![]() |
![]() |
|
| The story I never forget |
|
دیروز فهمیدم استاد زمان بچگیم فوت شده. استاد کاتوزیان نقاش فوق العاده ای که کارهاش هزاران بار کپی شده و استاد خیلی از نقاشهای بزرگ امروزی بوده هفته پیش بعد از نمایشگاهش فوت می شه. همسایه آتش نشانی رو خبر می کنه و در اتاق رو می شکونن و می بینن استاد نقش بر زمین شده. من وقتی شاگرد استاد بودم که خیلی کوچیک بودم. شاید دبستان می رفتم یا شاید هم هنوز نمی رفتم. می دونم که احتمالا به اون کوچیکی کس دیگه ای نبود. همه شاگردها دخترهای بزرگ و پسرهای جوون بودن که سالها با استاد جلو رفته بودن. من از همون اول قلم دست گرفتم و حتی طراحی رو با خود رنگ و بوم و قلم شروع کردم و نه مداد و کاغذ. پدرم من و دختر عموم که چهار سال بزرگتر بود رو برد ژاندارک و با هم وسایل نقاشی خریدیم. کیف و قلموها و رنگ و اینها همه شون شد ۱۳۰۰۰ تومن. دقیقا یادمه. در حالی که الان فکر کنم هر کدوم از رنگها ۳-۴۰۰۰ تومن شده خبر ندارم. خیلی وقته رنگ نخریدم. خونه استاد یه ساختمون دو طبقه بزرگ بود که توش پر بود از وسایل عتیقه و عجیب. بعضی وقتها به هوای آب خوردن میومدم طبقه پایین و سالن رو تماشا می کردم. تابلوها رو دوست داشتم. عکس خانمهای زیادی بود که هر کدوم لباسهای زیبایی داشتن و من خیلی لذت می بردم. استاد کاتوزیان همیشه کوه می رفت و می گفت با خودم کشمش می برم خیلی خوبه. خودش هم وقتی چهره های شرقی رو می دید بهشون می گفت از روی چهره شون نقاشی بکشه و معمولا لباسها رو از تخیل خودش نقاشی می کرد. یه نقاشی هم داشت از چهره خودش که من رو خیلی همیشه تو فکر می برد. با خودم می گفتم چطور با این همه تکونی که خورده نقاشی رو به این خوبی در آورده. خونه استاد خیلی نزدیک ما بود و فکر کنم چون با پدر بزرگم آشنا بود قبول کرد من به اون کوچیکی برم اونجا. بعدها مثل اینکه کلاس بچه ها رو خانم سابقش درس می داد و کلا جدا شده بود. اما من مثل همه کلاسهایی که همیشه می رفتم بین بچه های بزرگتر می نشستم و نقاشی می کشیدم. دوران زیادی تو اون کلاس نبودم. بعدها به کلاسهای دیگه ای رفتم و تجریبات جدیدی هم بدست آوردم. اما یادم همیشه هست ... روحش شاد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:9 توسط Judy |
|
|
بچه ها می فهمیدن که من یه چیزیم هست. تمام طول راه و توی خونه حرفی نزدم. توی فکر و خیال خودم بودم. نه پرسیدم امروز چیکار کردم. نه اینکه نهارشون رو خوردن یا نه. نه اینکه چی یاد گرفتن. هیچی. اون طفلک ها فکر می کردن خودشون یه کاری کردن و من رو ناراحت کردن. سامان که آسیب پذیرتر بود به خواهرش نگاه می کرد و منتظر عکس العمل اون بود. من بغضش رو می دیدم اما حتی تصنعی هم نمی تونستم لبخند بزنم. تو خونه پشت میز نهارخوری کوچیک توی آشپزخونه نشسته بودم و فکر می کردم. دلم بدجوری یه سیگار می خواست. یادمه چند بار تو دوران دانشجوییم کشیده بودم. اما بعدا دیگه ولش کردم. اصولا دوست نداشتم به خودم آسیب برسونم. اما عجب حسی داشت. مخصوصا بار سوم یا چهارم. دلم می خواست یه چیزی می خوردم که فکرم رو به زوال می رفت. دیگه چیزی اذیتم نمی کرد. سارا به هوای آب خوردن و میوه برداشتن و اینها میومد توی آشپزخونه و به من نگاه می کرد. بعد می شنیدم که رفته دم در اتاق و یواشکی به سامان می گه "نمی دونم فکر نمی کنم به خاطر اون باشه." دلم به حالشون سوخت. سعی کردم بغضم رو قورت بدم. ظرف میوه رو برداشتم و رفتم توی سالن و بچه ها رو صدا زدم. بیاین میوه بخورین. سامان دست به سینه و سر به زیر اومد نشست. سارا هم کنارش.همینطور میوه پوست می کندم. خب امروز خوب بود؟ سکوت کردن. چیزی شده؟ سامان زد زیر گریه. سامان؟ چی شده پسرم؟ سرش رو گرفتم تو بغلم. اون مداد رنگی های جدیدش رو گم کرده. یعنی می گه یکی از بچه ها برداشته. بعد رفته پس بگیره دعوا شده. خانوم معلمش دعواش کرده. اون بچه هم گفته مدادرنگی خودشه. تقصیر سامان نبوده. قلبم درد گرفت. به این بچه ء به این کوچیکی دو ساعت استرس داده بودم که از دست همچین کاری ناراحتم. حالا انقدر گریه می کرد که تمام بلوزم خیس شده بود. عزیزم اشکال نداره. ایراد نداره . من به معلمت می گم. برات یه مداد رنگی بهتر می گیریم. گریه نداره که. آفرین پسر خوب. حالا بیاین یکم میوه بخورین بعد بریم با هم بخوابیم یکم و بعدش کارهامونو بکنیم خب؟ جفتشون لبخند شیرینی زدن و میوه ها رو خوردن و رفتن خوابیدن. یک لحظه غمگین شدم. من همه کس این دو تو بچه م. باید چیکار کنم؟ اگه به علی بگم و اون تایید کنه و برام راهی بجز جدایی نذاره چی؟ اگه بگه می خواد با اون زندگی کنه؟ سرپرستی بچه ها با کیه؟ من که کار نمی کنم. خدای من ... بچه هام چی می شن؟ یادم رفته بود که ناراحتی اصلیم عشق همسرم به کس دیگه ایه. فراموشم شد که دیگه مرد زندگیم دوستم نداره. اینکه شریک برام آورده. فقط به بچه ها فکر می کردم. نمی تونستم با زندگیشون بازی کنم. نمی دونستم باید چیکار می کردم. شب علی یک ساعت بعد از تعطیلی همیشگی شرکت اومد. دم در صورتمو بوسید و لباسهاش رو عوض کرد و با بچه ها بازی کرد. من توی آشپزخونه مشغول آماده کردن شام بودم. فکرم اما جای دیگه بود. دلم سنگ شده بود. قلبم گرفته بود. مثل همیشه نرفتم نوازشش کنم. مثل همیشه براش چای نبردم. نتونستم چیزی ازش بپرسم. خواستم عادی باشم. نشد. اومد توی آشپزخونه. به به چه بو و برنگی راه انداختی. احوال ستاره خانوم خودم؟ از پشت بغلم کرد. نتونستم خودمو لوس کنم. تکون نخوردم. خوبی؟ مرسی. چیزی شده؟ نه. اخمهات تو همه. خسته م. چرا؟ خب بذار من یکم کمکت کنم. نه کاری نیست دیگه. برو تلویزیون ببین. کسی چیزی گفته؟ نه. علی می دونست خونواده ش با من رابطه خوبی ندارن. خیلی وقتها می شد که اشک من رو در میاوردن. الانم احتمال می داد از این چیزها ناراحت باشم. هرچند رابطه مون باهاشون زیاد نبود. من هم هیچ وقت بدخلقی هاش رو برای علی نکردم و زیاد هم به دل نگرفتم. به قول مامانم کسی رو قربونی اشتباهات کس دیگه نمی کنم. برای همین حالا همه فکرم بچه هان. اینکه اگه باباشون اشتباهی هم کرده باشه باید اونها تقاصش رو پس بدن؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 17:28 توسط Judy |
|
|
aSmodeuS عزیز بی شک با جملات قشنگت روی من تاثیر گذاشتی و باعث شدی این مسئله داستان نویسی رو جدی بگیرم. ممنونم. =========================================================== نمی دونم چند دقیقه یا چند ساعت همونطور نشستم و فکر کردم. تو ذهنم تمام رفتارهای علی رو مرور می کردم. کی می ره بیرون کی میاد خونه چه بهانه هایی برای دیر اومدن میاره ... یه چیزی توی قلبم رو ذره ذره می خورد و من نابود می شدم. دستهام توان انجام کارها رو نداشتن. دلم می خواست یکی بهم بگه چیکار کنم. به شماره ای که افتاده بود زنگ زدم ولی تماس باهاش ممکن نبود . نمی دونم از تلفن عمومی زنگ زده یا جای دیگه ... یعنی چطور می شه همچین اتفاقی برای من بیفته؟ چطور می شه همه ذهنیتم نسبت به یه نفر تو یه روز بهم بریزه؟ من که خوشبخت بودم ... باید با کسی حرف می زدم. شاید باید علی رو تعقیب می کردم. شاید باید سرزده به شرکتش می رفتم. شاید باید از خودش می پرسیدم. میگفتم من همه چیز رو می دونم. دنیا دور سرم می چرخید. حالت تهوع بدی داشتم. با نوک انگشتهام به معدم فشار میاوردم شاید دردش ساکت شه. بلند شدم و یه قرص آرامبخش خوردم. تلفن رو برداشتم. به کی زنگ بزنم؟ به مادرم؟ نه اون نگران می شه. همیشه هم طرف علی رو می گیره. شماره دوستم پروانه رو گرفتم. الو سلام. سلام پروانه خوبی؟ مرسی. صدات چرا اینطوریه؟ خوبی؟ نه. چی شده؟ می تونی بیای اینجا؟ آره حتما. الان آماده می شم. باشه خداحافظ. پروانه دوست قدیمی من بود. تو محیط کار با هم آشنا شده بودیم. آخه من قدیمها کار می کردم. همینطوری هم باعلی آشنا شدم. پروانه پنج سال بعد از من ازدواج کرد وهمیشه با هم خیلی رفت و آمد داشتیم. خونه شون هم به خونه ما نزدیکه. زنگ در که خورد یکم خیالم راحت شد. پروانه حسابی رنگش پریده بود. چی شده؟ بیا تو اول. بابا سکته دادی منو. بشین. حتی مانتوش رو هم در نیاورد و زل زد به من که تعریف کنم. ماجرای تلفن رو براش گفتم و دیدم ساکت خیره شد به زمین. به نظرت واقعیه؟ نمی دونم. کسی مرض نداره که همچین شوخی بکنه. اسمم رو هم می دونست. خب رفتار مشکوکی از علی ندیدی؟ نمی دونم.از صبح دارم بهش فکر می کنم. خب سفرهای کاری می ره. بعضی وقتها شده دیرتر بیاد و بگه کار داشته. نمی دونم. ولی با من و بچه ها خوبه. خب دلیل نمی شه. میگن کسایی که خیانت می کنن احساس عذاب وجدان دارن اینه که به زنهاشون بیشتر اهمیت می دن. حالم اصلا خوب نیست. پروانه رو صندلی کناریم نشست و دستم رو گرفت. ستاره جان باید سر در بیاری از کارش. اون کیفش رومی کنه اونوقت تو خودتو اذیت می کنی؟ باورم نمی شه اصلا. ما مشکلی نداشتیم. ربطی به مشکل نیست. شاید سرت به بچه ها گرم بوده. شاید هم شوهرتو خوب نشناختی. هیچی نمی دونم مغزم قفل کرده. یکم رفتارهاش رو کنترل کن. بپرس کجا می ره. چیکار می کنه. باشه. می خوای من برم بچه ها رو از مدرسه بیارم؟ بچه ها؟ ای وای یادم نبود اصلا. نه خودم می رم. می ترسن اینطوری. پس به من خبربده خوب؟ باشه. مرسی. زحمتت شد. از هیچی نترس عزیزم. مردها همه شون همینن. پروانه که رفت روی مبل ولو شدم و پاهامو تو بغلم گرفتم. فکر می کردم به این همه سال. یعنی چند ساله با کس دیگه ست؟ شایدم چند نفرن. چقدر تو این خونه زحمت کشیدم. چقدر بهش محبت کردم. چقدر وقتی دیر می کرد نگران می شدم. اونوقت اون ... دلم گرفته بود. بد ضربه ای خورده بودم. اسید معده م داشت دیوونه م می کرد. چقدر بی انگیزه بودم. برام هیچی مفهوم نداشت. دلم می خواست گریه کنم. اما اهل گریه نبودم. یاد عروسیمون میفتادم. یاد اولین بار آشناییمون. وقتی علی برای کارهای شرکتشون باید مرتب میومد اتاق بازرگانی. شایدم نباید مرتب میومد و به خاطر من میومد. همیشه ازم کلی تشکر می کرد و دفعه آخری برام هدیه هم آورد. قرمز شدن من رو که دید گفت از طرف شرکته. منم گفتم لازم نیست وظیفه م بوده. پروانه هم همیشه می گفت مرد خوش تیپیه. انقدر مرتب و تر و تمیز بود که خوشم میومد. بوی ادوکلنش تا دو ساعت بعد از رفتنش تو اتاق می موند. معلوم بود خیلی کاریه. دنباله کارها رو زیاد می گرفت و نا امید نمی شد. یه بار بعد از کار که می رفتیم جلوم روگرفت و ازم خواست با هم صحبت کنیم. سه هفته بعدش خونواده ش اومدن خونه مون. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. یه دفعه از رویا اومدم بیرون و دیدم باید برم دنبال بچه ها. مانتوم رو پوشیدم ورفتم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 5:56 توسط Judy |
|
|
باز رز عزیزم منو به یه بازی دعوت کرده. نه که من خیلی بازی خوشم میاد و وراجم اینه که پای ثابتم.هر کی می خونه اینجا رو دعوته. موضوعش اینه که چه کسانی تو یه سال گذشته تو زندگیتون تاثیر گذاشتن: انقدر فکر می خواد که حد نداره چون در یک سال گذشته زندگیم خیلی آش دهنسوزی نبوده. به هر حال... اول بهترین دوستمه که با دوریش بهم فهموند چقدر تحملم میتونه بالا باشه. چقدر آدم میتونه مقاومت کنه. با اینکه تا حدودی خودمو تو خیال و رویا حبس کردم ولی از ظرفیت خودم خوشم اومد. بهم فهموند که هر چیزی گفتنی نیست. بهم یاد داد به حرف آدمها زیاد توجه نکنم و از همه مهمتر خیلی نظر نپرسم از بقیه ( رو این مورد هنوز دارم کار می کنم). بهم یاد داد که کسی موندگاره برای آدم که برای آدم های قدیمی زندگیش ارزش قائل باشه. به زبونی با دیدن آدمهای جدید جای قدیمی ها رو پر نکنه. باعث شد منطقی تر باشم. باعث شد آدم بهتری باشم. بعدیش مامانم.که بهم یاد داد دوست داشتن حد و مرز نداره. بعدیش چند تا آدمهایی هستن که تا حدودی دشمن هستن و با دشمنی هاشون باعث شدن من فهمیده تر بشم. قدر دوستهامو بیشتر بدونم. ظاهر بین نباشم. در حالت کلی مثل اونها نباشم. بعدش چند تا از استادهام بودن. که باعث شدن مطمئن بشم که نمی خوام مثل اونها بی سواد باشم و نمی خوام درجا بزنم و حاضر بشم سختی ها رو برای پیشرفت تحمل کنم. باعث شدن فقط دلم بخواد از اینجا دور بشم. یه خانومی که با اینکه زندگی خیلی سختی داشت همیشه مثبت و خوش فکر و پرتلاش بود و همیشه اونو الگوی خودم قرار می دم. یه دختری که با اینکه از من خیلی کوچیکتره ولی انقدر خاکی و قوی و با شعوره که به من هم قدرت داده تو تحمل بعضی سختی های مشترکمون و همیشه بهش افتخار کردم و به من انرژی داده. امیدوارم دعاهای من هم برای اون بتونه بهش تو امتحانی که داره کمک کنه.
مهم تر از این سوال. چیزی که می خوام بدونم اینه که من تو زندگی کی تاثیر داشتم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:54 توسط Judy |
|
|
یک روز عادی. صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. رب دو شامبرم رو پوشیدم.یک چشمی رفتم کتری رو پر آب کردم وگذاشت روی گاز. صورتم رو آب سردی زدم که چشمهام باز بشه. مسواک زدم. موهامو شونه کردم و جمع کردم. سارا جان مادر پاشو. سارایی ... عزیزم؟ مامان پنج دقیقه دیگه. نمی شه مامان مدرسه ت دیر می شه. روپوش و مقنعه دخترم رو روی صندلی آماده گذاشتم. رفتم از تو آشپزخونه ساندویچ کتلتی که دیشب درست کرده بودم و یه سیب آوردم و تو کیفش گذاشتم. دستم رو روی موهای طلاییش کشیدم و باز صداش کردم تا بلند شد و رفت دست و روش رو بشوره. چای رو دم کردم. پنیر و کره و شیر رو بیرون گذاشتم. بشقابها و لیوان ها رو چیدم. کرن فلکس روتوی کاسه بچه ها ریختم. رفتم تواتاق پسر کوچیکم. همیشه از مدل خوابیدنش خنده م می گیره. تا صبح انقدر وول می خوره که سرش می ره سمت پایین تخت. سامان؟ هوم؟ هوم چیه؟ بله مامان. بله مامان. پاشو پسرم. باشه. صورتت بشور بیا صبحانه. تو اتاق خودم برگشتم. دستم رو بین موهای همسرم بردم و بوسه ای به پیشونیش زدم. عزیزم؟ نمیخوای بلند شی؟ دستش رو دورم حلقه کرد و پتو رو کشید روی هردومون. سعی می کردم صدای خنده م بیرون نره. پاشو تنبل. بخواب. علی؟ پاشو لوس نشو. خودمو از دستش نجات دادمو از کمد شلوار جین و نی شرت آبیم رو بیرون آوردم و پوشیدم. بچه ها هنوز خوابالو بودن. داشتن صبحانه میخوردن. برای علی و خودم چای ریختم و شیرین کردم. سارا جان کتاب علومت و برداشتی؟ بله. همون ۲ بیام دنبالت دیگه؟ بله. سامان؟ نریز مادر رو لباست. ببخشید. خنده م گرفت. اشکال نداره عزیزم اینو بنداز سبد رخت چرکها. علی عادت داشت لباس بپوشه بعد صبحانه بخوره. داشت دکمه های پیرهنش رو می بست که اومد تو آشپزخونه. سر همه روبوسید. سلام بابا. صبح بخیر. سلام فسقله ها. همینطور که همه صبحانه میخوردیم به بقیه نگاه می کردم و فکر می کردم. نفس عمیقی کشیدم. احساس آرامش می کردم. چقدر زندگیم رو دوست داشتم. چقدر خدا به من لطف داشت. چه بچه های قشنگ و خوبی دارم. کاش همیشه همینطور باشه. لباس سامان رو هم تنش کردم. تازه پیش دبستانی بود. ولی مدرسه رو دوست داشت. کیفش رو مرتب مردم و همه با هم از در رفتیم بیرون. علی می رفت سر کار ومن بچه ها رومی بردم. بوسه خفیفی کرد و رفت. بچه ها رو سوار ماشین کردم و رفتیم دم مدرسه ها. هردوشون رو که گذاشتم رفتم یه کم خرید کردم و اومدم خونه. کیسه های خرید رو گذاشتم توی آشپزخونه و رفتم لباسم رو بپوشم. تلفن زنگ زد . قبل ار اینکه بتونم برش دارم رفت روی پیغامگیر. هرکس بود قطع کرد. شماره ش هم آشنا نبود. تلفن رو از روپیغامگیر برداشتم ومشغول شستن سبزی ها و میوه ها شدم. دوباره زنگ تلفن منو به خودم آورد. بله؟ سلام. ستاره خانوم؟ بله خودم هستم. من ... من می خواستم یه موضوعی رو بهتون بگم. در موردش سوالی جواب نمیدم. فقط باید بهتون میگفتم که توی حماقت به زندگیتون ادامه ندین. متوجه منظورتون نمی شم. از خواب یکم بیدار شین خانوم. همسرتون زن دیگه ای داره. بهتون دروغ میگه. داره بهتون خیانت می کنه. شما؟ ... تلفن رو قطع کرده بود. گوجه فرنگی از دستم افتاد و تمام طول آشپزخونه رو قل خورد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 6:52 توسط Judy |
|
|
کامنت ها:
اون برداشتن تلفن توی خونه درسا اتفاق افتاده بود. داستان تموم شده خب. اگه دوست دارین ادامه داشته باشه میتونم ادامه ش بدم. ولی به نظر جای خوبیه برای قطع داستان. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 8:0 توسط Judy |
|
|
نتونستم چیزی بگم فقط نگاهش کردم. چایی و نبات رو به دستم داد و روبروم نشست. از کارت راضی هستی؟ اوهوم. خیلی. دفتری که تحویل دادی عالیه. ممنون. نمی تونستم توی چشمهاش نگاه کنم. به لیوان چای خیره شده بودم. خودت دوستش داشتی؟ معلومه. نداشتم که اونطوری درست نمی کردم. برای درست هم تبریک می گم. فرصت نشد بیام بهت تبریک بگم. ممنون. باید انجام می شد. اوهوم. قبلا خسته بودی. من هم بهت اصراری نمی کردم. تو میخواستی؟ معلومه. من فکر می کردم خوشت نمیاد . چرا نباید بیاد؟ خوشحالی تو همیشه برا من خوشحال کننده ست. یه لحظه چشمم به نگاهش افتاد. راست می گفت. چقدر اطراف چشمش چروک شده بود. گریه کرده بود؟ می دونم یه سال گذشته ولی می شه هدیه فارغ التحصیلیت رو حالا بدم؟ هدیه؟ ممنون. لازم نیست. همینکه خوشحالی بسه. هدیه همیشه خوبه. اون دفتر مال تو -ه. برای اینکه همیشه دوست داشتی مستقل باشی. برای اینکه بدونی متاسفم از حرفی که در مورد پول زدم. و برای اینکه دیگه وابسته به هیچ کس تو درآوردن درآمدت نباشی. دفتر؟ آره. از همون اول به نیت هدیه تو گرفتم. خواستم خودت هم درستش کنی. آخه برای چی؟ این خیلی زیاده. نه زیاد نیست. برای شهامتیه که به خرج دادی.می دونم چقدر زحمت کشیدی. همون موقع موبایلش زنگ زد. الو؟ سلام خیلی ممنون. بله الان خونه ش هستم. خیالتون راحت. باشه حتما. باشه می بینمتون. چیزی نپرسیدم. پریسا بود. میخواست ببینه دیدمت یا نه. چندوقت پیش زنگ زد و من ازش حال تو رو پرسیدم و اون گفت با کسی نیستی. من جراتش رو پیدا کردم که دوباره ببینمت. الانم گفت نهار بریم اونجا. خودت چای نمی خوری؟ نه. آماده شو زودتر بریم. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. انگار ما این همه مدت جدا نبودیم. محمد مهربون و آروم بود. می فهمیدم که خیلی شوق داره. منو فهمیده بود. دستم روگرفت و بلندم کرد. توی چشمهام نگاه کرد. خجالت کشید. من وسایلم رو برداشتم و رفتیم. توی راه حرفم رو زدم. توبا کسی بودی؟ این مدت. نه. چطور؟ با هیچ کس؟ نه. من تو رو با ... با کسی دیدی؟ ... کجا؟ دم خونه. دم خونه؟ داشت فکر می کرد. دلم درد گرفته بود. از استرس اینکه یادش بیاد. آها. مهتاب بوده. دختر عموم. همونهایین که خونه رو اجاره کردن. دختر عموت؟ آره. تازه از امریکا با شوهرش اومده. ندیدیش. خنده ء بچه گانه ای کردم. محمد دستم رو گرفت توی دستش. من با فکر تو نمی تونم با کسی باشم. قلبم می تپید. زندگی در من می جوشید. امید همه جا رو پر کرده بود. نفس عمیقی کشیدم تا تمام ریه هام رو پر کنه. دم در پریسا در حالتی که اشکهاش میومد بغلم کرد. هیچ وقت انقدر شرمنده نبودم. نجاتم داده بود. از اون کرختی نجاتم داده بود. پریسا ... خوشحالم درسا. هیچی نگو. فقط ببخشید که باز بدون گفتن به تو ... تو هیچی نگو. همه کنار هم نهار خوردیم. مامانم همه ش دستم رو می گرفت و نوازش می کرد. حتی بابا خوشحال بود. می دیدم که می ره یه گوشه ای و اشکهاش رو پاک می کنه. دلم پر بود از شادی. پر از شادی. بعد از نهار همه نشسته بودن و من نمی دونستم دیگه باید چه اتفاقی بیفته. باید بریم؟ باید بمونیم؟ محمد بلند شد و در گوش پدرم چیزی گفت و شونه ش رو بوسید. پدرم با علامت سر حرفش رو تایید کرد. مادرم کنار بابا بود و دستهاش رو از خوشحالی تو هم می پیچوند. اجازه هست مامان؟ معلومه پسرم. مختاری. من همه رو نگاه می کردم. محمد کنار در ایستاده بود. دلهره داشتم. درسا خانوم می شه چند لحظه بیاین تو اتاق آخر حیاط؟ کارتون دارم. رفتیم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:41 توسط Judy |
|
|
ممنون از نظرات همه تون. از این به بعد مثل اینکه از خودم بنویسم کامنت هام بیشتر می شن! یکی از دوستان گفته بود که توی داستان گفتی سی ساله و اینها. خب داستانه. ربطی به زندگی من نداره. کلا فکرم زیادی پرواز می کنه. ============================================================ عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود. نمی دونستم چی بگم. همه چیز مثل خیال بود. یعنی پریسا بدون اینکه من بدونم ... درسا؟ بله. حالت خوبه؟ نمی دونم. رفت از اتاق بیرون و از اون آقا خواست تا یه لیوان آب قند بیاره. خودش برگشت و جلوم ایستاد. اون آقا با یه لیوان آب قند برگشت و به من تعارف کرد. من جرعه جرعه سر کشیدم. فکرم کار نمی کرد. چی باید می گفتم. این چیزی بود که می خواستم؟ یا مثل همیشه زندگی من رو غافلگیرکرده بود؟ می خوای ببرمت خونه ت؟ ممنون. به رئیست خبر می دم نگران نباش. سوار آسنسور شدیم و رفتیم پارکینگ. پاهام رو روی زمین می کشیدم. کنار ماشین مشکی آشنایی ایستاد. دلم هری ریخت. تو من رو تعقیب می کردی؟ متاسفم. تعقیب نبود. می خواستم مطمئن شم حالت خوبه. سوار شو. در رو برام باز کرد. می ترسیدم شبها تنها می ری خونه ت. باید آدرست رو هم پیدا می کردم. از کجا فهمیدی؟ دیدم یکی دنبالم میاد. ترسوندمت؟ نه. مسیر خونه م رو از حفظ رفت. رئیسم به موبایلم زنگ زد و پرسید حالم خوبه یا نه که اطمینان دادم خوبم و ازش خواستم برم خونه استراحت کنم. مخالفتی نکرد. معلوم بود چک رو گرفته و خوشحاله. کنار خونه که رسیدیم کلید رو ازم گرفت و در رو باز کرد. رفتیم داخل و کیفم رو روی صندلی انداختم و روی کاناپه ولو شدم. چرا نمی آی تو؟ ایرادی نداره؟ نه. ببخشید اگه بهم ریخته ست. نه عالیه. برات چای دم می کنم با نبات بخوری. مرسی زحمت نکش. با لبخند نگاهم کرد. چشمهام رو بستم و فکرکردم. از آخرین باری که دیده بودمش کمی پیرتر شده بود. موهای سفید روی شقیقه هاش. چین های عمیق روی پیشونی. اما چشمهاش. پر از امید زندگی. چقدر عوض شده بود. شاید هم من عوض شده بودم. اینکه دنبالم گشته بود حس خوبی بود. چشمهام رو که باز کردم دیدم داره خونه رو نگاه می کنه. کوچیکه؟ نه. عالیه. پس اینه اون قرارگاه آرامش. آرامش ... نمی دونم. تا حدودی. کاش من هم جایی آروم بودم. بدون تو توی بهشتم آروم نیستم. توی مغزم انگار فکری جرقه زد. خانمی که دیده بودم. چشمهام یه دفعه رنگ غم گرفتن. محمد؟ جانم؟ قلبم برای صدای مردونه ش تپید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 5:16 توسط Judy |
|
|
داستان رو می نویسم ولی یه کم آخرهاش تمرکز می خواد که الان ندارم. خب یه عالمه کار دارم. رز عزیز به یه بازی دعوت کرده که باید خودمون رومعرفی کنیم. البته خیلی دوست ندارم خودم رو معرفی کنم. همیشه ترجیح می دم اخلاقهام رو خود آدمها بفهمن. کلی هم ذوق می کنم وقتی بعضی ها می کن مثلا فلان چیز رو دیدیم یاد تو افتادیم یا توهمیشه اینطوری هستی ... خوب اسمم که مسلما جودی نیست ولی از بچگی عاشق جودی ابوت بودم و از بچگی هم داستان و شعر می نوشتم و همیشه اسمم رو پایینش این می نوشتم. اونموقع ها یکم موهام به قرمزی می زد. به هر حال اسم تاریخی قشنگی دارم که دوستش دارم. ۲۳ سالمه و تابستون اگه پایان نامه م رو دفاع کنم فوق لیسانسمو می گیرم. رشته م از لیسانس اقتصاد بوده و هر دو دانشگاهم توتهران بوده (سراسری). یکی از بهترین روزهام روزهایین که دوستهامو می بینم. بیشتر دوستهای نزدیکم ایران نیستن دیگه و خیلی این موضوع غم انگیزه. نقاشی و فیلم دیدن و موزیک گوش دادن و نوشتن از کارهای مورد علاقه م هستن. عاشق سینما رفتنم. عاشق اینترنت گردی در مورد فشن و دکوراسیون هستم. خیلی اجتماعی نیستم و بیشتر وقتم رو خونه هستم. عاشق خونه و راحتی اون هستم. حوصله م هم زیاد سر نمی ره. صبح تا شب هم بهم غذاهای خوشمزه بدن که دیگه اصلا سر نمی ره !!! می تونم ساعت های متوالی دنبال یه بچه ای بدوم و باهاش بازی کنم و خسته نشم. می تونم تمام روز مجله خاله زنکی (هنرپیشه ها و اینها) یا دکوراسیون نگاه کنم و باز خسته نشم. بیشتر رمان های جنایی میخونم. مخصوصا اونهایی که یه دفعه به آدم شوک وارد می شه که کی قاتل بوده. فیلمهای این مدلی رو هم دوست دارم. مدل Saw مثلا. انقدر ازش لذت می بردم. الکی کشت و کشتار نبود یه فکری پشتش بود. وقتی بخوام یه حرف مهم بزنم و از حقم دفاع کنم نفسم می گیره از بس تند حرف می زنم. گریه هم تقریبا زیاد می کنم ولی تو مواقع سخت کمک خوبیم چون دستپاچه نمی شم و فکرم خوب کار می کنه. مواقع زیادی تو رویا زندگی می کنم و وقتی ناراحتم از چیزی می خوابم و اتفاقهای خوب رو خواب می بینم. زود عصبانی می شم. از توهین و مسخره و اینها مخصوصا. دیگه نمی دونم ! همین. اومدم کامنت ها رو بخونم دیدم شبنم جونم کامنت گذاشته! آخی ! این هم یکی از اون دوستهایی که خوشحالم می کنه وقتی قرار می ذاره ! چرا شاید بتونم بیام کلاس نقاشی ! آخه من خیلی وقته کلاس رفتن رو ترک کردم. دیوارهامون پر شد دیگه منم نرفتم ! شبنم جونم جلو دستی من تو مدرسه بود. چهار سال همکلاسی بودیم. درست گفتم؟ خلاصه چهار تا بودیم که خیلی صمیمی بودیم. یکیشون امریکاست یکیشون در حال رفتن آمریکاست یکیشون این شبنم خانوم باهوشه که داره فوق صنایع می گیره. آره بابا دوستهام کلی بچه درس خونن ! هه ! بعدش اینکه مگه ۲۳ چشه؟؟؟؟؟؟؟؟ خب چرا اعتماد به نفس آدمو همه می برن؟؟؟ خیلی پیره؟ چرا انقدر همه تعجب کردن؟؟؟ موهام ؟ دیگه بنفش که نشده از قرمز ... قهوه ای دیگه! دیگه اینکه یه داداشی کولوچو (قدن نه بابا) دارم که الان داریم با هم چت می کنیم. فقط نمیدونم چرا اسمایلی خنده می ذاره صداشم میاد. فکر کنم اتاق بغلیه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:57 توسط Judy |
|
|
وقتی تلفن رو گذاشتم صورتم داغ و دستهام یخ بود. حال خوشی نداشتم. انگار هر لحظه قلبم جلوی روم پرواز کنه و بره. سامیار عصبانیم کرده بود. بهم توهین کرده بود. اما مهمتر از اون خودم بودم. اینکه چرا اون حرف رو زدم. چرا بهش دروغ گفتم. کس دیگه ای تو زندگی من نیست. تو فکرم چی؟ برای لحظات طولانی خسته و درمونده بودم. جلوی تلویزیون نشسته بودم و فکر می کردم. توی روزهایی غرق شده بودم که در آغوش کسی بودم و اون آدم تونسته بود من رو از فراموشی و غم و ناراحتی نجات بده. نمی تونم هیچ وقت بگم کارم اشتباه بوده یا نه. چون تو هر شرایطی آدم تصمیم خاصی اون موقع رو می گیره. من خیلی غمگین بودم. خسته بودم. و دلم میخواست کسی برای یک بار هم که شده بفهمه چمه. تمام اون راه رو با خوشحالی رفته بودم و اون نفهمیده بود مشکل چیه. از این فکرها دیگه خوشم نمیاد. دوست ندارم همه عمرم غصه روزهای رفته رو بخورم. باید فردا جایی برم. باید کمی به فکرخودم باشم. فردا تا ساعت چهار یه سری از کارها رو انجام دادم. بعد زدم از شرکت بیرون. رفتم اول آرایشگاه. خیلی وقت بود نرفته بودم. موهام رو مثل جوونی هام زیتونی رو به روشن کردم و ناخنهام رو مانیکور کردم و لاک صورتی پررنگی زدم. انگار صدها سال بود از این مدل کارها خوشحال نشده بودم. لبخندم محو نمی شد. لذتشون با پول خودم صد برابر بود. این آرایشگاه نزدیک شرکت بود و اولین بارم بود می رفتم. نمی خواستم آرایشگاه قبلی برم. نمی تونستم عین قبلا انعام زیاد بدم. بعد ماشین رو کنار مرکز خرید نزدیک همونجا پارک کردم و شروع کردم به گشت زدن. یه مانتوی زرشکی تیره بلند و یه کفش سفید راحت خریدم. با خودم فکر می کردم الانه که مردم به همدیگه بگن این خانومه دیوونه ست. اصلا نمیتونستم نخندم. دلم می خواست عین بچگی هام لی لی کنان راه برم و شعر بخونم. از کنار فروشگاهها که رد می شدم دیدم یه مغازه بستنی فروشی جدید هم باز شده. برای خودم هویج بستنی خریدم و به نگاه کردن ادامه دادم. یه گردنبند زرشکی بلند دیدم که خوشم اومد. سنگهای درشت زرشکی خوشرنگ داشت. فکر کردم با مانتوم احتمالا خوب می شه و امتحانش کردم. خیلی گرون نبود و وقتی خریدم یاد محمد افتادم. از رنگهای خانواده قرمز خیلی خوشش میومد. وقتی این رنگها رو می پوشیدم اصلا نمیتونست نگاهم نکنه. همینطور که بستنی م رو می خوردم به سمت ماشین رفتم و توی راه غذا گرفتم و زنگ زدم به مامان گفتم چیزی نپزه. شام رو با همه اونجا خوردیم. مامان براش آشپزی سخته و پریسا هم مطمئنا دلش نمی خواد تو مسافرتم کار کنه. خیلی خوشحال شدن. پریسا به نظر خیلی خوشحال میومد. خیلی به من لبخند می زد. وقتی ظرفها رو جمع می کردم دستی روی سرم کشید که متعجبم کرد. چیزی شده؟ نه. چی باید بشه؟ نمی دونم. به نظرم خیلی خوشحالی. آره خب ... پیش خونواده مم. اها. آره. خیلی خوبه. بهشون گفتم فردا شب اگه کارم مورد قبول بود می گم بیان خونه من. چیزهایی که خریده بودم رو بهش نشون دادم. خیلی خوششون اومد. مردها که خوابیدن سه نفری نشستیم حرف زدیم. مامان می گفت موهات خیلی قشنگ شده عین بچگی هات. انقدرم کوتاه نکن دیگه. پریسا می گفت موهات که بلند می شی یه حالت پریشونی پیدا می کنه که دوست دارم. مامان نگران بود مبادا با این مانتو توی دردسر بیفتم. گفتم نه زیاد توخیابون نمی پوشم. مامان می پرسید کیش چی شد. پریسا حرف رو عوض می کرد و می گفت حالا بلیط که این موقع هست. عجله نیست. فعلا استراحت کن. شاید دوست نداره اصلا بیاد. شاید براش تهران جالبتره. خیلی دیر رفتم خونه. همه چیز رو روی مبل انداختم و فوری رفتم تو رختخواب. خواب می دیدم. خواب های خوب. صبح با دلهره عجیبی بلند شدم. برای خودم قهوه غلیظ و تست فرانسوی درست کردم. گفتم شاید نهار نرسم بخورم. مانتوی نو رو پوشیدم. یه شال سفید انداختم که کار زرشکی در حاشیه دو لبه داشت. گردنبندم رو انداختم شلوار جین روشنی پوشیدم. کفش و کیف سفیدم رو برداشتم وهمه برگه هایی که باید می بردم رو توی کیف گذاشتم. آرایش کمی کردم و رفتم شرکت. توی راه به این فکر می کردم که مامان همیشه دعوام می کرد لباسهای عیدم رو زودتر می پوشیدم و بابا میگفت این هر چی می خره فوری می پوشه. خنده م گرفته بود. رئیس ده دقیقه بعد از من رسید و قراردادها رو برداشت و گفت با هم بریم. ماشین خودش رو از پارکینگ درآورد و با هم به دفتر مورد نظر رسیدیم. مباشر پایین منتظرمون بود. به نظر خیلی دست پاچه میومد. نگران بودم که نکنه ایراد الکی بگیرن. به رئیس گفت شما با من بیاین دفنر پایین که چک رو بدم بهتون. با خانوم اگه ممکنه کار دارن بالا که یه سری از مسائل رو ازشون بپرسن. رئیس نگاه مشکوکی کرد و به من گفت اگه کاری پیش اومد به موبایلم زنگ بزن. دلش نمی خواست با مباشر بره.من سوار اسانسور شدم و رفتم بالا. با اینکه کلید داشتم در زدم و یه آقایی در رو باز کرد. بفرمایین. ممنون. من آرشیتکت مجموعه هستم. مثل اینکه موردی بوده که بخواین بپرسین. بله بفرمایین توی دفتر مدیرعامل. سنگهای گردنبند به هم میخوردن و موقع راه رفتنم صدا می دادن. در زدم و داخل شدم. برای لحظه ای احساس کردم می افتم. احساس کردم فلج شدم. دهنم باز نمی شد که چیزی بگم. سلام. همونجا روی مبل نزدیکم وا رفتم. می دونم خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم و انتظارش روهم نداشتی. نمی خواستم ناراحتت کنم. اما دفعه آخری که دیدمت و اونطور رفتی انگار چیزی توی وجودم شکست. تازه فهمیدم چقدر نبودن تو سخته. می دونم خیلی کارها کردم که ناراحتت کردم. اما ما سالهای زیادی با هم بودیم. پریسا بهم زنگ زد که اومده ایران و تو تنهایی. با کسی نیستی. من هم ... پ ... پری؟ برای لحظه ای تمام رفتارهای پریسا جلوی چشمم اومد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:43 توسط Judy |
|
|
چقدر امروز کار داشتم. فرصتی برای فکرکردن به موضوع دیگه ای نبود. مدیرم بهم گفت زیاد اضافه کار می مونم. تعجب می کرد که یکی از کار در نمی ره. بهش گفتم بهتره موقع مرخصی خواستن هوامو داشته باشه. اون هم می خندید و می گفت خودش باید داوطلبانه بهم استراحت بده. سهیلا بعد از مدتها بهم زنگ زد. گفت دو روز دیگه میاد سر کار. فردا از سفر بر می گشتن و روز بعدش برام تعریف می کرد. فقط می خواست بهم بگه یکی از کارهایی که باید تحویل می داده رو از رو میزش بردارم و ببینم اگه کامله بدم به بخش اجرایی. گفتم نگران نباشه و خوش بگذرونه. صداش خوشحال بود و خنده هاش از ته دل. کارش نقص داشت و من کمی هم وقت صرف اون کردم. از رئیس خواستم فردا بیارم کار سهیلا رو و نگفتم که تکمیل نیست. در ضمن ازش خواستم فردا یه سری به اون دفتر کار بزنه تا بتونیم تحویل بدیم اگه مشکلی نداشت. خیلی به کارها و ریزه کاری ها اهمیت می ده. احتمال می دادم یه سری ایراد ردیف کنه. برای همین تا ساعت ۸ موندم وخودم تک تک جاها رو بررسی کردم. حسابی گرسنه و خسته بودم. وقتی کیفم رو روی شونه م انداختم داشتم از پا می افتادم. پاهام رو روی زمین می کشیدم و به سمت در می رفتم. وقتی از ساختمون بیرون اومدم نگاهی رو روی خودم احساس می کردم. اطراف رو نگاه کردم و چیز خاصی ندیدم. وقتی سوار ماشین شدم توی آینه ماشین مشکی بزرگی رو دیدم که چند ماشین اون طرف تر روشن شد. راه که افتادم اون هم راه افتاد. قلبم به شدت می زد. ماشین سامیار این شکلی نبود. این بچه بازیها برای چیه؟ شاید ماشین کسی رو قرض گرفته. یعنی فکر کرده من به خاطر کس دیگه ای اون رو رد کردم؟ حرفهاش طوری بود که انگار درکم می کنه. سرم خیلی درد می کرد و حوصله فکر کردن به کارهای اون رو نداشتم. کنار یه فست فود نگه داشتم و یه همبرگر با قارچ و سیب زمینی سفارش دادم و دیدم ماشین بزرگ هم کمی دورتر ایستاده. غذام که آماده شد تحویل گرفتم وسوار ماشین شدم. نمی خواستم بدونه من فهمیدم دنبالمه. وارد پارکینگ که می شدم اون ماشین هنوز اونجا بود. غذا رو توی ظرفی گذاشتم و نشستم جلوی تلویزیون. کارهای سهیلا رو هم روی میز پهن کردم تا نگاهی بهش بندازم. همینطور که روش کار می کردم به ساندویچم هم گاز می زدم. یکم پام رو دراز کردم و سیب زمینی ها رو با دست خوردم. همیشه خوشم میومد سیب زمینی رو با دست بخورم. با نمک و بدون سس. بعد دستم رو شستم و متمرکز شدم روی کار سهیلا. وقتی غرق کار می شم به هیچی فکر نمی کنم و الان خیلی به فکر نکردن احتیاج دارم. کار که تموم شد نیمه شب بود و همونجا روی کاناپه خوابم برد. صبح کار رو به رئیس تحویل دادم و با هم رفتیم تا دفتر رو ببینه. خوشش اومد و خیلی ازم تعریف کرد. بهم گفت دیگه همیشه منو سرپرست کار می کنه. گفت درصدم رو از این کار بیشتر می کنه. خود مباشر هم اومد و از همه چیز تعریف کرد. البته خیلی وسواس نداشت. باید خود مدیر عامل و مسئولها می دیدن و تایید می کردن و قرار شد دو روز دیگه بیایم برای بازدید اونها و تحویل چک آخر. خیلی خوش حساب بودن و مشکلی باهاشون نداشتیم. من هم نامه مرخصیم رو نوشتم و دادم به رئیس. بعد از تحویل کار میخواستیم بریم مسافرت. بعد از ظهر رفتم خونه مامان اینها و بهشون گفتم تصمیم دارم همچین کاری بکنم. خیلی خوشحال شدن. سپهر که همه ش دست من رو می گرفت و می کشوند تا باهاش بازی کنم. پریسا می گفت خیلی قیافه ت خسته ست و سفر حسابی خودم حواسم بهت هست و از این حرفها. می خواست همه ش جبران کنه. اما ازم خواست فعلا فقط رزرو کنم و بلیط رو نخرم و برای هفته دوم مرخصیم بذارم. خیلی اصرار داشت که الان بلیط رو نگیرم و خودش بعدا باهام میاد و از این صحبتها. مامان هم می گفت بهتره هفته اول باشه که احسان هم بیاد. اما پریسا روی حرفش بود و می گفت احسان دیگه پرواز زیاد خسته ش می کنه. مامان خیلی اصرار کرد که شب پیششون بمونم. اما گفتم باید زود بخوابم و کارمو که پس فردا تحویل دادم بیان پیشم شب تا جشن بگیریم. خیلی خوشحال بودم. از اینکه پول خوبی در آورده بودم. از اینکه حسابی زحمت کشیده بودم. از اینکه دیگران رو هم راضی کرده بودم و کارم مورد قبول بوده. خوشحال بودم و حسابی لپ هام قرمز بود. از چشمهام می فهمیدم که از اینکه کارهاییکه خواستم رو کردم خوشحالم. با خودم توی راه فکر میکردم که اگه چند سال کار کنم و پولهام رو جمع کنم شاید بتونم برای خودم یه شرکتی باز کنم. اینطوری دیگه سهم بیشتری از کارم دارم و درآمدم زیاد می شه. شاید بعضی از پروژه ها رو مجبور نباشم قبول کنم و بتونم بیشتر بر اساس سلیقه م و بدون نگرانی های کاری به علاقه م برسم. خودم از اینکه این همه نقشه ریختم خوشحال بودم. چقدر زندگیم فرق کرده بود. چقدر همه چیز عوض شده بود. حالا از چیزهایی که می خرم لذت می برم. از زندگیم لذت می برم. اما ... گاهی فقط گاهی ... تو نیمه های شب که چراغها رو خاموش می کنم و چشمهام رومی بندم یاد چیزی می افتم که دلم براش تنگه ... یاد اون احساسی که اون روز از نگاه کسی داشتم ... نگاه کسی که با من نهار و شام می خورد... کسی که من رو تاب می داد و بوی عطرش وقتی وارد خونه می شد هوشیارم می کرد ... شب سامیار به خونه م زنگ زد. سلام. سلام خوبی؟ نه. چرا؟ چی شده؟ درسا باید ببینمت. برای چی؟ من عادت به شکست ندارم. تو منو داغون کردی. من؟ شکست برای همه پیش میاد. تازه شکستیم نیست. من متاسفم ولی نمی خواستم ناراحت بشی. من چی ندارم که نخوای با من باشی؟ تو همه چی داری. موضوع این نیست. این از اون مدل نازهای زنونه ست که می خوای کسی بهت التماس کنه؟ نه. من ناز نمی کنم. من خوشم نمیاد به کسی خواهش کنم. کسی نخواست تو خواهش کنی. تواصلا برای شخصیت من ارزش قائلی؟ مسلما نمی خوای همیشه تنها بمونی که نه؟ تنها بمونم؟ (اعصابم داشت بهم می ریخت بغضم گرفته بود.) آره. یعنی دیگه فکر نمی کنم ما تو سنی باشیم که بخوایم کسی رو بازی بدیم و خودمون رو لوس کنیم. من خودمو لوس نمی کنم تو سن خاصی هم نیستم ! چرا خانومها نمی خوان این واقعیت ها رو قبول کنن؟ دلت می خواست اول بگم دوست دخترم باش تا اینکه پیشنهاد ازدواج بدم؟ من هیچی دلم نمی خواست. مشکل تو چیه؟ تا حالا به جای دیدن خودت سعی کردی کس دیگه رو ببینی و بفهمی که بعضی ها درگیر مسائلی هستن؟ چه مسائلی؟ تو همه چیز رو مشکل می کنی. من فکر می کردم وقتی این پیشنهاد رو می دم خیلی جیغ و داد می کنی و از خوشحالی پر در میاری. خب متاسفم که پر در نیاوردم. ببینم پای کس دیگه ای در میونه؟ مدتی سکوت کردم. متاسفم. ولی فکرمی کنم آره. پای کس دیگه ای در میونه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:45 توسط Judy |
|
|
کناره ء خونه قدیمی نگه داشتم. انگار کسی جای من تمام مسیر رو اومده بود. اینجا چیکار میکنم؟ اگه من رو ببینه چی؟ نباید می اومدم. ولی دست و پام یاری نمی کردن که بر گردم. حالا که پای کسی در میون بود برم بگم چی؟ سامیار رو رها کرده بودم و برگشته بودم دم خونه قدیمی. خونه ای که توش رنج زیادی کشیدم اما بهش عادت کرده بودم. شاید بهتر بود مطمئن می شدم که اون زن ... نه مطمئن شدن نداشت.محمد فامیلی نداشت. با لرزش خفیفی پیاده شدم. آروم به سمت در رفتم. مرتب اطرافم رو نگاه می کردم. دلم نمیخواست من رو اینطوری ببینه. زنگ سرایدار رو زدم. بله؟ حسن آقا یه لحظه میای دم در؟ ۲ دقیقه نشد که دم در بود. اوا خانوم شمایین؟ از مسافرت اومدین به سلامتی نیومدین به ما سر بزنین. بله. خوبی شما؟ خانمت خوبه؟ دستبوسن. من گفتم خانوم بدون خداحافظی نمی ره. خیلی طول کشید. خداحافظی که کردم ازت. (می خواستم زودتر برم سر اصل موضوع می ترسیدم منو ببینه.) خانوم حالتون خوبه؟ یکم رنگتون پریده. خوبم مرسی. خیلی ما دلمون برای شما تنگ می شه. به آقا مهندس گفتم خونه جدید سرایدار خواستن بگن ما بیایم اونجا. در خدمت شما باشیم خیلی خوشحال تریم. خونه جدید؟ بله همین که رفتین. ( با خودم گفتم یعنی محمد چی گفته؟ یعنی خونه من رو گفته؟) آقا که هنوز نیامدن؟ من کلیدمو جا گذاشتم موبایلمم نمی گیره. کلیدتونو؟ آره گفتم شاید به تو کلیدی داده باشن. والله خانوم دیگه این صاحبهای جدید کلید رو عوض کردن. مگه چیزی جا گذاشته بودین؟ صاحب جدید؟ بله همین آقا و خانومی که خونه رو از مهندس اجاره کردن. (نمی دونستم چی بگم.) یعنی الان اثاث آوردن ؟ بله دیگه خیلی وقته مگه نمی دونستین؟ آقا گفتن راهشون بدم. آها بله بله. مم ... خب آدرس جدیدمونو داری که؟ نه خانوم. می خواین کاغذ بیارم یادداشت کنم. آقا نگفتن فقط شماره شرکت رو دادن. آها باشه. حالا انشاءالله یه روز می گم بیاین. سلام برسون. پس آدرس ... زنگ می زنم. خداحافظ. صورتم خیس شده بود. به زحمت ماشین رو روشن کردم. پام روی کلاژ می لرزید. محمد خونه رو هم عوض کرده بود. شاید زن جدید نخواسته اینجا باشه. پس فکرم بیخود نبود. خدایا ... نمیدونم چطوری رسیدم خونه. روی موبایل و خونه پیغام از سامیار بود. ازم در مورد رفتارم پرسیده بود. می خواست بدونه چه م شده. ناراحتش کرده بودم. می دونم. اما با من خوشبخت نمی شد. بهش زنگ زدم. خواستم دوست باشیم. اما خواسته ش درست نبود. صدام می لرزید و اون می دونست حالم خوب نیست. اما منطقی بود. به طرز عجیبی منطقی. گفت می فهمه و ازم خواست آروم باشم. خداحافظی که کردم بغضم ترکید. گریه امونم نمی داد. گریه گردم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 20:9 توسط Judy |
|
|
من انگار در وسط جمعیت زیادی در یک خیابان ایستاده باشم. هیچ گاه دوست نداشتم بخش های مهمی از زندگیم را در مکان شلوغی بگذرانم. مثل کودکی که دوست داشتم تولدم را در کمد لباس مامان جشن بگیرم و هیچ گاه کسی دعوت نباشد. پریسا هم می آمد. آرام در کمد را باز می کرد و پیش من می نشست. بعضی وقتها شمع هم می آورد و جیغ مامان در می آمد که شمع رو در کمد نبرین. اما حالا کسی از من در یک مکان شلوغ خواستگاری می کند. من برای کسی آنقدر ایده آل هستم که می خواهد همسرم باشد. کسی که تا به حال همسری نداشته است و نمی داند شریک زندگی داشتن چقدر با این احساسهای رمانتیک کوچک فاصله دارد. کسی که حتی نمی داند من خواستگاری در جای شلوغ و جلوی چشم آدمهای دیگر را دوست ندارم. بار اول محمد هم من رو به ظاهر نمی شناخت. اما به من گفت به نظر دختر گوشه گیری می آی. و از من برای اولین بار در اتاق کوچک ته حیاط خواستگاری کرد. به پدر و مادرم گفته بود و خواسته بود با من جایی تنها باشه. اتاق کوچیک و ساکتی که ما دو نفر رو به زور جا داده بود و به من حس امنیت بچگیم رو می داد. من نترسیدم. و برای یک لحظه یک لحظه ء کوچک مطمئنم که به بردیا فکرنکردم و به خود محمد فکر کردم. به اینکه دستهای محکمی داره و از این حالتی که در هم گره خوردن و نگرانن خوشم میاد. حالا سامیار در یک دستش جعبه قرمز رو گرفته و فکر می کنم نگران نیست. مطمئنه. شاید اطمینان داره که من کس دیگه ای رو ندارم. یک زن سی ساله انتخاب های محدودی داره. دست دیگه ش روی دست منه. فکر می کنه چون به خونه م آمده و من رو تو اون لباس گشاد راحت دیده حق داره دست من رو بگیره. دستش لرزش خفیفی داره و روی دست من حرکت می کنه. توی چشمهام نگاه می کنه و منتظره که سفارش دسر بده. مطمئنم که دسری ترتیب داده. اما اون ... اون من رو چقدر می شناسه؟ محمد من رو نمی شناخت. فقط در یک مهمانی رسمی دیده بودمش. اما در فاصله ای از من نشست و از علاقه ش گفت. گفت یک مرد سی و چند ساله به راحتی عاشق نمی شه. انتخاب های زیادی تا به حال داشته. اما تا به حال چنین حسی رو تجربه نکرده. به من حلقه ای نداد. گفت جلوی پدر و مادرم دوست داره تقدیم کنه. بسیار مودب و بسیار سر به زیر. به چشمهای من نگاه نمی کرد. من صدای قلبش رو شنیدم. برای من یه شاخه گل رز صورتی آورد. همونی که خوشم میومد. محمد حتی اولین روز ازدواجمون اصراری به خوابیدن کنار هم نداشت. مدتها طول کشید تا من از ترسیدن و غصه خوردن برای بردیا دست برداشتم. سامیار جعبه رو باز کرد. حلقه زیبایی بود. اشکهام اومد. چرا گریه می کنی؟ درسا؟ حالت خوبه؟ درسا جون ما زوج خوبی می شیم. مطمئنم. ما خوشبخت می شیم. همه چیزمون با هم جوره. من با تو احساس آرامش می کنم. درسا؟ خواهشا گریه نکن. آدم که روز خواستگاریش گریه نمی کنه. من در فکر خودم غوطه ور بودم. سامیار همینطور دلیل می آورد. از من می خواست گریه نکنم.نمی دونست چرا گریه می کنم. صدای محمد رو می شنیدم وقتی داد و بیداد می کردم ( اگه سبکت می کنه گریه کن خانمی ولی من هر کاری می کنم که تو انقدر غمگین نباشی. من دوستت دارم قلبم درد می گیره وقتی اشکهات رو می بینم.) و راست می گفت. حالا با همه کاری که کرده و نگفته ... حالا می دونم که راست می گفته. سامیار یادش رفت که بگه دوستم داره. یادش رفت اولین دلیل ازدواج اینه. تو ازدواج سالهای بدون آرامش زیاده. سختی زیاده. دعوا زیاده. برای عده ء زیادی فقر هم زیاده. مشکل بچه . مشکل فامیل. مریضی سختی اعصاب خورد و داد و بیداد. اما همیشه فقط صبر و گذشته که این روزها رو می گذرونه. این صبر و گذشت هم از علاقه ست. علاقه ای که باید خیلی زیاد باشه. خیلی. حالا من در آستانه ازدواج دوم هستم. مردی که روبروم نشسته مهربون و فهمیده ست. به مرحله بلوغ کاریش رسیده. ناراحتی های من رو درک می کنه. آرامش و اطمینان عجیبی داره. دوست خیلی خوبیه. ظاهر دلپذیری داره. من رو آروم می کنه. اما عاشقم نیست. این رو از دستهای هر مردی و از نگاهش می شه فهمید. بلند شدم و صندلی رو عقب زدم. سامیار با تعجب نگاهم می کرد. حالا کمی ترس رو تو نگاهش دیدم. درسا؟ متاسفم. دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم. نتونست بلند شه. یعنی نه؟ تو همیشه دوست خوبی هستی. اما نه. و رفتم. سوار ماشین شدم و نفس عمیقی کشیدم و استارت زدم. می دونستم کجا باید برم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:37 توسط Judy |
|
|
نمی تونستم از دست پریسا عصبانی باشم.دیگه حوصله ش رو نداشتم. به هر حال محمد ازش خواسته بود. اما فشارم پایین بود. خودش هم هول شده بود و رفت آب قند آورد برام و کنارم نشست. ببخشید درسا. مثل اینکه من بجز ناراحتی برای تو چیزی ندارم. نه عزیزم اشکال نداره. تقصیر تونیست. توی چشمهاش انقدر ناراحتی موجمی زد که جلوی خودم رو گرفتم گریه نکنم. سپهر هم یه دفعه حال من رو دید بغض کرد منم پاشدم دستش رو گرفتم که نترسه. من خوبم خاله بغض نداره. همون موقع مامان برای نهار صدا کرد و رفتیم تو. مامان توی آشپزخونه ازم پرسید چی شده و من چیزی نگفتم. فقط اینکه فشارم افتاده. نهار رو که خوردیم کمی همه دراز کشیدن و من با کمک پریسا ظرفها رو شستم. می دونستم زیر چشمی نگاهم می کنه. داشت فکر می کرد. وقتی فکر می کنه لبهاش غنچه می شه. دلم نمی خواست این چند هفته زهرش بشه. شروع کردم به تعریف از عروسی سهیلا. سعی کردم ذهنش رو عوض کنم. خودم میون حرفهام به این فکر می کردم که چقدر عوض شدم. چقدر محکم شدم. چقدر کنترلم زیاد شده روی رفتارم. راستی از هانیه چه خبر؟ خوب شد گفتی. خیلی وقته بهش زنگ نزدم. اون هم گفت می خواد بیاد ایران نمی دونم چی شد. ا؟ حتما برای شوهرش جالبه خیلی. خودش هم خیلی ساله نیومده. کسی رو هم زیاد نداره بیاد چه کنه؟ مامانش اینها نیستن؟ قرار بود بیان اونها هم. حالا بهش زنگ می زنم بعدا. حتما مشغول بچه شه. من بخشم عوض شده دیگه شوهرش رو نمی بینم وگرنه ازش می پرسیدم. احسان بیشتر نمی تونه بمونه؟ نه دیگه اون کار داره. همون موقع احسان اومد تو آشپزخونه. ای بابا می دادین من بشورم. شما مهمونین استراحت کنین. نه بابا دیگه مهمون و اینها نداره. راستی خیلی متاسف شدم بابت ... پریسا نگاه بدی بهش کرد. ممنون. دیگه پیش میاد. خیلی مرد خوبی بودن البته. بله. مرد خوبیه. محل کارتون رو به خودتون دادن؟ محل کارم؟ شرکت منظورتونه؟ نه دیگه اون که مال من نبود یه مقدار فقط سهام بود. نه منظورم شرکت خودتونه. اون سالی که اومده بودن می خواستن یه جا براتون بگیرن که خودتون اداره ش کنین. نکردن؟ برای من؟ ممم ... یادم نمیاد همچین چیزی قرار بوده باشه. خب پس شاید پشیمون شدن. پریسا وسط حرف پرید و گفت احسان برو سپهرو بخوابون که بعدش شاید بخوایم بریم بیرون حالشو داشته باشه. احسان که رفت من همه ش توی فکر بودم. عصر به سرزمین عجایب رفتیم و سپهر بازی کرد و من هم تونستم یکم برای خودم خرید کنم. خیلی وقت بود چیزی نخریده بودم. یه مانتو و یه شلوار جین و یه تی شرت قرمز خریدم. شب همه رو رسوندم و خودم رفتم خونه. فردا کلی شرکت کار داشتم و باید زود پا می شدم. شب سامیار زنگ زد و حالم رو پرسید. ازم خواست فردا همدیگه رو ببینیم. گفتم شب وقت دارم می تونیم بریم بیرون. سامیار خیلی با آرامش صحبت می کرد و به نظر نگرانم بود. کمی خونه رو مرتب کردم و چند تا از دکمه های لباسهام رو دوختم و دوش گرفتم و خوابیدم. صبح زود بیدار شدم و چای و نان تست خوردم و به شرکت رفتم. کار جدیدمون تقریبا رو به پایان بود. به مباشر زنگ زدم و اطلاع دادم که برای تسویه حساب آخر هفته قرار بذاریم. قبلش باید می رفتن و نتیجه رو می دیدن و اگر مورد پسندشون بود کار رو تحویل می دادیم. از رئیسم خواسته بودم وقتی این کار تموم شد یه هفته بهم مرخصی بده تا با پریسا اینها همگی یه سفر کیش بریم. هوای اون موقعش عالی بود. در ضمن کمی هم خسته بودم و این کار حسابی ازم انرژی برده بود. مباشری که ما باهاش در ارتباط بودیم مرد فهمیده ای بود. بهم گفت هفته ء پیش کار رو دیده و خوشش اومده. هروقت تمومش کردیم چک آخر رو به مدیریت می ده. خیلی هم از من و تیم همکارهام تشکر کرد. وسایل مورد نیازم رو برداشتم و رفتم به محل شرکت. ریزه کاری هایی که مونده بود رو داشتن انجام می دادن و وسایل اتاق مدیرعامل رو آورده بودن و دست به کار شدم. حتی یادم رفت نهار بخورم. انقدر مشغول بودم که غذام یخ کرد و منصرف شدم و بالاخره ساعت شش از اونجا به سمت خونه رفتم تا لباسی عوض کنم و برم رستورانی که سامیار گفته بود. سامیار با کت و شلوار طوسی خیلی مرتبی نشسته بود. موهای بلندش صاف وخوش حالت بود و از تمیزی می درخشید. وقتی من رو دید ایستاد و صندلی رو برام بیرون کشید. سلام. سلام خیلی وقته منتظری؟ خودم زودتر اومدم.تو همیشه به موقع میای. خوبی؟ آره. توچی؟ حالت بهتره؟ خوبم. امروز کارم خیلی زیاد بود ولی دیگه داره تموم می شه. به سلامتی. خب انتخاب کن. سامیار نبضم رو گرفت و تایید کرد که خوبم. به نظرم دستش می لرزید. می دونستم هیجان خاصی داره. مدتی از برنامه های این دو روزش حرف زد و با هم شام خوردیم. وقتی داشتم استیکم رو می بریدم یک دفعه دستم رو گرفت و بهم خیره شد. دستش رو توی جیبش برد و یه جعبه قرمز تیره درآورد. من ... می دونم که باید طور دیگه ای باشه و پدر مادرت بدونن و همه اینها ... اما دلم می خواست یکم سنت ها رو بشکنم ... چی؟ درسای عزیز ... افتخار می دی که همسر تو باشم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:4 توسط Judy |
|
|
سردرد ادامه داشت و وقتی تونستم چشمم رو باز کنم سامیار بالای سرم بود و داشت وسایل آمپولی که زده بود رو جمع می کرد. آرامبخش بود نترس. سرم درد بدی گرفت. چرا انقدر از بودن با کسی استرس داری؟ نمی دونم.می شه یه لیوان آب بهم بدی؟ استراحت کن. الان میارم. اینجا چیکار داشتی؟ می خواستم باهات صحبت کنم. در مورد؟ اول آب رو بخور. حالت بهتره؟ آره. یه کم گیجم. تومن رو روی تخت گذاشتی؟ آره. ایرادی داره؟ رو زمین افتاده بودی نه. ممنون. چند ساعته؟ دو ساعت. آخ! ببخشید. حتما دیرت شده. نه مهم نیست. می دونم برای تو خوب نیست کسی خونه ت بیاد. متاسفم. خواهش می کنم. ترجیح می دم این موقع شب از در نری بیرون. فکرهای بدی می کنن. یه ساعتی که رفتن همه سر کار. ایرادی نداره؟ بیرون روی کاناپه بخواب. فعلا که حرف برا زدن داریم. بعدش هم باشه هر چی راحت تری. خب گوش می دم. هنوز به فکر شوهرتی؟ نمیدونم. برا چی انقدر این سوالها رو می پرسی؟ می خوام مطمئن بشم که ازش کندی. من طلاق گرفتم دیگه باید چیکار کنم؟ احساسی چی؟ بالاخره آدم به ماشینش هم عادت می کنه. فقط عادت؟ شاید. نمی دونم. حالا سامیار طول اتاق رو راه می رفت. درسا ... ببین... من می خوام مطمئن بشم که تو کسی رو دوست نداری. عادت فراموش می شه. اما وقتی آدم با کسی تو یه خونه بوده قضیه فراتر از این حرفهاست. از دیشب تا حالا خواب به چشمم نیومده. منظورت چیه؟ چرا باید مطمئن باشی؟ بهتره دیگه ادامه ندی. چرا؟ چون من حوصله ندارم. حوصله نداری یا همیشه می ترسی؟ آره می ترسم اصلا! تو از زندگی من چی می دونی؟ پنج سال زندگیم رو احساس همسرم رو زندگیش رو داغون کردم فقط برای یه شک فقط برای یه سوال ... اینکه اون کسی که من رو ول کرده برای چی بوده... اینکه چرا من خواستنی نیستم ... کسی که ول کرده؟ کس دیگه ای رو دوست داشتم. یعنی اولین دوست داشتنم. می دونم که خام بود. آره می دونم که بچه گانه ست. اما اون نخواست با من ازدواج کنه. کس دیگه ای خواست.من هم ازدواج کردم. و پنج سال به کسی فکر کردم که لایق من نبود. چون دوست داشتن رو بلد نبود. و تنها کسی که دوستم داشت رو زجر دادم. مریض شدم و اون لحظه لحظه زندگیش رو وقف من کرد. تصمیم گرفت من رو از اون قرصهای لعنتی دور کنه ... اما من ... نمی دونم که واقعا فهمید مشکلم پول نبود یا نه ... دلم می خواست بفهمه ... دلم می خواست بدونه برای چی زندگیمو خراب کردم... صدای گریه م بلند و بلند تر می شد. سامیار دستش رو روی شونه م گذاشت و من تماس دست محمد رو به خاطر آوردم. تماس دستی که سنگین تر بود و مردونه ... دستی که همیشه مثل چشمهاش پر از درد نداشتن بود ... درد اینکه من رنج می برم... و دست سامیار ... دست دوستانه ای بود... شاید هم عاشقانه ... به من محبت داشت ... اما من تشنه ء برق نگاهی بودم که مدت ها قبل از خودم روندم ... و حالا دیگه دیر بود ... چرا پیشش بر نگشتی؟ دیر بود ... خیلی دیر ... شاید دوستت داشته باشه. با کس دیگه ای رفته ... رفته ... خودت دیدی ؟ آره خودم دیدم. سامیار مهربون و فهمیده نگاهم می کرد. مثل نگاه تمام پزشکهایی که براشون سرنوشت مریض مهمه. نگاهی که به آدم می فهمونه مهمه. انگار تک تک افکار من رو بخونه. درسا ... عزیزم آروم باش ... اگر چیزی بخواد اتفاق بیفته میفته. هیچکس از اینده خبر نداره... آره. به من که ثابت شده. زندگیم یه ریسمان بهم تنیده ست که هیچ روزش مثل قبلی نیست. چیزی احتیاج داری برات بیارم؟ نه ممنون. برو بخواب خسته ای. نه خسته نیستم. حرفهایی که می خواستی بزنی رو زدی؟ نه همه ش رو. اما شاید وقتش نباشه. در رو می بندم که راحت باشی. ممنون. شب بخیر. صبح وقتی بیدار شدم. سامیار رفته بود. نامه ای گذاشته بود و چای دم کرده بود و برام صبحانه چیده بود. من زنگی به مامان زدم و برای نهار اونجا رفتم. با سپهر بازی کردم و کمی با پریسا تو حیاط خونه پدری قدم زدم. اینجا به نظرت عوض شده؟ آره یه مقدار. همهجا شلوغ تر شده. اما آدمها همونن. آره آدمها هستن. درسا ... حالت بعد از جدایی چطوره؟ بد نیست. به کارهایی که می خواستم تا حدودی رسیدم. همین که استقلال دارم خیلی خوبه. آره کار کردن به آدم حس خوبی می ده. از محمد خبری نداری؟ نه. فقط روز طلاق دیدمش و قبلش هم دم خونه با یه خانومی دیدمش. به مامان چیزی نگو. واقعا؟ یعنی زن گرفته؟ تا الان شاید. عجب! بهش نمیومد ولی. فکر می کردم خیلی داغون بشه از نبودن تو. منم همینطور. تو به کسی علاقه نداری؟ ممم ... یکی هست ... اما نمی دونم علاقه دارم با نه. پس دیگه به آدمهای دیگه علاقه نداری؟ اگه منظورت بردیاست نه. محمد رو هم نمی دونم. از دستش عصبانیم. درسا من راستش ... باید یه چیزهایی رو بهت بگم. البته خیلی مهم نیست . چی رو؟ اینطوری نگاهم نکن. چیز مهمی نیست. خیلی خب چیه؟ محمد توکه انگلیس بودی زنگ می زد. از من می پرسید که بردیا رو دیدی یا نه. معذرت می خوام که بهت نگفتم. گفته بود نگم. بردیا رو؟ یعنی بردیا رو می شناخت؟ آره خب ... اون اصلا موبایل بردیا رو پیدا کرد. من نداشتم. یعنی چی؟ می خواست تو یا بری دنبال چیزی که دوست داری یا حالت خوب بشه. حال من خوب بشه؟ آره پرونده هات رو برده بود فرانسه و دکتر گفته بود باید دنبال رویاهاش بره تا بتونه ازشون بیاد بیرون. به یه شوک احتیاج داره که بدونه آدمها عوض شدن. پریسا ... متاسفم. همونجا روی پله ها نشستم و دستم رو جلوی صورتم گرفتم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:9 توسط Judy |
|
|
تمام شب سعی می کردم از جلوی سامیار دور بشم. یا حداقل جایی با هم باشیم که همه هستن. شدم عین بچه ها. من چی فکر می کردم؟ فکر می کردم مردی پیدا می شه که ازت چیزی نخواد و فقط باهات حرف بزنه و دوستت باشه؟ یعنی نمی شه آدم یه دوستی داشته باشه که بدونه هیچ وقت عاشقش نمی شه؟ مدت های زیادی از زمانی که من از بودن با کسی فکر می کردم گذشته. مدت های خیلی زیادی. آخرین بار روزی بود که از آپارتمان محمد بیرون اومدم و صدای گریه ش رو پشت در شنیدم. سامیار پسر باهوشی بود. انگار از نگاه من بخونه چی می خوام. دیدم اون برق هیجان رو از چشمهاش دور کرد و شد مثل قبل. شاید فهمیده بود فرار می کنم. بالاخره سر میز دسر گیرم انداخت. کجا می ری یه دفعه؟ من؟ پیش سهیلا بودم. خیلی همه چی خوبه نه؟ آره. (ظرفی برداشت و شروع کرد به برداشتن کرم کارامل.) یاد عروسی خودت افتادی؟ عروسی خودم؟ نه ... چیز زیادی ازش یادم نیست. روز چندان خوبی نبود. پس خیلی شانس آوردی که الان حافظه ت خوب شده. خوب خوب که نه.بعضی وقتها صبح پا می شم و طول می کشه تا یادم بیاد دیروزم چه طوری بوده. اون طبیعیه. به هر حال اثرات بیماری ازت رفته. بیماری... هه ... اعتقادی نداری به بیماری های عصبی؟ چرا. همینطوری خنده م گرفت. احتمالا فشارهای عصبی و اجبارها تشدیدش می کرده. شاید. به هر حال هیچ وقت تو زندگیم خوشحال نبودم. الان چی؟ چی؟ الان ... الان هستی؟ فکر می کنم. حداقل عذاب نمی کشم. همسرت بد بود؟ نه. چرا انقدر این ازدواج من مسئله شده؟ مسئله نشده. می خوام بدونم اگه ایرادی نداره. همسر من بد نبود. پس چرا جدا شدی؟ رنگم داشت می پرید. الان وقت سوال و جواب نبود. من از توضیح دادن خوشم نمیاد. چون خودخواه بود. مگه چیکار کرده بود؟ برای زندگیم تصمیم گرفته بود. سعی نکرده بود من رو بشناسه. کافیه؟ سامیار قاشق کرم کارامل رو توی دهنش گذاشت و همینطور نگاهم کرد. چیه؟ هیچی. پس چرا اینطوری نگاه می کنی؟ دارم فکر می کنم به سوالت. سوالی نکردم. پرسیدی کافیه یا نه. دارم فکر می کنم. راستش نمی دونم برای جدا شدن کافیه یا نه. حوصله نداشتم. قلبم تند می زد. اون حس اشتباه کردن تو وجودم شعله می کشید. نمی خواستم کسی بهم بگه اشتباه کردم. ولی کردم؟ یعنی کافی نبوده؟ من که الان راحتم. من راحتم. اوهوم. شاید پس این کافی باشه. اما می دونی راحتیت مال چیه؟ راحتیم؟ مال همه چی؟ نچ. چی می خوای بگی؟ راحتیت مال اینه که آدم دیگه ای هستی. مال اینه که کارهایی که خواستی رو انجام دادی. و دیگه از بریدن نمی ترسی. بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه رفت. من چند دقیقه کنار میز دسر وایستادم. به خودم فکر کردم. روزهایی که هیچی نبودن. روزهایی که من بلند می شدم و فهی صبحانه م رو می آورد و حسرت مدرک نگرفته و زندگی بی هدفم خفه م می کرد. حسرت بردیا. یا شاید اینکه بدونم چرا من رو نخواسته. پس زده شدن. موضوع یه آدم نبود. موضوع این بود که بدونم آدم دلپذیری هستم. بدونم منو پس نزده. خواستنی بودن لذت بخشه. و کم کم زندگیم وقف کشف این موضوع شده بود. ساعت دو بعد از نیمه شب بود که سامیار من رو رسوند خونه. نه حرف دیگه ای زدیم. نه به روی خودش آورد که می خواسته چیزی بگه. من تا صبح پلک روی هم نذاشتم و فکر کردم. فکر فکر فکر ... کاش محمد این همه من رو سرگردون نمی کرد. کاش حرف پول رو نمی زد. کاش باهاش حرف می زدم. آروم و به دور از خستگی. فردای اون روز تا ظهر خوابیدم. بعد از ظهر پاتختی سهیلا بود و خونه مادر شوهرش دعوت بودم. براش یه چای ساز بردم. همه خانمها می رقصیدن و حسابی شلوغ شده بود. اما من حس هیچی نداشتم. سعی کردم لبخند بزنم. بعد از اون مامان زنگ زد که برم اونجا ولی گفتم خسته م و باشه برای فردا. سر راهم فیلم خریدم و رفتم خونه و فیلم دیدم. لباس خونه گشادی پوشیده بودم و حسابی کرخت بودم. زنگ خونه زده شد. گفتم شاید پریسا ست. توی آیفون سامیار معلوم بود. دهنم بند اومده بود. در رو زدم و به سرعت جت ظرفها رو جمع کردم و در رو باز کردم. سلام ببخشید مزاحم شدم. ام مم ... خواهش می کنم چیزی شده؟ می تونم بیام تو؟ تو؟ خب ... آخه من لباس خونه تنمه ... ایراد نداره. و خودش اومد داخل. یه جعبه مقوایی دستش بود. برات غذا آوردم گفتم شاید حوصله غذا درست کردن نداشته باشی. چرا نباید داشته باشم؟ چون احتمالا تمام روز به تصمیمت فکر کردی. چه تصمیمی؟ طلاق. دیگه برام مهم نبود که با لباس خونه اونجا ایستادم و سامیار داره من رو با موهای آشفته و خونه نامرتب می بینه. توده ء سیاهی جلوی چشمهام اومد و من دردی رو توی سرم احساس کردم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:10 توسط Judy |
|
|
کارم خوب پیش می رفت. پریسا ازم خواسته بود چون مرخصی کمی گرفته بودم برنامه م رو جور کنم و باز پیششون برم. اما می دونستم که به این زودی ها دلم نمی خواد به اونجا برگردم. برای همه چیز خیلی زود بود. حتی این دوست جدید هم به نظرم خیلی عجیب بود. ساعت های زیادی حرف می زدیم و اون به نظرم هیچ جیز جدایی از زندگی روزمره م نمیومد. حس خاصی نداشتم ولی احساس آرامش می کردم. سامیار اجبار تو کارش نبود. همه زندگیش چیزی بود که در اون لحظه دلش خواسته بود. حتی من گاهی فکر می کردم دوستی ما هم یک هوس لحظه ای بوده اما برام اهمیتی نداشت. زنگ زدن تلفن تو ساعتهای پایانی شب وقتی تو فکر خودم غرقم لذت بخشه. من هم خودم رو به این لذت لحظه ای سپردم و هیچ فکری نکردم. روزها گذشتن و روز عقد سهیلا رسید. دوست عزیز و شاد من. مثل من تنها بود و کسی حوصله گشت و گذار برای وسایل عقد و لباس و غیره رو باهاش نداشت. با هم می رفتیم و خیلی خوش می گذروندیم. کارمون هر روز بعد از کار شده بود گشتن دنبال کفش و تاج و سفره عقد و غیره. سهیلا لباسهای سفید رو می پوشید و حتی اگه خوشش نمیومد حسابی توشون ادا در میاورد. همسر آروم و مهربونی داشت. تو چیزی دخالت نمی کرد و همه ش از سلیقه سهیلا تعریف می کرد. بالاخره یک لباس پف دار خیلی قشنگ انتخاب کرد. آستینهای کوتاه گیپور و تور چین داری در پایین دامنش داشت. کفشهاش مثل لباسش با کمی تور درست شده بود. همه چیز خوب پیش می رفت و تو همین ماه قرار بود عروسی برگزار بشه. هوا سرد شده بود و برای همین سهیلا دستکش و یک شنل هم خریده بود. خونواده ء من هم همه رو دعوت کرده بود اما می دونستم جای زیادی ندارن و گفتم خواهرم اینها تازه اومدن و مامان اینها هم پای اومدن ندارن و کارت براشون ننویسه. خودم هم یکی از لباسهای قدیمیم رو آماده کرده بودم که بپوشم. سهیلا خانواده اون دوستش که خونه شون رفته بودیم شامل سامیار رو هم دعوت کرده بود. که البته معلوم نبود به خاطر وضعیت کاریش بتونه بیاد یا نه. ۵شنبه عروسی توی خونه پدر داماد برگزار می شد. من موهام رو پیچیدم ابروهام رو برداشتم و آرایش غلیظی کردم. لباس ساتن زردرنگی پوشیدم که تا زیر زانوم میومد و کمر مشکی پهنی روش پاپیون می شد. بالای لباس هم به صورتی بود که روی یک شونه م سنگ مشکی بزرگی داشت و یک طرف هم آستین نداشت. کفش مشکی پوشیدم و می خواستم پالتوم رو بپوشم که موبایلم زنگ زد. پس کی آماده می شی؟ من آماده م. بالاخره رضایت دادی که بیای؟ من پایینم خانوم خانوما. از پنجره نگاه کردم و دیدم سامی پایین منتظره. سریع روسری سرم کردم و در رو قفل کردم و پایین رفتم. تو اینجا چیکار می کنی؟ اومدم دنبالت اشکال داره؟ نه. ممنون. نیم ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم. عروس و داماد هنوز نیامده بودن. پالتوم رو تو یه اتاقی گذاشتم و آمدم بیرون تا با هم بریم به همه سلام کنیم. سامیار چند لحظه خیره به من نگاه کرد. چی شده؟ ... سامیار؟ بله؟ بریم؟ خیلی خوشگل شدی. قلب من برای لحظه ای ضرب تندی گرفت و یاد تمام زندگیم افتادم. ترسیدم. از تکرار. از اینکه باز وابسته شم. تو این همه مدت سامیار فقط حرف زده بود. فقط من رو به راههایی برده بود که تجربه نکرده بودم. همیشه فاصله ای رو حفظ کرده بود. من به اینجا فکر نکرده بودم. برای من فقط همصحبت خوبی بود.کسی که راحتم می کرد. از من کم می دونست و زیاد پرس و جو نمی کرد. با اون شخص آزادی بودم. اما حالا اون به من به چشم همیشگی نگاه می کرد. شاید از اول هم می کرد.اما حالا زبون دیگه ای پیدا کرده بود. مثل زبون بردیا. که من رو سست کنه. اما من سست نمی شدم. این بار فرق داشت. این بار باید وابستگی باعث ذلت نشه. این بار من دختر جوون بی تجربه ای نیستم. این بار من تحصیلم رو تموم کردم. کار می کنم. مستقلم. هرکاری بخوام میتونم انجام بدم. اگه کسی بهم توهین کنه رهاش می کنم. اما سامیار ... منو می شناسه؟ اون من واقعی رو دیده؟ اون دختری که حافظه ش کم بود. دختری که پرخاش می کرد. دختری که کس دیگه ای رو دوست داشت. دختری که تو فکرش خیانت می کرد. اگر این رفتارها رو ببینه چی؟ باز هم اینطور سرمست منو نگاه می کنه؟ عروس و داماد اومدن. سهیلا بغلم کرد و ازم خواست قند بسابم. اما در گوشش گفتم خوب نیست یه زن مطلقه این کار رو بکنه و خواستم منو معاف کنه. سفره رو نگه داشتیم و خطبه عقد خونده شد. سامیار دستپاچه بود. طور دیگه ای بود. می فهمیدم که چیزی تو فکرشه. به سهیلا یه دستبند طلا دادم. سامیار هم سکه داد. مهمونها خیلی زیاد نبودن. می دونم که سامیار رو هم به خاطر من دعوت کرده بود. سعی کردیم بیشتر برقصیم چون من وحشت زیادی داشتم از اینکه بشینیم و حرفی زده بشه. نمی دونم چرا این حس رو داشتم. می خواستم همه چیز همینطور باشه. سامیار متفاوت نگاهم می کرد. چند باری موقع رقص خیلی نزدیکم شد. اما فهمید که من خودم روعقب می کشم. بهش گفتم می رم سری به سهیلا بزنم و میام. رفتم کمی پیش سهیلا نشستم و بهش تبریک گفتم. تاج ظریفی گذاشته بود و آرایش ملیحی داشت. خیلی خوشگل شدی. واقعا؟ مرسی. همه چی خوبه؟ آره عالیه. چقدر مادرشوهر و پدر شوهرت هم مهمون نوازن. آره خیلی آدمهای خوبین. اصلا به من چیزی رو تحمیل نکردن. خدا رو شکر. خوشبخت بشین. مرسی درسا جونم. ممنون از همه کمک هات. انشالله نوبت شما. چشمکی زد و معده من درد بدی گرفت. ازدواج؟ نه. من نمی تونم. من دیگه نمی تونم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:48 توسط Judy |
|
|
شب های من از تنهایی در میومدن چون سامیار خیلی تماس می گرفت. کاملا من رو درک می کرد. براش از بیماری اعصابم و قرصها و ماجراها می گفتم واون گوش می کرد. راهنماییم می کرد. برام مقاله هایی در مورد بیماریم میاورد تا اطلاع داشته باشم. بهم چند تا دکتر معرفی کرد و خودش باهام میومد. یه کلاس سه تار با هم می رفتیم. به شب نشینی های متفاوتی دعوتم می کرد و من محو شعرخونی آدمهای دیگه می شدم. برام این چیزها جالب بودن. انگار با سامیار همه چیز رو امتحان می کردم و علائقم رو کشف می کردم. سامیار هم دوست های زیادی داشت. اما باهاشون خیلی صمیمی نبود و همیشه فاصله ای رو حفظ می کرد. اما دوست داشت من هم از این تار تنیده شده بیرون بیام. طوری من رو به بقیه معرفی می کرد که خودم از تعریفش سرمست می شدم. همیشه با من به عنوان یه هنرمند و یه آدم موفق برخورد می کرد. شبها از خوابم می زدم تا کتابهایی که گفته رو بخونم. کتابهایی که من رو از اون ترس همیشگی بیرون میاوردن و آدمهایی رو نشون می دادن که عین من بودن و خودشون رو نجات دادن.سام وقت من رو حسابی پر کرده بود. از زندگیم نهایت استفاده رو می بردم. همیشه بهم می گفت طوری زندگی می کنه که انگار تا فردا بیشتر زنده نیست و این رو به من هم یاد داده بود. سام تنها آدمی بود که احساس می کردم خیلی خودش رو دوست داره.نه خودخواهی بلکه علاقه زیادی برای خودش قائل بود. خودش رو اذیت نمی کرد و به راحتی ناراحت نمی شد. حتی اگه چیزی ناراحتش می کرد به آدم می گفت. درواقع تو این موارد رک بود. پریسا اینها قرار بود بیان و من بعد از کار سریع رفتم خونه و آماده شدم و با مامان اینها رفتم فرودگاه. سپهر انگار تو این مدت خیلی قد کشیده بود. آقا شده بود و حسابی خودش رو تو بغلم جا داد و بوسم کرد. پریسا هم با نگاه معصومی نگاهم کرد و منو محکم در آغوشش کشید طوری که انگار همه چیز یادم رفت. نمی دونم این احساس خواهر برادری چیه که هیچ وقت واقعا نمی شه از اون طرف ناراحت شد و زود از یاد می ره. احسان هم حسابی از مامان تشکر می کرد که اتاق رو براشون آماده کرده بود. می خواست نشون بده که خیلی خوشحاله اولین بار میاد خونه بچگی های زنش. تا صبح دور هم بودیم و حرف می زدیم. مردها زودتر خوابیدن و ما دور هم از گذشته ها گفتیم و حرفهای خانومانه همیشگی که چه خوب شدی و لاغر شدی و پوستت خوبه و از این حرفها. پریسا صحبت رو به جداییم کشوند و می خواست بدونه چقدر ناراحتم که بهش اطمینان دادم حالم کاملا خوبه. برای من سوغاتی دو تا بلوز آورده بود که یکی سفید و اون یکی بنفش بود. با یه رژگونه عالی و یه کمربند. خیلی ازش تشکر کردم و همه مون تو اتاق مامان خوابیدیم. من صبح از اونجا رفتم سر کار و به سپهر قول دادم عصر بیام ببرمش بیرون. سام سر کار بهم زنگ زد و از دیشب پرسید و خیلی خوشحال شد که صدام سرحاله. بهش گفتم که چند روزی عصرها باید پیش اونها باشم و کمتر می تونم بیام بیرون. اون هم اصلا من رو مجبور به کاری نمی کرد. گفت اون هم امشب کشیکه و نمی تونه زنگ بزنه احتمالا. آقای امینی هم امشب می رفت خواستگاری خونه سهیلا اینها و نیومده بود سرکار که یکم به خودش برسه. قرار بود شب که رفتن زنگ بزنه و همه ش رو تعریف کنه. اما قبلش ازم خواست باهاش برم خرید چون لباسی که مامانش براش گرفته بود رو دوست نداشت. من هم بهش گفتم لباس نو زیاد دارم و می تونه بیاد خونه م نگاهی بندازه و بیخودی پول خرج نکنه. اینه که زودتر از سر کار رفتم سپهر رو برداشتم و رفتم خونه. سهیلا هم آمد و نگاهی انداخت و یه پیراهن طلایی رو که چند سال پیشها خریده بودم و نپوشیده بودم انتخاب کرد و گقت کفش مناسبش رو داره و رفت. خیلی خوشحال به نظر می رسید. سپهر هم اسباب بازی هایی که براش خریده بودم رو برداشته بود و جلوی تلویزیون بازی می کرد. دیدم دیگه اهل بیرون رفتن نیست به مامان اینها زنگ زدم که اونها هم بیان خونه م. خلاصه یکم مرتب کردم همه جا رو و میوه چیدم و لباس اسپورتی پوشیدم تا اونها هم اومدن و شب رو دور هم بودیم. پریسا خیلی از خونه م خوشش اومده بود و می گفت خیلی مدل خوبی داره با اینکه کوچیکه و از دکورش هم خوشش اومده بود. برای شام زنگ زدم و از بیرون برای همه پیتزا سفارش دادم و خیلی به هممون خوش گذشت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 17:56 توسط Judy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|