلانی براش کادو آورده بوده و نمی خواسته یا از فروشگاههای خیلی ارزون برام خرید می کرد و مخصوصا چیزهایی می خرید که می دونست علی بدش میاد من بپوشم که تو رو در بایستی بپوشم و علی ناراحت بشه. خود علی همه این چیزها رو می دونست و می فهمید که من از روی بی زبونی نیست که چیزی نمی گم. دو عروس دیگه یکی از من بزرگتر و اون یکی کوچکترن. عروس بزرگتر از فامیلهای خود مادرجونه و عروس کوچکتر مثل من غریبه ست. هردو به طرفم اومدن و من رو بوسیدن. مرجان عروس کوچکتر نگاهی به چشمهام انداخت و چیزی رو ته ته ته نگاهش خوندم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:16 توسط Judy |
|
|
از اونجایی که شب ها ترس عجیبی رو برای من تداعی می کنن خصوصا وقتی تنها هستم و خواب به سراغم نمیاد همیشه سعی می کنم کتاب یا فیلمی داشته باشم که بهشون سرگرم بشم و به مسائل ناراحت کننده فکر نکنم. مامانم همیشه می گفت من بعضی وقتها مثل اسکارلت م که می گفت الان بهش فکر نمی کنم ! یادتونه؟ خب برای همین هم تو حالتی که آدم مغزش قفله و می میره برای اینکه یکم بخنده ٬ نمی تونه به کاری برسه که فکر زیادی می خواد. یه چیزی که فقط داستان داشته باشه. اگه حوصله نداشته باشم داستان بنویسم٬ کتاب می خونم یا یه فیلم خنده دار یا "خاله زنکی" می بینم. دوست عزیزم که گفتی داستانهام خاله زنکی نیستن خیلی ممنونم ولی راستش این اصطلاحه منه برای یه ژانر خاص از فیلم یا نوشته که به قولی به مردم عادی بر می گرده. به اصل آدمها و به اکثریت آدمها. فکر نمی کنم عده زیادی از آدمها وقتی یه هفته کار کردن و خسته ن دلشون بخواد آخر هفته یه فیلم فلسفی یا مدرن ببینم. فکر می کنم خیلی از آدمها دوست دارن یه وقتهای فیلم هندی ببینن. فیلمی که آخر خوبی داشته باشه. من خودم اعصاب آخر بد رو ندارم. همونطور که همیشه هم گفتم با فیلمها گریه می کنم و می خندم و خلاصه خوشم میاد از اینکه فکرم مشغولشون بشه. خلاصه ٬ امروز دو تا فیلم از این دسته گرفتم. یکی dresses ۲۷ که کاترین هایگل بازیگر Grey's anatomyتوش بازی می کنه و یکی هم Enchanted که هنوز ندیدم ولی می دونم موزیکاله. هر دوشون در مورد عروسی و عشق و اینها هستن یه جورایی. اول در مورد اولی مینویسم. بعدا دومی رو هم میگم. داستان ۲۷ لباس که منظورش ۲۷ لباس ساقدوشه در مورد دختریه (جین) که خیلی مسئوله و در عروسی همه دوستهاش ساقدوش بوده و همه کارها رو انجام می داده. به طوری که از دعوتنامه ها تا لباس رو به عهده می گرفته و خلاصه به کسی نه نمی گفته. البته خیلی فیلمش به یاد موندنی نبود. اما خب یه جورایی شخصیت آدمه جالب بود. من خودم بعضی وقتها اینطوری هستم که نه نمی تونم بگم و می دونم مسئول بودن و به فکر همه بودن چقدر اذیت می کنه. بعد این دختره عاشق رئیسش بوده و نمی گفته و می بینه که رئیسه عاشق خواهرش می شه و از این حرفها ... حالا اینش مهم نیست. چیزی که داشتم بهش فکر می کردم این بود که به نظرم عروسی یه چیزی خاص خانمهاست. فکر می کنم اکثر دخترها قبل از عروسیشون به چیزی که می خوان بپوشن یا اینکه عروسی کجا و چطوری باشه فکر می کنن. و هیچ وقت نمی تونم تصور کنم که برای آقایون اصلا مفهوم اینطوری داره یا اونها فقط به آخرش فکر می کنن یا اینکه اصلا براشون فرقی داره که حالا لباسشون فرق کنه یا نه. یه موضوع خیلی خانومانه ایه. تنها قشنگی فیلم این بود که این دختری که کشته مرده عروسی ها بود و می خواست همه چیز عالی باشه در اون لحظه گفت اصلا براش مهم نیست دیگه عروسیش چطوری باشه. گل٬ لباس٬ همه چی اهمیتش از بین می ره. و تنها چیزی که با اهمیت می مونه اینه که آخر راه چه کسی منتظرت ایستاده باشه. من عروسی های زیادی نرفتم. اما همه شون عالی و بی نقص بودن. اما تنها چیزی که از عروسی ها به یادم می مونه همیشه و خیلی به نظرم اونها رو زیبا می کنه نگاهیه که عروس و داماد به هم دارن و علاقه ای که آدم از دیدنش لذت می بره. (حالا خدایی حرفهای من خاله زنکی نیست؟ حالتون بد شد؟ ای بابا ... ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:57 توسط Judy |
|
|
انقدر کامنت هامو دیدم وسط سایت دانشگاه یه دفعه خنده م گرفت. با خودم گفتم ببین آدم چطوری برای یه عده ای که اصلا ندیده اینطوری مهم می شه که عصبانی می شن سر داستانش. هرچند که من همیشه اعتقاد دارم هر داستانی ریشه در واقعیت داره. امروز هم شبنم بهم گفت که خیلی داستانهام جذب می کنه و اینها با اینکه خاله زنکیه! و خیلی ذوق مرگ شدم. نهکه هیچکی منو تشویق نمی کنه و هر کی رد شد گند زد به این اعتماد به نفس زپرتی ما اینه که خوشمون میاد از این حرفها. راستش ما امروز با چند تا از دوستان رفتیم بیرون. بعضی هاشون رو شش هفت سال بود ندیده بودم گمونم. ولی اگه بگی یکم عوض شده بودن !!! تازه به منم گفتن عوض نشدی و من چون هی این چند وقت این اخوی راه رفت گفت شکسته و پیر و فرتوت شدی و یکی دیگه گفت زشتی و اینها همچین اعتماد به نفس کف پام بود. خلاصه با اینکه درونیاتم یه چیزی تو مایه های مرگ بود رفتم و حالا بگو قرار کجا بود! پارک لاله ! من همیشه از این پارک می ترسیدم. نمی دونم کی بهم گفته بود خیلی محیطش خفنه ! (حالا یکی نیست بگه آخه نه اینکه پارکهای دیگه فرت و فرت می ری!!!) خلاصه ما زودتر رسیدیم و گفتیم بشینیم تا اینها بیان. دیدیم یه آقایی هی میاد رد می شه یه نگاهی می ندازه. منم این آفتابیه رو دادم ذره بینی هم کردن دیگه جونم بره درش نمیارم انقدر باهاش خوب می بینم! خلاصه نمی دونم چی فکر کرده بود اومد نشست پیش من ! منم فحش به خودم که آخه چرا زودتر میای بچه ! اه ! خلاصه پاشدیم و راه رفتیم هی ! دیگه همه گفتن این فراری ه یا احتمالا موادش ته کشیده ! چه می دونم ! تا اینکه دوستان هویدا شدن و من نفس راحتی کشیدم ! کلا خوب بود. کلی یاد مدرسه کردیم. هی جوونی ! من و شبنم هم هی استعدادهای نشکفته مون رو دوره کردیم. به این نتیجه رسیدیم که هر رشته ای می رفتیم احتمالا الان موفق و شاد و سرحال بودیم غیر از اینی که خوندیم ! والله ! آخی ! انقدر وقتهایی که بدون ماشین می رم کیف می ده. میام ونک هی دوست دارم یه چی بخرم. هی مغازه نگاه می کنم. تو دنیای خودمم. همینطوری پیاده رفتنو کلی دوست دارم. بعضی فکرها دیدین می چسبه به مغز آدم ول نمی شه؟ آدم هی می خواد فکر نکنه ولی مگه می شه؟ انگار جزو اصلی مغز آدمه. بعد بی نهایت دوست دارم که یه چی بخرم در حال راه رفتن بخورم. امروز البته نخریدم. ولی کلا خوشم میاد. این هم اراجیف امروزمان ! دوستانمان تشویقمان کردند جو زده شدیم ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:43 توسط Judy |
|
|
مثل هر روز بچه ها رو بردم. موقع بستن در علی فشار خفیفی به بازوم داد. همیشه این کارش به معنی شب می بینمت بود. اما این بار ... این بار من ترسیدم . اما لبخندی زدم و سوار شدم. برای خرید به فروشگاه بزرگی رفتم و خودم رو به انتخاب اجناس متعددی که مرتب توی قفسه ها چیده شده بودن سپردم. ظرف های پلاستیکی برای نگهداری طولانی مدت غذاها . مدل های جدیدی از ماکارونی. پودرهای خوشبوی لباس شویی. صابون برای حمام. تیغ نو برای علی. چند مدل شکلات و تنقلات برای عصرانه بچه ها. زندگی من به این رفتارهای روزمره و خریدهای پیاپی ختم می شد. مدتها روزها با عشق به انجام کارهایی برای دیگران می گذشتن و من سالها بود به این اندازه به خودم توجه نکرده بودم. دلم برای خودم به حدی می سوخت که دلم می خواست قلب رنجور و مظلومم رو خوشحال کنم. تو بدترین موقعیت زندگیم هم خودم رو از یاد برده بودم و فقط بچه ها رو دیده بودم. این خاصیت هر زنی در شرایط منه؟ چرا تا به حال به معنی بالای خوشبختی فکر نکرده بودم؟چرا تا به حال شک نکرده بودم به اینکه ازدواجم در چه حد خوب بوده؟ شاید بوده. من هیچوقت شکایتی نداشتم. همسرم رو دوست داشتم. به وضوح به خاطر میارم که در کنارش حس آرامش عجیبی داشتم. اما حالا ... دلم گرفته بود. بی پناه بودم. باید قبل از اینکه بفهمه من مشکوک شدم کاری دست و پا کنم. کاش سرپرستی بچه ها با من بود. باید درآمدی داشته باشم. شماره پروانه رو گرفتم و قرار شد سری بهش بزنم. پروانه هم کارش رو بعد از ازدواجد رها کرده بود و البته وضع مالی خونوادگیش به اندازه ای بود که تنها متکی به شوهرش نباشه. من ... من اما فرق می کردم. هیچ وقت انتظاری نداشتم. سلام چه عجب. سلام. خوبی؟ خواب اینا که نبودی؟ نه بابا دیگه. کفشهاتو در نیار راحت باش. نه بابا کثیف می شه خونه ت. راحتم. چایی که می خوری؟ آره دستت درد نکنه. پروانه رفت تا چای بریزه و من کمی به اطراف دقت کردم. خونه بزرگو زیبایی داشت. دکورهای عتیقه. فرش های قیمتی. تابلوهای ارزشمند. سبک خونه مثل خود پروانه کلاسیک و سرد ولی اشرافی بود. مدت های مدیدی سعی داشت روی پای خودش بایسته و کار کرد. هرچند علاقه زیادی به زحمت های این مدلی نداشت و به نظرم بیشتر منتظر فرد ثروتمند و عاشق پیشه ای بود که ازدواج کنه. کار ما به صورتی بود که با شرکت های بزرگ و کارخانجات زیادی آشنایی داشتیم و خیلی وقتها روسای اون شرکت ها رو می دیدیم و باهاشون همکاری می کردیم. و پروانه همیشه رفتاری اغواگرانه می گرفت اما چندان موفق نبود. اون آدمها از زن های اغواگر و پول پرست سیر بودن. با همه این تفاوتهایی که بین ما بود من شنونده خوبی بودم و اون همیشه کمک هام رو جبران می کرد. من آدم تنها و گوشه گیری بودم و پروانه با زبون و خنده های بلند و شوخی های بی محاباش من رو از عالم ساکتی که داشتم بیرون کشید. خب چه خبر؟ هیچی. از تلفنه چی؟ علی چی گفت؟ بهش که گفتم گفت الکی بوده و کسی سر کارم گذاشته. خوب تو باور کردی؟ نمی دونم. نگفتی کسی تعقیبش کنه؟ نه. راستش زیاد از این کار خوشم نمیاد. احمق نشو. اگه دروغ بگه چی؟ وقتی چای می ریخت من به ناخن های کاشته بلندش که به قشنگی درست شده بودن خیره بودم. حواست هست؟ آره. نمی دونم. حالا ببینم چی می شه. بهم بیسکوییت تعارف کرد و خودش مشغول خوردن چای شد و به من نگاه کرد. انگار بخواد تا عمق من رو بخونه. اگه بفهمی کسی هست چیکار می کنی؟ بهش خیلی فکر کردم. فکر کنم کاری نتونم بکنم. چای کمی توی گلوش پرید. زن هیجان زده و عصبی بود. هیچ می فهمی چی می گی؟؟؟ خب بچه ها هم هستن. بچه ها؟ بابا تو خیلی احمق شدی. انگار کور شدی. مهریه ت رو می گیری و زندگی جدیدی راه می ندازی. شاید اصلا علی برای حفظ آبروش پول بیشتری بده. ممکنه سرپرستی بچه ها رو نده. غلط می کنه. خیانت کرده. این جرمه. هنوز که چیزی معلوم نیست. نمی شه به این راحتی اثبات کرد. پروانه نفس عمیقی کشید و پاهاش رو دراز کرد و به فکر فرو رفت. نمی خواد بشینیم خونه و غصه بخوریم. بیا بریم بیرون. بریم بگردیم. باید یکم فکرمون آزاد بشه تا بعد تصمیم بگیریم. رفتیم بیرون. کلاس رقص پروانه. بعد هم استخر. فکرم رو آزاد کردم. خیالم از همه چیز راحت بود. سامان و سارا رو علی بر می داشت و می برد کلاس زبان. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:40 توسط Judy |
|
|
می ترسم. با دلهره عجیبی از خواب بیدار شدم. بدنم درد و کوفتگی افتضاحی داشت. نمی تونستم تکون بخورم. با اخم زیادی که ناشی از درد عضلاتم بود بیدار شدم. بدن کرختم رو می کشوندم و به زحمت صبحانه رو آماده می کردم. چرا اینطوری شده بودم؟ دیگه چه مرگم بود؟ یه تلفن احمقانه باید بتونه من رو از بزرگترین لذت یک زن محروم کنه؟ دیشب تمام بدنم از فکر و خیال منقبض بود و اصلا حال خوبی نداشتم. حتی مجبور شدم علی رو هم فریب بدم. دلم می خواست زودتر تمومش کنه. فکر کرد لذت بردم. حتی بیشتر از خودش. و با غرور زیادی خوابید. من اما تا صبح پریشون بودم. ترسیده بودم. اگر اون به من حقیقت رو گفت پس چرا نگرانم؟ چرا نتونستم خودمو بهش بسپرم؟ چرا از آینده ترسیدم؟ من به شوهرم اطمینان داشتم. یادمه که داشتم. حالا هم باید داشته باشم. از این حالتم بدم میاد. باید مطمئن بشم. هوا هنوز تاریک بود. برای بیدار کردن بچه ها وقت دارم. وان رو پر از آب کردم. ولرم و آرامش بخش. وقتی توی وان نشستم لبم رو گاز گرفتم تا جیغ نزنم. داشتم از درد می مردم. حالم هیچ خوب نبود. سرم رو به عقب تکیه دادم و چشمهام رو هم گذاشتم. آره خب دروغ گفتم. می خوای جدا بشی؟ جدا؟ آره. بچه ها رو می برم. پوزخندی زد. بچه ها؟ تو با همسر جدیدت راحت باش. من با بچه ها راحتم. می دونی که فوقش فقط سامان رو اونم برای یک سال بهت می دن؟ نه. هر دوشون. برای همیشه. نه قانونا بچه ها مال من هستن. بچه ها ... لبخند از ته دلشون رو می دیدم. سرم درد گرفت. حالا می خوای جدا بشی؟ نه. یعنی باید تحمل کنم؟ مجبوری. آب و کف داشت می رفت توی بینیم. نفس عمیقی کشیدم و آب زیادی قورت دادم. حسابی سرفه م گرفت. گریه م گرفت. اشکهام بدون صدا روی صورتم حرکت می کردن. بلند شدم و آب رو باز کردم و وقتی اومدم بیرون درد پاهام و دلم بهتر شده بود. صبحانه حاضر بود. بچه ها رو بیدار کردم. علی رو هم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:44 توسط Judy |
|
|
موندن کنار خونواده م دردی رو درمان نکرد. روی همه رو بوسیدم و سامان رو سوار ماشین کردیم و رفتم دنبال سارا. معلوم بود اوقاتش از اینکه زودتر دنبالش اومدم تلخه. یه ساعت زود اومدین. می دونم مامان جان حالا هر هفته میای خونه شون دیگه غصه نداره. کی بگم اون بیاد؟ هروقت خواستی. یه بار اصلا بگو تا شب باشه و شب هم می برمتون بیرون. خوبه؟ خنده ای کرد و تو دلم بهش حسودیم شد که به این زودی غمهاش تبدیل به شادی می شن. خونه که رسیدم علی هنوز نیومده بود. بچه ها رفتن توی اتاقهاشون و من مثل همیشه جمع و جوری کردم و مرغ گذاشتم روی گاز و برنج رو هم خیس کردم. پنجره آشپزخونه م منظره خوبی داشت و من هروقت می خواستم فکر کنم به اون افق دور پناه می بردم و به ساختمونها جور واجور خیره می شدم. چیزی درون قلبم رو ذره ذره می خورد. باید بهش می گفتم. کسی غیر از خودش من رو از این مرداب نجات نمی ده. رفتم توی اتاق و کمدمو زیر و رو کردم و دامن مشکی کوتاه و بلوز قرمزی رو که خودش برام خیلی وقت پیش خریده بود پوشیدم. سعی کردم تا می تونم خواستنی جلوه کنم. لاک قرمزی به دست و پام زدم و روی تختم نشستم تا خشک بشه. توی آینه دستی م صورتم رو نگاه کردم و آرایش مختصری کردم و عطر زدم. موهام رو بابیلیس فر زدم و با گیره قشنگی به عقب بردم. زرشک و شکر رو تفت دادم. مرغ نیم پز رو سرخ کردم. برای خوش طعم شدنش رب و ادویه زدم. برنج رو دم کردم. صدای زنگ در اومد. نفس عمیقی کشیدم. لبخند زدم و در رو باز کردم. علی چند لحظه دم در ایستاد و به من نگاه کرد. فرصت نکرد چیزی بگه چون بچه ها به طرفش هجوم آوردن. توی دست و بالش دنبال خوراکی یا اسباب بازی می گشتن. بابا برامون چی آوردی؟ از کجا فهمیدین ناقلاها؟ این مداد رنگی آقا سامان. این هم یه جامدادی جدید برا سارا خانوم. بچه ها جیغی کشیدن و با کادوهاشون دویدن توی اتاق. من تو این فرصت رفتم به غذا سر زدم و وقتی خواستم برگردم دیدم علی کنار در ایستاده و نگاهم می کنه. چه بوهای خوبی میاد. ته دیگ ببنده می کشم غذا رو. آروم به سمت من قدم برداشت. پیش خودش حتما فکر می کرد یه چیز این قضیه با رفتار صبح و دیروزم نمی خوره. دستم رو گرفت و صورتم رو با دست دیگه ش نوازش کرد. خونه مامانت خوب بوده مثل اینکه. بد نبود. جای شما خالی. با دیروز فرق کردی. باید با هم صحبت کنیم. در مورد؟ بعد از شام. فعلا برو لباست رو عوض کن. با سرمستی نگاهم کرد. تو نمی آی؟ الان؟ اوهوم. گونه م رو به گونه ش چسبوندم و در گوشش زمزمه کردم. "بعدا" بوی عطرش دلم رو لرزوند. وقتی رفت دیدم توان ایستادن ندارم. سرم درد می کرد. می ترسیدم. اگر هنور براش جذابم. پس چرا؟ حتما اشتباهی شده. حتما کسی اذیتم کرده. این دور روز انگار پیرم کرده بود. غذا که آماده شد برنج رو کشیده و روی زعفرون دادم و زرشگ ها رو با تزئین مناسبی ریختم. مرغ خوش رنگ و خوش عطر شده بود. بچه ها خودشون اومدن تو آشپزخونه و نشستن. همه از شام لذت بردن. سارا از خونه دوستش تعریف می کرد و سامان از خونه مامان بزرگش. از داییش. از شیطونی هاشون. علی می خندید و زیر چشمی هم رفتار من رو زیر نظر داشت. هر از گاهی از زیر میز آروم به پام می زد که یعنی حواسم بهت هست. بعد از شام ظرفها رو جمع کردم و علی بچه ها رو برد به اتاقشون و کمک کرد وسایلشون رو مرتب کنن. کارم که تموم شد روی کاناپه نشستم. اومد کنارم نشستم و دست انداخت دور گردنم. خوابیدن؟ بله. تو خوابت نمیاد؟ قبلش باید حرف بزنیم. می شنوم. یه نفر دیروز زنگ زد خونه. خب.کی؟ یه خانوم. در مورد تو می گفت. در مورد من؟ آره. اینکه با کس دیگه ای هستی. رنگ علی پرید. دستش رو از دورم برداشت. توهم باور کردی؟ نمی دونم. برای همین دو روز تحویل نگرفتی؟ دستش رو گرفتم و صورتش رو به سمت خودم برگردوندم. علی کمی عصبی شده بود. من نمی دونستم . می خوام تو بهم بگی موضوع چیه. تو انقدر به من اعتماد داری؟ توجای من بودی شک نمی کردی؟ واضحا آب دهنش رو قورت داد و لبخند زد و بغلم کرد. پاشو بریم عزیزم. حتما کسی خواسته اذیتت کنه. من تو محیط کار دشمن زیاد دارم. پست جدیدی در انتظارمه ممکنه کسی خواسته عصبیمون کنه. موضوعی در کار نیست. بعد بلند شد و دستم رو گرفت و برد توی اتاق. تمام شب به این فکر می کردم که کاش چشمهاش رو وقتی اینها رو می گفت می دیدم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:19 توسط Judy |
|
|
باز هم بازی. تازه قبلا یه بازی خودم اختراع کرده بودم بعد چند روز پیش همینطوری یه وبلاگ جدید داشتم می خوندم دیدم بازی من رو انجام داده و کلی ذوقیدم. این رفعه رز گفته یه جمله شش حرفی بنویسم. خوب این همه جمله ! من چه می دونم! این شعری که دوست دارم رو می نویسم به من چه که شش حرفی نیست: از دوست به یادگار دردی دارم کین درد به هزار درمان ندهم هر کدوم از مصرع ها رو خواستین انتخاب کنین! این آهنگ جدید رو هم خیلی دوست دارم. همین فرودگاه. یکمشو می نویسم: امشب امشب تودر راه عمر جدایی کوتاه امشب میام به دیدار پیشواز تو فرودگاه امشب امشب دل من بی تاب و بی قراره تیک تیک لحظه ها از دور تو رو میاره یه روز دو روز نبوده عمری که بی تو سر شد رفتی سفر دل من دور از تو عاشق تر شد یاد تو پنهون نشد جدایی آسون نشد دل از دوست داشتن تو هرگز پشیمون نشد تو این همه غریبه یه اشنا تو بودی تو خلوت دل من تنها صدا تو بودی رفتی نرفته یادت قشنگه خاطراتت عشقت نشد فراموش بیشتر دلم می خوادت این رو برای سفر کرده م نوشته م. بهترین لحظه عمرم لحظه ای بود که تو فرودگاه منتظر بودم و وقتی دیدمش اونقدر صدای قلبم بلند بود که هنوز به خاطرم مونده. بارها و بارها صحنه ش رو تو خواب دیدم. برای همین این آهنگ رو خیلی دوست دارم. اونهایی که بدرقه نرفتن و پشت اون شیشه های مزخرف اشک نریختن نمی دونن چقدر وحشتناکه. وقتی همه می گن دیگه وقتی نیست و وقتی اونجا می نویسن باید برن دلت می خواد تمام اون تابلوی لعنتی رو بشکونی. به خاطر تلخی رفتن هم شده بعدش اومدن دوباره شیرین ترین لحظه ست. همیشه دعا می کنم زنده بمونم و باز اون صحنه رو تجربه کنم و این بار دیگه منتظر تموم شدنش نباشم. یه روزی داستان خودمو می نویسم. می دونم که از هر چی تا حالا نوشتم قشنگ تر می شه. اینهایی که نوشتم همه شعرهایی هستن که دوست داشتم و شاید مناسب ترین جمله اسم داستانی باشه که در مورد خودمه. امیدوارم روزی که اینجا می نویسمش روزی باشه که بدونم خوب تموم شده: آنقدر خوشبخت بودم که عاشق شوم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:28 توسط Judy |
|
|
همیشه چی فکر می کنیم و چی می شه. من همیشه فکر می کردم سپیده زودتر از من با پسری که به تازگی ار فرنگ برگشته و یک ماشین سفید بزرگ داره و بعضی از کلمات رو به فارسی بلد نیست و بلند قد و خوش تیپ و عاشق پیشه ست ازدواج می کنه. من و سپیده به مامان و بابا اصرار کردیم که اتاقهامون یک جا باشه. شبها تا صبح زیر زیرکی می خندیدیم و از آینده حرف می زدیم. یعنی بیشتر اون حرف می زد. من ساعت ها به خیال پردازی هاش گوش می کردم و لذت می بردم. هر شب می پرسید: ستاره! شوهر من چه شکلی می شه؟ من کمی فکر می کردم و اون منتظر بود ببینه من چی می گم. به حدی حرفهام مهم بودن که انگار هر چی من می گم می شه و انگار نه انگار که هر شب این سوال رو جواب دادم. من هم پسری رو تجسم می کردم که قدر این همه زیبایی سپیده و لطافتش رو می دونه. دستهای سفید قشنگش رو تو دستهاش می گیره و می بوستشون. سپیده غرق حرفهای من می شد. خیلی دوست داره که وقتی تو موهات رو شونه می کنی و گل می زنی تماشات کنه. چند سالشه؟ فکر کنم زیاد بزرگتر نیست. اما منطقی و عاشق پیشه ست. قدش چی؟ بلنده. موهای مشکی لخت داره. چشمهای نافذ و عمیق. خب بازم بگو. خیلی محو می شه وقتی وارد مجلس می شی. یعنی هیزه؟ نه. یعنی خیلی تو رو دوست داره. قدرت رو می دونه. بعد آینه کوچیکش رو از کنار تخت بر می داشت و خودش رو نگاه می کرد. یعنی من خوشگلم؟ آره. خیلی. مثل برگ گل لطیفی. سپیده سرمست از تعریفهای من می شد و سرشو می ذاشت روی شونه م. خواهرکم تو چقدر خوبی. حالا تو بگو. شوهر تو استاد دانشگاهه. چرا؟ خب باید مثل تو باهوش باشه. خب. سنش چی؟ زیاده. مثلا استادته. قیافه ش خوبه؟ نه. اما خیلی خوش اخلاقه. خیلی مهربونه. به تو افتخار می کنه. با اینکه خودش خیلی حالیشه ولی جلوی همه از تو تعریف می کنه. بهت احترام می ذاره. عاشقمه؟ آره. اما سربزیره. شاید زیاد نشون نده. آدم خوبیه. تا صبح حرفهای ما از آینده بود. از اینکه بالاخره چه کسی عاشقمون می شه. ما عاشق کی می شیم. اون زمان همه پسرهای فامیل عاشق سپیده بودن. و تنها یک نفر بود که به من نگاه می کرد. یکی از پسرهای همسایه که وقتی توی حیاط درس می خوندم از پنجره ش به من خیره می شد. بعضی وقتها اون هم کتاب بر میداشت میومد توی بالکن و با من درس می خوند. بعضی وقتها روی دیوار گل می ذاشت. بعضی وقتها تا دم در مدرسه دنبالم میومد. اما من ... من همیشه دنبال اون مرد مسن استادی بودم که قرار بود عاشقم بشه. تا اینکه دیدم هیچی مثل قبل نشد. من با مرد جوون شوخ و خوش تیپی ازدواج کردم و سپیده بعد از من با یک مرد جا افتاده ساکت و حسابی مشغول کار. هیچ چیزی اونطور نشد که فکرمی کردیم. حالا وسط اتاق بچگی هامون نشستیم و من دستم رو روی شکم برآمده ش می کشم و نمی دونم بهش بگم یا بیخودی نگرانش نکنم. مامان توت فرنگی می شوره و میاد پیش ما می شینه. ستاره به سپیده گفتی؟ نه هنوز. حالا نمی دونم شاید همه ش دروغ باشه. چی شده؟ هیچی ستاره می گه یه خانومی زنگ زده خونه ش گفته با شوهرش رابطه داره. چی؟ نه بابا . خودشو نگفت. گفت شوهرت بهت خیانت می کنه. سپیده همینطور نگاهم کرد. گمونم داشت تو ذهنش علی رو مجسم می کرد. به علی گفتی؟ نگفته. نباید هم بگه.روشون به هم باز می شه. وا ! مامان؟خب شاید یارو خواسته اذیت کنه. پس از کجا بفهمه؟ مادر جان اصلا فراموش کن. فقط یکم رفتارهای شوهرت رو زیر نظر بیار. یعنی نپرسم ازش؟ چرا بابا ستاره مامان یه چیزی می گه. برو درست ازش بپرس. اگه بگه آره چی؟ من یه چیزی می دونم که می گم. برای هزارون مرد ممکنه پیش بیاد یه دوره ای. باید سیاست داشته باشی. مامان و سپیده تا ظهر برام داستان بافتن. سپیده تک تک همکارهای علی رو می پرسید. من دیگه حوصله نداشتم. باید می رفتم دنبال سامان. مامان من می رم سامان رو میارم بر می گردم. کامران اگه اومد بگو جایی نره.فعلا. سامان تمام راه در مورد دوستش حرف زد و من زیاد چیزی نمی شنیدم. فقط سرم رو تکون می دادم. وقتی برگشتم کامران اومده بود. سامان دویید بغل بابام. مامان داشت سفره نهار رو می چید. رفتم کمک. کامران اومد کنارم و پرسید موضوع چیه تو هم هستم. باید بهش می گفتم؟ چیزی نگفتم. شاید بعدا. برای امروز بس بود. خسته بودم. همه نهار می خوردیم و من تو فکر بودم. از بی وفایی علی غم زده بودم. من چی کم داشتم؟ من و علی عاشق شدیم. غیر از این بود؟ من تا حالاش فقط به این فکر کرده بودم. تا حالا خودمون رو مقایسه نکرده بودم. یعنی من برای اون به اندازه کافی خوب نبودم؟ شاید چهره م براش تکراری شده بود. شاید وقتم زیاد برای بچه ها رفته بود. شاید ازم خسته شده. اما چرا؟ مگه می شه آدم همه خاطرات و گذشته ش با کسی رو فراموش کنه؟ مگه می شه آدم کنار کسی بخوابه و به فکر کس دیگه ای باشه؟ ازش دلم گرفته بود. غم بزرگی روی دلم سنگینی می کرد. دلم می خواست یکی بهم می گفت خوبم. دلم می خواست توی چشمهام نگاه می کرد و می گفت هنوز از نظر اون زیبا هستم. حوصله ت رو ندارم ندارم بدجوری دلم گرفته فقط می خوام که عشقت از سر من بیفته
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:21 توسط Judy |
|
|
شب نتونستم خیلی خوب بخوابم. ساعت ۶ همینطوری از خواب پاشدم. آب کتری رو گذاشتم و رفتم زیر دوش. تمام عضلاتم گرفته بود. آب داغ یکم تسکینم داد. گلوم به نظرم یکم باد کرده بود. زیر دوش یه دفعه بغضم ترکید. اشکهام با آب داغ مخلوط شد و هیچ نفهمیدم چقدر گریه کردم. فکرم حسابی شلوغ و درهم بود. از یه موضوع به یکی دیگه می پرید. برم به مامان چی بگم؟ مامان همیشه همه چیزو به بابا می گه. نکنه بابا عصبانی بشه؟ نکنه به علی زنگ بزنه؟ مسواک زدم و حوله رو پوشیدم و بیرون اومدم. چای رو دم کردم. میز رو چیدم. نون رو تست کردم. مثل همیشه. همه چیز عین دیروز. کاش اون تلفن لعنتی نشده بود. یعنی صدای خود دختره بود؟ یا کسی دیده بود و خواسته بود من تو نفهمی بمونم؟ شاید اصلا مطمئن نبوده. اگه مطمئن نباشم و به مامان بگم بد نمی شه؟ کاش به یکی می گفتم تعقیبش کنه. کاش به کامران زنگ می زدم. اون به کسی نمی گه. ولی می ترسم ناراحت بشه. شاید مامان شک کنه که چرا با اون کار دارم. بهتره بگم یکی از دوستهام ... دروغ نمی تونم بگم. کامران چطوری از کارش بزنه؟ خب علی ممکنه بفهمه. باید یکی باشه که علی نشناسه. ولی کسی که علی نشناسه ... خدایا گیج شدم. رفتم توی اتاق بچه ها و صداشون کردم. یادم رفته بود دیشب چیزی درست کنم برای امروزشون. سریع چند تا تخم مرغ گذاشتم تا آبپز بشه. پاورچین رفتم تو اتاق خودم که لباس بپوشم. علی خواب بود. حوصله نداشتم بیدارش کنم. وقتی داشتم بین بلوزهام انتخاب می کردم توی آینه دیدم که داره نگاهم می کنه. قلبم داشت وای میستاد. ده ! علی ! نگاه نکن دارم لباس می پوشم. چرا نگاه نکنم؟ همینطور پشت در کمد قایم شده بودم و خودم از رفتار خودم عصبی می شدم.انگار غریبه شده بود. علی با ناراحتی بلند شد و از اتاق بیرون رفت. مثل همیشه بغلم نکرد. شوخی در کار نبود. شلوار جین و یه بلوز آستین بلند پوشیدم. هوا هنوز بهاری بود. بیرون که رفتم بچه ها داشتن صبحانه می خوردن و علی بی حوصله چای می ریخت. مامان تخم مرغ دوست ندارم. خوشمزه ست مامان جان .خوب پخته ست. تخم مرغ رو تکه تکه بریدم و با جعفری خرد شده و مخلفات دیگه لای نون ساندویچ گذاشتم و فویل پیچیدم. دو تا سیب از تو یخچال برداشتم و به سمت اتاقهاشون رفتم. دیدم پشت سر من اومدن و مشغول لباس پوشیدن شدن. مامان امروز مامان زهره میاد. می دونم مامان جون شب میام برت می دارم. اذیتشون نکنی ها. نه من که اذیت نمی کنم. آره.یادم نبود. ساندویچت رو بخوری ها. هر وقت هم چیزی پیش اومد فوری به موبایلم زنگ بزن من می رم خونه مامان بزرگ. من چی مامان؟ میام برت می دارم پسرم.نگران نباش. می ری خونه مامانت؟ علی رنگ پریده و نگران منو نگاه می کرد. آره. تا عصر میام. می دونستم جلوی بچه ها ادامه نمی ده. بچه ها که کیفشون رو برمی داشتن علی دستم رو گرفت و برد تو اتاقمون. ستاره داری دیوونه م می کنی. چی شده؟ هیچی. می رم یه سری به مامان بزنم. به من راست بگو. بعدا صحبت میکنیم. بچه ها دیرشون می شه. یادت نره در رو قفل کنی. منتظرش نموندم و رفتم. بچه ها رو که رسوندم به سمت خونه مامان اینها رفتم. صبح زود بود و معلوم بود مامان یکم ترسیده. ستاره؟ خوبی؟ چیزی شده؟ آره مامان نگران نشین. بچه ها رو گذاشتم گفتم بیام یه سری بزنم. خونواده من سنتی و ساده و صمیمی بودن. تو دوران مجردی مشکل خاصی نداشتم. هرچند مثل خیلی دخترها نمیتونستم دوستی داشته باشم یا تا دیروقت بیرون بمونم. اما مادر و پدرم فهمیده و فرهنگی بودن. پدرم برخلاف خیلی از پدرها همیشه با من صحبت می کرد. از کار و درسم می پرسید. در جریان کارهامون بود. به مادرم عشق عجیبی داشت. دیدنشون همیشه آرامش بخش بود. تو دورانی که من تازه ازدواجکرده بودم و مشکلاتمون زیاد بود همیشه منو راهنمایی می کرد. پدرم تسبیح بدست اومد توی ایوون. سلام بابا. خوبین؟ سلام ستاره خانوم کم پیدا. ببخشین کار بچه ها که می دونین چقدر زیاده. بله بله ... صبحانه خوردی بابا؟ یادم افتاد که چیزی نخوردم. همون یه چای خوبه. دستتون درد نکنه. همیشه چای رو تو خونه مون بابا دم می کرد و می ریخت. صبح زود بیدار می شد. کامران آماده شده بود که بره بیرون. ا سلام. تو کی اومدی؟ بابا خیلی بی خیالی. ای بابا مغزم صرف کارهای مهمتر می شه. پاشو برو حالا بعدا به حسابت می رسم. تا ظهر هستی؟ آره هستم. باشه پس می بینمت. منو کامران تفاوت سنی زیادی داشتیم اما همیشه با هم خوب بودیم. بچه زرنگ وفعالی بود. داشت روی پایان نامه ارشدش کار می کرد و همراهش تدریس هم برای کنکور می کرد و درآمدش خوب بود. خواهر دیگه ای هم داشتم که بین منو کامران بود و ازدواج کرده بود و حالا پا به ماه بود. شوهر سپیده توی کار صادرات و این حرفها بود و حسابی گرفتار. دائم باید سفر می رفت و برای همین سپیده رو معمولا صبح ها می ذاشت خونه مامان اینها که مراقبش باشن. امروز سپیده نمیاد؟ نمی دونم مادر شاید بیاد. دیشب زنگ نزد. چند روز پیشها بهش زنگ زدم گفت مثل اینکه دکتر گفته شاید سزارین بشه. آره. حالا هنوز دو ماه مونده. دکترها هم بعضی وقتها به خاطر پولش می گن. بابا چای رو آورد و کنار من نشست. بچه ها خوبن؟ بله گذاشتمشون مدرسه. اون فسقلی مگه مدرسه می ره؟ نه الان پیش دبستانی گذاشتن قبل از مدرسه. عجب. علی سر کاره؟ بله. خب چه خبر؟ سلامتی. شما پاتون بهتره؟ شکر. و پاشد رفت توی باغچه به گلهاش برسه. مامان انگار بفهمه من طوریم شده نگاهم می کرد و نگران بود. ستاره؟ بله مامان؟ یه چیزیت هست. چشمهات غم داره. زندگیه دیگه. غم هم داره. با علی دعوا کردی؟ دعوا که نه. پس چی؟ به بابا نمی گین؟ چی رو؟ بگین که نمی گین. خیلی خب. بگو. براش ماجرای تلفن رو تعریف کردم. مامان رفت توی فکر. همون موقع زنگ زدن. سپیده بود. جیغ کوتاهی زد از دیدن من و حسابی بغلم کرد. شکمش بزرگ بود ولی هنوز دختر قشنگی بود. دستهای سفید کشیده و اندام متناسبی و پری داشت. پوست و چشم روشنش به مامان رفته بود. من مثل بابا سبزه و لاغر بودم. برای سپیده خیلی زودتر از من خواستگار پیدا شد و حسابی سرمون سر انتخاب شوهرش شلوغ بود. درخشش چشمهاش همه رو محو اون می کرد و خوش زبونی و اعتماد به نفسش همیشه زبانزد همه فامیل بود. آخرش با کسی ازدواج کرد که بابا خوب می شناخت و وضع مالی و خونواده خیلی خوبی داشت. شوهرش ده سالی ازش بزرگتره. دستمو گرفت و برد تو اتاق. ستاره اتاقمون یادته؟ آره. و رفتم به گذشته ها. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:53 توسط Judy |
|
|
شام رو کشیدم و همه دور میز جمع شدن. سعی کردم به هیچی فکر نکنم. یه روز عین هر روز. سارا تمرینهاتو حل کردی؟ بله. گذاشتم دیگه تو کیفم. اشکالی نداشتی؟ نه آسون بود. علی دستی به سرش کشید. سارا خنده ء از ته دلی کرد. خوشش میومد باباش بهش افتخار کنه. به محبت پدرش احتیاج داشت. کاش فکر علی رو هم می شد خوند. نگاهی به من کرد. سرم رو به غذام گرم کردم. خب سامان امروز شیطونی نکرد مامانش؟ سامان طوری به من نگاه کرد که انگار می ترسید من بگم دعواش شده. همونطور قاشق تو دهنش مونده بود. نه. خیلی پسر خوبی بود. اسم خودش رو بزرگ نوشته و زده روی میز تحریرش. ا؟ یعنی سامان بلده بنویسه اسمشو؟ سامان تازه تونست لقمه ش رو قورت بده و معلوم بود حس خوبی داره. بله. با چند تا رنگ نوشته اسمش رو. انگلیسیشم بلده تازه. علی سرشو گرفته بود بین دستهاش و تکونش می داد. وای وای ! باورم نمی شه ! مگه می شه آدم اسمشو به هر دو بلد باشه بنویسه؟ بچه ها می خندیدن. سارا گفت :" منم بلدم." علی دوباره شروع کرد مسخره بازی در آوردن. وای نه باورم نمی شه ! این بچه ها از مریخ اومدن؟ امکان نداره ! چطوری یاد گرفتن؟ بچه ها از ته دل قهقهه می زدن و خوششون میومد از اداهای باباشون. من لبخند می زدم ونگاهشون می کردم. به اینکه چقدر معصومن. چقدر ساده ن. چقدر راحت خوشحال و ناراحت می شن. اینکه وقتی آدم بزرگ می شه دیگه نمی تونه راحت فراموش کنه. راحت بخنده. زندگی من هم تا دیروز خوب بود. من هم سر میز شام میخندیدم. با علی همراهی می کردم. وقتی از پشت بغلم می کرد کیف می کردم. اما حالا انگار کسی با ناخنهای تیزی به قلبم خنجر زده و تا مدتها جاش می سوزه. بچه ها رو خوابوندم و دیدم علی تو اتاق نشسته و روزنامه می خونه. نمی تونستم برم تو. نمی تونستم نوازشش کنم. نمی تونستم بهش لبخند بزنم. می ترسیدم برم داخل اتاق. کمی دیگه توی اتاق بچه ها موندم. تقریبا خوابشون برده بود ولی وانمود کردم دارم می خوابونمشون. شاید هر زنی مثل من باشه. دلم می خواست با تمام زنهایی که مثل من بودن حرف می زدم. بهشون حسم رو می گفتم. شاید برای مردها هم بستری با هرکس راحت باشه اما زنها ... اونها نه. تا وقتی علاقه نباشه فکر نمی کنم هیچ وقت این حس ترس بره. مثل دختر بچه پاکی که هیچ تجربه ای نداره می ترسیدم. نمی خواستم تا وقتی تصمیم درستی نگرفتم پیشش برم. نمی تونستم هم دلیلی بیارم. داشتم فکرمیکردم که دیدم دم در ایستاده. نمی خوابی؟ شش؟ خوابیدن. اشاره داد که برم بیرون. مجبور بودم عادی برخورد کنم.نمی خواستم در این مورد صحبت کنم. مامانم همیشه می گفت بعضی چیزها هیچ وقت نباید مطرح بشن. لباسهای اتو شده روتا می کردم و خودمو سرگرم نشون می دادم. نمی خوابی؟ نه کار دارم هنوز. خب بذار برای فردا. نمی شه که بهم ریخته ست. دستش رو گرفت زیر چونه م. مامانم زنگ زده؟ نه. برای چی؟ راست بگو. چی گفته؟ زنگی نزدن. علی رنگ پریده شد. انگار چیزی ته چشمهای من دیده باشه که خشن و ترسناکه. دستش رو از روی صورتم کنار برد. نتونست نگاهم کنه. شب بخیر کوتاهی گفت و رفت. یک ساعت بعد کنارش دراز کشیدم. می دونستم بیداره. اما حرکتی نکرد. من هم حرکتی نکردم. باید با کسی حرف می زدم. صحبت با پروانه حالم رو بهتر نکرده بود. اون ازدواج شادی نداشت که بخوام فکر کنم همیشه حرفهای درستی می زنه. همونطور که گفتم سالها بعد از من با دوست همسر یکی دیگه از دوستهاش ازدواج کرد که مرد چندان مناسبی براش نبود. پروانه به گمونم هیچ وقت مثل من دوران لذت بخش عاشقی رو تجربه نکرد. علاقه و احساس لطیف جذب شدن به یه نفر قلب از ازدواجمون بعد از اون به یه عشق رویایی بدل شد. همسرم نمونه مردی بود که برای زن ارزش قائل بود. تو تصمیم گیری ها منو دخیل می دونست. تو تمام مشکلاتی که با خونواده ش داشتیم پشت من بود و بهم به عنوان یه بی طرف کمک می کرد. نه هیچوقت جلوی من به اونها بی احترامی کرد و نه من گذاشتم. انقدر با سیاست و منطق مسئله رو پیش برد که در واقع هیچوقت روی علاقه مون و زندگیمون اثری نذاشت. دوران سختی بود ولی ما از پسش بر اومدیم. علی مدتی از کارش استعفا داد و گفت علاقه ش رو به محل کارش از دست داده. چون کسی کمکمون نمی کرد برامون خیلی سخت بود تا اینکه با کلی سختی و قناعت اون مدت رو سپری کردیم. من همیشه بهش ایمان داشتم و می دونستم تلاشش رو می کنه. برای همین بهش این آزادی رو در انتخاب شغلش دادم و آخرش هم نتیجه خوبی گرفتیم و کار بهتری پیدا کرد. بچه ها که اومدن همه چیز تغییر کرد. یه ریسمان خیلی محکمی ما رو به هم پیوند داد. حواسمون خیلی بهشون بود ولی از خودمون نبریدیم. همیشه در کنارش احساس آرامش می کردم و اون هم نشون می داد خوشحاله. اما از کی. از کی این سایه رو زندگی من افتاد؟ باید با کسی حرف می زدم. با زنی که خوشحاله. زنی که نا امیدم نکنه ولی بهم راه نشون بده. زنی که اعتقاد داشته باشم خوشبخته. باید فردا سری به مادرم بزنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:2 توسط Judy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|