![]() |
![]() |
|
| The story I never forget |
|
امسال سال موشه. مثلا سال منه. همیشه فکر می کردم سال آدم سال خوبیه. اکثر دوستهای من هم سال موش هستن. شاید برای اونها هم سال خوبی باشه. چند روز پیشها حالم خوب بود و فکر می کردم دیگه امسال فرق داره ومن سر سال تحویل سر حالم. حتی دیروز که خیلی مریض بودم باز هم احساس می کردم سال خوبیه. اما امروز ... از خواب که پاشدم ... دیدم دارم عین همیشه میشم. دارم با اعصاب خورد سفره هفت سین رو می چینم. دارم به همه آدمها فکر می کنم. دارم به همه کارها فکرمیکنم. دارم فکر می کنم به خودم. که چقدر مظلومم. آره چون بهم ظلم شده. چون هیچی خوشحالم نمی کنه. حتی دلداری های بیخودی همه یا اینکه می خوان نشون بدن به من افتخار می کنن. من ترجیح می دادم یکی بهم می گفت این تو نیستی. تو خیلی بیشتر از این هستی. به جای اینکه بگه همینجوری هم خوبی. همین اتفاقهایی که افتاده رو هم شکر کن. خوشم نمیاد یکی بهم بگه خدا رو شکر کن. خودم بلدم. نمی خوام کسی بهم بقبولونه که این منم. چون خیلی بهترم و هیچ وقت دلم نمی خواد یادم بره چطوریم. اون جمله رو که من بهت افتخار می کنم و از عهده کارهایی بر اومدی که هیچ کس نیومده هزار بار خوندم. هزار بار. یکم قوت قلب گرفتم. سفره هفت سین رو چیدم و دقیقا سعی کردم هفت تا باشه. دلم می خواد سر سال تحویل انقدر دلتنگ نباشم. تا چند وقت پیش از زندگی و اتفاقهاش عصبانی بودم. اما الان دلتنگم. دلم گرفته. اما اشکم نمیاد. نمی تونم خالی بشم. دلم تنگ شده. برای اینکه دورم شلوغ باشه و همه چیز همونطوری باشه که میخوام. دلم می خواست هزار نفر دور سفره باشن و امسال جور دیگه ای شروع کنیم. دلم می خواست عین فالی که گرفته بودم امسال اتفاقهای خوبی می افتاد. دوست داشتم خوشحال باشم. دوست داشتم الان مثل اون موقعی که منتظر بودم یه روزی بیاد باشم. دوست داشتم اقلا انقدر حسرت نمی خوردم که چرا یه کاری نکردم ببینمت. چرا سعی خودم رو نکردم؟ شایدم کردم و نتیجه نداد. این همه سنگی که سر راه منه. این همه سنگی که سر راه خیلی ها نیست. خب راست گفتی. من کارهایی کردم که هیچکس نکرده. چقدر این جمله رو دوست دارم. دلم تنگه. برای اون عیدهایی که شاد بودم. یادمه. یه زمانی بودم. سال نو مبارک. دوستان عزیزی که این همه تو داستان نوشتن من کمک بودین. برام کامنت می ذاشتین و بهم امید می دادین. ممنونم. سال خوبی داشته باشین. خوشحالم که با همه تون آشنا شدم. دوستهای عزیزی که تو همین شهرین اما خیلی وقته ندیدمتون سال خوبی داشته باشین. اونهایی که کنکور فوق داشتین همه تون انشاءالله قبول شین. منتظر خبرهای خوبتونم. دوستهای عزیزی که دور از اینجایین و تو ایران نیستین. دلم برای همه تون تنگ شده. عید ما هم بدون شما رنگ و بوی همیشگی رو نداره اما آسمون همه جا همینه. برای من هم دعا کنین. دوستهایی که ناراحتن و زندگی براشون تلخ شده انشاءالله امسال بر وفق مراد شه. اونهایی که همیشه شادن هم شاد بمونن! عید خوبی داشته باشین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:14 توسط Judy |
|
|
پریسا اینا این هفته میان. آخر هفته جای استراحت مجبور بودم برم به مامان تو تمیزکاری و جمع و جور کمک کنم. ۲ تا ماشین اسباب بازی هم برای سپهر خریدم. خودمم خنده م گرفته بود که دیگه عین قبل دست و بالم اونقدر باز نیست که یه عالمه براش خرید کنم. مامان یکی از اتاقها رو براشون آماده کرده. ملحفه نو و حوله و وسایل دیگه خریده. طفلک دیگه پا دردشم امونش نمی ده. اما خوشحاله. می دونم که می خواد یه جوری مهمون نوازی اونها رو جبران کنه. مخصوصا جلوی احسان می خواد سنگ تموم بذاره چون اولین باره بعد از ازدواجشون میاد ایران. پریسا و سپهر بیشتر می مونن و فقط احسانه که آخر تعطلاتشون بر می گرده. ظهر که توی شرکت بودم و رفتم تو آشپزخونه نهار بخورم دیدم آقای امینی هی این پا اون پا می کنه که با من حرف بزنه. بالاخره دل رو به دریا زد و ازم خواست با سهیلا صحبت کنم. می خواست با پدر مادرش بره خونه شون. نمی تونستم خوشحالیم رو نشون ندم. به سهیلا گفتم و خواست اول ازش بیشتر بمونهو قرار شد یه شب برن بیرون و یکم صحبت کنن بعد قرارها رو بذارن. عصر که کار تموم شد سهیلا رو نا خودآگاه بغل کردم و بهش گفتم :"خوب دقت کن." آقای امینی رو تا حدودی به عنوان همکار می شناختیم. خیلی سر به زیر و مهربون بود. زیاد حرف نمی زد. اما به هر حال دلم می خواست سهیلا عجله نکنه و خوب فکر کنه. آقای فردمنش هم بهم زنگ زد. قرارمون شد پس فردا. احتمالا فردا همه چیز تموم می شه. مهریه م رو اصرار داشت که بگیرم و من هم خواستم که بدهی م رو بابت رهن خونه کم کنه. پس فردا همه چیز تموم می شه. از قبل به رئیسم گفتم و مرخصی گرفتم. محمد رو بعد از مدتها می دیدیم. تمام این مدت کارهاش رو وکیلش کرده بود و من همه ش با اون طرف بودم. سر خودم رو گرم می کردم که نفهمم. شبش به سختی خوابم برد و همه ش خواب روزهای آخرمون رو دیدم. همون بودن کسی هم گاهی به آدم دلگرمی می ده. اما عوض شده بودم. خیلی زیاد. دیگه اون زن گوشه گیر نبودم. خودم خرجم رو در میاوردم. خودم همه کار رو میکردم. ماهها بود تنها زندگی می کردم. تا دیروقت نمی خوابیدم. ورزش می کردم. آشپزی می کردم. برای من خیلی بود خیلی. وقتی تو محل قرار دیدمش که از ماشین پیاده شد احساس کردم اون هم آدم سابق نیست. لاغر و نحیف شده بود. انگار خیلی وقت بود ورزش نکرده بود. انگار چهره ش خسته بود. صورتش کمی آفتاب سوخته بود. اون بود و وکیل. اون خانوم نبود. نباید هم می بود. اما نگاهش همون بود. عجیب که نگاهش همون نگاه دم در اتاقم بود. مثل بچه ای که می خواد راهش بدم بیاد تو. درسا ... سلام. خیلی قشنگ شدی. ممنون. تو هم همینطور. باید اینجا می دیدمت؟ نمی دونم. تو که سرت برای جای دیگه رفتن شلوغه. من؟ مهم نیست. بریم تو. تموم شد. محمد با نگاهش التماسم می کرد. اما دیگه چیزی نگفت. دلم می خواست بگه اما نگفت. تموم شد. حالا من زن مطلقه ای هستم. توی ایران هیچ کس دوباره مجرد نمی شه. حالا یک زن تنها هستم. توی خیابونها مدتی گشتم. حوصله نداشتم. مامان به موبایلم زنگ می زد اما حوصله نداشتم. برداشتم و گفتم دارم رانندگی می کنم بعدا تماس می گیرم. کنار یه کوچه ای ایستادم و فکر کردم. روزهایی که گذشتن. این همه سال. برای بردیا. انگار هیچ یه ثانیه هم با محمد زندگی نکرده بودم. هنوز همگاهی دچار فراموشی می شدم. اما گذرا بود. باهاش کنار اومده بودم. موبایلم زنگ خورد. درسا؟ بله؟ سامیار تویی؟ آره. خوبی؟ خوبم. سر کاری؟ نه. براش موضوع رو گفتم و خواست نهار قراری بذاریم. من هم بدون فکر قبول کردم. برام مهم نبود. توی رستورانی نزدیک بیمارستان قرار گذاشتیم. من زودتر رسیدم و یه جا کنار پنجره نشستم. حواسم پی زندگی خودم بود که دیدم یکی صندلی کناری روعقب کشید و نشست. سام موهاش رو پشت گوشش زده بود و پیرهن مردونه آبی و شلوار طوسی پوشیده بود. برام یه کتاب آورده بود. از این کتاب های روانشناسی. در مورد زنهایی که می خوان کنترل زندگیشون رو دست بگیرن. ممنون. خواهش می کنم. باهاش حرف نزدی؟ نه. چرا؟ اون هم نزد. نشد. ناراحتی؟ نمی دونم. خیلی خب فعلا بهش فکر نکن. اول غذات رو سفارش بده. و بیرون رفتن های من با این دوست جدید اینطور شروع شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:32 توسط Judy |
|
|
چند روزی شدیدا مشغول بودیم. وارد مرحله اجرا شدیم. کارهای شرکت حسابی وقتم رو می گیره. یه هفته ای هست که به مامان سری نزدم. خیلی هم گله می کنه اما چاره ای نیست. این کار که تموم بشه فعلا مسئولیتی نمی گیرم. سهیلا امروز نیامده بود. مریض شده. حالا باید یه زنگی بهش بزنم. خونه که رسیدم عین جنازه افتادم رو مبل. تلفن رو از میز کناری برداشتم و شماره سهیلا رو گرفتم. طفلی خیلی صداش گرفته بود. سلام. ای وای سهیلا چه خروسی شدی. چه کردی با خودت؟ می بینی تورو خدا؟شانس ندارم که یه نرم که میاد سراغ ما خروسه. از بس خالی بستی واسه مردم صدات اینجوری شده دیگه. خالیم کجا بود بابا؟ شرکت چه خبر بود؟ همه زاری می کردن که نیومدی. بابا جدی می گم. باور کن مخصوصا آقای امینی صد دفعه یه سوالو پرسید از من. حواسش پرت پرت بود. دیوونه. حالا هی بد بو بیراه بگو. بابا دری حالم نذاره با این صدا منو اذیت نکن. یکم سر بسر هم گذاشتیم و بالاخره با هم خداحافظی کردیم. این آقای امینی یکی از همکارهاست که مدتیه به نظرم میاد از سهیلا خوشش میاد. کارهای سهیلا رو همینطوری انجام می ده و وقتی سهیلا چیزی می گه الکی قبول می کنه و خلاصه اینکه حسابی به نظر محو سهیلا میاد. سهیلا هم از اون بدش نمیاد. هنوز حرفی با هم نزدن اما مطئنم یه اتفاقهایی میفته. مانتوم رو آویزون کردم و دنبال خوردنی تو یخچال گشتم. یه کم مرغ پخته از قبل داشتم و گذاشتم داغ بشه. یه کنسرو ذرت و هویج هم باز کردم که تلفنم زنگ زد. بله؟ سلام. سامیارم . ببخشید بد موقع زنگ زدم. (یه لحظه دیدم صدام در نمیاد.) الو؟ بله؟ سلام. شماره ت رو با اجازه از طریق دوستت پیدا کردم. اون روز یه دفعه همه چیز بهم ریخت وقت نشد بیشتر آشنا شیم. مم... خواهش می کنم. حالشون که بهتره؟ بله الان خوبه. بچه ن دیگه. نمی دونن چیکار می کنن. بله خب. (نمی دونستم چی بگم. باید یه چیزی بگم. آها که من ازدواج کردم.) اجازه هست برای فردا شب شام دعوتتون کنم؟ راستش .. مم ... وقت نشد اون موقع بگم ... من متاهل هستم. مم... جدا؟ خیلی معذرت می خوام. واقعا ببخشید. می خواین از همسرتونم معذرت بخوام بگم تقصیر من بوده. نه نیازی نیست. در حال جدا شدنم. الان ماههاست با هم زندگی نمی کنیم. ترسیدم. ببخشید که زودتر نگفتم. مسئله ای نیست. وقت برای شناختن هست. فردا پس میاین؟ فردا؟ یعنی ... یعنی مهم نیست که ازدواج ... نه معلومه که نیست. راستش ترجیح می دم تا کامل شدن طلاقم با کسی بیرون نرم. بله متوجهم. باشه هر طور راحتین. اجازه می دین اقلا زنگ بزنم؟ هر طور راحتین. راستش من از رفتار شما خیلی خوشم اومده بود. خجالتی هستین یا بخاطر موضوع طلاقتون شاید فعلا مرد گریزین نه؟ مردگریز نیستم. هنوز برای رابطه جدید خسته م. می فهمم. من هم یه زمانی دوستی داشتم که چندین سال با هم بودیم و بهم خوردنش تا مدت طولانی من رو از همه چیز بیزار کرده بود. اما از یه طرفم احساس می کردم روی جدیدی از زندگی رو می دیدم. بله درسته. راستش من دلم می خواد آدمها برای خودم دوستم داشته باشن. و به مدلی که هستم احترام بذارن. نه اینکه بخوان من رو عوض کنن. به لایه های درونیم نفوذ کنن.گمونم دوست واقعی اینه. بله ولی سخته. آدمها معمولا وقت کافی برای شناخت همدیگه نمی ذارن. همه چیز سطحی پیش می ره. خب برای اینکه وقت می خواد. احتیاج داره که حسودی ها و خود دیدن ها حذف بشه که برای خیلی ها غیرممکنه. آدمها حتی برای یه زنگ زدنشونم مجبورت می کنن به برنامه اونها باشی. مثل اینکه دوستتون خیلی محدودتون می کرده. کاری که همه مردها ازش فرارین. نه موضوع این نیست. دوستهای دیگه م هم گاهی همینن. البته موضوع سر دختری که باهاش بودم فرق داشت. اون کار دیگه ای کرد. نمی پرسم چه کاری چون خصوصیه. اما همیشه روابط به فداکاری نیاز دارن. بله اگر مشکل خیلی اساسی نباشه. مشکل اساسی. راستش بعضی وقتها شک می کنم که چه مشکلی اساسیه. مشکلی که ناراحتت کنه. شادیت رو بگیره. خیلی چیزها شادی رو می گیره. یعنی واقعا می شه چیزی آدم رو ناراحت نکنه؟ نه ولی می شه حداقلش کرد که. نمی شه؟ نمی دونم. احتمالا می شه. آدم شادی هستی؟ سعی می کنم باشم. نمی دونم راستش. از کارم راضیم. از تنها شدنت چی؟ شاید. بهش فکر نمی کنم. درسا... یه چیزی بهت بگم؟ به عنوان یه دوست. اگه هروقت شک داشتی بدون یه جای کار می لنگه. نمی دونم چرا از همسرت می خوای جدا بشی اما همه چیز با پاک کردن صورت مسئله نیست. می دونی؟ شاید نیاز به تغییر باشه اما مردها حاضرن تغییر کنن. مخصوصا اگه زن زندگیشون موضوع این تغییر باشه. متوجهی؟ منظورم اینه که تو شک داری که طلاقت خوشحالت می کنه یا نه. ضربان قلبم بالا رفت. احساس کردم صورتم داغ شد. من شک دارم؟ چرا باید اینو بهم بگه؟ درسا؟ ساکت شدی. دارم به حرفی که زدین فکر می کنم. می تونی منو مفرد خطاب کنیا. (خنده م گرفت. راست می گفت.) ببخشید. گفتم که راحت باشی. معذرت نداره. راستش من خوشحال میشم که با هم بیشتر دوست باشیم. دختر عمیقی هستی. اما هیچ چیز حتی اشتیاق من به دوستی با تو به اندازه ازدواج دو نفر ارزش نداره. اونم ازدواجی که اگه نباشه خوشحالت نمی کنه. نمی دونم بهش فکر می کنم. باشه. من دیگه برم. باید صبح زود بیمارستان باشم.مواظب خودت باش. باشه. ممنون. خداحافظ. خداحافظ. بدنم سر شده بود. نتونستم بهش بگم اگه کمی هم شک داشتم حالا دیگه فرصتی نیست. محمد با کس دیگه ای تواون خونه ست. دیگه اونقدر عزیز نیستم که اشتباهاتش رو بپذیره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:9 توسط Judy |
|
|
حال خوبی نداشتم. تا چند روز سر کار یا خونه مامان اینها کسل بودم. نمی دونم چرا. زبونم یاری نمی کرد با کسی حرف بزنم شاید از این حالت بیرون بیام. می دونستم که کسی نمی فهمه من چمه. می دونستم دیگه به کسی اعتماد ندارم برای این حرفهای خصوصی. کار جدیدمون خوب پیش می رفت. طرحی که داده بودیم رو برای صاحبهای شرکت فرستاده بودیم و اونها هم موافقت کرده بودن. خود شرکت هم کارش به نظر تو زمینه کار ما میومد. از وسایلی که سفارش می دادن بعضی وقتها به نظر می رسید. البته ما اولش خیلی دقیق می پرسیم که کارشون چیه که بر طبق همون دکوراسیون روانجام بدیم. اما این یکی زیاد دوست نداشت توضیح بده. مباشری که بیشتر روی کار ما نظارت داشت می گفت دوست داره محیط خیلی کلاسیک و زیبا باشه. بیشتر دوست داشت من خودم رو همه چی نظر مثبت داشته باشم. گفت کارهای قبلی من رو دوست دارن. تمام روزوقتم صرف این کارها می شد. حتی خونه هم روش کار می کردم. اینه که یه مدت تفریح درست حسابی نداشتم. تا اینکه امروز سهیلا گیر داد که شب باهاش به یه مهمونی برم. گفت دوستش بهش گفته با هر کس که می خواد بیاد. اونم کسی رو نداشت و خواست که من برم. خونه که اومدم سریع یه دوش گرفتم و لباسهام رو بررسی کردم که ببینم چی بپوشم. زنگ زدم به سهیلا که ببینم چطور مهمونی ایه ومن چطوری لباس پوشیدم که گفت آرایشم رو بکنم زودتر میاد لباسهامم می بینه. خلاصه ۴۵ دقیقه بعد خونه م بود و به هوای مهمونی کلی هم لباسهای منو نگاه کرد. عاشق این چیزهاست. چقدر لباس داری بشر ! (بشر تکه کلامش بود) (خنده کوتاهی کردم.) جدی می گم. اینها همه شون کلی خفنن. (سهیلا نمی دونست طلاق گرفتم. هنوزکامل نشده البته. ولی اون حتی نمی دونست من ازدواج کردم.) داری فکر می کنی با این درآمدم چطوری خریدم؟ نه. خب نمی دونم. حتما خونواده ت وضعشون خوبه. نه خوب نیست. خی حالا چی بپوشی بزار نگاه کنم. اینها با پول شوهرمه. وضعش خوب بود. سهیلا تلو تلویی خورد و خیره به من نگاه کرد. شوهر داشتی؟ فوت شده؟ نه. جدا شدم. یعنی دارم می شم. (دهنش هنوز باز بود) عجب دلی داری تو بشر. این همه مدت دوستیم نگفته بودی. خب ... خیلی دوست ندارم راجع بهش حرف بزنم. (سهیلا خودش و جمع وجورکرد و بالاخره چیزی پیدا کردم که بپوشم.) بالاخره یه چیزی پیدا کردیم. یه دامن مشکی کوتاه و یه بلوز سفید حریر که آستینهای بلند گشادی داشت. یه کمربند مشکی روش بستم و کفش مشکی پاشنه داری پوشیدم. مانتوها رو پوشیدیم و سوار ماشین شدیم. مهمونی به نظر خیلی شلوغ میومد چون هیچ جای پارکی نبود. وقتی بالاخره تونستیم جایی پیدا کنیم و تو بریم احساس کردم چقدر از این مدل خوشحالی کردن دورم. این آدمها چند سال از من جوون ترم. خواستم بخزم یه گوشه و بس بشینم که باز یه صدایی بهم یادآوری کرد باید اخمهام رو باز کنم و به خودم خوش بگذرونم. حتی اگر وسط جهنم باشم. برای خودم یه لیوان شربت ریختم و با سهیلا رفتم تا کادوی دوستش رو بهش بدم. دختر خوش هیکل و شیطونی به اسم مونا بود. موهای طلایی کوتاه و آرایش زیادی داشت. با هم دست دادیم و برای کادو ازم تشکر کرد. سهیلا من رو با خودش می کشوند و به همه معرفی می کرد. صدای موسیقی نمی ذاشت بشنوم چی می گن فقط سرم رو تکون می دادم. یکم با سهیلا رفتیم وسط و رقصیدیم. خیلی وقت بود نرقصیده بودم. خودم و سپردم و به آهنگ و اصلا توجه نکردم که چه مدلی می رقصم. احساس کردم قبلا رقص رو دوست داشتم. خیلی فکر کردم ببینم چرا اقلا تو خونه برا خودم نمی رقصم و تصمیم گرفتم از این به بعد برای دل خودمم شده این کار رو بکنم. آهنگ که عوض شد در حالی که سهیلا داشت به رقصیدن من می خندید داشتیم به سمت نوشیدنی ها می رفتیم که پسر خیلی جذابی جلومون ایستاد. اولش نفمیدم که برای این ایستاده که باهام صحبت کنه خواستم از کنارش بگذرم که دیدم کسی داره کناره گوشم زمزمه می کنه ببخشید. برگشتم و نگاهش کردم. لازم نیست آدم حتما سر و گوشش بجنبه تا زیبایی های اطرافش رو تحسین کنه. من رو سابقه علاقه م به زیبایی ها که جزو شغلم هم هست لحظه ای براندازش کردم. مثل مجسمه زیبایی که ناگهان توجه آدم رو جلب می کنه.موهای بلند قهوه ای و چشمهای باریک و صورت بی نقصی داشت. انگار دندونهاش رو بهم فشرده بود چون فکش به نظر خیلی در تقلا میومد برای گفتن چیزی. لاغر و بلند بود اما نه خیلی بلند. بهم لبخندی زد و من هم سعی کردم اخم نکنم. سلام من سام هستم. سلام. سهیلا کنارم ایستاده بود و زل زده بود به من. دستش رو برای پسرک جلو آورد. سلام من سهیلام. دوست من هم درسا. سلام خوشوقتم. من نوه عمه ء مونا ام. شما دوستهاشین؟ (من همچنان لال و سهیلا جام حرف می زد.) من بله. ایشونم دوست من هستن. من می رم یه نوشیدنی بیارم. درسا آب پرتقال یا چیز دیگه؟ آب پرتقال ممنون. (وای نمی خواستم بره. اما اون رفت. مثلا می خواست محبت کرده باشه.) دانشجویی؟(سعی داشت خودمونی بشه.) من ... نه ... تموم شده. تموم شده؟ واقعا؟ بهتون نمیاد. فکر کردم ۲۱ اینا یی. نه. (سنم رو نگفتم.) برقصیم؟ چیزی نگفتم ولی دیدم شروع کرده به رقصیدن و من هم فقط این پا اون پا می کردم. من ۲۸ سالمه. پزشک هستم. دارم تخصصم رو تو اطفال می گیرم. کار مشکلیه اما خیلی لذت بخشه. از بچه ها خیلی خوشم میاد ولی دیدن بچه مریض گاهی مثل شکنجه ست. وقتی مادرهای نگرانشون میان و به دکتر التماس می کنن بغضم می گیره. مدت زیادی در مورد خودش حرف زد و من فقط گوش می کردم. خستت کردم؟ می خواین بریم توی بالکن؟ یکم هواش گرفته شد. چیزی می خواین براتون بیارم؟ دوستتون که رفت. نه ممنون. همون آب پرتقال. من خودمم چیز دیگه نمی خورم. ممنون. با دو تا لیوان برگشت و رفتیم سمت بالکن. خونه ء خیلی بزرگی بود.حیاط خیلی زیبایی هم داشت. تو چیزی نگفتی از خودت. چی مثلا؟ خب رشته تحصیلیت. غیر از سن که دخترها دوست ندارن بگن. من دارم ۳۰ ساله می شم. (منتظر شدم تا عکس العملش رو ببینم. اما چیزی نگفت. براش عادی بود که من بزرگتر بودم.) مم ... معماری خوندم. تا فوق لیسانس. الان هم توی یه شرکت طراحی دفتر تجاری کار می کنم. چه عالی. پس هنرمندی. (خنده ای کردم و توی فکرم می گشتم دنبال اون جمله ... همون جمله که باعث می شد بدونه وقتش رو تلف کرده. همون که بدونه باید بگه خب خوشحال شدم و بره. آره اینکه ازدواج کردم. اما یه دفعه صدای فریادی اومد و دیدم که مونا فقط اسم سام رو صدا می زد. سام دویید به سمت سالن. من چند ثانیه زول کشید تا بفهمم چی شده و تا به خودم اومدم دیدم آهنگ قطع شده و همه وسط سالن دور کسی جمع شدن. خودم رو به زور به جلو می کشوندم. پسر جوونی روی زمین افتاده بود و سام روی او خم شده بود. مونا از زور گریه داشت سکسکه می کرد. جمعیت من رو به عقب برگرداند. دیدم که سهیلا گوشه ای وایستاده. چی شده سهیلا؟ پسره چشه؟ برادر مونا هه. طفلک نمی دونم چی خورده اینطوری شده. یهو غش کرد. ای بابا. چند سالشه؟ دبیرستانیه. کنار هم وایستادیم تا زنگ رو زدن و آمبولانس اومد و دیدیم که سام و پسرک رفتن. مونا از همه عذر خواست و مامان باباش هم رفتن. همه پراکنده شدن. ما هم اومدیم خونه. فردا سر کار از حال پسره پرسیدم ولی سهیلا هم هنوز خبری نداشت. ما هم نشستیم پای کامپیوترها و نقشه ها و مشغول شدیم. حسابی سرم شلوغ بود تا اینکه سهیلا اومد و خبر داد که پسرک حالش خوبه. مسموم شده بوده ولی دیگه الان بردنش خونه. عصر سر راه برای خونه یکم خرید کردم و رفتم خونه. به مامان زنگی زدم و حال احوال کردم و از پریسا اینها پرسیدم و اون هم از پا دردش گفت و خداحافظی کردیم. برای خودم سانویچ تن درست کردم با آب لیمو و پیازچه و شوید خورد شده و نشستم جلوی تلویزیون. توی فکرهای خودم بودم. اینکه چقدر همه چیز عوض شده. چقدر روزها به طرز تلخ مسخره ای می گذره. اینکه چه عجیب از همسرم جدا شدم. ممکنه آدم فکر کنه چطور نبخشیدیش ؟ چطور تونستی تموم کنی اونم با کسی که این همه بهت محبت داشت؟ نمی دونم چرا. بعضی وقتها آدم کم کم پر می شه از همه چیز و فقط می خواد فرار کنه. یع دفعه لگدی می زنه به همه چیز و می گه برین به درک. خسته شدم از این حرفهای تکراری. احتیاج داشتم که کسی دست از خودخواهیهاش برداره و فقط به من بگه می فهمم. سرم منت نذاره برای چیزهایی که فقط در واقع برای خودش انجام داده. از این آدمهایی که به درون آدمها توجه نمی کنن خسته م. همونجا روی کاناپه خوابم برد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:43 توسط Judy |
|
|
به اونهایی که نیومدن و اس ام اس بنده رو پشیزی حساب نیاوردن ! خب ما جمع زنان مستقل (نام خوش بینانه گروه دختران بی آتیه !) امروز باز همدیگه رو دیدیم. البته بعضی از اعضا غایب بودن و علل غیبت اینطور بیان شد: برخی درگیر خانه تکانی بودن (زنان خانه دار مستقل) برخی اجازه نداشتن از پدر و مادر (زنان پایبند به خانواده مستقل) برخی اصلا نگفتن چرا و جوابی هم ندادن و ییهو نیومدن ( زنان خیلی مستقل) برخی گفتن حوصله نداشتن و عشقشون نکشید ( زنان از همه جا آزاد مستقل) این شد که یه عده ای اومدن و خوش هم گذشت و قدممون هم برا رستورانه خوب بود یه دفعه جا نبود سوزن بندازی. و حرفهای زیادی هم زدیم و باز بهمون یادآوری شد که موقع عقد چیکار کنیم. یکم بحث داغ شد. بعد دوباره یکم داغ تر. بعد هم خداحافظی کردیم. آخی ! چه خوب بود. جالب این بود که یکی از بچه ها که ۵ سالی بود گمونم ندیده بودمش انگار ... شماره شو چند روز پیش نگاه می کردم می گفتم چه شماره هایی دارم اصلا هیچ زنگم نمی زنم و اینا. بعد دیدمش به خودشم گفتم. آخی ... یه سری هم ما شکممون رو داده بودیم تو ... نفهمیدن ما چاقالو شدیم ...! بعدش هم دیدیم ما که موندیم و آتیه ای در انتظارمون نیست تصمیم گرفتیم همین گروه زنان بی آتیه مون رو تشکیل بدیم بلکه در زمینه های دیگر زندگی به موفقیت دست پیدا کنیم. یه چیز جالب دیگه هم اینکه تو این موقعی که من عکسهای مدرسه رو مرور کرده بودم همه دیده بودن و فیلم رو نگاه کرده بودن. یادش بخیر. هی !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 18:33 توسط Judy |
|
|
مادر: برای تولدت دوست داری کجا بریم؟ (اموتیکن مامان به علت غیرت داداش حذف شد! شوما ما رو نگاه کن!) پدر: این کنسرت گوگوش توتگزاس خوبه به نظرم. برادر: بابا به نظرم بهتره پولش رو صرف ساختن مدرسه کنین. ثواب (با صواب چه فرقی داشت؟ تو مدرسه داشتیما!) هم داره. خواهر: ============================================================ یه پاستای هلویی درست کردیم و زدیم به بدن ! دیگه چیزی نمونده به رضازاده برسیم سوپ قارچ آماده رو غلیظ تر درست می کنیم و قارچ زیاد بهش اضافه می کنیم و هر مدل پاستایی که خواستیم رو جدا می پزیم. بعد آخرش خامه و پنیر پیتزا رو اضافه می کنیم. کالری هاشو دارین می شمرین؟ ۸۷۲۶۵۶۵۹۰ کیلو کالریه زیاد نیست. چرا هوا گرم می شه؟ من نمی فهمم. خب وقتی می بینین بچه مانتو نداره برای چی زود هوا رو گرم می کنین؟ حالا اگه من مانتو داشتم تا آخر اردیبهشت برف میومد. رفتیم دکتر گفتیم آقا این هاله نور که میگن چطوریه بعد از عمل می گن آدم می بینه؟ فرمودن انقدر نازه ! شبها یه صدای تقی که میاد قلبمون میاد دهنمون و فداکاری می کنیم می ریم دم پنجره یا توی سالن ببینیم آقا دزده چه شکلیه دیشب هم داشتیم تر و تمیز می کردیم (ساعت ۳ تصفه شب !) دیدیم به به آلبوم عکسهامون. بعد دیدیم عکس اون کرم شب تابست که با مدرسه اردو بودیم دیدیم. شایدم شب تاب نبود. ولی عکسها رو نگاه کردیم و یه حالتی بین خنده و گریه داشتیم. بعضی عکسها خنده دار بودن. بعضی ها هم شامل آدمهایی بودن که نیستن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:57 توسط Judy |
|
|
خب به سلامتی ما منصرف شدیم از عمل! البته پسرخاله جان کلی مسخره کردن که چقدر سوسولی و اینها یه عمله دیگه خیلی هم خوبه و اینها (خودشون الان حالشومی برن) ولیکن من این سایته رو که خوندم گلوم خشک شد از ترس ! خب چون سابقه طولانی هم در پشیمان شدن دارم اینه که توصیه نمی شه بهم ! بعد امروز دیدیم حال نداریم از مغزمون کار بکشیم (نه اینکه تا دیروز داشتم برنامه یاهوی ۲ رو طراحی می کردم و می نوشتم! خب خسته بودم) گفتیم از زور بازو استفاده کنیم. خلاصه افتادیم به جون اتاقمون و حالا نساب کی بساب ! یه ۶ کیلو گرد و خاک ریختیم بیرون. بعد دیدیم که بعضی از لباسها ما رو یاد طفولیتمون می ندازن چرا. متوجه شدیم سالهای زیادیه که می پوشیمشوم و از رو هم نمی ریم.هی اومدیم دیگه از شرشون خلاص بشیم هی دیدیم نمی شه. خیلی دلبستگی داریم به بعضی از این تی شرت های رنگ و رو رفته راحتمون. بعدش هم دیدیم که خیلی احمقانه از این همه لباس فقط گیر می دیم به یه تعداد خاص و بقیه فقط تو کمدن و استفاده ای ندارن. خلاصه خیلی دختر خوبی شدیم و آب و جارو کردیم. در این حین یکی از ناخنهامونم شهید شد بس که خودمونو چشم زدیم بعد چمدون لباس تابستونی ها رو آوردیم چون گرمه خب هوا دیگه. داشتیم انتقال می دادیم لباسها رو که داداشی اومده رنگ پریده می گه ااااا قبولت کردن؟ داری می ری؟ دیگه از هفته بعد همه دست فروشها اینها بساط پهن می کنن تجریش. من که نرفتم تا حالا ولی امسال می رم. خوشم میاد شلوغ می شه آدم حس عید می کنه. تفلد پدرم هست. آخی ! دلم میخواد یه کار باحالی چیزی بکنم ولی نمی دونم چیکار. داستانم مینویسیم فعلا مغز تعطیله ! شرمنننننده ! منچرا اینطوریم؟ مثلا لباسهامومی بینم یاد جاهایی که پوشیدم میفتم و این یه قلم الان می شه خاطره. کلا از خودم الکی خاطره در می کنم. به طرز وحشتناکیم خرت و پرت نگه می دارم. گشنمه چقدر ! اه بر این شکم ! مامانم اومده خونه دیده من بشقاب نهارم نصفه ست. اومد گفت بد شده بود؟ گفتم نه. گفت حالت خوبه؟ گفتم آره. گفت چیز دیگه خوردی؟ گفتم نه. گفت پس یعنی چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ انقدر عجیبه که من یه بشقاب کامل نخورم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:16 توسط Judy |
|
|
آخ جون شبنم هم اینجا رو می خونه! چه خوف ! اونقذه قوی شدم خواهر ! اونقذه قوی شدم ! ولی حوصله کسی رو ندارم. انقدر کم دهنم باز می شه بعضی جاها که می رم خریدی چیزی اصلا یارو صدام رو نمی شنوه! آقا اون یارو رو گفتم که توبانک دیدم؟ یه آقایی رو توبانک دیدم هفته پیش که کلاهشو در نمیاورد. بعد که در آورد زیرش از این کلاههای یک سره سرش بود که فقط چشمهاش معلوم بود.تو این فاصله ای که یاروکلاهش رو برداره (عین کلاه دزدا بود کاملا) من یه سکته کامل زدم. یعنی دیگه در معرض غش بودم! بعد خلاصه دیدیم یارو دزد نبود. تو یه لحظه گفتم وای باید کاراش یادم باشه چون بعدا که ما رو گروگان گرفت باید اینها رو بگمو اینا. کلا خیلی اینطوریم مثلا یه صحنه های مشکوککه می بینم سعی می کنم دقت کنم که بعدا شهادت بدم ولی نمی دونم چرا نمیان سراغم! خلاصه امروزم باز دیدم یارو رو تو بانک دم عیدی دیدین چقدر تو خیابون و همه جا دعوا می شه؟ مردم عصبین. انقذه فحش های خوبی می دن. من یادداشت کردم به کار ببرم.آخه یه وقتی بود من فحش بلد نبودم. سوت هم بلد نبودم هی مامان می گفت دختر زشته سوت بزنه. اینه که یه روز گفتم باید یاد بگیرم و هر کی هر فحشی می گفت می دید من اینطوری می شم جمعه هم که می ریم بیرون با بر و بچ. البته عده زیادی اصلا جواب ای اس ام اسمم ندادن و بعضی ها هم گفتن نمیان. خوب می خواستم بیان. دلم تنگولیده بود. حالا به مهسا بگم یه سرودمونم وسط رستوران بخونیم.فکر کنم پایه باشه خیلی بی حوصله شدم. همه ش سریالهای خنده دار می بینم که خنده م بیاد یکم. یکیم امروز بهم پیشنهاد داده بریم با هم چشممونو عمل کنیم ولی من می ترسم. آخه جلوی صورتم یه چیزی باشه خفه می شم. کلا هم با ساید افکت مشکل دارم! حتی اگه ساید افکت یه مورنگ کردن باشه. خیلی عصبی می شم. یکی منو دریابه. خسته مه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:42 توسط Judy |
|
|
جایی که باید ازش دیدن می کردیم یکی از طبقات یک برج اداری خیلی وسیع بود. کار زیادی می برد و من و دو سه تا دیگه از بچه ها برای بازدید رفتیم تا برنامه ریزی های لازم روبکنیم. آقایی که ازمون استقبال کرد کرد میانسالی بود به اسم فتاح. در واقع مباشر صاحب اصلی بود و خیلی هم مودب و خوش قول بود. سر ساعت اومد و همه جا رو نشون داد و چیزهایی که می خواستن در آخر کار در بیاد رو یادآوری کردن. ما هم تا عصر مشغول بازدید و عکس گرفتن و یادداشت اندازه های فراموش شده توی نقشه بودیم. اون آقا هم برامون نهار گرفت وخیلی پذیرایی کرد. گفت حدودا سه ماهی وقت داریم چون رئیسش تا اون موقع نمیاد و خودشون هم کارهایی دارن تا بتونن شرکتشون رو راه بندازن. محل این شرکت تقریبا به خونه قبلیم نزدیک بود. برای همین خیلی کنجکاو شدم که برم سر وگوشی آب بدم. از دور هیچ چیز تغییر نکرده بود. خوشبختانه اگه محمد هم اینجا باشه منو با این ماشین فسقلی داغون نمی شناسه. چراغهامون خاموش بودن پس شاید نیومده باشه. چند لحظه ای به خونه زل زدم و یاد قدیمها کردم وبعد ماشینو روشن کردم که راه بیفتم. ماشین محمد از کنارم گذشت و قلبم وایستاد. محمد جلوی پارکینگ ریموت رو زد ودر باز شد. من که سرم تقریبا دزدیده شده بود کمی جرات به خرج دادم و نگاهش کردم. تنها نبود. نمی تونستم صورت آدمی که کنارش نشسته رو ببینم ولی مطمئنم که یه زن بود. روسری آبی روشنی سرش بود. ماشین رفت توی پارکینگ و من بی حرکت موندم. نفسم با درد میومد اما اهمیتی نمی دادم. نمی دونم یه دفعه چه م شد. من که خودم خواستم طلاق بگیرم پس دیگه چیه؟ انتظارشو نداشتم.در واقع به این زودی ... اشکهام نا خودآگاه اومدن. همینطور توی خیابونها بی هدف می رفتم. دیدم همینطوری اومدم نزدیک خونه مامان اینا. پارک کردم و رفتم تو. مامان که در رو باز کرد خیلی خوشحال شد.فکر کنم بابا حسابی غر زده بود و دلش می خواست بشینه با یکی حرف بزنه. برام چای ریخت و کنارم نشست. خوبی درسا؟ آره چطور؟ قیافه ت ناراحته. نه خسته م. مامان از چشمهام میخونه ولی دقیقا نمی دونه مشکلم چیه. پریسا اینا میخوان برای تعطیلاتشون بیان ایران. پریسا؟ واقعا؟ آره مادر. بابا اومد و سلامی کردم و نشست. درسا یه رادیو برا من بگیر رفتی بیرون این خراب ده. باشه آخر هفته می گیرم. مامان شام کشید و دور هم خوردیم.عین بچگی ها. انگار هیچکدوم از این اتفاقها نیفتاده. انگا فردا باید برم مدرسه و با هانیه بگیمو بخندیم و فقط استرس امتحان دارم و بس. انگار همه چیز نوشده و همه دلخوشی م اردوی مدرسه ست و دیگه هیچی ناراحتم نمی کنه. انگار نه انگار که این همه تنها شدم. تو راه خونه صد بار روسری آبی روجلوم دیدم. سلام من همسر جدید محمد هستم . سلام من همسر سابقشونم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:5 توسط Judy |
|
|
خیلی دقیقه نودیم ! خیلی ! مثلا یه هفته وقت دارم برای یه کاری می ذارم نیمه شب روز هفتم تا صبح! الانم دقیقا دارم همین کارو می کنم! دیشب گفتم عصر می شینم تمومش می کنما ولی با پررویی تمام رفتم پیاده روی! آخ آخ چه هواییه! عاشق این روزهای مونده به عیدم. همیشه از خود عید بهترن. کلا روزهای مونده به تعطیلی ها بهترن توجه کردین؟ همه ش آدم ذوق داره که تعطیل می شه. البته الان که دیگه هر روز خونه م و هر روز تعطیلم مثل موقعی که دانشگاه داشتم ذوق نمی کنم ولی نمی دونم چرا احساس می کنم سال خوبیه. شاید چون سال خودمه ! حتی هر چیز مزخرفی هم که پیش بیاد دیگه نمی ذارم مثل سالهای قبل حالم موقع سال تحویل بد باشه. می خوام برم کلی تور وجینگول پونگول بگیرم سفره هفت سین خوشگل درست کنم. یه سبد حصیری هم باید بگیرم.کجاها دارن؟ تخم مرغ رنگیل ! آخه ! خوشم میاد ! عین این زنهای خونه دار فرض کن بشینم شیرینی هم درست کنم! خب مگه چیه؟ هر کاری که آدمو خوشحال کنه خوبه. اصلا کلی سلیقه می خواد. قربون خدا برم همچین منوسرشار کرده از این استعدادهایی که به هیچ دردی نمی خورن و فقط خودمو می ذوقونن(فعل جدیده!) که آدم می مونه. دلم فیلم می خواد. آخه این همه تعطیلی بدون فیلم که دیوونه میشم. تازه کتاب ترسناکهام هم یکیشو تموم کردم. کیو اومده می گه اااا این نویسنده ه (مال کتاب ترسناکها) به نظر آدم پرکاری میاد نه؟ چقدر کتاب داره! گفتم آره دیگه مدیون منه که می رم می خرم. کس دیگه نمیاد این همه بهش انرژی بده که. وای این Teen awards رو دیدین چند وقت پیش؟ البته قدیمی بود. ولی یه چیزیش که خیلی جالب بود این جسیکا آلبا بود که به عنوان مثلا باحال ترین و خوشگل ترین انتخاب بچه جغلها انتخاب شد بعد اومد بالا گفت جایزه م رو می دم به نمی دونم کی کی که دوست زمان بچگی من بود و اینها( گویا خواهر جس هم مثل خودمون بوده قبلا یه پسری حالشو گرفته بوده که تو داغونی و اینها) بعد داد می زد بهش می گفت حاااالللللاا منو ببین ! حالا ببین چی شدم ! آی خوشم اومد ! حال یارو رو گرفت. همین دیگه خاله زنکیم تموم شد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:58 توسط Judy |
|
|
امروز بالاخره فارغ التحصیل شدم. از پایان نامه م با حضور داورها ومامان دفاع کردم. کس دیگه ای رو نداشتم که بیاد. بد نبود. داورها می دونستن خیلی وقت درسم تعویق افتاده و زیاد اذیت نکردن. حالا هم من تو جشنی شرکت کردم که برای دانشجوهای جوون تر از منه. به هیچ کس نگفتم بیاد. لوس بازی بود اما دل خودم خنک شد و یکم خندیدم و برنامه ها رو دیدم و لوح گرفتم. با چند تا دختر دیگه هم صحبت کردم و همه شون مونده بودن که چطوری بعد این همه وقت دفاع کردم و از این صحبتها. خونه که برگشتم تقدیرنامه رو گذاشتم روی میز و لبخندی زدم و لباسهام رو عوض کردم و چای رو گذاشتم دم بکشه. الان ۷ ماهی هست که توی این خونه هستم. صاحبخونه خانم و آقای مسنی هستند که چند تا خونه بزرگ و کوچیک دارن و اجاره دادن. اصلا کاری بهم ندارن و گاهی فقط برای پرسیدن اینکه هزینه ای شده یا نه بهم زنگ می زنن. آدمهای خوبی هستن. مامان گاهی میاد بهم زنگ می زنه. از اون موقع تا حالا فقط چند بار اونم کوتاه با پریسا صحبت کردم که همونم بیشتر سپهر گوشی رو می گرفت و می گفت خاله دلم برات تنگ شده و این حرفها. خیلی این مدت سرم گرم درسم بود. به خودم اجازه فکر زیاد نمی دادم. استادم منو به یه گروهی از دانشجوهای قبلیش معرفی کرد که با یه شرکت آلمانی همکاری می کردن و تو زمینه ساخت دفاتر کار و فروشگاهها و دکورشون فعالیت داشتن و خیلی ابتکار و خلاقیت داشتن. بچه های خیلی فعالی بودن و حسابی داشتن اسم در می مردن. من بیشتر کار طراحی ها و تحقیق برای بازاریابی رو انجام می دادم و پول نسبتا خوبی می گرفتم. به وکیل محمد چند بار زنگ زدم برای جدا شدن. اما هنوز کارها تموم نشده. همه ش می گه به زودی. از محمد خبر ندارم. اون هم تماسی نگرفته. آدرسم رو هم نداره. همه چیز خیلی سخت بود. شب های زیادی به دیوارها چنگ می کشیدم و به تنهایی خودم اشک ریختم. اما کم کم فهمیدم فقط خودم هستم. فقط من به داد خودم می رسم. و فهمیدم ... عمر خیلی کوتاهه ... امروز که بچه های جوون دیگه نگاه می کردم... حتی اگر زیاد از من جوون تر نبودن ... افسوس می خوردم که چقدر سالها رو هدر دادم.بدون عشق.بدون لذت. اما بعد به خودم تشر زدم که وقت کمه. جایی برای افسوس نیست. از بقیه ش لذت ببر. کار کردن سخته. واقعا سخته. دیگه جایی برای خرج کردن زیاد نمی مونه. من پولهای محمد رو تا حدی که فقط پول رهن خونه رو بدم قبول کرده بودم. البته داشتم پس انداز می کردم که پسشون بدم. زیاد خرج نمی کردم و بیشتر سعی می کردم خودم رو سرگرم کار کنم. البته ۵شنبه و جمعه که تعطیلم می رم خرید خونه و استخر و خونه مامان. گاهی هم اون میاد پیشم. بعضی وقتها با بچه های شرکت می ریم بیرون. خیلی مهربونن. یکی از دخترها به اسم سهیلا خیلی باهام صمیمی شده. نامزد داره و هنوز ازدواج نکرده. خونواده ش چندان راضی نیستن ولی خودش خیلی اعتماد داره به طرفش. گاهی میاد شبها پیشم می مونه. میگه چقدر خوبه که مستقلی و از این حرفها. اونم با من استخر میاد و قراره یه کلاس نقاشی هم با هم بریم. از کارم لذت می برم. همه چیز خوبه. باید خوب باشه. اگر چیزی خوب نباشه ولش می کنم. اگه چیزی اذیتم کنه رهاش می کنم. چون به اندازه کافی جوونیم رفته. دیگه بیشترش حماقته. دوش می گیرم و چایم رو می خورم. امروز رو برای مراسم مرخصی گرفتم چند ساعت. فردا کلی کار دارم. نگاهی به نقشه دفتر بزرگی که به تازگی قبول کردیم برای رسیدگی انداختم و فایل هایی که آماده کرده بودم رو روی فلش ریختم و همه وسایلم رو کنار کیفم گذاشتم تا یادم نره. تلفن زنگ زد. گاهی شبها مامان زنگ می زنه ببینه چطورم. بله؟ درسا؟ هانیه؟ تویی؟ قربونت برم ... خوبی؟ دلم برات تنگ شده بود. سلام عزیزم ! مرسی. تو خوبی؟ آره خوبم. فندقت چطوره؟ (یادم رفت بگم که هانیه بچه ش رو بدنیا آورد. یه پسر خیلی خوشگل که اسمش هنری اشتون ه. اسم های پدربزرگ های کنت که خیلی دوستشون داشت.) عالیه ! پدرمو در آورد شیطون. ای وای ! پس حسابی لاغر کردی. حسابی ! اصلا بند نمی شه همه ش وول می خوره. یا باید راه ببرمش یا باهاش بازی کنم. اصلا خواب نداره. الهی ! کاش اینجا بودی می دیدمش. می خوام یکم که جون گرفت بیام ایران. مامان اینها هم اومدن. ا؟ به سلامتی. چه خبر خوبی! درسا حال خودت چطوره؟ برنامه ت چی شد؟ چیزی نشده هنوز محمد می دوونه. اصلا معلوم نیست کجاست. وکیله که می گه سفر ه و در اسرع وقت و اینا. حالا شاید حکمیته. من دیگه به امید حکمت نیستم. چیزی که بهم حس خوبی بده انجامش می دم. خب تو بهتر می دونی حتما. یکم با هانیه حرف زدم و خداحافظی کردیم. لیوان چای رو شستم و خوابیدم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:31 توسط Judy |
|
|
خدایا ... اونقدر بهت اعتماد داشتم که زندگیمو سپردم به نشانه های تو ... گذاشتم تو برام تصمیم بگیری. در حالی که تو تصمیم نمی گرفتی و نشانه ای وجود نداشت. خودم رومجاب کردم که هیچ چیز بی حکمت نیست و این اتفاقها همه ناشی از خواست تو ه ... که بهم بگی دارم راه درست رو می رم و انتخاب درستی کردم ... اما نکرده بودم ... همه چیز مثل باد رفت ... مثل باد ... و من دیگه به تک تک اتفاقها و نشانه ها شک دارم. نمی دونم کدوم فقط اتفاقه و کدوم پیغام تو ه ... دلم می خواست باهات حرف بزنم یعنی سوال کنم تو جواب بدی ... باهات مشورت کنم ... آخ که چرا گوشنکردم به بعضی حرفهات ... هی گفتم من فرق دارم ... اینها برای من نیست ... من می دونم چیکار می کنم ... یادمه یه بار دیگه هم انقدر تنها شده بودم ... اون موقع چقدر رابطه مون خوب شده بود ... اما حیف ... که این تنهایی ها وقتی زیاد طول بکشن دیگه جزئی از زندگی می شن و من هربار که تو آینه نگاه می کنم به خودم می گم بچه چقدر اخم می کنی ... خدایا با من حرف بزن ... خسته م از اینکه حدث بزنم چی می شه یا چی خوبه ... یادمه بهت گفتم هر چیزی خوبه همونو احساسش رو تو دلم ایجاد کنی ... گمونم ایجاد شد ... عجیبه که چطور یه دفعه یه چیزی از چشم آدم میفته ... خودم رو خوب می شناسم ... باور کن ... یه عمر هم راه رفتم به همه گفتم چه رفتارهایی کنن چه رفتارهایی نکنن ... خوب می ترسیدم ... می دونستم چه رفتارهایی یه دفعه تالاپی قلبمو واب میستونن ... هی گفتم هی گفتم ... هیچکی توجه نکرد ... خودم هم توجه نکردم ... به روم نیاوردم که چه آدمی هستم ... فقط چسبیدم به نشانه ها ... گفتم باید تحمل کرد باید تلاش کرد ... اما تلاش به چه قیمتی ؟بعضی وقتها باید گذاشت وگذشت ... فقط آروم از کنارش رد شد و دیگه بهش فکر نکرد ... آره سخته ... رفتارهای خطرساز ظاهر شدن ... کارهایی دیدم که اون نقطه جدا شدن رو می ساختن ... اون نقطه دل بریدن ... و یه دفعه انگار نه انگار که این همه راه اومدم ... گذاشتم و گذشتم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:34 توسط Judy |
|
|
نمی تونم زیاد بنویسم جون دارم از حفظ تایپ میکنم مدل خطر بریل! خوب دیگه هی گفتم خوشم میاد از روشن دلها خودم روشن دل شدم! به قول لیلا چشممون به ف ... ک رفت! هر پلکی که می زنم می گم آخ! حالا دکتر و اینا رفتیم اقلامی دادن مصرف کنیم شاید قدر نعمتمون رو بدونیم !!! بچه هیزی نکن ! آقا جان همینجا اعتراف میکنم که من ساعت خوابم آدمیزادی نیست. آها ! راحت شدین؟ هی من خوابم ( خب روز که همه بیدارن می دونم!) بعد تلفنم زنگ می زنه و شرمنده می شم خودمم نمی دونم چرا روم نمی شه بگم این ساعت خوابم ! آبرو ندارم. الان همه عالم می دونن من چه بچه تنبلی هستم! خب عادت کردم ! بعدش هم اینکه ما دچار اختلال در تصمیم هستیم که خیلی بیماری بدیه ! یعنی اطرافیانت رو دیوانه می کنه خود آدم روهم به همچنین. مثلا ما یه چیزی خریده بودیم دیروز بعد یارو فروشنده ه یه غلطی کرد دید من نمی تونم تصمیم بگیرم و یه ساعته تو مغازه م گفت آقا تا فردا هم می تونی بیاری با اون یکی مدل عوض کنی. همین که اینو گفت ما دیدیم مامانمون به حالت اسلوموشن اینطوری شد ...نننننن ن نننن نننههههههههههه ... ولی دیگه دیر شده بود و فروشنده خودش هم دیگه بعدش فهمید که نباید به ما قدرت انتخاب می داد. بد چیزیه ! اولش همه چیز خوب و خوش بود و ما چند باری از مامان پرسیدیم که مامان این خوب بود یا اون یکی؟ گفتن همین خوبه... بعد اومدیم خونه از گلشید آن لان پرسیدیم (داری فقط؟) گفتن جفتش خوبه و به مصرفت بستگی داره. بعد ما تقریبا تا ۵ صبح تو خونه راه رفتیم و فکر کردیم که آیا این خوبه یا اون... بعد ۵۰۰ بار سایتش روآوردیم و عکسهاشونو نگاه کردیم... و باز از گلشید پرسیدیم و به مرز جنون رسوندیمش گفتن تو از دیشب بیداری؟ما جواب ندادیم گفتیم مامان برم عوض کنم؟ کمی به این حالت در اومدن که من از دیشب دارم به این موضوع فکر می کنم آیا؟ بعد باز از بابا پرسیدیم .کم کم رنگش بنفش شد بعد همه رفتند سراغ زندگیشان ما هنوز بیدار ... دیدیم این کارگرهای ساختمان بغلی مشغول سر و صدا هستند گفتیم بریم از اونها بپرسیم ولی نرفتیم. به جاش رفتیم یاهو انسرز (باور کنین!) پرسیدیم مردم از سراسر دنیا جوابمان را دادند (بیکار تر از من!)آخی ! ولی خیلی خوشم میاد همچین مشارکت می کنننننن! خلاصه اینکه بالاخره تصمیم گرفتیم و عوض کردیم. آمدیم خونه دیدیم پدر می گن ااااا عوض کردی؟ چرا؟ خوب بود که ... آخه خب وقتی سابقه داره که الکی یه چیزی رو میکن خوبه من مجبورم زیاد بپرسم دیگه!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:1 توسط Judy |
|
|
اول توضیح بدم که هر کدوم از دوستان توبازی شرکت کردن آدرسشونو بذارن ببینم منم.
بازی به اینصورته که رفتارهای خاصیکه دارین رو بنویسین . یعنی چه رفتارهایی شما رو می شناسونه. حالا خودم اول شروع می کنم. من روچطور بشناسی: ۱- اگه دیدین یه بچه ای داره بی نهایت گریه می کنه و جیغ می زنه و همه مردم گوشهاشونوگرفتن و کلی ایش و ویش می کنن که اه خفه کن بچه تو! بعد یه خانومی با لبخند زل زده به بچه ه! اون منم.
۲- اگه دیدین یکی تو خیابون وایستاده جلوی به مغازه ای (عموما توی پایتخت!) یا رستورانی چیزی همچین رفته تو رویا و لبخند می زنه و لپهاش گل انداخته. اون منم. ۳- اگه دیدین یه خانمی تو مغازه لوازم آرایش داره شونصد تا لاک بر می داره و مغازه داره اینجوری نگاهش می کنه که یهنی آخه کی این رنگی لاک می زنه!!! اون منم. ۴- اگه دیدین یکی داره پشه تو هوا پر می ده و می گه تو رو خدا برو خودت نمی تونم بکشمت! اون منم. ۵- اگه دیدین یکی تو ماشین داره با خودش حرف می زنه ( نه الیاس بغلش نیست!) اون منم. ۶- اگه دیدین یکی هر چیز رنگی یا هر چیز برق داری (الکتریسیته نه که! یعنی دارای درخشش!) یا هر چیز گلداری که می بینه دو ساعت داره پشت ویترین قربون صدقه ش می ره! اون منم. ۷- اگه دیدین یکی دستش تو روسریشه و حرکات ژانگولری انجام می ده و خیلی به نظر میاد داره سختی می کشه اون منم. دارم سعی می کنم موهامو جمع کنم! ۸- اگه دیدین یکی داره پیاده راه می ره و با لذت شیرپسته یا بستنی یا آب نبات گنده می خوره و اصلا براش مهم نیست که یه قول خانم نمیدونم چی چی (یکی از معلمهامون) دختر زشته این رفتارها رو بکنه! اون منم. ۹- اگه دیدین یکی نشسته وسط پاساژ داره حساب کتاب میکنه و تو دفترش خرج هاشو یادداشت می کنه. اون منم. ۱۰- اگه چند بار رفتین فرودگاه و دیدین یه خانومی قیافه ش خیلی آشناست و اصولا زیاد اون طرفهاست. اون منم. ۱۱- اگه دیدین یه خانومی داره خیلی بلند بلند توی رستورانی چیزی خاله زنکی می کنه یا یه عده خانوم دیگه و به نظر می رسه خیلی ساله از کسی خبر نداره اون منم. ۱۲- اگه دیدین یه خانومی دنبال افراد روشن دل راه میفته که مطمئن بشه زمین نمی خورن یا زیر ماشین نمی رن.اون منم. ۱۳- اگه دیدین یه خانومی دخترها و پسرهای جوان دست در دست همدیگه رو که می بینه همچین با غصه نگاه می کنه. احتمالا منم. ۱۴- اگه دیدین یه خانومی جلوی قفسه کتاب های پلیسی جنایی واستاده و هی میگه نه اینم خوندم. نه جدید چی دارین؟ اون منم. ۱۵- اگه دیدین یه خانومی توی پست وایستاده ومردم میان ازش راهنمایی میخوان اون منم!!! ۱۶- اگه صبح های زود دیدین یه خانومی داره دوی ماراتن می ره به سمت کلاسش ۱۷- اگه دیدین یه خانومی دوستهاشو که می بینه بیرون جیغ و داد می کنه و کلی ذوق در می کنه منم. ۱۸- به قول شبنم اگه دیدین یه خانومی داره تو صف اتوبوس دعوا می کنه که نوبت رعایت کنن.خوب ممکنه من باشم. ۱۹- اگه دیدین یه خانومی هی چشمهاشو همچین همچون می کنه مطمئن نباشین که داره بهتون چشمک می زنه. ممکنه من باشم لنزم جابجا شده باشه ! ۲۰- اگه دیدین یه خانومی دستش تو جیبشه از رو پل عابر پیاده رد می شه و هی پشتشو نگاه می کنه. منم. توجیبمم بد چیزیه دست از پا خطا نکنین! ۲۱- اگه دیدین یکی سر کلاس کاملا حواسش به استاده و سر تکون می ده و حتی می خنده ولی آخر کلاس حتی نمی دونه موضوع چی بود منم. ۲۲- اگه دیدین یه بچه ای با کوله پشتی اومد رفت سوار ماشین شد و با خودتون گفتین عجب پدر مادری داره! به بچه انقدری ماشین می دن. منم احتمالا! اگه باز چیزی به ذهنم رسید می نویسم. شما هم بنویسین.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:32 توسط Judy |
|
|
یکی به من بگه چطوری اسمایلی از
بردارم؟ کپی که می کنم اون کدهای مال وب رو نمیاره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:20 توسط Judy |
|
|
بابا: برای تولدم یه ماشینی دیدم ۱۲۵ میلیون. اونو برام بخرین. مامان: اون پنج میلیونش دیگه چیه؟ برادر رو به خواهر: من فقط چهل میلیونش رو می تونم بدم. بقیه ش رو بده بعدا با هم حساب میکنیم. خواهر: ============================================================= خواهر: مامان گشنمه ! مامان: دیگه چقدر غذا درست کنم ؟؟؟؟ سیر نمی شی که! دست درد گرفتم. برادر: ماااامااااان بیا یکم پشتم و ماساژ بده درد می کنه. مامان: الان میام. خواهر: (لازم به توضیح است که درست است خواهر سیرمونی ندارد ولی نباید این مسئله را به روی او بیاورند!) برادر: ماماااااااااااان ببین چی داره می خوره نصفه شبی! کره و نون بربری و گردو و شیر کاکائو و ... مادر: می میری بچه ! خواهر:( در حال گذاشتن لقمه ای بسیار بزرگ در دهان!) برادر: ماشالله دیگه داری مرد می شی! ============================================================= خواهر در نیمه های شب وقتی همه خواب هستند فیلمهای خنده دار و شاد می بیند. رویاهای شیرین می بیند. کتاب های ترسناکش را می خواند. تا صبح بشود و آفتاب بزند و او تازه بتواند بخوابد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:18 توسط Judy |
|
|
تصمیم گرفتیم حالا که خودمونیم ( من و مامان) یه نهاری سفارش بدیم و خستگیمون در بره. حالا نه اینکه ما هیچوقت خدا تنها نیستیم از اون جهت ! گفتیم آقا بیا این تبلیغها رونگاه کنیم یه جای جدید باشه. بعد سفارش دادیم و دیدیم یکم مزه پیتزا و مرغه فرق داره. همچین یه نموره چندشه. یکم خوردیم دیگه بی خیال شدیم. گفتیم ما شانس نداریم تو انتخاب غذا. واقعا نداریما. من یادمه هروقت یا تول می رفتم بیرون دلم غذایی که اون سفارش داده رو میخواست. کلا یه مشکلیه تو مغز مربوط به تصمیم گیری می شه خیلی جدی نیست با جراحی خوب می شه!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:9 توسط Judy |
|
|
آقا این داداش ما بلا نسبت بدتر از خودمون یه کم طاقتش کمه. بعد مثلا اگه شما از دمه یونی شون (همون دانشگاهشون) رد بشی عکس منو بگیری دستت (هه! فکر کردی می گم کدوم دانشگاهه که بری؟ ) تا شماره شناسنامه من و سرگذشتم و مثلا نمره های درسهام و اینا رو هم بهت می گن. نه اینکه بچه هاشون خاله زنک باشنااااااااا ( ما اصلا خانوادگی خاله زنک نیستیم! القصه ... به آق داداش گفتیم وای به حالت اگه باز شور بذاری در مورد کارای من تو دانشگاه. تا وقتی چیزی نشده انقدر نرو بگو. پارسال از بس رفته بود گفته بود الان همه فکر می کنن من کره ماهم ! بعد تازه بزرگم می کنه موضوع رو. بچه هاشون الان منو در حد الیزابت تیلور با مدرک خفنولوژی( یه رشته خفن!) از نمی دونم کجا تصور می کنن. کامنت م می دن! مثلا می کن آره تو فلان مهمونی موهاش بد شده بود و نمی دونم اینجا آرایشش خوبه و اینا. از بس که آن لاین به صورت تصویری صوتی از احوالات ما با خبرند ! اینه که دیدم این بچه هی هر روز قرمز میاد خونه ! هی نگاه می کنه اینطوری چرند میگم نه؟ این دوستمون راست میگه وبلاگ نویسی مال آدمهای بیکاره ها! انگار داستان بنویسم بهتره نه؟ زندگی خودم لوسه. می گم شده تو یه جمعی که فکر می کنن شما خیلی با شخصیتین یه دفعه یه رفتار ضایع بکنین؟ حالا من نمی دونم چرا دو بار که ازم تعریف می کنن گند می زنم یه دفعه. مثلا سر یه موضوع چرتی یه دفعه از اون خنده های مدل کاووسی کردم( یادتونه؟ هههههههه ... یه جور بلند ضایعی می خندید) الان گلشید می دونه چطوری می گم. شخصیت ندارم دیگه. کلا هم به چیزهای لوس می خندم. بعضی وقتها از یه ساعتی به بعد که خل می شم الکی می زنم زیر خنده بعد انقدر می خندم که کف زمین ولو می شم همه پا می شن می رن( بابا تو مهمونی که نه خونه خودمون!) همچین یه نموره هم دهنمون به جولیا رابرتس رفته دیگه آبرو اینا رو بر باد می ده. بعد مامان اینا می کن باز این خل شد ولش کنین. یه چیز دیگه هم که آی حرصم می گیره. دیدین اینهایی که سنشون زیاده چقدر رو زنگ موبابل حساسن؟ کافیه یه دیلینگی کنه موبایله. ای ام اسی چیزی. ملت همه بلند می کن موبایلت ! داره زنگ می زنه! با یه استرسی هم می گن انگار موبایل مال خبرهای خیلی مهم و فوری و ایناست( البته احتمالا اصلش مال همینه!) بعد حالا موبایل ما یه دیلینگ کرد. همه چشم شدن طرف ما که موضوع چیه. من خودم هم اینطوری حالا باز چرندیاتی به ذهنم اومد مینویسم. آخه حواسم پرت می شه موقع نوشتن خوبه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:51 توسط Judy |
|
|
من شم تیزی دارم. بعضی وقتها فکر آدمها رو می خونم. حتی از نگاه هاشون می فهمم به چی دارن فکر می کنن. داشتم یه فیلمی رو می دیدم. حالا فیلم رمانتیک و اینا حدودا. که هنرپیشه ء مردش مثلا یه پسر شیطونی بود که هی دخترها رو سر کار می ذاشت. بعد عاشق یه دختری می شه دیگه در مورد اون این کارهاشو کنار می ذاره. حالا شاید دیده باشین ... هنرپیشه هاشم خوب بودن و من دوستشون داشتم... reese whitherspoon , Ryan Phillippe (آخی! دیدین چه گوگولن؟)توی cruel intentions. خوب چیه مگه؟ ندیده بودم خوب ! قدیمیه که هست ! حالا اصلا موضوع چه ربطی داشت رو عرض می کنم. آقا یه صحنه ای بود که این دختره ابراز علاقه می کنه به پسره بعد پسره نفسش کلی بند میاد و اصلا چشمهاش پر اشک می شه و اینا. من این صحنه رو که دیدم یکم اینطوری شدم خلاصه سرچی صورت دادیم و فهمیدیم که این شوهر ریز (خاله ریزه نه بابا! همین ریز! هنرپیشه ه! حوصله انگلیسیشو ندارم) بوده ! حالا من چطور نمی دونستم تا الان خیلی عجیبه.ولی فرض کن! در این حد من تیز م! قربون خودم برم که تیزیم فقط در همین زمینه هاست... حالا می خواستم یه چی بگم که نمی گم. فقط بپا ... خب؟ من می دونم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 3:23 توسط Judy |
|
|
قدمهام رو تندتر می کردم که نشنوم. نفسهای بریده و خش دارم رقت انگیزبود. نخواستم گریه کنم. قلبم به درد اومده بود. خسته بودم از همه چیز. از همه دنیا. احساس کردم هنوز خیلی زمان هست برای زندگی و من تا حالا روزهای زیادی رو از دست دادم. کسی نخواست به من کمک کنه خودم بشم. نه کسی که صلاح می دونن. نه کسی که بهتره. نه کسی که فقط زنده می مونه. هر کس به خودش فکر کرد. حالا من هم به خودم فکر میکنم. با اولین پرواز برگشتم. مامان هم اومد. سعی کرد بفهمه چی شده اما بهش اجازه ندادم حتی درست سوال کنه. بهش گفتم احتیاج به خونه دارم وگفت برم پیششون اما نرفتم. ماشینم رو فروختم و یه ماشین دم دستی ارزون تر پیدا کردم. پول رهن یه خونه کوچیک تو یه محله دیگه رو دادم. یه اتاق خواب و یه دستشویی و یه سالن و آشپزخونه فسقلی. مبل خوشگلم رو آوردم. به فهی زنگ زدم و اون اومد کمکم. خیلی جلوم آبغوره گرفت ولی چاره ای نبود. گفتم مرتب به خونه مون زنگ بزنه و هروقت آقا برگشتن بخواد که بیاد کارهاشونو بکنه. تخت و میزم و یه سری از وسایل دیگه رو بردم خونه جدید. تازه رنگ خورده بود و تر و تمیز بود. توی دستشویی باز حوله های تا شده مرتب گذاشتم و گل. یه دونه از این فرش های مدرن جدید خریدم که خیلی ارزونتر در میومد. یه کاناپه سفید دو نفره گرفتم. چند تا از ظرفهامو آوردم و لباسهام. دفتر خاطراتم لپ تاپ عکسهام( نه همه شون) بقیه زندگی رو گذاشتم سر جاش. چند تا از این پرده های ساده آماده خریدم و مامان هم برای آشپزخونه م یه پرده کوتاه چین دار دوخت چون مشرف نبود. همه جا رو بت کمک فهی تمیز کردم و وسایل رو جا رسوندم. ملحفه م رو کشیدم. میز کوچیکی جلوی مبلم گذاشتم. تلویزیون نداشتم. میز نهارخوری نداشتم و فقط دو تا صندلی قدیمی بلند از مامان گرفتم که بذارم جلوی میز آشپزخونه. همه چیز خیلی مختصر و ساده. چند روزی درگیر شدم. به مامان سپردم که اگه محمد بهش زنگ زد شماره و آدرسم رو نده. همون موبایل رو که داره بسه. در خونه قدیمی رو بستم و اومدم بیرون. همه خاطرات زجر آورم رو تنها گذاشتم هرچند خونه م رو دوست داشتم. توش راحت بودم. زندگی جدیدی شروع شده بود. تنها . تنهای تنها. شب شده بود و توی خونه م تنها نشسته بودم. باید فردا سری به دانشگاه بزنم. چای ریختم و نشستم جلوی پنجره. با خودم آهنگی رو زمزمه می کردم. تو می تونی ... تو می تونی ... یه دفعه اشکهام سرازیر شد. بعد از این همه کاری که کردم تازه متوجه شدم. تازه سختی ماجرا دستم اومد. دیگه کسی رو ندارم. باید کار پیدا کنم. باید خودم همه چیز رو مهیا کنم. چقدر سخته.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 3:10 توسط Judy |
|
|
این همه مدت فکر می کردم با یه غریبه زندگی می کنم. نه احساسی گذاشتم بیاد نه لبخندی نه زندگی. من مرده بودم. تمام این مدت مرگ رو حس کردم و بعد قبل اینکه کاملا خاک بشم چشمهام رو باز کردم. سوالی که حالا می دونم که هر روز صبح باید از خودم بپرسم. آیا خوشحالم؟ همسرم در رو باز کرد. من در احساس حقارتی که داشتم غرق بودم. از این قایم موشک بازی خسته بودم. می دونم فردمنش تو این مدت بهش زنگ زده بود. قبل از اینکه چیزی بگم گفت برم داخل. خونه مون تمیز و قشنگ شده بود. اکثر وسایل رو یادم مونده بود. البته یه بار بیشتر اینجا نیومده بودم. برگشتم و مستقیم بهش نگاه کردم. به من پول می دی؟ پس فرق ما پوله؟( می دونم که داد می زدم.) من خواستم فقط راحت بتونی تصمیم بگیری. تصمیم من ربطی به پول نداره. می فهمی؟ آره برام مهمه ! بدبخت شدن و سگ دو زدنهای قبلمو دوست ندارم ! بهت گفته بودم؟ یه مدت خیلی کار می کردم ! خسته می شدم ! آره سختم بود ! اما مشکل من پول نیست ! من صدقه نمی خوام ! فکر کردی خیلی بزرگمردی به خرج دادی نه؟ فکرکردی همه مشکلات زندگیمن روتنهایی به دوش کشیدی؟؟؟ از خودت تصمیم می گیری که من تو بیماری م غرق بشم. تصمیم می گیری که قرص بخورم یا نه. هیچ چیز رو یادم نمیاری ! می ذاری مرده بمونم. کمک نمی کنی! مبارزه نمی کنی. بعد به من نامه می دی که مبارزه کنم؟ برای کی؟ برای تو؟ تویی که فقط نظرات خودت رومی بینی؟ توکه فکر می کنی از همه بیشتر می فهمی؟ توکه گفتی برای چی درس میخونم؟ من که نمی خواد کار کنم؟ درسمو ول کردم ! من می خوام کار کنم ! من آدم تنبلی نیستم ! یه زمانی خیلی بیشتر از توکار می کردم ! اینا رو می فهمی؟ بشین درسا. این همه داد زدن نداره. من تمام این مدت خواستم چیزی که به صلاح تو ... صلاح من؟؟؟ (صدام دیگه از دادهایی که می زدم خش افتاده بود) تو می دونی چی برای من خوبه؟؟؟ تو تصمیم می گیری زندگی من چطوری باشه؟ نمی خوام کسی برام تصمیم بگیره. پولهاتو ور می داری از حسابم ! زمینها رو هم ! همه چیز رو ! اون خونه مال تو هه. اصلا مهریه ته. مهریه م ها؟ آره. تقریبا همون قیمته. با یه مقدار از پولهای نقدی که تو حسابته. بخشش نیست. من احتیاج به مهریه ندارم.کسی که مهر نداره که مهریه نمی ده ! دارم. نه. تو به خودت علاقه داری. به خودت اطمینان داری. فکرنمی کنی من بتونم تصمیم بگیرم. چرا نتونی؟ من فقط کمکت می کنم. تو یه عمر از من دور بودی. دلم میخواد حالا همه چیز یادت بیاد. کی می گه من کی باید چی یادم بیاد؟ چرا قبلا این موش و گربه بازیتو شروع نکردی که یادم بیاد؟ تومی دونی به من چیگذشته؟ می دونی برای کسی که شاد بوده و فعال یه گوشه افتادن چه زجریه؟ تو نیاز به استراحت داشتی. انقدر برای من از خودم نگو ! من خودم رو می شناسم. چند قدم بهش نزدیک شدم.نفس عمیقی کشیدم و صدام رو آهسته تر کردم. تو ... اعتقاد داری که اگه نباشی من می تونم زندگی کنم؟ معلومه که... نه. درست جوابمو بده.اعتقاد داری که من قادر باشم خودم همه تصمیماتم روبگیرم؟ اعتقاد داری که این لباس آبی رومیتونم بپوشم؟ یا موهام رو اینقدر کوتاه کنم؟ محمد ساکت بود. هیچی نگفت. تو می تونی به خودت بقبولونی که من برای خودم از هرکسی بهتر و مطمئن ترم؟ سکوت. اشکهام داشت میومد. انگار اون خونه برام قفس شده باشه. نفسم نمیومد. به زور لبخند زدم. خیلی خب ... من جوابمو گرفتم. خونه ت روتخلیه می کنم. کلید رو میدم به خانم برخورداری. شاید فقط یه سری از وسایلم رو بذارم باشن. چی می گی درسا؟ اونجا خونه تو ه. من دیگه به اسم تو کردم. میخوای کجا بری؟ من نمی تونم اونجا باشم. یعنی می خوای منو تنها بذاری؟ مگه تونذاشتی؟ وقتی بهت نیاز داشتم مگه وسایلت رو جمع نکردی؟ من ... من آخه ... تو منو نمی خواستی ... می دونی که حرفهای من ارادی نبودن. خودت تصمیم گرفته بودی اونطوری بشم. خوب من خواستم راحت باشی. تو باز برای من تعریف کردی. راحتی رو تعریف میکنی. من می رم. وایستا. اقلا اون پولهای تو حسابت رو بردار. باشه قرض می گیرم. وسایلمو می برم. درسا از من جدا نشو. میخوام تنها باشم. اقدام می کنم براش. نمی تونم باهات زندگی کنم. با هیچ کس نمی تونم. در رو بستم. صدای گریه محمد رو شنیدم. صدای گریه ء دردناک اون رو شنیدم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 17:13 توسط Judy |
|
|
قدم هام رو تند میکردم. هر بار که می اومدم کمی به حال فکر کنم اتفاقی یا فکری من رو به گذشته پرت می کرد. انگار کم کم این خاطرات به من هجوم بیارن و بخوان همه شون رو یک جا به خاطر بیارم و بهشون فکر کنم. وارد یک کوچه خلوت شدم وقدمهام رو آهسته کردم. به نظرم خونه مون باید تو همین کوچه باشه. تمام خونه ها رو زیر نظر داشتم. هنوز از به یاد آوردن خاطرات تلخی که داشتم می لرزیدم. اینجور چیزها انگار هیچوقت از اثرشون کم نمی شه. ولی یادم نمیاد این مدت به این خاطره فکر کرده باشم. محمد با هر کدوم از کارهاش من رو به خودم نزدیک تر می کنه. لایه لایه های ترس و عصبانیتم رو با خودش می بره و من یک انسان خالی و بی احساس می مونم. هنوز نمی دونم چی می خوام. چی آرومم می کنه. خونه ها به نظرم آشنا نمیان. یه خونه در انتها هست که احتمال می دم اون باشه. خونه های این حوالی طبقات کم دارن یا یک طبقه هستند.همه چیز آرومه. خونه روبروم یه سختمون دو طبقه ست که تا اونجاکه یادمه طبقه بالاش رو خریده بودیم. زنگ بالا رو می زنم. کسی جواب نمی ده. زنگ پایین. کسی نیست. وارد حیاط می شم. گل ها هنوزدر نیومدن و زمین سفت شده. ولی بسته های خاک و دونه کنار باغچه ست. کسی داشته بهشون می رسیده؟ النگوها یه جایی همین جاها باید باشه. چقدر قبلا از گل کاری و اینجور کارها لذت می بردم. گلهایی که میکاشتم رو نقاشی می کردم. به مادرم نشون می دادم وگاهی خیلی قبلاها قابشون میکردیم. دستم رو روی خاک می کشیدم و می ترسیدم پسشون بزنم تا ببینم چیزی هست یا نه. بلند شدم و رفتم بیرون. شاید محمد اینجا هست و نمی خواد فعلا روبرو شیم. شاید هم رفته بیرون. برگشتم هتل. دلم می خواست یادم نیاد که چه چیزهایی دوباره به ذهنم رسیده. این دیگه چه خاطره گندی بود؟ یادمه خیلی نفرینشون کردم. خیلی. اون بار کنار دریا من فهمیدم که محمد نمی تونه اذیتم بکنه. نه دلش نمی خواد.مواظبمه. و تا وقتی هست هیچ کس دیگه من رو تو انباری گیر نمی ندازه. هتل که رسیدم گفتن پیغام دارم. از آقای فردمنش. وکیل شرکت محمد اینها بود. خیلی ترسیدم. نکنه برای محمد اتفاقی افتاده؟ شاید می خواد جدا بشه. بعد این همه مدت؟اصلا نمی فهمم با من چیکار داره. بهش زنگ زدم و گفت یه سری کارها بوده که محمد خواسته انجام بشه. گفت وقتی برگردم ایران بهتر می تونه برام توضیح بده ولی نامه ای هست که محمد داده و اون فکس می کنه به هتل. یه سری هم کارهای مالی. گفتم چه کارهایی؟ اصلا منظورشو نمی فهمیدم. گفت انتقال دارایی. گفتم کدوم دارایی؟ گفت محمد خواسته نصف دارایی ش مال من باشه. من نمی تونستم هیچی بگم. من بامحمد مشکل مالی نداشتم. برای همین خیلی راحت تر از قبل بودم. برای همین حتی به خودم اجازه جدا شدن رو هم نمی دادم.چوننمی خواستم مثل قبل زندگی کنم. نمی خواستم اتاق قشنگمو از دست بدم. من که کار نمی کردم. می رفتم کجا؟ پیش مامان اینا؟ نه.نمی خواستم. پس من پا پیش نمی ذاشتم. همیشه میگفتم شاید خودش این کار رو بکنه. مهریه م قابل توجه بود. میتونستم اقلا باهاش خونه ای داشته باشم. محتاج کسی نباشم. اما حالا نصف اموال اون. یعنی چی؟ من فکر می کردم دوست داره بهش وابسته باشم. نامه رسید. درسای عزیز از آقای فردمنش خواستم نصف دارایی م رو به نام تو کنه. یه سری سهام. خونه خودمون. چند قطعه زمین. مقداری وجه نقد که به حسابت ریخته شده. حالا تو و من مثل هم هستیم. اون فرقی که توهمیشه فکر می کردی. حالا تو فرصت داری که خودت باشی. فرصت داری انتخاب کنی. بدون دیدن مزیت ها. اگر چیزی رو بخوای واقعا میخوای.برای اصل اون چیز. واگه نخوای. می تونی جایگزین پیدا کنی. اما ... این بار. این بار فرق داره. از این آخرین فرصتت با فکر و درست استفاده کن. چون همه آدمها ظرفیتی دارن. بعضی ها زیاد و بعضی ها کم. به امید دیدار محمد من نامه توی دستم روی یکی از مبل های لابی نشستم. می ترسیدم. حالا بهانه ای ندارم. یعنی واقعا پول بهانه م بود؟ از خودم بدم میومد. زندگیم رو ارزون عوض کردم. تنبلی کردم. برای این راحتی همه چیز رو فدا کردم. تا حدی که اون هم فهمید. و حالا به من رشوه ای می ده که من رو منزجر میکنه. رشوه می ده که زندگی کنم.در حالی که خودم نخواستم. نمی دونم چی می خوام. این گشت و گذارها باید به پایان برسه. همسر من ازم میخواد که دنبالش برم. می خواد که من تلاش کنم برای بدست آوردنش. برای چی؟ برای اینکه فقط تا آخر عمر احساس کنه من می خواستمش؟ برای اینکه به خودش بباله؟مثل همه مردهایی که از دنبال شدن لذت می برن. از خواهش از تمنا ... برای اون من آدمی هستم که تمام این مدت به خواسته هام توجه نکردم چون فقط مشکلم پول بوده؟ چون اگه پول باشه می رم دنبال چیزی که دوست دارم؟ من راحتی رو دوست دارم. اما ... مشکل من این نبود. عصبانی بودم. از اینکه یک نفر اینطور فکرکنه. بعضی چیزها به واقعیت هم نزدیکن و آدم خودش کاملا به اونها واقفه اما نمیخواد هیچوقت کسی به زبون بیارتش. مثل اینکه من به پول وابسته م. من این مدت زندگی نکردم. تمام این مدت اون برای من تصمیم گرفت. اون گفت که قرص بهم ندن و من زجر بکشم و رویاهام رو هزار بار ببینم. رویاهایی که دوستشون نداشتم. بردیا ... اولین موجودی که دوست داشتم. اولین بار که مسحور جذابیت و اعتماد به نفس یکنفر شدم و رها م کرد و من این رها کردن رو بارها تو خیالم دیدم. بارها از خودم پرسیدم چرا. بدون اینکه کسی شونه هام رو بگیره و تکونم بده. بگه گذشته ! سالهاست که گذشته. چون من گذر سالها رو نفهمیدم. چون من تو رویاهام بودم و اون هیچ وقت نگفت که اینطور تصمیم گرفته. شاید بهتر بود همه مغزم از بین می رفت. چیزی یادم نمی اومد. هیچوقت دوست نداشتم کسی برای من تصمیم بگیره. همیشه از بقیه نظر می خواستم. همیشه شک داشتم. اما کسی ... هیچکس ... نباید برای من تصمیم می گرفت. و با اینکه تصمیم گرفته بود فکر کنه که من این همه سال اونجا تو اتاقم تنها موندم ... چون پول داشتم... این فکر حقیریه. خسته م از این آدمها. خسته م. دلم میخواست همه اینها رو توصورتش داد بزنم. مثل اون زمانی شدم که می گفت شکلات نخورم. مثل زمانی که مهمونی دعوت می شدیم و به من می گفت موی کوتاه به من نمیاد... رنگ آبی پسرونه م می کنه... مبلم به دکور خونه نمیاد... خانمها باید کفشهای پاشنه دار بپوشن ... با لطافت به چشمهام نگاه می کرد و می گفت این روشنی های روی موهات خیلی قشنگت می کنن.لعنت به تو ! حالا موهای من کوتاه شده ن... دوباره رنگ موی خودم هستن ... آبی می پوشم ! کفشهای تختی پامه و مبلم هم خیلی قشنگه ! من قشنگم ! لعنت به همه تون که با این اراجیفتون من رو از خودم دور کردین ... نه تعریف می خوام نه محبت نه هیچی ! به خودم که آمدم دیدم دارم وسط هتل داد می زنم. خیلی خجالت کشیدم. خیلی ... رفتم بالا. خدای من. زنگ زدم به آقای فردمنش. سلام آقا کجا هستن؟ من اطلاع ندارم! بی همه چیز خوب می دونی کجاست ! گفتم کجاست؟ خانم آروم باشین ! ازت پرسیدم کجاست؟؟؟ تو خونه تون در فرانسه.خانم می شه نرین اونجا؟ گوش کن ! همه چیزهایی که به اسمم کردی رو بر می گردونی. هیچ کدوم رو نمی خوام ! ولی خانم آقا به من دستور دادن. من خودم به ایشون هم می گم! صورتم سفید و بی حالت بود. خواستم رژی بزنم تا بهتر بشم ولی رژ رو پرت کردم و آرایشی نکردم. لباس بلند آبی پوشیدم و دوباره رفتم دم خونه. داد می زدم و محمد رو صدا می کردم. بالاخره در باز شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 1:43 توسط Judy |
|
|
امروز در راستای قسم های بسیاری که خود را دادیم و تلاشهای همسایه های محترم و همشهریان بالاخره زودتر از ۱۲ چشمها را گشودیم و خود را ملزم نمودیم این راه نکبت را برای تحویل کارنامه برویم. یکی از خصوصیات ما این است که سخت بیدار می شویم ولی وقتی شدیم آنقدر سریع عمل می کنیم که همه در عجب می مانند. یعنی در عرض ۳ ساعت نصف تهران را ملاحظه فرمودیم به دنبال یک شیء خاص و آنقدر سریع راه رقتیم که مادر باور نفرمودند این همه جا رفته ایم. مخصوصا که به تنبلی و در خانه ماندن هم معروف شده ایم. ما بسیار به اهل خانه می فرماییم که سر سال تحویل حواسشان به ما باشد چون هر مدلی که آن موقع باشیم تا آخر سال خواهیم بود ولی همچنان این موضوع را جدی نمی گیرند. سال پیش یادمان است که موجودی بسیار عصبی و دپرس بودیم و اتاقمان هم از همیشه کثیف تر بود و این است که تا حالا که در خدمت شما هستیم همینطور مانده ایم. بعد دیروز در ۸۹۶۸۷۵۶۷۵ امین Break-down احساسی که داشتیم برادرمان که گاهی احساس می کند من خواهر کوچکتر هستم فرمود بیا یک چیزی نشانت بدهم حالت خوب بشود. ما هم البته با بی حوصلگی رفتیم گفتیم شاید فیلم خنده داری جوکی چیزی دارد بخندیم بدبختیمان یادمان برود. هنوز کاملا نمی دانستیم ایشان سادیسم گرفته اند. نمی دانم آب آلوده بوده است یا این غذای سلفشان مانده بوده یا هر چیزی به هر حال دیگر گرفته اند و کاری از دستمان بر نمی آید. بعد فرمودند می خواهیم برایت Three happy Friends بگذاریم. ما هم تازه از گشت و گذار با دوستانمان آمده بودیم و بسی با اسم موضوع شاد گشتیم و گفتیم حتما بسیار شاد است. بعد دیدیم مقداری انیمیشن هستند که خیلی خشونت دارند. مثلا آب نبات روی صورت بچه می چسبد و پدرش آب نبات را می کشد و صورت بچه کنده می شود یا یکی از شخصیت ها له می شود یا تصادف می کند و پرنده مغزش را می خورد. در این مایه ها! یعنی از اول تا آخر خون بود. ما همینطور که چشمهایمان سفید می شد و کف می کردیم و رعشه گرفته بودیم از حالت تهوع وچندش شدن می دیدیم برادرمان از ته دل می خندد( واقعا می خندیدن !!!) و خیلی ذوق می کنند. بعد امروز در خیابان همه اش این تصویرها در ذهنمان بود و حالمان بد می شد. البته واقعا باعث شد دیگر فکر نکنیم و گریه مان بند بیاید (بیشتر لکنت زبان گرفتیم!). بعدش هم: بچه جان ما قرص را گذاشتیم که جوانهایی که میخوانند عبرت بگیرند: یکی اینکه با هر کس که اسمش بردیا بود به پارتی نروند. دیگر اینکه از این قرص ها نخورند. بعدا شوهرشان یادشان می رود و خیلی بد می شود. دیگر اینکه دنبال یک موضوع را نگیرند گندش در می آید ! دیگر اینکه هنگام از دست دادن ویرجینیتی کمی بیشتر دقت کنند.
امروز رفتیم آرین دیدیم چند روبان سیاه زده اند. گفتیم چه شده؟ گفتند چند تن از گارسون های آنجا خودشان را از آن بالا به پایین پرت کرده اند. مثل اینکه از یک سری حرفهای خاله زنکی با عیار بالا بسیار چندش شده اند. ==== اصلاح می فرماییم: Happy tree friends |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:28 توسط Judy |
|
|
از همه دوستانی که برام کامنت گذاشته بودن ممنونم. تک تک حتما جواب می دم. الان حال مساعدی ندارم و نمی دونم ادامه رو چی می نویسم چون من آن لاین فقط تایپ می کنم و پیش نویسی چیزی ندارم. باز هم راهنمایی کنین. خیلی از محبت هاتون ممنون. داستان بعدی رو الان نمی نویسم فقط میخواستم ببینم شروع خوبی داره یا نه. ============================================================ درسا خانم بیا یکم کمک کن اینجا. من درس دارم مگه مامان نیست؟ نه رفتن بیرون. چیکار کنم؟ از انبار یه قابلمه برنج میارین؟ راضیه خانم قابلمه به این بزرگی آخه؟ اکبر پایینه اگه زورت نرسید بده اون بیاره. فقط ۵ پیمونه بریز و بیا. (النگوهای نازکش تلق تلق صدا می کردن وقتی قابلمه رو به دستم می داد. ازش خوشم نمی اومد. یه بار دیدم داره چایی و قند برا خودش تویه کیسه می ریزه و به مامان گفتم. اونم به روش آورده بود. راضیه هم گفته بوده من اشتباه دیدم و مامان هم هی گفت بچه خیالاتی شدی؟ چرا تهمت می زنی؟ یه بارم گفته بودم چند تا از عروسک هامو اکبر خراب کرده. مامان هم فکرمی کرد الکی لج می کنم.منم دیگه کارهاشو به مامان نمی گفتم. ولی احساس می کردم از اون موقع یه جور بدی نگاهم می کنه.) رفتم پایین و دیدم کسی نیست. خودم پنج پیمونه رو ریختم و با زحمت قابلمه رو بلند کردم. برای سنم سنگین بود. یه دفعه اون اکبر عین جن جلوم ظاهر شد. اینو بگیرین مامانتون گفت بیارین بالا. نمی دونم بهم الهام شده بود قراره اتفاقی بیفته یا چی شد که یه دفعه قلبم تند زد. ترسیدم. یکی بهم می گفت زود برو بالا. زود باش. اما جلوم وایستاده بود. لال شده بودم و هیچی نمی تونستم بگم. دستش رو روی بدن بچه گونه و نارس من می کشید و منو به خودش فشار می داد. داشتم می مردم. نمی تونستم جیغ بکشم. فقط می لرزیدم. قابلمه از دستم افتاد و مامانش اومد پایین. گفتم حتما دعواش می کنه. منو ول کرد. راضیه اومد جلو و دستش رو گذاشت رو دهنم و تو چشمهام نگاه کرد. النگوهاش جلوی چشمم تاب می خورد و صدا می داد. داشتم خفه می شدم. اگه فقط این دفعه صدات درآد ... دیگه به درد لای جرز هم نمی خوری... هلم داد و من هم با نیمه جونی که برام مونده بود دوییدم رفتم بالا. مامان چند دقیقه بعدش اومد. نتونستم هیچی بگم. از خودم بدم میومد. همه ش بوی تند بدنش تو دماغم بود. همه ش صحنه برام تکرار می شد. دهنم تلخ شده بود و اخلاقم تند. یه بار خیلی سال بعدش اومدم جلوی مامان بابا بگم اما تا موضوع دخترهایی شد که کسی بهشون بد نگاه کرده بابا گفت اینجور دخترها خودشون کرم دارن. حتما یه کاری کردن که طرف بهشون چشم داشته. دختر اگه سنگین باشه ... و من از اون موقع همیشه عصبانی بودم. همیشه تو دلم موند و هر روز بداخلاق تر شدم. جلوی مردها سپر دفاعیم رو در میاوردم. فقط به یکی اعتماد کردم که اونم از اعتمادم سوءاستفاده کرده بود. حتی یادآوریش هم عصبانیم می کنه. تو دهنم احساس گس و گیج کننده ای پیدا می کنم و دندونهام رو بهم فشار می دم. همیشه دلم می خواست یه بلایی سرشون بیارم. تمام مدتی که میومدن خونه مون کار کنن می رفتم تواتاقم و می لرزیدم و همیشه دعا می کردم یه بلایی سرشون بیاد. این داستان رو برای کسی نگفتم. چون همیشه فکر می کردم همه عین بابا برخورد می کنن. می گن من خودم دختر بدی بودم. اما می دونم که یک نفر فهمید چقدر می ترسم. تا مدتها بعد ازدواج دست هم به من نزد. یه بار برام النگو خریده بود و من تا می تونستم جیغ زدمو گریه کردم و النگوها رو پرت کردم. انقدر ترسیده بودم که تو اتاق هم راه ندادمش. فکر کرد از اون بدم میاد. وقتی اومدیم فرانسه و کمی با هم بهتر شدیم رازم رو بهش گفتم. از اینکه انقدر بی اعتمادم به همه کس و همیشه عصبانیم پرسید. گفت چرا هدیه ش رو پرت کردم؟ هنوز نگه داشته وحالا قبول می کنم؟ اما دستهام شروع کردن به لرزیدن وگفتم از النگو بدم میاد. دهنم تلخ و متورم شد. مزه حال بهم زن لبهایی که غریبه بودن رو یادم می آورد.برای اولین بار برای کسی تعریف کردم. اما اون مثل بابا نبود. هیچی نگفت. خیلی ناراحت شد. حتی دیدم که چشمهاش خیس شد و از اتاق بیرون رفت. فکرکردم ازم بدش اومده. اما با یه کیسه برگشت. بیا درسا. کجا؟ بیا بریم تو حیاط کارت دارم. خودش جلوتر رفت و من هم چند دقیقه بعد درحالیکه چشمهام رو پاک می کردم رفتم. دیدم داره چاله ای توی باغچه می کنه. دیدم کیسه رو داد دستم و گفت بذارمش توی چاله. گفتم چی هست؟ گفت بذار. گذاشتم. بیلچه رو داد دستم و منو کنار خودش نشوند.می دونست که نباید حالا با من تماسی داشته باشه. یه سری آدمها زباله ن. هم ارزشی ندارن هم بقیه جاها رو کثیف می کنن مثل کیسه ای که گذاشتی.اما تو این باغچه چیزهای دیگه ای هم هست. گل هست. مثل تو. کسی نمی تونه قشنگی هات رو ازت بگیره. حالا خاک رو بریز. آروم خاک رو روی کیسه ریختم و محمد روشو صاف کرد و بلند شد. بیا بریم عزیزم کنار دریا کمی قدم بزنیم. قدم زدن رو دوست داشتم. حرفی نمی زدیم ونمی خواست چیزی رو توضیح بدم. ژاکتم رو برداشتم و رفتیم. محمد؟ بله؟ کیسه چی بود؟ النگوها. دیگه نمی خواد غصه بخوری. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:22 توسط Judy |
|
|
نشستم توی ماشین و دستهام روی فرمون قفل شده ن. دلم میخواد گریه کنم ولی وقت زیادی برای گریه هم ندارم. وقتی برای غصه خوردن و آروم کردن خودم هم ندارم. به زودی به موبایلم زنگ می زنه تا در مورد نظر دکتر بپرسه. نباید صدام بلرزه. باید چیزی سر هم کنم. اگه بگم هیچی نبوده شک می کنه جون این چندمین جلسه ست. چطوری باید بهانه بیارم؟ چطوره که موبایلم آنتن نده؟ صندلی عقب و زیر صندلیم رو نگاه کردم و دنبال فویل ساندویچ ظهرم گشتم. پرتش کردم همین جاها. آها پیداش کردم. سریع دور موبالم پیچیدم و نفس راحتی کشیدم. تو راه خونه فکر می کنم که چی می خوام بگم. دستم می لرزه و پام روی ترمز تکون های بدی می خوره. باید به خودم مسلط باشم. باید کاری کنم که تو این مدت وابستگیمون کم بشه. شاید حتی بهتره با کسی آشناش کنم؟ باید کاری کنم که از شنیدن خبر اصلا ناراحت نشه. خدایا چقدر کار دارم. امروز دکتر بهم خبر خوبی نداد. مدت زیادیه که پیشش می رم. آزمایشهای زیادی انجام دادم. اما نتیجه ساده و واضح بود. می میرم. گفت یک سال. اگر خیلی مقاومت نشون بدم. ماشین رو که پارک کردم کیفم رو برداشتم و کلید انداختم در حیاط رو باز کردم. من طبقه پایین خونه مامان اینها سوئیت کوچیکی دارم. بعد از اینکه از همسرم جدا شدم خواستم مستقل زندگی کنم ولی مامان گفت برای خانمها تنها زندگی کردن خوب نیست. بنابراین اینجا رو که مثل زیر زمین میمونه و پله به سمت پایین می خوره به من دادن. بعضی از وسایل کهنه ای که توش بود رو برای خودم تر و تمیز کردم و یه سری هم وسیله خواهرها و برادرها بهم دادن. حالا هم که کار می کنم و از درآمدم گهگاهی برای خونه چیزی می خرم. این پایین خیلی خوش می گذرونم. درش از حیاطه و مزاحم بقیه نمی شم. بعضی وقتها مامان میاد سری می زنه و همه چیز رو وارسی می کنه و می گه "اینجا هم بدک نشده ها." شال و مانتوم رو آویزون می کنم و می شینم روی مبل های قدیمی و قرمز کنار آشپزخونه.فویل رو با ترس از دور موبایل باز می کنم.فوری چند تا اس ام اس میاد. بعدش هم خودش زنگ می زنه. صدام نمی لرزه و با خنده تلفن رو جواب می دم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:15 توسط Judy |
|
|
می گم چی می شه اگه دیگه ننویسم؟ یعنی این داستان رو ادامه ندم. خیلی بد می شه؟ ============================================================= قلبم تپش وحشتناکی داشت. حتما تا حالا صداش رو شنیده. انگار سر جاش ایستاده باشه. صدای پاهاش نمی اومد. من منتظر بودم که به سمت اتاق بیاد و اون انگار یخ زده باشه. صدای نفسش رو احساس میکردم. همون نفس آشنای غمگینی که میومد شبها بهم سر می زد و من خودم رو می زدم به خواب. گاهی فکر می کردم سرم رو بر گردونم و بپرسم دم اتاقم چیکار داره. اما می ترسیدم. می دونستم عین بچه گربه نگاهم می کنه و می گه " درسا ... می شه بیام اینجا بخوابم؟" کوچولوی طفلک من. همه چیز تموم شده. نترس. بیا توی اتاق تا سرت رو تو بغلم بگیرم و گریه کنی. می دونم خیلی غم داری. ش ش ش ش شش ... بیا ... کسی نیامد. صورتم خیس عرق شده بود. نفسم دیگه درست نمیامد. نمی تونستم تحمل کنم و نمی دونستم باید بهش چی بگم. کاش نیازی به حرف نباشه و هیچی رو یادم نیاره. حالا که اومدم همه چیز رو فراموش کنه و فقط کنارم بشینه و دستم رو بگیره. چشمهام رو بستم. شمردم ... ۱ ۲ ۳ ... صدای کلیک کوتاهی اومد. چشمهام رو باز کردم. جرات نداشتم برم ببینم چی بوده. صدای در بود؟ نمی دونم. باید برم؟ شاید پاش به جایی خورده. حتما الان میاد. یعنی صدای نفسهامو نشنیده؟ مگه رسپشن نگفت خیلی منتظر بوده؟ پاورچین رفتم دم در. همه جا ساکت بود. از اتاق اومدم بیرون. کسی نبود. اومده بود یا فقط خیالات من بود؟ رفتم تو راهرو و نگاهی انداختم. کسی نبود. در اتاقم رو بازکردم. شاید اون مردک بهش گفته وخواسته مثل من... کسی نیست. رفتم طبقه همکف. ببخشید. من ... اون آقایی که قبل شما بودن رفتن؟ بله مادام شیفتشون عوض شد. در خدمت هستم. همسر من ... ایشون در جریان بودن. همسرم توی کافی شاپ بودن و گمونم آمدن بالا ولی الان نیستن. مهمان کدام اتاق؟ سوئیت ماری آنتوانت. آها. ایشون امروز تخلیه کرده ن و رفتن. همسر شما بودن؟ تنها بودن. یعنی چی که رفتن؟ الان بالا بودن. بله پرداخت کردن و رفتن. الان؟ بله. ولی وسایلشون؟ یه ساکشون رو بردن و بقیه وسایل رو آدرس دادن که بفرستیم آپارتمانشون. پیغامی برای ... برای همسرش ... یعنی من ... نذاشت؟ شما درسا هستین؟ بله. بفرمایین یه یادداشت گذاشتن. ممنون. نشستم توی لابی. دستهام یخ کرده بودن. اون که فهمید کسی هست. چرا نیومد؟ من صدای نفس هاشو شنیدم. مطمئنم. خدای من ... " مروارید دریای من ... برای رسیدن همیشه وقت هست ... برای ماندن اما ... برای ماندن باید تلاش کرد. می روم جایی که زندگی را چشیدم. هرجا طعم گس داشت بایست طعم عسل را تقاضا کن." داره با من بازی می کنه؟ این کارها برای چیه؟ احساس داغی کردم. پس می دونست من تو اتاقم. اما رفت. به حد وحشتناکی عصبانی شدم. برگشتم توی اتاقم. احتمالا رفته به خونه مون. وسایل روهم گفته اونجا بفرستن. من با این حالم نمی تونم دنبالش بگردم که. اصلا مراعات نمی کنه. سرم درد گرفته بود. ما معده خالی این همه حرص خوردم. لباسم رو عوض کردم و لباس ساده تری پوشیدم و رفتم توپیاده رو. اینجا تو تابستون خیلی شلوغه ولی حالا چندان توریست نداره. توی یه کافی شاپ نشستم و قهوه خوردم و فرنچ تست. داشتم به یادداشت فکر می کردم. محمد داره صبر من رو امتحان می کنه؟ نمی دونم چرا این همه عصبانیم. حوصله این بازیها رو ندارم. اصلا متوجه نیست که این کارها مال بچه هاست. تا حالا از این رفتارها نداشت. دهنم خیلی بد مزه بود. وقتی عصبانی می شم هم سردرد می گیرم هم انگار دهنم چسبناک می شه. هر چی بخورم به نظرم بد مزه ست. پاهام رو مرتب تکون می دادم. دلم یه چیز شیرین تر می خواست. بیرون که آمدم هنوز سرم تیر می کشید. طعم قهوه بدتر دهنم رو سفت کرده بود. چشمم به مغازه ای افتاد که سر درش خیلی آشنا بود. آویزهای طلایی بلندی داشت و توش به نظرم بستنی می فروختن. بستنی ها رو توی ظرف های شیشه مانندی می ریخت که خیلی زیبا و به شکل قیف های بلند بودن. بستنی هاش اسمهای جالبی داشتن. فروشنده خانم فرانسوی بود که لباسهای قدیمی و چین داری تنش بود. توی دستهاش پر از النگو و زیورآلات سر و صدا دار بود. روی بستنی ها دونه های قهوه یا میوه های تازه می ذاشت. بستنی خوش اخلاقی بستنی عشاق بستنی مادرها بستنی زن جوان بلند پرواز بستنی مرد مجرد تنها ... خنده م گرفته بود. وقتی خانمه به من نگاه کرد احساس عجیبی کردم. انگار که اون منو بشناسه و من هم بخوام باهاش حرف بزنم. انگار اون همه چیز رو بدونه. انگار این دستبندهای صدادارش من رو یاد کسی بندازه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:24 توسط Judy |
|
|
دستهام از این ساک لعنتی خسته ن. خوشبختانه تا بالا این یارو خودش می یاره چمدون رو. خیلی قیافه م داغونه می دونم. اسکناس مچاله ای می ذارم توی جیبش و می ره. می افتم روی تخت. دوباره معده درد دارم. انگار یه قوص جوشان تو دلم باشه. می ترسم. وای چقدر می ترسم... عین بچگی زانوهام رو میگیرم بغلم و تاب می خورم. اینطوری دل دردم بهتر می شه. انگشتهام توهم قلاب شدن و سرخ. باز عادت بد سالهای قبل. لبم رو می خورم و می دونم که به طوری خون میفته اگه بس نکنم. چند نفس عمیق می کشم و آب رو باز می کنم تا وان پر بشه. لباسم رو در میارم. حوصله جا رسوندن وسایل چمدون رو ندارم. فقط لباس خواب و لباس زیر تمیز رو از زیر اون همه وسیله بیرون می کشم. توی وان دراز می کشم و شامپو رو روی موهام می ریزم و به زور چنگی می زنم. سرم سنگین می شه. چشمهامو می بندم و فکر می کنم. بله. براشون پیغامی دارین؟ نه. حالا حتما می بینمشون. می تونم شماره اتاقشون رو بدونم؟ متاسفانه نه. حق نداریم به کسی بگیم. مگر ... خوب... اجازه بدین ... خدای من شما همسرشون هستین؟ بله. از کجا...؟ گفته بودن اگه همسرشون به این اسم اومد بهشون اطلاع بدیم هر ساعتی که بود. الان بهشون زنگ می زنم. نه نه... رسپشن با بهت به من خیره شد. من ... راستش من می خوام سورپریزش کنم. باشه برای بعدا. شما خبر ندین. مسئولیتش با من. ولی خیلی اصرار داشتن. خیلی وقته منتظر هستن. خواهش می کنم. حتما خانم. پسر وسایل خانم رو ببر بالا. پس بذارین ببینم تو طبقه ایشون نزدیکشون اتاقی هست یا نه. شاید بتونم عوض کنم. ممنونم. خوب یه اتاق هست. ایشون سوئیت ماری آنتوانت رو دارن و به شما اتاق دو تخته می دم که روبروی ایشون هست. خوبه؟ شاید بخواید بعدا عوض کنین و برین تو سوئیت ایشون. باشه ممنون. از کنار اون اتاق رد می شم و سوئیت یادم میاد. همون جایی که ... حتی به آپارتمان خودمون نرفته. از وان که در آمدم تصمیم گرفتم با همون حوله به سرم دراز بکشم. لباس خوابم رو پوشیدم و خوابیدم. خسته بودم اما دلهره داشتم. احساس می کردم صدای نفسهاشو می شنوم. احساس می کردم جرات ندارم هیچوقت اون در رو بزنم. چشمهام بسته شدن. صدای تلفن من رو از خواب بیدار کرد. نزدیک ظهره. مادام. به من گفته بودین چیزی نگم ولی همسرتون دارن برای رفتن برنامه ریزی می کنن. گفتم شاید بخواید عجله کنین. رفتن؟ یعنی تخلیه کرده؟ نه ولی گفتن تا فردا می رن. من فعلا انجام نمی دم دستورشون رو. خدای من چقدر خوابیدم. سریع صورتم رو شستم و موهام رو سشوار کشیدم و صاف و لخت کردم. دستهام موقع آرایش می لرزیدن. خط چشمم کج وکوله می شد و برای درست کردنش هی پهن ترش می کردم. رژ لب قرمزی زدم و دامن سفید و پیرهن نارنجی گل بهی پوشیدم و چکمه بلند قهوه نارنجی م رو پام کردم. چیزی نخورده بودم ولی وقت نداشتم. بیرون رفتم و جلوی درش ایستادم. دستهام قفل شده بود. در زدم. کسی باز نکرد. دوباره ... و کسی باز جواب نداد. رفتم پایین و متصدی که می شناختم داشت شیفتش رو عوض می کرد. صبر کنید. همسرم ... نیست... کجاست؟ ایشون توی کافی شاپ هستن. حتما الان بر می گردن. من ... من می تونم خواهشی کنم؟ بله حتما مادام. می شه برم اتاقش؟ راستش مادام این خلاف ... می دونید که ... اسمش رواز روی کتش خوندم. ببین ژرارد اگه می شه به اسم صداتون کنم. من واقعا احتیاج دارم. منوهمسرم ۲ ماهه که قهریم. متوجه هستین؟ همدیگه رو ندیدیم. خواهش می کنم. کمی فکر کرد و یه صلیب کشید و من رو به اتاق برد. اتاق زیبایی که قبلا آمده بودیم. امیدوارم همیشه با هم بمونید. در رو بست و رفت. من توی اتاق خواب نشستم. منتظر. صدای باز شدن در رو شنیدم. نفسم داشت بند میومد. دستی به موهام کشیدم ومنتظر موندم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:54 توسط Judy |
|
|
نمی دونم چقدر گریه کرده بودم و کی خوابم برده بود. اما با چشمهای پف دار و قرمز و مژه های به هم چسبیده از خواب بیدار شدم. گلوم از بغض زیادی درد گرفته بود. از دیدن قیافه م توی آینه یاد تلفن بردیا افتادم و اخمهام رفت تو هم. ساعت چنده؟ نزدیک صبحه ولی هنوز تاریکه. خیلی بد عنق و عصبی بودم. چند تا میس کال از خونه پریسا اینا داشتم. حتما نگران شدن کلی. پاشدم روی تخت نشستم و زانوهام رو بغل کردم. حالا دیگه نمی دونم که می تونم برم پیش محمد یا نه. روی رفتن رو ندارم. شاید اصلا تقصیر من نباشه. اما این حماقت این خودخواهی من داره خفه م می کنه. هیچ تصمیمی نمی تونم بگیرم. دلم میخواد باز بخوابمو توی تخت خودم بیدار شم. خونه م باشم و ببینم همه اینها فقط کابوس بوده. کاش بهم زنگ نمی زد. لعنتی... درد بدی تو معده م می پیچه. باید امروز می رفتم و از پریسا اینا خداحافظی میکردم اما حوصله ندارم. نمی تونم پروازم رو کنسل کنم چون دیگه ویزا گرفتم. الان نمی تونم بهش فکرکنم. خدای من یعنی محمد فهمیده یا نه؟ مگه می شه نفهمیده باشه؟ چرا خودم نفهمیدم؟ اولین بار کی بود؟ شب عروسی نبود نه.می دونم که اون شب چقدر عصبی بودم. مدتها بعدش بود. آره یادمه که خیلی بعدش بود. آها ... اون موقعی که فرداش محمد رفت دوبی برای کارش. یادمه که خیلی ناراحت بود. اما چیزی به روم نیاورد. من برام مهم نبود اما با خودم فکر کردم حتما لذتی نبرده یا ایرادی داشتم. اما به این اصلا فکر نکردم. حتی به این فکر کردم که چرا درد زیادی نداشتم. با خودم گفتم شاید من ... عجب احمقی هستم. یادمه محمد حتی روز اول زنگ هم نزد. و من گمان کردم بلد نبودم چیکار کنم. گفتم شاید مال چهره عبوسم موقع ... موقع رفتن ازم پرسید چیزی هست که بخوام بهش بگم؟ گفتم نه چه چیزی؟ و رفت. دیگه بهش فکر نکردم. برای دخترها اولین بار احتمالا خیلی مهمه. برای من نبود. شاید چون اولین بار ... بردیا خیلی پستی. نذاشتی حتی اولین بارم رو بفهمم. اون قرصهای لعنتی... اصلا چرا باید همچین چیزی بسازن و بفروشن؟ اون دوستهای ... اه ... از عصبانیت سرخ شده بودم. بلند شدم و چند بار چشمهام رو مالیدم. یه دونه از بیسکوئیت هایی که مونده بودن رو خوردم و چند تا از شکلاتهام که باز نکرده بودم ریختم تو کیسه تاببرم خونه پری. چمدونم رو بستم و هر چی جا نشد گذاشتم تو ساک دستیم. یه سری لوازم آرایش و شالگردن و دستکش و گیره سر و آی پادم. چیز زیادی نموند غیر از یه پالتوی تا زانوکه کلفت بود و گذاشتم تا باز مامان بیاره یا پریسا اگه خواست بپوشه.دیگه هوا داشت گرم تر می شد. تازه شاید می خواستم اونجا هم چیزی بخرم. بیشتر لباسهای خیلی گرم رو داده بودم مامان بیاره و چند تایی هم به زور دادم به پریسا. البته اونهایی که اندازه ش می شد. هنوز رابطه مون عین قبل نیست ولی دیگه با اتفاق جدید اون از ذهنم می ره بیرون. برای مامان اینها یه هفته دیگه بلیط گرفتم که برگردن تهران. حالا باید برم بهش شماره و اطلاعاتش رو بگم. همه وسایل رو جمع کردم و با چمدونم رفتم پایین. اتاق رو تحویل دادم با اینکه هنوز فرصت داشتم تا ظهر و تا حساب کتاب کنن رفتم توکافی شاپ هتل یه لیوان قهوه و یه تارت توت فرنگی خوردم. حساب رو پرداخت کردم وخواستم چمدونهام تو هتل بمونن تا شب و اونها هم توی اتاق مخصوصش گذاشتن و من پیاده رفتم خونه پری اینا. مامان در رو باز کرد و آروم رفتم تو. بابا و سپهر هنور خواب بودن. البته بابا بیشتر چرت می زد. وسایل اضافی رو دادم مامان و شکلاتها رو گذاشتم تو یخچال. شماره و اطلاعات مربوط به پروازش رو بهش دادم و نشستم روی کاناپه و پاهام رو دراز کردم. ببخشید پام یکم درد می کنه. چشمهات چی شده؟ نمی دونم. چی شده؟ گریه کردی؟ قرمزه. نه بد خوابیدم حتما. چمدونهات روکجا گذاشتی؟ توخود هتل دیگه. تا شب که برم فرودگاه. نمی دونم این موبایل رو پریسا می خواد یا نه دیگه به درد من که نمی خوره. آره خوب استفاده میکنه دیگه. حالا بذار بیاد می پرسیم. گفت امروز سعی می کنه زودتر بیاد. حالا عجله ای نیست. دیروقته پروازم. لباسهایتون اینا رو دیدن؟ آره! خیلی خوششون اومد.بابات همکلی تعریف کرد و لباسهاشو خوشش اومد گفت این دختر از بچگی سلیقه داشت. وا؟ از این حرفها نمی زد. مامان جان خوب مریضه بالاخره عمل سختی داشت هنوز اثراتش میمونه انقدر بازخواستش نکن. من چیزی نگفتم. کم کم سپهر و بابا بیدار شدن و سپهر شکلات خورد و یکم با هم بازی مردیم. مامان بهش نگفته بود من می رم که گریه اینا نکنه. بابا هم یکی از پیرهن هاشو پوشید و اومد نشونم داد گفتم خیلی بهتون میاد. خلاصه نهار خوردیم و هانیه باز زنگ زد به موبایلم و کلی اشک ریخت که دارم می رم. شماره خونه رو بهش دادم که با هم در تماس باشیم. پریسا که عصر اومد کلی بغلم کرد و گفت دلش تنگ می شه و زود بیام باز. پالتوهه رو هم خوشش اومد و گفت برای تو گشاده و اینا خلاصه برداشت. چند تا چیز دیگه هم که داده بودم مامان بیاره گفت دوست داره و نگه می داره یادگاری. منم خوشحال شدم. احسان که اومد چای ریختیم و دور هم خوردیم و همه چیز خوب بود. یعنی یادم رفت اصلا ناراحتی هام. موبایلم گفت نگه می داره شاید استفاده بشه و اینا. ولی گوشیش روگفت ببرم شاید تو فرانسه لازم باشه. برام هم یه جای موبایل بنفش خوشگل گرفته بود که دکمه بسته شدنش طلایی بود و خلاصه خیلی ازش تشکر کردم. دیگه موقع رفتن بود. خیلی اصرار داشتن که بیام ولی گفتم لازم نیست و تاکسی می گیرم تا فرودگاه و دیگه باید خداحافظی می کردیم. سپهر طفلک که تازه فهمیده بود گریه کرد کلی و همه بهش قول دادن من زود میام و براش هم کلی اسباب بازی میارم. انقدر محکم بغلم کرده بود که گریه م گرفت. مامان و بابا رو هم بوسیدم و با احسان و پریسا هم خداحافظی کردم. پریسا همینطور اشک می ریخت و دستم رو ول نمی کرد. باهام تا دم در اومد و دوباره بوسم کرد و در گوشم گفت "متاسفم". من هیچی نگفتم و رفتم. اشکهام همینطور میومدن. نمی دونم چی در انتظارمه. ولی بسمه. دیگه خسته م. وسایلم رو تحویل گرفتم. تاکسی خبرکردم و رفتم فرودگاه. بار رو تحویل دادم و با ساک دستیم رفتم تو سالن انتظار. یه چای سبز خوردم. چون میل به شام نداشتم و شکلات از فری شاپ خریدم و یه عینک آفتابی مشکی که تراشکاری های قشنگی کنارش داشت. توی هواپیما کنارم کسی نبود. کلا هواپیما خلوت بود. منم چشم بند زدم و یکم خوابیدم و آهنگ گوش دادم. وقتی رسیدم خیلی خسته بودم. هوا باد بدی داشت. کتم رو پوشیدم و تاکسی گرفتمو رفتم هتل. هتل رویایی من. خوشبختانه نزدیکهای صبح بود و اگر محمد اینجا هم بود من رو نمی دید. اسمم رو گفتم و من رو فرستادن به اطاقم. قبل از اینکه برم پرسیدم مهمونی با اسم محمد دارن یا نه. رسپشن توی کامپیوترش رو نگاه کرد و لبخند زد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:39 توسط Judy |
|
|
SaraBeth is scared to death
این آهنگ خیلی زیبا مال Rascal Flatts هست که گروه محبوب من هستن. وقتی شنیدم گریه کردم. یاد تمام بچه هایی افتادم که درگیر بیماریهای دردناکی مثل ایدز سرطان تالاسمی دیابت یا غیره هستن. لطفا همین حالا چشمهاتونو ببندین و از ته دل براشون دعا کنین که خوب بشن. این دردها رو تحمل نکنن و مثل بچه های دیگه بازی کنن. فقط بیماری نیست که بچه ها رو آزار می ده. سوءاستفاده های جن سی و فیزیکی وکاری و خیلی چیزهای دیگه هستن که اجازه نمی ده بچه مسیر عادی رو طی کنه وجهش داشته باشه و تا آخر عمرش زجر بکشه چون یادش نمی ره. تو رو خدا مواظب بچه هاتون باشین. مخصوصا دختر بچه ها. تو کوچه و جاهایی که در دید شما نیست نفرستین. به کسی اعتماد نکنین. حتی به نزدیک ترین افراد. بذارین بچه به موقعش با سختی روبرو بشه. همین حالا هم دعا می کنم هر کسی که به هر بچه ای آزار می رسونه بره زیر گل ! اونقدر زجر بکشه که آرزوی مرگ کنه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 20:22 توسط Judy |
|
|
فکر کردم وقتی زنگ زدی بهم می خوای بگی بچه داری. راستش من می ترسیدم بیام پیشت. می دونی؟ وقتی پریسا گفت نمی خوای منو ببینی فکر کردم همه چیزو فهمیدی و می خواستم فقط فرار کنم. متاسفم. خوب من اون موقع اوج ... خوب راستش من خیلی دلم تجربه ش رو می خواست. من واقعا متاسفم. وقتی رفتیم رستوران همه ش فکر می کردم می خوای بگی باید مسئولیت کارم رو قبول کنم. فکر کردم به این خاطر این همه راه اومدی تا اینجا. کاملا خودمو آماده کرده بودم ولی دیدم چیزی نمی گی. خوب ... راستش تمام این مدت عذاب وجدان داشتم. در مورد چی؟ جریان قرص چیه؟ من بهت قرص توهم زا می دادم که کارهایی که می خواستم و انجام بدی. چی؟ قرص توهم زا؟ شوخیت گرفته؟ نه. ... معذرت می خوام درسا. چه کاری کردی؟ تو این همه مدت نمی دونستی؟ شوهرت چیزی نگفت؟ چه ... چی...زی؟ اینکه ... ممم ... من ... متاسفم. بگو!(صدام خیلی بلند شد) من ... خوب... تو حاضر نبودی. یعنی جدا از بوسه های یواشکی ... تو نمی خواستی... من .. یعنی دوستهام گفتن این رو بخوری هرکاری می کنی ... من هم ... من فکر کردم شوهرت بفهمه ...میگه ... و راستش ... فکر کردم بچه دار شدی که اومدی لندن... خواستی من بچه م رو ببینم ... یا ... نمی دونم.... خیلی معذرت می خوام... درسا ... بعد از آخرین بارش ... من خیلی ترسیدم ... چون ... چون یه دفعه ... خوب نمی دونم چرا یادت نیست ... خوب شاید اثر اون قرصهاست ... یه دفعه ... همون ... پاره شد ... و من ... من ترسیدم که بچه دار بشی ... سعی کردم رابطه مون کم بشه ... که گفتی می خوای ازدواج کنی..اومدم دم خونه تون . که پریسا و اون یارو ... که من فکرکردم شوهرته ... خوب من ترسیدم ... فکر کردم فهمیده و خوب دعوا شده و ... می دونی که؟ تلفن تودستهای خیس من لیز می خوره و دیگه بازوهام نمی تونستن دووم بیارن. دستم اومد پایین. سرم گیج می رود. دلم می خواهد با خدا دعوا کنم. تا حالا حالم خوب بود. خوشحال بودم.چرا نباید خوشحال بمونم. چرا اینطوری می شه. الو؟ الو درسا ... صدای بلند بردیا می آد. چی بگم؟ بگم همسرم هیچی از من ندید؟ نه محبت نه روی خوب نه باک رگی. هیچ چی؟ من به زندگی اون هیچ چیز جدیدی اضافه نکردم. حالا چطور پیشش برم؟ برو بردیا. دیگه نمی خوام چیزی بشنوم. درسا من نمی فهمیدم. متاسفم. به اندازه کافی زندگی من رو خراب کردی. فقط یه لطفی کن ... باشه هر چی بگی. دیگه صداتو نشنوم. قطع کردم و روی تخت ولو شدم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 18:15 توسط Judy |
|
|
پریسا رنگ پریده و خسته به نظر می رسید. چای میخوری؟ نه. سپهر جان برو یکم با اسباب بازیهات بازی کن من میام پیشت. پری؟ بله؟ من نمی دونم چی باید بگم. یعنی نمی تونم بفهمم که دقیقا اشتباه کی بوده. من از قصد نمیام با کسی باشم که تو خوشت میاد. تو چیزی به من نگفته بودی. من هم عین تو از یه نفر خوشم اومد و اونم خوشش اومد و همین. اما تواحساس من رو میدونستی. یا باید همون اول میگفتی که من اصلا فکرشو نکنم. یا باید بی خیال میشدی. می فهمی که من قصد اذیت کردن تو رو هیچوقت ندارم؟ درسا خواهشا ول کن. یعنی چی؟ من به زودی می رم و نمی خوام تو اینطور با من باشی. من طوری با تو نیستم. می خوای بری؟ می رم فرانسه. پیش محمد. پس پیداش کردی؟ احتمالا. حالا برات می گم. ببین پری ... تو منو سالها با هزار تا سوال پیچوندی. بهم حقیقت رو نگفتی. از طرف من رفتی پیش ... (بغضم گرفت. همیشه موقعی که میخوام حرف مهمی بزنم بغض می کنم و از خودم حرصم می گیره.) راست می گی دیگه صحبت بی فایده ست. فراموشش کن. ما خواهریم. کس دیگه ای رونداریم. نمی خوام از من کینه ای داشته باشی. ندارم. فقط یاد حال خودم که می افتم عصبی می شم. می فهمم. زمان که بگذره دوباره همه چیز عین اولش می شه. اوهوم. حالا چایی بریزم؟ آره. ماااااماااان بیاین چای. تا شب پیش پریسا اینا بودم. با سپهر بازی کردم. احسان میخواست شام درست کنه ولی من هم کمک کردم. بابا بالاخره از پای تلویزیون تکون خورد و همگی دور هم شام خوردیم. شب مامان خواست بیاد با من ولی گفتم حالم خوبه و تنها رفتم. بابا زیاد دوست نداشت تنها بمونه. توراه هتل که پیاده می رفتم یه احساسی عذابم می داد. اینکه دیگه به خواهرم اطمینان نداشتم. اصلا دیگه برام بردیا مهم نبود یا احساس اون یا هرچی. هرچند که اولش عذاب وجدان داشتم ولی الان فقط عصبانی بودم و کمی غمگین. که چرا دیگه نمی تونم بهش اعتماد کنم. نمیتونم مسائل خصوصیم رو بهش بگم. نمی تونم کاری رو دستش بسپرم. خیلی حیفم اومد. تو هتل که رسیدم یکم تو اینترنت هتل رو برانداز کردم و واسه خودم چرخ زدم. بعضی از وسایلم رونگاه کردم ببینم کدوم ها رو کمتر میخوام که بدم مامان اینا ببرن. بعضی ها رو هم گفتم شاید پریسا بخواد. به هرحال رو عادت همیشگی خریده بودم و ممکن بود به پریسا بخورن و بخواد. خیلی بیخودی خرت و پرت خریده بودم. خوابیدم . خواب های خوبی دیدم. برای اولین بار خوابم خوب بود. محمد در رو از روم باز کرد. خونه خودمون. بهم لبخند زد. همه چیز عالی بود ... چند روز متوالی بد نگذشت. با مامان و سپهر بیرون می رفتیم. پریسا میومد هتل دنبال سپهر و چند تا از لباسها رو برد. یکم کمکم کردن چمدون ببندم. دوباره به هانیه سر زدم. ازش قول گرفتم که بیاد ایران پیشم. از کنت خیلی تشکر کردم و باز با هم صحبت کردیم. همه کارها ردیف بود. حالم بهتر بود. دو روز بیشتر به پروازم نمونده بود. از گردش روزانه برگشته بودم هتل و می خواستم دیگه بیرون نرم و یکم به خودم برسم. ممکن بود فردا دیگه وقت نشه. ناخنهام رو فرنچ کردم و ابروهام رومرتب کردم. بعضی از وسایل مونده رو جمع کردم. ماسک خیار گذاشتم روی صورتم. صورتم رو اصلاح کردم( خودم بلدم!) وسایل مورد نظر رو آماده گذاشتم. پروازم رو کانفرم کردم. داشتم لپ تاپ رو جمع میکردم که تلفن زنگ زد. فکر کردم مامانه یا رسپشن برای تحویل اتاق می خواد چیزی بگه. Hello? سلام درسا. (بردیا بود. یادم نمیاد اسم هتلم رو گفته بودم یا نه. زبونم بند اومده بود.) س..لام. خوبی؟ ممنون. بد موقعی مزاحم نشدم؟ امم ...نه ... می شه ببینمت؟ امم ... راستش من دیگه دارم می رم. فقط فردا هستم و باید به کارهای مونده م برسم. می ری؟ ... یعنی بر می گردی ایران؟ امم ... نه یه سفر دیگه. به هر حال از لندن می رم. نه. چی شده؟ نباید بری. من باید باهات حرف بزنم. خب الان بگو. آخه خیلی مهمه. در مورد چی؟ راستش من دیگه خیلی علاقه ای ندارم بردیا در مورد گذشته حرف بزنم. فقط زنگ زده بودم که یه دوست قدیمی رو ببینم. دیگه دنبالش رو نگیر. من با پریسا هم حرف زدم .اون ... گوش کن درسا. موضوع مهمه. ببین ... چی شده؟ چرا نمی گی پس؟ فراموشی هات که گفتی خوب؟ خب. مال قرص هاست. چه قرصهایی؟ قرصهایی که من بهت می دادم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 3:16 توسط Judy |
|
|
با مامان راه افتادیم رفتیم بیرون. انقدر الکی تو راه خندیدیم که خودم هم مونده بودم.تا حالا با مامان اینطوری نبودم. یا شایدم بودم. خیلی قدیما. یادمه مامان ما رو از کنار رودخونه می برد یه جمعه بازاری. خیلی باحال بود. همه چی توش پیدا می شد. برگشتنی هم کنار رودخونه می نشستیم مامان کولوچه ای چیزی می داد بهمون. بعضی وقتها هم جمعه ها مهمون داشتیم. فامیلهای بابا یا مامان. بابا چه کبابی می ذاشت. بابا اون موقع خیلی بگوبخند واهل بیرون بود. ما رو بعضی وقتها می برد دیزی سرا. بعضی وقتها هم می رفتیم فشم چقدر حال می داد. این همه وسایلو کول می کردیم می بردیم. بابا یادمه چقدر با من بدو بدو می کرد. می دونست من عاشق شیرینی عسلی ام باهام پیاده می اومد یه عالمه که بخریم. منوبعضی وقتها می برد مدرسه. اون قدیما. مامانم صبح ها بوسم می کرد. موهامومی بافت. گیره های رنگی پروانه ای و اینا می خرید. بابا می گفت نذار انقدر لاک بزنه ناخنهاش خراب می شه. نروگوشش و سوراخ کن زوده. ولی مامان یه بار یواشکی منو برد و گوشمو سوراخ کرد. بعد بابا دیده بود اول عصبانی شد ولی بعدش برام یه گوشواره خرید روش پروانه آویزون بود. چه کیفی کرده بودم. بعدش بابا مریض شد. از دست این سیگار لعنتی. قلبشو دو بار عمل کرد. ماشینو فروختیم. پول عمل خیلی شد. مامان مجبور شد یه مدت کارهای بافتنی و خیاطی کنه بفروشه. خیلی سخت بود. بابا اعصاب نداشت.دیگه از اون به بعد نه بیرون رفتیم نه جمعه بازار نه فروشگاه. حوصله نداشت کسی. مامان قیمتها رو هی ازم می پرسید و می گفت به تومن چقدر می شه؟ می گفتم مامان مثلا ۶۰۰۰۰ تومن. می گفت این یه ذره؟ گفتم خوب مامان پولشون ارزش داره. اینا خودشونم پوند در میارن. به گوشش نمی رفت. هی بد و بیراه می گفت که چقدر گرونه. رفتیم تو یه فروشگاه خیلی بزرگ که دیگه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داشت. مامان هم عاشق این چرخ دستی ها واسه خودش رژه می رفت و کیف می کرد. دیدم وایستاده جلو یه لباس خواب و دمپایی پشمی خوشگل آبی. گفتم مامان اینا مگه نیومده بودی این همه مدت؟ گفت نه پریسا که سر کاره. من زبون نمی دونم که. ندیده بودم. میگم همه ش پس خونه بودی؟ می گه پیاده میومدم ولی روم نمی شد تو برم. مخصوصا این بزرگها. نخری هیچی بده. می گم آخه چه بدی داره؟ از این لباسه دوست داری؟ می گه آره چه نرمه. بر می دارم براش. مامان برای خودش یه انگشتر بدل بر می داره. دو تا پیرهن تا زیر زانو خیلی هم رسمی نبودن. که خیلی راحت و گشاد بودن. یکی مشکی و سفید یکیم به اصرار من سبز. هی میگفت نه روشنه. میگم بابا رنگ شاد بپوش. خلاصه یه کفش راحت با دو سانت پاشنه برداشت که اونم مشکی بود با یه کفش رمس تر قهوه ای.یه پالتوی خیلی قشنگ که دیگه حراجم شده بود. یه کیف پوست کروکودیل قهوه ای خیلی قشنگ که بزرگم بود. یه رژ قرمز( حالا دیگه راه افتاده واسه من جوون پسند شده). خیلی کیف می کرد. سر هر کدوم می گفت آخه دیگه زیاد شد. میگفتم بر دار بابا. چقدر رو در بایستی داری. برای خودم هم یه لباس خواب کوتاه قرمز برداشتم خیلی قشنگ بود. با چند تا پیرهن برای محمد. مردونه و تی شرت و آستین بلند و کوتاه. فقط ۳ تاش سفید. به یه کت اسپورت قهوه ای. یه کت شلوار مشکی با راه های نازک طوسی. نمی دونم چطوری قراره ببرم. می دم بعضی وسایلم رو مامان اینا ببرن اونا زیاد وسیله ندارن. بعد با مامان رفتیم یه جا نشستیم قهوه و کیک مامان خورد. منم بستنی. کلی هوس کرده بودم. هی گفت بابا سرده گوش ندادم. کلی با هم حرف زدیم. از قدیما. خیلی تغییر کردی. چه تغییری؟ نمی دونم به نظرم اون موقع که اومده بودی تازه خیلی غمگین بودی. آره. زندگی بدی داشتم مامان. بی هدف. بی علاقه. الان چطور می خوای پس بری فرانسه؟ الان می دونم چی می خوام. چه خوب. می گم برای بابات نگرفتم چیزی. خوب می گیریم. دیگه با این همه بار سخته. حالا هستم هنوزکه. می ریم باز. آخه حساسه ببینه برا اون نخریدم ناراحت می شه. خوب همین بغله می ریم می گیریم. برای پریسا اینا چی؟ مامان بی خیال این همه برای اون گرفتیم هر دفعه. با پریسا دعوات شده؟ نه چطور؟ آخه دیگه با هم تلفنی حرف نمی زنین. اون هم عصبیه. شاید کارش سخته. خوب وقت نشده. قهوه ش خوبه؟ آره خوشم میاد. کیکش هم تازه ست. می گم جای خاله اینا خالی. وا چطور یاد اون افتادی؟ نمی دونم یاد فامیلها افتادم. خیلی وقته ندیدمشون. آره دیگه به کسی که سر نمی زنی. خیلی سراغتو می گرفتن هر دفعه. چند بار خاله مهری گفت برم خونه درسا دست به سرش کردم می دونستم حوصله نداری. حالا اومدم خودم زنگ می زنم. می گم امیر ازدواج کرد؟ وا ! یادت نیست مگه؟ تو فرانسه بودی عروسی کرد چند سال پیشها! آها. آخه یادم نمیو مد عروسیش رفته باشم. چقدر پریسا رو می خواست یادته؟ آره آره. چی شد که نشد؟ پریسا نمی خواست. بعضی وقتها باهاش خوب حرف می زد اونم امیدوار می شد. بد کاری کرد پری. هی بچه رو بی خودی دنبال خودش کشوند. اوهوم. حالا زنش خوبه؟ آره بچه هم داره. کیش کار می کنه و زن و بچه ش هم همونجان. چه خوب. می گم مامان من عروسیم خوب شده بودم؟ مگه عکسهاتو نداری؟ چرا ولی گذاشتم زیر زمین همه رو. باید قاب بگیرم. توجه نداشتم که خوب شدم یا نه. حالت که زیاد خوب نبود ولی خوب شده بودی. لباست و اینا قشنگ بود. آها. شما خوشحال بودی؟ آره خیلی. محمد رو دوست دارم خیلی. هیچوقت نذاشت کسی دخالت کنه تو کارهای تو. خیلی به تو اهمیت می داد. بحث هامون که تموم شد رفتیم برای بابا هم چند تا لباس و یه کفش گرفتیم و مامان رفت خونه پریسا و من هم از دم اونجا برگشتم هتل. خیلی دلهره داشتم اما از خستگی زود خوابم برد. فرداش رفتم دنبال کارهام. همه اقدامات لازم انجام شد. به زودی می رم فرانسه. چند روز از پریسا خبر نداشتم. دلم برای سپهر تنگ شده بود. رفتم سری زدم. برای سپهر باز اسباب بازی و کیف و لباس خریم. خیلی خوشحال شد. پریسا یکم معذب بود. باید با هم حرف می زدیم. ============================================================= خوب در مورد مو. موی خانم ها کاملا نشون دهنده شخصیتشونه. تواین فصل موی شما باید حتما مدل داشته باشه. یا مدل های باب رو انتخاب می کنین همون Bob یا اگه بلنده می تونه تقریبا یه دست باشه یا فوقش لیر layer خفیف با چتری یه دست پر. یا اینکه کوتاه هم یه دست باشه. خیلی موی شلوغ مورد پسند نیست. این مدل های کوتاه یه دست مثل موهای خانم های فرانسوی قدیم هستش. موی لخت و صاف بیشتر دیدم هست. جمع های مو که می بینم بیشتر تمام موها سفت کشیده شده و پشت جمع ساده شده یا جمع هایی که بالای سر معلومه مثلا برای عروس ها. بیشتر دیدم که هنرپیشه ها موهاشون رو جدیدا قهوه ای می کنن و بلوند رو دارن کمتر انجام می دن. بعضی هم خوب وقتی بهشون نمیاد از همین موهای کوتاه دارن با رنگ sun shine که از این بورهای خیلی روشن درخشان هستش. خلاصه الان بیشتر فکر کنم brunette ها روی بورس هستن. حالا یکشنبه که اسکاره باز بیشتر معلوم می شه. در مورد آرایش. لب های ساده. یعنی ماتیکهای روشن. یا براق کننده تنها. به قول خودشون bare lips. با آرایش چشم بیشتر. سایه های کم کم تابستونی مثل سبز و آبی. و آرایش غلیظ تر برای چشم. اون خانم هایی که موهای روشن دارن بهتره بعضی وقتها رژ قرمز استفاده کنن. از ماستی صورت رو در میاره. اینها چیزهاییه که می کن ولی من خودم خیلی آرایش غلیظ دوست ندارم. دلم می خواد طبیعی باشه. لوازم آرایشی که خیلی دوست داشتم و خوب بودن: یه رژگونه L'oreal هست به رنگ صورتی. کوچیکه ولی من الان نزدیکه ۹ ماهه می زنم هنوز تموم نشده. یه کم اکلیل مانند توش داره و براقه. هم برای پوست روشن خوبه هم تیره. قیمتش هم خیلی مناسبه. من پارسال ۶۰۰۰ تومن گرفتم. الان شاید بیشتر باشه. ولی خیلی جنسش عالیه. خیلی هم خوشرنگه. یه ریملی به اسم Gemey هست که نمی دونم اینجا هست یا نه. خیلی عالیه. ببینین ریمل رو همیشه سرش رونگاه کنین. باید پر از پرز باشه تا مژه ها رو پرپشت کنه. این برای من از لانکوم هم بهتر بوده. یه کرم Victoria's se cret گرفتم که خیلی خوش بوه. مدل My desire. کرم خوشبو میتونه جای عطر رو برای کسانی که حساسیت دارن بگیره. همیشه از وازلین استفاده کنین. شب که می خوابین بزنین. مخصوصا لب ها. برای رژگونه زدن بخندین. بعد بزنین. خط گونه تون رو دنبال کنید. همون لورآل یه رژ لب هایی داره که گرونتره و توی تیوپ ه. انقدر خوشبو هستن که وقتی بزنین همه ازتون می پرسن چه عطری زدین. برای کسانی که لب های کوچکی دارن به جای اینکه یه خط لب بکشن خداد متر بالای لب که تابلو ه یکم سایه روشن یا پنکیک روشن بالای برآمدگی لب بزنن. خط لب رو همرنگ خود رژ انتخاب کنید. اگر حوصله درست کردن موهاتون رو ندارین و بلند هستن از کنار ببافید و روی شونه تون بیارین و یه گیره خیلی قشنگ بزنین یا اینکه یه روبان رو از لابه لای بافته ها رد کنین. کفشهای مد بهار رو هم دیدم که اینطور گفتن: صندل تخت. کفشهای باله تخت. کفشهای چرم روشن. همینطور که می بینین مد شدن کفشهای تخت و موهای کوتاه نشون دهنده قدرت گرفتن فمنیسمه. نه به معنای افراطی. یعنی توجه به خانم ها به عنوان نیروی برابر. یعنی می خواد لباسها نشون بده که خانمها مستقل و کارا هستن. اصلا از این مدل مو ها به عنوان مدل زن های مستقل اسم می برن. زن هایی که اعتماد به نفس دارن. توی تابستون می تونین از پابند استفاده کنین خیلی گوگوله. از این لاک های طراحی بگیرین که نوک نازکی دارن. مثلا سفید طلایی نقره ای. سفید بیشتر استفاده داره. بعد یه لاک ساده هم که زدین مثلا یکی دو تا از ناخنها رو طرح بدین. حتی چند تا نقطه. خیلی ساده. ولی نشون می ده شما به دستهاتون اهمیت می دین. هرچقدر شما خودتون روجلوه بدین اونطور شما روقبول میکنن. خانمهایی که می بینم تو وبلاگهاشون می نویسن مثلا فامیل همسر براشون کادوهای بدی می خرن یا هدیه های ارزون می دن و نگران این هستن. (البته من می فهمم که موضوع براتون قیمت کادو نیست و یه کادوی ارزون هم می تونه نشون بده که فرد وقت گذاشته ویه کادوی گرون هم ممکنه اصلا مفهوم دوست داشتن نباشه.کلا هم به این چیزها اهمیت ندین.) خوب همیشه مرتب برین خونه شون. همین یه کاری که بکنین همین که همیشه شیک باشین (نه لزوما گرون بپوشین!) یا ببینن شما همیشه آرایش مناسبی دارین ناخنهای مرتبی دارین و خوش سلیقه هستین دیگه موقع خرید می گن فلانی اینطور نمی پوشه. دیگه مگر اینکه خیلی بی فکر باشن بلکه خانمها باید برای خودشون ارزش قائل باشن. باید برای ظاهرشون وقت بذارن. می دونم مادرها و خانمهای شاغل سختشونه ولی آرایشگاه رفتن هم نمی خواد. دیگه سوهان کردن کاری نداره ! برای خودتون وقت بذارین عزیزان. آها راستی یه رژ اتود هست به شماره 03.گل بهی. این رو روی هر ماتیک کرم یا صورتی بزنین خیلی قشنگ می شه. خودش هم به تنهایی مناسبه برای محل کار و دانشگاه و اینا. بازم بگین اینایی که مینویسم بی خودن یا نه. اگه باز چیزی بود بگین شاید به ذهنم برسه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:39 توسط Judy |
|
|
تا هتل دویدم. توسرم انگار قلب داشته باشم. نبض داشت. دیگه داشت چشمهام سیاهی می رفت. از رسپشن کمک خواستم برای اقدام برای ویزا. زیاد سخت نبود ولی مدتی طول می کشید. خوب بود که مدارک شرکت همراهم بود. چون در واقع من ویزای تجاری می گرفتم. اینه که برای فرانسه کارم حتی از اینجا هم راحت تر بود. گفتم که به محض رسیدن جواب اتاق روتخلیه می کنم. اصلا یادم نبود که چشمهام هنوز سیاهن. اومدم بالا تازه دیدم. زنگ زدم به هانیه و گفتم برای شماره زحمت نکشه. از طریق اینترنت تو هتل مورد نظر اتاق رزرو کردم. باید به سفارت البته اطلاع می دادم که همسرم اونجاست. اما مطمئن نبودم. نمی خواستم تا وقتی ندیدمش چیزی بدونم.دلهره داشتم. برای همون تاریخ هم بلیط گرفتم. امیدوارم تا اونموقع دیگه سفارت جواب داده باشه که احتمالا داده. باید بقیه کارها رو به فردا موکول می کردم. همه چیز آماده ست. نفسم در نمیاد ... هیجان دارم... مامان زنگ می زنه ومیاد پیشم. درسا جان قرصتو خوردی؟ الان می خورم. ده ! دیر شده که. مامان حالم خوبه. حرص می دی فقط. مامان من دیگه زیاد نمی مونم. می خوای برگردی؟ من و پدرت هم میا ییم. نه من میرم فرانسه. اوا ! درسا! فرانسه برا چی؟ چون محمد اونجاست. پس باهاش حرف زدی؟ نه. ولی می دونم اونجاست. خوب پس برای ما هم بلیط بگیر برگردیم ایران. دیگه حوصله ندارم. خودت تنهایی میتونی بری؟ آره می تونم. خوب زود برمی گردی ایران دیگه؟ نمی دونم. برای شما یه هفته بعد از رفتنم به فرانسه بلیط رزرومی کنم. خوبه؟ آره. مرسی. باباتم دیگه بهانه میگیره. باشه. بالاخره بازم میاین حالا. گمونم پریسا هم دیگه حوصله مونو نداره. خیلی بدخلق شده. خوب جاش تنگه مامان. کار هم داره. (مامان با بغض جواب داد) خوب منم کمکش می کردم. (بغلش کردم) می دونم مامانی. چرا ناراحت می شی؟ مطمئنم از چیز دیگه ای ناراحته. تو اومدی تهران دوباره نری توخودت. به ما سر بزن. حتما. اصلا می گم یه مدت بیای پیش من. شایدم یه شمالی جایی رفتیم. باشه.( لبخند زد.) چیزی می خورین مامان؟ نه. هنوز زوده. می خوای بریم چیزی برای محمد بگیری؟ نمی خوای کادویی چیزی بخری؟ ممم ... نمیدونم. شاید چرا. خوب پس کتتون رو بپوشین بریم. دیگه عید می شه وقتی برم اونجا. باید براش عیدی بگیرم. باشه بریم. ============================================================ خوب میخواستم چند تا حرف از طرف خودم بزنم. چیزهایی که خیلی شما رو به روز می کنه توی لاباس و چیزهای دیگه. یه سری چیزهایی که به ذهنم می رسه. ۱- النگو های پهن به رنگ لباستون. از هر جنسی. با قیمت مناسب می شه پیدا کرد. ۲- رنگ طلایی برای عینک زیورآلات یا هر چیز دیگه ای . یا به طور کلی لباسهایی که یه برقی دارن. مثلا گوشه شون نگین براقی هست. باید بدرخشین. ۳- رنگ سفید. برای شال. مانتو. حتی کفش. سفید می تونه با رنگ مشکی ست بشه یا رنگهای براق کرم مانند بژ یا غیره. ۴- داشتن پر یا پوست گوشه ای کفش یا لباستون. ۵- اگر مانتوی ساده ای دارین و نمی تونین نوشو بخرین می تونین از کمرهای خیلی پهن روش استفاده کنین یا روش گردنبندهای شلوغ بلند بندازین تا به نظر همه چیز جدیدی بیاد. ۶- تو خیلی از شوهای جدید مارکهایی مثل armani , chanel دیدم که مدل ها روسری داشتن. حالا نه مثل ما ولی شالهای بلند و پهن توی cavalli که تمام جلوی لباس رو پوشونده بودن یا توی شنل مثل اینکه روسری سرتون باشه و بقیه ش روکرده باشه تو لباس. ۷- دامن های بالای زانو که قد رو بلند تر هم می کنن. ۸- لباسهایی که یک طرف دارن. یعنی یا یه طرف آستین دارن یا یه یند پهن. ۹- صد البته کمربند و کفش ورنی!!! ۱۰- برای کسانی که از موهای کوتاه خوششون میاد مدل باب که همون موی ویکتوریا بکهام و کیتی هلمز هست. جلو کمی بلند تر از پشت. بعضی ها با چتری خیلی کم. خوب حالا یه سری نکته دیگه. من خودم اصلا ناخنهام بلند نمی شدن. اما حالا خیلی خوب شدن. از ماوالا مدل سفت کننده ش استفاده کردم. هفته ای ۲ یا ۳ بار زدم. از زدن لاکهای تند به مدت طولانی خودداری کنید. فرنچ برای لاک داشتن طولانی مناسب تره. از فرنچ های رنگ های عجیب نترسین. من حتی فرنچ سبز هم کردم وخیلی خوب بوده. اگه باز کردم عکسش رومی ذارم. با کشیدن یه گل ساده یا چسبوندن این گل های آماده روی ناخن می تونین کاملا دستهاتون رو تنوع بدین. خودتون لذت می برین. خوب برای آرایش. اینها خیلی پراکنده به ذهنم می رسن. برای اینکه زیاد آرایش نکنین و خیلی نرمال وخوب به نظر برسین میتونین با سایه قهوه ای ( حتی رنگهای دیگه مثل آبی برای حالتی که آرایش بیشتر معلوم بشه بسته به رنگ چشم) خیلی با دقت یه خطی زیر چشمتون به سمت بیرون چشم جایی که مژه بیشتری داره بکشید و به نظر کاملا چشم متفاوت میاد. اصلا اونوقت می تونین زیر چشم رو خط نکشین. و البته بالا روهم غیر از همون لبه چشم ... اون قسمتی که چشم رو باز که می کنین مژه هاتون معلوم می شن سایه بزنین. فر مژه استفاده کنین. همیشه هم رژگونه رو توتمام صورت تکرار کنین. قانون چرخش رنگ تو نقاشی ه. یعنی وقتی گونه ها رو زدین حتما آخرش یه کم هم به بینی پیشونی و چونه بزنین. حالا بعدا مدل های کادو کردن روهم می گم. اگه دوست داشتین بنویسین که بیشتر چه مواردی رو دوست دارین بگم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:25 توسط Judy |
|
|
... اما مشکی واسه من رنگ گریه زاریه آخه یارم رنگ موهاش مشکی کلاغیه مخمل سیاهی بود رنگ آشنایی بود اما رفت و قسمت من شب بی چراغی شد چاره جدایی شد مشکی رنگ زاری شد همسر زیبای من در کنارم خفته بود. موهای تیره ش در تضاد با سفیدی چه زیبا بود. من ملحفه سفید رو دورم پیچیدم و از منظره بیرون رونگاه کردم. همه جا سرسبز و زیبا. سبز . سبز. دیشب. من ... خواستم یا ... نه خواستم. یادمه. می ترسم. نفسم نمیاد. اون هم منوترک میکنه. اون هم می ذاره و می ره.احمق. چرا درگیر شدی؟نگاهش نکن. اون لذتش رو برده و حالا دیگه ارزشی نداری. حالا که خوابه برو. کجا برم؟ تو این کشور جایی رو ندارم. باید کاری کنم برگردیم. نمی خوام بهش فکرکنم... اما چشمهاش جلوی نظرم بود. تو چهار چوب در ایستاده بود و معصومانه نگاهم می کرد. مثل طفلی که بهش اسباب بازیش رو نمی دن. بچه مودبیه و نمی خواد داد وقال کنه. نمی تونه هم چشم از اسباب بازی برداره. من هم نگاهش می کردم. انگار خواستن داشت دیوونه ش می کرد.اما منتظر اجازه بود. منتظر حرکتی که بفهمه می خوام؟ یا مثل همیشه جواب نه ست... منتظر بود ... تمام مدت مسافرت رو بهم محبت کرده بود. تمام مدت بهم عشقش رو نشون داده بود. اما قلبم بسته بود. باید بسته می موند. چون دیگه تحمل نداشت. شکسته بود. زخمی بود. تکه هاش پخش بودن و کسی جمعشون نکرده بود. زمان می برد. اعتماد کرده بودم و لطمه دیده بودم.دیگه نمی تونستم. همسرم بیگناه بود. مثل همون بچه. میخواست اما اجباری در کار نبود. اگه رومو بر می گردوندم و می خوابیدم هم آرو سرجاش دراز می کشید. بهم نزدیک نمی شد. اون اولها عواقبش رو دیده بود. می رفتم از اتاق بیرون. هنوز اتاقم جدا نبود رسما ولی تخت کوچیکی داشتیم. اون جا کز می کردم. نمی خواست اذیتم کنه. اما نگرانم بود. از چشمهاش می دیدم. چقدر دوست داشتم کسی نگرانم باشه. مهم باشم. اما نمی خواستم ... نمیدونم یه دفعه چم شد. لباس مثل برفش و آستینهای تا شده که دستهاش رو نشون می داد کار خودش رو کرد. دستهای مهربون و قابل اعتمادی که برای من زیادی بودن اما قلبم تاب نداشت. رومو برنگردوندم. به جاش پاهام رو کنارم روی تخت تا کردم. نگاهش کردم. برای کسی که این همه از من دور بود این از هزار تا حرف واضح تر بود. احساس کردم چشمهاش تر شدن ولی گریه نکرد.به سمتم اومد. نفسهاش تند و خواستنی ... نفسهای من عمیق ... تا زنده بمونم... تا همه چیز رو تنفس کنم... بوی پیرهن روشنش ... بوی خواستنش ... بوی خستگیش ... تو قدرت دستهاش حل شدم... حالا صبحه و من دل درد عجیبی دارم. اگه بیدار بشه و باز ... نه قلبم داره تند می زنه... احساس سرخوشی دارم. بدنم تمنا داره. من که با این احساس ها آشنا م... عاقبتش سالها درد و عذاب و گریه و خودخوری و افسردگیه . نه ...دیگه نمی تونم. لباس پوشیدم و رفتم بیرون... تمام بدنم می لرزید. کنار ساحل ساعتها راه رفتم. گشنه بودم ولی هیچ چیز همراهم بر نداشته بودم. ساعت ها راه رفتم. فکر کردم. باز هم فکر. وقتی برگشتم دیدم محمد با چشمهای قرمز و تلفنی تو دستش نشسته. معلوم بود خیلی گریه کرده و ترسیده ... کجا بودی؟ هیچ جا. درسا ...جوابمو بده. همین دور و بر راه می رفتم. یه دفعه بی خبر؟ یادم رفت موبایل ببرم. درسا ... (بلند شد و به زور جلوی گریه ش رو گرفت. صداش گرفته بود و بلند شده بود.) چرا این کارو با من می کنی؟ فکر کردم دیگه دوستم داری. چرا این کارها رو می کنی؟ رفت تو اتاق و در رو بست. رسپشن زنگ زد و گفت تاکسی تون آماده ست. گفتم کنسلش کنین و مخارجش رو رو حسابمون شارژ کنین. تاکسی گرفته بوده بیاد دنبال من بگرده. ترسیده بود. فکر کرده بود رفتم بلایی سر خودم بیارم؟ یا گم شدم؟ دلم براش سوخت ... همینطور که این آهنگ پخش می شد... آخه یارم رنگ موهاش مشکی کلاغی بود ... از کنار خیابون پاشدم. توشیشه فروشگاه دیدم که تمام ریمل هام رو صورتمه و قیافه مضحکی پیدا کردم. اما لبخند می زدم. چون یادم اومده بود. هتل زیبایی که سه سال پیش رفته بودیم و محمد اونجا خواهد بود. اونقدر اونجا رو دوست داشت که نزدیکش خونه ای خرید. اسمم رو صدا کرد و باز خواستم اسمم رو بگه. نمی دونم از کجا شروع شد. گفتم خسته م. گفت من هستم تا هر وقت خوب بشی. تا هر وقت شاد بشی. گفتم تنهام. گفت نه من هستم. من همیشه اینجا هستم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 5:23 توسط Judy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|