![]() |
![]() |
|
| The story I never forget |
|
نمی دونم چند دقیقه بود که به هانیه زل زده بودم. اون هم نمی فهمید. فکرکنم کنت این قسمت داستان روبهش نگفته بود. من هم درست نمی فهمیدم موضوع چیه. باید با محمد صحبت می کردم. درسا ؟ بله؟ خوبی؟ اوهوم. کنت؟ حالا مطمئنی که محمد همسر درسا همچین تصمیمی گرفته؟ یعنی درسا قرص نخوره ولی ..؟ احتمالش بیشتر از همه چیزه. درسا حالا اون دوران رو رد کرده. قوی تر شده. حافظه ش داره بهش فشار میاره که بر گرده. شبها خواب می بینه و دنبال جواب سوالهاش این همه راه اومده. این دفعه هم بهش بابت خبر پریسا شک وارد شده. هر گونه شکی به واقعیت قبلا تو رو کاملا از بین می برده. برای همین احتمالا شوهرت تصمیم گرفته بذاره تو دنیای خودت بمونی. میگم به احتمال زیاد. وگرنه باید هنوز با اون شدت قرص می خوردی. مطمئنا خواهرت اثرات این قرصها رو میدونسته و هنوز اصرار داشته که تو مصرفشون کنی. چون می ترسیده دنبال جوابهات بگردی و بفهمی که اون ... دیگه ماجراش رو می دونی. حالا وقتشه که زندگیتو با کسانی بگذرونی که زندگیشونو وقفت کردن. برای تو از خواست هاشون گذشتن. باید با همسرت صحبت کنی و با واقعیت روبرو بشی. البته آهسته آهسته. بیشتر راه رورفتی. من قرصهای ملایم و چند تا راهکار کاملا گیاهی برات مینویسم که وقتهایی که احساس داغی سرگیجه حالت تهوع هجومفکر ترس یا هر حمله ای روکردی مصرف کنی. من... مرسی ... ولی نمیدونم... همسرم ... آخه اون نمی دونم کجاست. درسا جان تو که گفتی می دونی فرانسه ست. هانیه به منشی ش زنگ زدم گفت احتمالا. ولی مطمئن نیستم چون تماسی نگرفته یا شماره ای هم ازش در دسترس نیست. اون گفته جایی هستم که تمام این مدت بودم. ولی تمام این مدت سر کارش بوده. خونه مون. شاید خونه ست. خونه زنگ زدی ؟ آره. کسی بر نمی داره. به همسایه ای چیزی بگو. من رابطه ای باهاشون ندارم. توفرانسه جایی هست که بشه خبر گرفت؟ یه خونه کوچیک داریم تو فرانسه. خوب تلفن به اونجا زدی؟ من حفظ نیستم تلفن اونجا رو که. خیلی وقته نرفتیم. آدرسشو می دونی؟ آره توی لپ تاپ آدرسش رو باید داشته باشم. خوب از اون طریق می شه تلفنش رو پیدا کرد. یعنی اونجاست؟ خوب اگه فرانسه باشه حتما اونجاست. نمی دونم. تو آدرسشو به من زنگ بزن بگو من می گردم ببینم می شه تلفنش رو پیدا کرد یا نه. باشه. کنت نظرت چیه؟ باید بره دنبالش دیگه؟ نه. چرا نه؟ چون هنوز نمیخواد. کی نمی خواد؟ درسا ... توهنوز همسرت رو نمی خوای.هر وقت بخوای دقیقا می فهمی کجاست. مطمئنم اونم منظورش از جمله ش همین بوده. باید دنبال جایی باشی که همیشه اونجا بوده. مطمئنا نه در واقعیت. شاید در رویا. شاید همیشه بهش فکر می کرده. مثل تو که فکرت جای دیگه بوده.اگه بخوای واقعا باهاش باشی باید تلاش کنی.مگه نگفتی همه رو بیخیال شدی چون تلاش نکردن؟ چ...را. پس توهم باید تلاش کنی. باید بخوای. زندگی و دوست داشتن سختن. خیلی سخت. باید قدرتشو بدست بیاری. گذشته رو دور نریز. نه. ولی بفهم کی برات تلاش کرده. و دنبال این بگرد که کی رودوست داری. من نمی دونم. باید بدونی. باید زحمت بکشی. بدون زحمت چیزی بدست نمیاد. این همه سال سختی زحمت نبوده؟ نه. گم شدن بوده تو سختی ها. دیگه هیچی نگفتم. هانیه متوجه حالتم شد. نهار آماده کرده بود. نشستیم ونهار ته چین وسوپ خوردیم. هیچی از غذام نفهمیدم. محو فکرهای خودم شده بودم. یعنی محمد کجا بود؟ بعد از نهار زیاد ننشستم.دیگه نمی تونستم.باید می رفتم و فکر می کردم. مامان چند باری به موبایل زنگ زده بود و گفت بیاد هتل. ساعت دیرتری گفتم تا شاید یکم با خودم فکرکنم. گفتم می خوام کمی قدم بزنم. از هانیه و کنت خداحافظی کردم و تو پیاده رو قدم زدم. باد خنکی میومد. باید می فهمیدم محمد این همه مدت به چی فکرمی کرده. شاید جایی که خیلی دوست داشته. کسی که دوست داشته؟ اگه کسی رو دوست داشت منو تحمل نمی کرد. پس جایی که دوست داره باید به من ربط داشته باشه. همون حیاط عمه اینا؟ نه. خونه مون؟ نه. با هم مسافرت های کمی نرفته بودیم. اما هیچ کدوم تو ذهنم نیستن. با هم زمان خوبی نداشتیم. زمان خوب ... زمان عاشقانه ... داشتیم؟ دارم خاطرات این ازدواج چند ساله رو مرور می کنم. اتاقهای جدا. غذای کس دیگه. اتاق خودم. سکوت. خونه مون جایی نیست که بوده. چرا یادم نمیاد کجا بهش خوش گذشته؟ یک بار. یک بار دیگه فقط. یادمه که یک بار دیگه به این فکر کرده بودم. فقط یک بار فکر کردم که محمد جذابه. آره. این فکر به نظرم آشناست. یادمه که فکرکردم چقدر دوست دارم کنارم بشینه. دوست دارم بهم محبت کنه. و اون ... اون فهمید.از نگاهم خوند. کنارم نشست. دستش رو روی دستم گذاشت. موهام رو از جلوی صورتم کنار زد. یادمه که قلبم می زد. اونطور که هیچوقت نزده بود. یادمه به خودم می گفتم فراموش کن همه چیز رو. اثر هیچ دارویی نبود. من خودم رو سپردم بهش و فقط لذت بود لذت. نه تنها یک احساس جسمانی تکراری. اونقدر وابستگی و حل شدن تو محبت های عمیقش که فکر کردم خوشبختم. اونقدر نفس کشیدم که هنوز بوی احساسش روحس می کنم. تند و عمیق تا تمام هوای اون شهر تو ریه هام بره. تا همه چیز یادم بمونه. هوس بود؟نمی دونم. ولی رفتارش هنوز تو ذهنمه. اون ته ذهنم می بینم که چطور نشون داد هوس نیست. که می تونه خیلی خودش رو کنترل کنه و از کنارم بگذره. اما با آه. انگار ته دلش یه آه بزرگ بود و می خواست نشونم بده براش چقدر ارزش دارم. چه عاشقونه احساسم می کرد و تو هر نفس می مرد و زنده می شه. نرمی پوست من ... نگاه عمیق و پر تنش اون .... دستهایی که می خواستن اما اجبار نمی کردن ... اون موقع بود که احساس کردم ازدواج کردم ... گفت خیلی دوستم داره. گفت هر کاری می کنه که من راحت باشم. اسمم رو صدا کرد و باز خواستم اسمم رو بگه. نمی دونم از کجا شروع شد. گفتم خسته م. گفت من هستم تا هر وقت خوب بشی. تا هر وقت شاد بشی. گفتم تنهام. گفت نه من هستم. من همیشه اینجا هستم ... اینجا ...من همیشه اینجا هستم... محمد ... کجا هستی؟ خدایا ... یادم بیار... کنار خیابون نشستم. مردم نگاه می کردن. گریه می کردم. کجایی؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:25 توسط Judy |
|
|
درسا ؟ درسا جان پاشو ... دیر می شه ها ... ساعت چنده؟ پاشو مادر دیره. مگه به هانیه قول ندادی؟ چرا. پا می شم الان. بیا خودت زنگ بزن بگو چای بیارن بیسکوییت اینا هم که داری. میلی ندارم. باید بخوری. ضعیفی. می خوای دوش بگیری؟ آره بدم نمیاد. خوب زنگ بزن من در رو باز می کنم. فقط در حمام رو قفل نکن. باشه. نترسین مامان. شیر آب داغ رو باز کردم و چند دقیقه ای زیرش ایستادم. عضلاتم خیلی کوفته بودن. بوی شامپو همه جا رو پر کرد. یاد حمام خونه خودم افتادم. کاشی های کرم با گل های صورتی چرک. کمد بلند با شیشه های مات. حوله های مرتب. یکی از کارهایی که اغلب خودم انجام می دادم. تا کردن حوله های صورتی و سفید و بژ. صابون های سفید نرم و خوشبو. شامپوهای ردیف. بوی نارگیل. آلو ورا. قهوه... خمیر دندون ها و بسته های مرتب روی هم چیده شده. نعنایی. آینه بزرگ گرد. جعبه داروها. کفی کرم با ریشه های بلند و نرم. بزرگ و تمیز. وان رو پر میکردم و دراز می کشیدم. انگشتهام چروک می شدن. درسا؟ خوبی؟ آره مامان. چایی ت سر می شه. اومدم. مسواک زدم و بیرون اومدم.چای و بیسکوییت خوردم و آماده شدم. شما نمی خواد بیاین. نه! تنها نمی شه. هیچیم نمی شه. تاکسی می گیرم. باشه حالا فعلا آماده شو. کفش قهوه ای روشن پوشیدم با کت شلوار کرم و پیرهن مردونه ساتن بژ. موهام رو پشت گوشم زدم و گوش واره طلایی انداختم. آرایش ملایمی کردم.پالتوی کرم رنگم رو پوشیدم و با مامان تا پایین رفتم.تاکسی گرفتم و مامان رفت خونه پریسا. هوا کمی بهتر شده. به سال نونزدیکیم. خونه هانیه که رسیدم خیلی با نگرانی در روباز کرد و روبوسی کردیم. خوبی؟ آره ممنون. همسرش از تواتاق بیرون آمد و باهام احوالپرسی کرد. بیا بشین عزیزم. برات قهوه بیارم؟ ممنون. (صدای هانیه از آشپزخونه میاد) به کنت در مورد اون فراموشی هات گفتم. اسم داروهاتو می دونی؟ نه راستش من اصلا یادم نمیاد درست که درمانی داشتم. فقط گاهی تورویا می بینم. کنت حسابی توی فکر بود. اونقدر چهره ش مهربون بود که کاملا می تونستم باهاش صحبت کنم. همیشه لبخند داشت. شروع کردیم به انگلیسی صحبت کردن. کنت یه مقدار فارسی یاد گرفته بود و این کمکم میکرد که راحت تر ارتباط برقرار کنم. چه مدته ازدواج کردی؟ ۵ سال. چرا انقدر دو دل هستی؟ چون راضی نبودم. کس دیگه ای رو می خواستم وهمه چیز یه دفعه عوض شد. شوهرت ناراحتت می کنه؟ نه کار خاصی نمی کنه. اصلا اهمیت نمی ده که ناراحتم یا نه. خیلی وقته که دیگه حرف زیادی نمی زنیم. اهمیت نمی ده که بهش کاری ندارم. مثل آدم قبلی. تلاشی نمی کنه. این قرص ها رو نگاه کن. ببین هیچ کدومش به نظرت آشنا هستن؟ که خورده باشی. مم ... (هانیه با قهوه آمد و نشست.) شاید این یکی. نمی دونم. آها ... این رو یادمه که هنوزم بعضی وقتها پریسا بهم میگه بخورم. چه وقتهایی؟ وقتی اعصابم خورد می شه. مثلا چند وقت به چند وقت؟ قبلا هر هفته دوتا اینا. الان کمتر. اعصابت چطوری می شه؟ حوصله زیاد ندارم. دوست دارم فقط بشینم فکر کنم. کسی کاری بهم نداشته باشه.مخصوصا تهران که بودم. الان معاضرتم زیاد شده. هتل چرا حالت بد شد؟ (نمی دونستم چی باید بگم. به هانیه نگاه کردم.) به پریسا موضوع رو گفتی؟ آره. به کنت بگو چی جواب داده. گفت اول اون ... اون ... یعنی بردیا ... پریسا بردیا رو دوست داشته. گفت من زندگیشو خراب کردم. دوباره حالت تهوع گرفتم. کمی از قهوه خوردم. چه مدت بوده بردیا رو ندیده بودی؟(حالا کنت پرسید. انگار همه چیزو بدونه.) از قبل از ازدواجم. پریسا بهش گفته بوده من نمیخوام ببینمش. اون هم زحمت نکشیده حتی با خودم صحبت کنه. همه چیز بهم ریخته. شوهرت موضوع رو می دونه؟ گمونم. تو ذهنم می بینم که بهش گفتم کس دیگه رودوست دارم. و هنوزانتظار داری باهات خوب باشه؟ ... از اول ازدواج همسرت همینطور بود؟ یعنی تلاشی نمی کرد به قول تو؟ چرا. فکرکنم اوایل اینطور نبود. دکتر رفتنت رو یادت میاد؟ نه چیز زیادی یادم نیست. می دونی این قرصها چیکار می کنن؟ آرامبخشن. اوهوم. در واقع نه کاملا. یعنی چی؟ می شه با همسرت صحبت کرد؟ نمی دونم کجاست. منو ترک کرد. پس بالاخره اعتراض کرد. بدون دعوا. چه همسر آرومی. آروم نیست. دعوا داشتیم قبلا. اتفاقا خیلی حساس بود. ولی الان دیگه احساسی نداره. اسم دکتری چیزی هم یادت نیست؟ راستش نه. من زیاد نمیدونستم که مشکلم شدیده. حتما شدید بوده. الان هم که باز بروز کرده. خواب و غذات چطوره؟ شبها نمی تونم بخوابم. معمولا فکرم مشغوله. غذام هم معمولیه. البته من آزمایشهای توی بیمارستان رو دیدم. خوب؟ سابقه آزار رسوندن به خودت یا دیگران رو داری؟ آزار؟ من نمی فهمم. مثلا خودکشی؟ یا خراش دادن دست و پا. رفتارهای تهدید آمیز. هانیه؟ کنت عزیزم یکم لطفا ... هانیه جان باید بدونه. همه مشکلات از ندونستن شرایطشه. چیو بدونم؟ این قرصها مال کساییه که اگه در حالت عادی رها بشن به خودشون و دیگران صدمهمی رسونن. حالت افسردگی خیلی حاد. دکترها به هر کسی نمی دن. خصوصا اگه اون فرد توی بیمارستان بستری نباشه. مگر اینکه غیر قانونی باشه. یا اینکه یه نفر مسئولیتش رو قبول کنه. می تونم حدس بزنم که دیگه بهت چی دادن. اینها برای زنده نگه داشتنه. چون فرد در اثر افسردگی شدید یا خود کشی می کنه یا مرتب جیغ و داد می کنه یا دیگه هیچکاری نمی کنه.مثل مرده. اما اگر فرد اینجور قرصها رو بخوره کم کم حافظه ش کم می شه چون متابولیسم و سیستم فکری فرد کند می شه. فرد دیگه نمی تونه به چیزی فکرکنه. هر کس هر رفتاری داشته باشه در حال می پذیره و آروم می شه. رفتارش مثل آدم های معمولی می شه. برای اطراقیان تحملش راحت می شه. دیگه ظرف نمی شکونه و وسایلش رو پرت نمی کنه.می شه باهاش زندگی کرد.تو موارد شدید اکثر خونواده ها افراد رو بستری می کنن. بیمارستانهای اعصاب وروان هم این قرصها رو تحت نظر می دن به افراد تا آروم باشن و دردسر درست نکنن. اما آیا فرد تواون دوران زندگی می کنه؟ من خشک شده بودم. به هانیه و کنت نگاه می کردم و انگار هیچی نشنیدم. نمی فهمیدم چی میگن. نمی فهمیدم موضوع چیه. یعنی من بیمار روانی ام؟ من زندگی نکردم؟ من وسایلمرو پرت می کردم؟ یاد اون صحنه توخواب افتادم. جیغ می کشیدم. جیغ ... موهام رو میکندم. میخواستم بمیرم. کنت ... بذار یکم درسا استراحت کنه بعد باز صحبت می کنین. حالا وقت هست.بلند شد تا باز قهوه بیاره.دستش رو گرفتم. نه... نه هانیه ... بقیه ش ... بگین. کنت به نظر خیلی غمگین می رسید. نه اون فرد زندگی نمی کنه. اما اطرافیانش چرا. یه نفسی می کشن. یعنی... یعنی راه دیگه ای برای درمانش نیست؟ چرا. هانیه نشست و مثل من زل زد به کنت. راه سختش تحمله. تحمله یه همچین بیماری بدون قرص. دور کردن تمام چیزهایی که اذیتش می کنه. رها کردنش تا هیچ تلنگری نباشه. رها کردن اون تو رویاهاش. دور کردن هر چیزی که عصبی ش می کنه. فرد منزوی می شه و تو رویا زندگی می کنه. زمان به بعضی ها کمک میکنه بعد از سالها به حالت عادی برگردن. سکوت.سکوت. فکر. رها کردن. رها کردن.رها کردن. دور کردن هر چیزی که... رویا ... کنت لبخند زد. درسای عزیز ... گمونم باید از همسرت به خاطر تصمیمی که گرفته خیلی ممنون باشی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 20:28 توسط Judy |
|
|
آهنگ گذاشتم. اگه خواستید اول اجرا کنید بعد بخونید. دیگه زیاد نوشتم به خدا. ============================================================ مامان خوابی؟ نه مادر چیزی می خوای؟ نه. دلم گرفته ... چرا؟ از چی؟ نمی دونم. زندگیم... هیچ وقت شده پشیمون باشی؟ خوب معلومه. هزار دفعه. تومسائل مهم. مثلا؟ ازدواج. مامان پاشد نشست. از ازدواجت راضی نیستی؟ نمی دونم. احساس می کنم هیچ وقت عاشقش نبودم. نبودی؟ (خندید) چرا می خندی؟ یه چیزی بگو باورم بشه. چی؟ چی نداره ! کی بود تو حیاط عمه اینها تاب بازی می کرد و نگاه های عاشقونه و گل و برو کلک. چی مامان؟ بابا سالگرد اول ازدواجتون. یادت نیست مگه؟ ما از پنجره دیدیم. چیرو؟ ای بابا! مادر من که نباید اینها روبگم. آخه اصلا یادم نیست. رو تاب نشسته بودی ... رو تاب؟ روی تاب نشستم و فکر می کردم. به این زودی یه سال شده.داشت بغضم می گرفت. خانم من اینجا چیکار می کنه؟ هیچی. بفرمایین. گل از کجا آوردی یه دفعه؟ قشنگه؟ آره. اینا روخودم کاشتم. پارسال. برای اینکه الان بهت بدم. واقعا؟ چه خوبن. آره. خیلی رسیدم بهشون. کی وقت کردی؟ حالللللا. تابت بدم؟ نمی دونم. موهات قشنگ می شه توباد. (چشمهاموبسته بودم خیال میکردم) به من فکر می کنی؟ ... درسا؟ بله؟ یه هدیه برات خریدم. برای چی؟ برای اینکه یه سال تحملم کردی. من تحمل کردم؟ آره. سخته آدم با کسی که دوست نداره زندگی کنه. (تو چشمهاش نگاه کردم. داشت گریه ش می گرفت.) کی گفته ...؟ نمی خواد چیزی بگی. چشمهاتو ببند. حس نمناک غمگینی روی لبهام نشست و جعبه ای روی پام... چشمهاموکه باز کردم قلبم خیلی تند می زد. من نمی خوام وابسته ت بشم.نمیخوام بیای تو فکرم. عاشقم نکن. با من این کارو نکن... چشمهاش خمار و مست ... خیره شده به من ... بازش کن. یه آویز قلب ... با الماسی که بینش می درخشید. این قلب منه ... همه قشنگیش به درخشش الماسیه که وسطشه درسا ... که اونم تویی ... خواستم بلند شم و فرار کنم از این حس. نمیخواستم. دستم رو گرفت... دستم رومحکم گرفت ... نه درسا ... نه ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:46 توسط Judy |
|
|
پریسا دیگه نتونسته بود مرخصی بگیره. خودم با مامان رفتم خونه. حالم بهتر بود. یه سری قرص داشتم که باید مصرف می کردم. و البته باید یش کنت می رفتم. تا قدم از قدم بر می داشتم خسته می شدم. همه ش زود سرگیجه میگرفتم. مامان نمی خواست من برم هتل ولی منم نمی خواستم برم خونه پریسا. می خواستم تنها باشم ولی مامان عین یه طفل نوپا ولم نمی کرد. بهش خیلی اصرار کردم و خواستم که با من بیاد هتل. اتاق من به هرحال دو تخته بود. اما مامان نگران سپهر بود. گفت می ره یه سری به اون می زنه و تحویل پریساش می ده و بر می گرده.خیلی می ترسید ولی بهش اطمینان دادم که موبایلم کنارمه و هروقت خواست میتونه زنگ بزنه وحالم خوبه. طفلی مامان با اون پاش خیلی تند راه می رفت که بتونه زود برگرده. منم دراز کشیدم روی تخت. هانیه زنگ زد و حالم رو پرسید. گفت فردا تعطیلیه و کنت میاد دنبالم که یکم با هم صحبت کنیم و سوابقم رو بپرسه. خیلی تعارف کردم که حالا تعطیلیشونو خراب نکنن ولی گوش نکرد. تلفن رو که گذاشتم یاد محمد افتادم.نمی دونم چرا بغض کردم. زنگ زدم خونه. کسی بر نداشت. الان هم دیگه نباید خانم برخورداری شرکت باشه.ساعت داره ۵ می شه تو ایران. به هر حال شماره شرکت رو گرفتم. بله؟ الو؟ سلام. خانم برخورداری؟ اوا. درسا خانم شمایی؟ آره.خوب هستی؟ خیلی ممنون. نگرانتون شدم. اصلا خبری ازتون نیست. دیگه شرمنده. من لندن پیش مامانم اینا هستم. ا خوب به سلامتی. من خیلی زنگ زدم خونه تون. محمد نیومده هنوز تهران؟ نه نیامدن. فعلا شرکت رو آقا سلیمی می چرخونه. ایشون گفتن فعلا نمیان. همه کارها رو تحویل ایشون دادن. آها ... (فعلا نمیاد) خوب کجا هست الان؟ (به نظرم خنده ش رو قورت داد که من نمی دونم شوهرم کجاست... آقا ... به قول فهی) الان هنوز فرنسه هستن. گفتن اگه شما تماس گرفتین بگم می دونین کجا هستن. همونجایی که ... مم ... گفتن همونجایی که هر روز اونجا هستن ... ببخشید من دقیق نفهمیدم. آها . باشه . همین فقط؟ بله. اگه تماس گرفتن می گم شما زنگ زدین. ولی گفتن کسی مزاحمشون نشه. موبایلشونم همیشه خاموشه. باشه ممنون. انشا لله به زودی همو ببینیم. حتما. خداحافظی که کردم ذهنم شوع کرد به گز گز . این جمله ش یعنی چی؟ هر روز هست؟ هر روز که خونه بود. خدایا یه چیزی ذهنم رو آزار می ده. منظورش چی بوده؟ یعنی من باید بدونم؟ هر روز ... مامان در رو باز کرد. طفلک نفس نفس می زد. بیا بابات برات آناناس گرفته بخوری. بابا؟ آره. میخواست بیاد ولی گفتم بمونه دیگه صدای هتلیا در میاد. (دلم یه جوری شد.) مرسی. خیلی ضعیف شدی. اینو که خوردی زنگ بزن برات سوپ بیارن. لباس های خودمم یکم آوردم که دیگه نخواد هی برم. تنهایی این همه رو آوردین؟ نه بابا چیزی نیست. دیگه پریسا هم اومد سپهر رو تحویلش دادم خیالم راحت شد. این بچه انقدر شیطونی میکنه همه ش آدم می ترسه یه بلایی سرش بیاد. (خنده م گرفت ) ماها شیطون نبودیم؟ پریسا یکم. نه مثل این بچه دیگه. تو نه. مامان کنارم روی تخت نشست و ظرف آناناس رو داد دستم. تو همیشه تو فکربودی. ولی بچه شادی بودی. به همه کمک میکردی. مواظب همه بودی. با این که اختلافتون کم بود وقتی توخونه بودی با خیال راحت پریسا رو دستت می سپردم. واقعا؟ آره خیلی مسئولیت پذیر و حرف گوش کن بودی. هر کاری بابات بهت می گفت زود یاد می گرفتی و درست انجام می دادی. بابات همیشه می گفت این بچه یه روزی مدیر یه جایی می شه. باورم نمی شه بابا در مورد من اینوگفته باشه. وا! دروغ ندارم که. خیلی کم منو اذیت کردی. سرت به درس و کارت بود. ولی نمی دونم چرا هر چی بزرگتر شدی انرژیت کم شد. قبلا خیلی فعالیت می کردی. همه ش در حال یاد گرفتن وکمک به بقیه و دادن انرژی بودی. زندگیه دیگه مامان جان. آدمو خسته می کنه. خسته برای چی؟ تو که زندگی خوبی داری درسا. شوهر به این خوبی... شما از شوهر من هیچی نمی دونی. شوهر تو؟ معلومه که می دونم. شوهری که با ما دعوا می کنه که لطفا به درسا در مورد درس و کار و اینا گیر ندین. شوهری که میگه ازش انتقاد نکنین. شوهری که بهم میگفت بهش الکی بگین چاق شده شکلات نخوره. استرسش روزیاد می کنه... محمد اینا رو گفته؟ آره خوب. زیاد شکلات می خوردی. من فکر می کردم از هیکلم بدش میاد. (مامان حسابی خندید. پاشد لباس راحت تری پوشید و نشست کنار تلفن) بگو یه سوپ بیارن. الان که زوده مامان . گرسنه م نیست. بگومامان جان. زنگ زدم و سفارش دو تا بشقاب سوپ و یه شنیتسل دادم.معلوم بود که خود مامان هم گرسنه ست. با هم تا صبح حرف زدیم. تا صبح خاطره گفتیم. خیلی وقت بود با مامانم اینطور حرف نزده بودم. با هم غذا خوردیم و مامان برام از گذشته ها گفت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:59 توسط Judy |
|
|
از این به بعد سعی می کنم به کامنت ها جواب بدم. پایینشون اگه چیزی به نظرم برسه اضافه میکنم. جدیدها رو جواب دادم. لطف می کنین اگه انتقاد هم بنویسین. اگه چیزی اشتباهه یا به نظرتون لوسه و اینها ... آهنگم دوست دارم بذارم. حالا شاید بعدا گذاشتم. باز برف اومد دیروز. خیلی هم همه جا شلوغ شده. روزها خیلی زود میگذرن! همه میان خرید عید گمونم. ========================================================== دهنم خشک شده بود. سرم به شدت درد میکرد. مثل آدمی که خیلی خوابیده باشه و همه مفصل هاش دیگه از کار افتاده باشن. صدای زمزمه ء غمگینی رو می شنیدم. صدام مادرم بود. نمی دونم تو اون ۹ ماه که آدم تو شکم مادرشه چه اتفاقی میفته که دیگه هر چقدرم پست بزنه یا باهات خوب نباشه همیشه بیشترین اعتماد رو بهش داری.همیشه برات یادآور یه جای امن و راحته. مادرم داشت زیر لب دعا میخوند. می دونم که دعا میکرد. به صداش عادت داشتم. چشمهام رو با سوزش باز کردم. مامان ... مامان سرش رو به طرفم برگردوند و اشکهاش اومد. لبخندی زد و دستم رو گرفت ... مادر به فدات ... خوبی دری جونم؟ تشنه م. مادر بذار به پرستار بگم ببینم ایراد داره یا نه. مامان لنگان لنگان بیرون رفت. صداش میومد که هی می گه آب ... حتما پاهاش حسابی تا الان ورم کرده. نباید زیاد رو پا باشه. پرستار اومد تو و یکم سرم و بقیه بند و بساط رو چک کرد و گفت تا یه ساعت دیگه نباید آب بخورم. مامان با دلهره نگاهش میکرد. چی گفت مادر؟ گفت یک ساعت دیگه می شه. باشه. می خوام دستمال خیس بیارم؟ آره بد نیست. چند بار پریسا زنگ زده که بیاد ولی من می خواستم خودم باشم. حالا اون صبح میاد. دستمال خنک رو روی لبم گذاشت. دستش رو گرفتم. نه مامان. خودت باش. قربونت برم عزیزم. باشه. خودم می مونم.توخودت روناراحت نکن. درسا جان مادر نگفته بودی قرص اعصاب می خوردی. خودمم یادم نیست. شوهر اون دوستت اومد. هانیه. عجب دختر خوبی بود. یادش بخیر. شوهرش روانپزشکه. آره می دونم. رفت؟ آره. گفت باز میاد. خارجی بود. خیلی مرد مهربونی به نظر می رسید. تا کی باید اینجا باشم؟ نمی دونم. حالا صبح دکترت میاد. بذار ببینیم چی میگه. استراحت کن. سرگیجه دارم یکم. میخوای این پشت تخت رو بیارم یکم بالا؟ نه خوبه. قبلا اینطوری شده بودی؟ یادم نمیاد. من اول فکرکردم حامله ای. (خنده م گرفت.) نه بابا. پریسا که زنگ زد خیلی هول کردم ! تو هتل غش کردم؟ آره پریسا گفت یه دفعه افتادی. خوب شد اومده بود. نباید تنها باشی دیگه. محمد رو پیدا نکردین؟ نه مادر خونه نبود.پریسا زنگ زد. شماره محل کاری موبایلی چیزی رو بده. حالا ولش کنین. نگران می شه. بالاخره باید بدونه مادر. دیگه منم با تو بر میگردم. خودم فردا زنگ میزنم محل کارش. باشه. یکم چشمهاتو هم بذار. یه ساعت شد من بیدارت می کنم آب بخوری. چشمهام دوباره هم رفتن. محمد کجاست؟ چقدر همه چیز از نظرم بی معنا شده. مدتهاست به بردیا فکرنکردم. فکرش هم منو می ترسونه. می ترسم دوباره کابوس ببینم. می ترسم دوباره حالم بدتر بشه. دیگه خواستنش برام گناهه. دیگه هیچچی نمی خوام. فقط دلم می خواد تو اتاقم دراز بکشم و هیچی نشنوم. دلم می خواد پرده های خونه م روکنار بزنم و آفتاب همه جا رو روشن کنه. دلم میخواد نهار درست کنم. دلم میخواد همه جا رو برق بندازم. خسته که شدم یه چای بریزم برای خودم و روی مبل تپلم بشینم و به بیرون نگاه کنم.برام مهمون بیاد. در رو باز کنم. چقدر در باز کردن کار جالبیه. اما خسته م. در ی در کار نیست. اینجا افتادم با افکار مغشوش. کسی زنگ در خونه م رو نمی زنه. اصلا کسی خونه م نیست. هیچکس نیست. کسی رو نمی شناسم. حتی دیگه عشقی ندارم که باهاش روزم رو شب و شبم رو روز کنم. دیگه از یادآوری خاطراتم هم می ترسم. درسا؟ مادر بیداری؟ اوهوم. پرستار سرمت رو برداشت. آب بیارم برات؟ باید با نی آروم بخوری. با این قرص ها. هانیه زنگ زد. داره با شوهرش میاد اینجا. می گفتی زحمت نکشی حالا با اون شکم. دیگه خیلی اصرار کرد. دکترت هم اومد بهت سر زد نفهمیدی؟ نفهمیدم چی گفت. حالا باز میاد. فکرکنم ولی حالت بهتره. مرسی مامان. صدای در اومد.چشمهام رو باز کردم. هانیه با شوهرش. مرد بلند قدی با موهای خیلی روشن. لبخند مهربون. با حرکت سر زیاد. حالم رو پرسیدن. درسا ؟ خیلی نگرانت شدم.خوبی؟ آره. زحمت شد این همه اومدی. نه بابا راهی نیست. کنت با دکترت صحبت کرد. حمله عصبی داشتی. بهتره یه مدت تحت نظر باشی. کنت خودش باهات جلسات مشاوره می ذاره. عصر مرخصت می کنن. بهتره هتل دیگه نباشی. یا کسی پیشت بمونه. فردا کنت میاد پیشت تا باهات صحبت کنه خوب؟ باشه. ممنون.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:57 توسط Judy |
|
|
نور چشمهام رو آزار می داد. حسابی با اخم بازشون کردم. بدنم کوفته وخسته بود. نمی دونم چند وقت بود دراز کشیده بودم. درسا جان؟ مامان بیا ... الهی فدات بشم. . . خدا رو شکر ... حالت خوبه درسا؟ صدای منو می شنوی؟ احسان برو پرستارش رو خبر کن ... درسا ؟ مادر یه چیزی بگو ... ... مامان؟ جانم عزیزم؟ خوبی ؟ درد داری؟ کجام؟ بیمارستانی عزیزم ... پریسا آوردت ... خوب شد پیشت بود ... چیزی نیست مادر ... محمد کجاست؟ محمد؟ درسا با خونه تون تماس گرفتم کسی نبود. نمی دونستم چطوری محمد رو خبر کنم. خسته م. اثر دارو هاست. هانیه هم تا یک ساعت پیش اینجا بود. الان بهش زنگ می زنم. شوهرش هم بود. خوابم میاد. بذار پرستار بیاد چک بکنه. یکم صبر کن. چشمهام بسته شد. دوباره خواب. دوباره خیال. دوباره رویا. درسا؟ بله؟ نمی خوابی؟ نه . توبخواب. خوب اتاق خودمون نمی آی؟ نه. فعلا دارم کتاب می خونم. باشه من صبر می کنم. گفتم نه. کسی صدا م می زنه. کسی دستم رو می گیره و ول می کنه. درسا با خودت اینطور نکن. برو بیرون ! داد نزن... بیا این قرصت رو بخور (لیوان رو پرت می کنم. جیغ می کشم.) بذار بمیرم. بذار به بدبختی خودم بمیرم. درسا جان عزیزم اینطوری نکن ... (محمد دستهام رو می گیره که موهام رو نکشم.) ولللللللم کن .... برو بیرون ! نمی خوامت ... من زندگیمو می خوام ! زندگیمو خراب کردی ... بالا می آرم... تمام تخت کثیف و بدبو می شه ... درسا بیا ببرمت حمام ... بیا ... (بزور دستم رو می کشه و می بره. رو صورتم آب سرد می ریزه. یخ می کنم. می لرزم. آروم می شم. بی جون می شم. لال می شم ... می زنه به صورتم ... ) درسا ؟ خانمی؟ منونگاه کن ... با من باش ... منو ببین (تاره ... تار ... محمد داره گریه می کنه ...بغلم می کنه ... دیگه نمی فهمم) پریسا چرا انقدر پس بیهوشیش طول می کشه؟ دکتره چی گفت؟ حمله عصبیه مامان ... سابقه داشته. قرصهای قوی بهش دادن یه مدت. دعا کنین. خوب می شه. شما برین خونه. پدر از عهده سپهر بر نمیاد. من میمونم. نه منم می خوام باشم. احسان؟ تو برو مامان رو هم ببر. نه! گفتم من هستم. مامان جان شما که زبون نمی دونین. توروخدا دیگه شروع نکنین. من می شنوم. میخوام بگم مامان باشه. اما صدام شنیده نمی شه. حتی خودم هم نمی شنوم. میخوام مامانم باشه. مامان ... چیزی گفت؟ نه فکر نکنم. پریسا جان تو رو خدا من باشم. دیگه صدا کردن پرستارها زبون نمیخواد.چیزی بود زنگمی زنم. مامان... جانم؟ پریسا صدام کرد. خیالاتی شدی مادر من. الان آرامبخش زدن خوابه. من می مونم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:24 توسط Judy |
|
|
انگار توی یه تونل افتاده باشم. همینطور پرت می شدم پایین. از بلندی وحشت دارم. دلم میخواست دستم رو به جایی بگیرم ولی کسی نبود. از همه بیزارم. بذار اصلا بیفتم. برام دیگه مهم نیست. گمونم قلبم خیلی تند می زنه. خیلی می ترسیم. نکنه همه آدمها همینطور باشن؟ نکنه تمام عمرم فکرهایی که می کردم دروغ باشن؟ مثل اون فیلمی که یارو نمی دونست همه زندگیش فیلمه و هیچیش واقعی نیست. اسمش چی بود؟ حالا توی این سقوط وحشتناک چرا یاد این چیزها می افتم؟ کی منو هل داد؟ یادم نمیاد چه اتفاقی افتاده. دستم می سوزه. احساس درد شدیدی می کنم. کم کم صداهایی اطرافم می شنوم ولی چشمهام باز نمی شن.همه جا تاریکه. آدمها با هم حرف می زنن. کسی به انگلیسی حرف می زنه. دستم درد می گیره.اینجا چه خبره؟ می خوام سوال بپرسم. می خوام با کسی حرف بزنم . می خوام بگم ساکت شن ولی کسی حرفمو نمی شنوه. داد می زنم. ولی نمی شنون. نمیتونم تکون بخورم. خدایا حالت تهوع دارم. حالم خوب نیست. صدای آشنایی می شنوم. پریسا ست. پریسا اینجاست. آخرین بار هم بود. داشتیم حرف می زدیم. خدایا چی شده ؟ پریسا طوریش شده؟ صداش بغض داره. کجا هستیم؟ داشت در مورد بردیا میگفت. بردیا ... خوب... بردیا ... همهمه های دورم زیاد می شه.انگار همه ترسیدن. آها ... پریسا ... خواهر کوچولوی من ... عاشق بردیا ... من زندگیشو ... من ... باز صدای داد میاد. آدمها زیاد دورم هستن. صدای داد هاشون ... بوی تند الکل ... درسا؟ بله؟ چیکار میکنی؟ یادداشت می نویسم. در مورد چی؟ محمد مگه من از تو در مورد کارهات می پرسم؟ همینطوری پرسیدم. می آی بریم بیرون؟ نه حوصله ندارم. خوب حوصله ت سر جاش میاد. نه شلوغه بیرون. خوب باشه تو که رانندگی نمی کنی. گفتم نه ... سرم درد می کنه. دستم تیر می کشه. حالت تهوع دارم. میخوام داد بکشم. محمد کجاست؟ محمد؟ محمد؟ بله؟ می خوام برم خرید. کاری نداری؟ خوب با هم می ریم.۱۰ دقیقه وایستی حاضر می شم. نه خرید زنونه ست. خوب من بیرون مغازه وای میستم. نه خودم می رم. چرا اینطوری می کنی درسا؟ جوری نکردم. من مزاحمم انگار همیشه. نه ولی حوصله زیاد راه رفتن نداری. چرا دارم. نداری اونجا که بریم خسته می شی. می گم نمی شم. حوصله بحث ندارم. خداحافظ. وایستا ! درسا ! چرا با من اینطور هستی؟ از من بدت میاد؟ چرا انقدر گیرمی دی؟ بهم اعتماد نداری؟ چرا دارم ! به نظر میاد کاری داری که نمیخوای من بیام . آره اصلا ! نمیخوام بیای ... محمد؟ درد دارم. درد بدی دارم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:13 توسط Judy |
|
|
دوستان خوبم سلام. من جودی هستم. این داستان دومین داستان من هستش. اولیش رو تو سن ۱۵ سالگی نوشتم. شاید اون رو هم یه بار بذارم اینجا. این داستان ها هیچ کدوم داستان زندگی من نیستن. اما شباهت های زیادی دارن. ما همیشه روزهای تنهایی زیادی داریم. شب های غمگین زیادی رو می گذرونیم. بعضی وقتها فکرمی کنیم هیچ کس رو تو این دنیا نمی شناسیم. بعضی وقتها اونقدر تنهاییم که حتی کسی نمی شنوه گریه می کنیم. بعضی وقتها خیلی عصبانی هستیم و فکر می کنیم هیچ کس ارزش دوست داشتن نداره. امروز روز ولنتاین بود. نه اینکه من اعتقادی داشته باشم یا بخوام تقلیدی از یه روزی بکنم که هیچ ربطی به کشور ما نداره. اما ایرادی هم نداره که یه روزهایی آدم از همه اس ام اس و ای میل بگیره که من یه جای دنیا به یادتم. دیروز تمام شهر پر از زوجهای جوون و پیری بود که برای هم هدیه می گرفتن و با هم قدم می زدم. من هم مسافت زیادی رو پیاده اومدم. تمام مسیر رو فکر کردم. یه پیراشکی خریدم و تا رسیدن به مسیر خوردم. دوست دارم وقتی پیاده میام و تنهام یه چیزی بخورم. احساس استقلال می کنم. و البته حس تنهایی شدیدی داشتم. تمام خیابونها و مردم رو نگاه می کردم و یاد روزهای خودم میفتادم. آدم تو هر لحظه فکر می کنه روزهای بهتری میان. دلش می خواد زودتر روزها سپری بشن و به اونجایی برسه که تو رویاهاشه. هیچ وقت نمی دونه ممکنه این روزها بهترین روزهاش باشن. ممکنه حسرت همین بیرون رفتن های ساده رو هم بخوره. حسرت خندیدن با بقیه. حسرت همون نگاههای بیرون از پنجره. حسرت یه قهوه یه قارچ یه خرید ساده. من قدر هیچ روزی رو ندونستم. خواستم فقط روزها بگذرن و روزهای بهتر بیان. زودتر به رویاهام برسم. زودتر همه چی خوب بشه. ولی فکر نکردم. هیچ وقت فکرنکردم برای رسیدن به اون روزها باید زحمت کشید. باید توجه کرد. باید برای هر قطره علاقه از خیلی چیزها گذشت. من هم مثل شخصیت داستانم قدر آدمها رو ندونستم. سعی نکردم. برای هیچ چیز. مرتب پس رفتم. مرتب تحلیل رفتم. دونه دونه اشکهام روی گونه هامه غم همه دنیا روی شونه هامه این رنگ زندگی خودمه. از این به بعد. بقیه داستانی که هم واقعیه هم داستانه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:2 توسط Judy |
|
|
نزدیک به خونه پریسا اینا که رسید پاهام سست شد. آیا باید با این حال با تنها خواهرم به خاطر مردی که ترکم کرد دعوا کنم؟ آیا ارزشش رو داره؟ باید سکوت کنم و همه چیز رو فراموش کنم؟جلوی مامان اینها که نمی شه. جلوی سپهر. نه. باید چیکار کنم؟ تمام زندگیم خراب شده. یا شاید بهتر باشه بگم سرنوشتم عوض شده. به خاطر کار اون. نمیتونم که همه عمرم باهاش قهر باشم.پس اعتماد چی؟ این حس خواهرانه از کجاست؟ برگشتم هتل. نمی دونستم باید چیکار کنم. خیلی درمونده شدم. فقط میخواستم بگه چطور تونسته اینکارها رو بکنه. آخه برای چی؟ تلفن رو برداشتم. الو؟ سلام مامان. خوبین؟ سلام دری. ای مادر دیگه میگذرونیم. تو چی؟ خوبم. پریسا اومده؟ آره الان رسیده. نمی آی اینجا؟ نه. امروز نه حالا بعدا. باشه گوشی. الو؟ سلام عزیزم. بابا سری نمی زنی. چی شد؟ پریسا لطفا بیا هتل اگه خسته نیستی. چیزی شده؟ (صداش می لرزه! پس می دونه) نه کارت دارم.به کسی هم توضیح نده. تنها بیا. باشه. تازه رسیدم یه چای بخورم بعد خوب؟ بیا اینجا چای میگم بیارن. (میخواست نیاد.) باشه ببینم سپهر غذاشو خورده یا نه. بیا پریسا. الان بیا. کارم زیاد طول نمی کشه ! باشه. خداحافظ. منتظرم. تمام اون مدت تواتاق رژه می رفتم. دستهامو بهم می مالیدم و استرس شدیدی داشتم. دلم درد گرفته بود. بهم زنگ زدن و پریسا اومد بالا. گفتم چای بیارن با کیک. شک داشتم که بخوریم. پریسا آرایش کرده و مرتب در رو باز کرد. انگار بخواد من رو تحت تاثیر قرار بده به خودش رسیده بود. سلام.( بغلم نکرد. با ترس نشست) سلام. خوبی؟ ممنون. زیاد نمی تونم بمونم احسان ممکنه... می دونم. ... بردیا رو دیدم. اوهوم. کی روجای محمد بهش معرفی کردی؟ چی؟ بسه پریسا. کی جای محمد تهدیدش کرده؟ امیر. پسر خاله فرشته؟؟؟ آره. اوهوم.خوب چرا؟ ... روبروش وایستادم و بهش زل زدم. پریسا باید بهم بگی چرا به بردیا زنگ می زدی. چرا کتابهاشو بردی. چرا آدرس منو ندادی. چرا دروغ گفتی. چرا نذاشتی منوببینه. چرا از من قایم کردی که اومده. ها؟ به نظرم باید بگی. (پریسا با حالت دیگه ای نگاهم می کرد. نمی دونم احساس کردم که از من بدش میاد یا نه.) مگه نمی دونی؟ نه! نمی دونم !( داد زدم) ... پریسا با من بازی نکن ! می دونی چقدر زجر کشیدم؟ حالا باید بفهمم که تمام این مدت تومنوبازی دادی؟ تمام مدت از اعتماد من سو استفاده کردی؟ چرا؟ چون تو اول به من خیانت کردی. من؟؟؟ خدای من ! من کی به توخیانت کردم؟ بردیا مال من بود. درسا ! من یه عمر خونه سارا اینا می رفتم که بردیا رو ببینم ! خیلی وقت بود دوستش داشتم.فقط منتظر بودم که دانشگاه برم تا بتونم بهش بگم. تا به من دیگه به چشم دختر بچه نگاه نکنه ! اما تو ! تو یه دفعه از کجا پیدات شد؟ ها؟ این همه پسر دیگه ! چرا باید این کار رو می کردی؟؟؟ نشستم روی تخت. بدنم می لرزید. لال شدم. باز تو شرایط گنگی لال شدم.حالا پریسا ایستاده بود. توفقط فکرخودتی نه؟ تو بردیا رو از من گرفتی. دیگه هیچوقت نمی تونستم باهاش باشم. تمام اون سالها زجر کشیدم. حالا که شوهر کردی هم ول نکردی. اونو باز ول نکردی ! اومدی اینجا که چی؟ من از سارا خبر چندانی ندارم! خودم آدرس و تلفن بردیا رو داشتم. یه عمره که دارم. می دونم چیکار می کنه. می دونم کجا زندگی میکنه. ولی تو همچنان ول کن نیستی نه؟ خسته شدم از دستت درسا. خسته م ! از اینکه تمام زندگیمو خراب کردی و باز طلبکاری خسته م. آره من از امیر خواستم که نقش بازی کنه. براش گفتم پای آبروی خانواده وسطه. اونم کمک کرد. آره به بردیا زنگ زدم. خواستم بهش بگم ولی دیگه از دست رفته بود. توخرابش کرده بودی. تو اول با زندگی من بازی کردی. من نامه هاتو رسوندم و همیشه در خدمت تو بودم. اونوقت هنوز می گی من بازیت دادم؟ تو منو بازی دادی. تو خرابش کردی می فهمی؟ صدای دادش تو گوشم می پیچید. سرم درد گرفته بود. انگار تو دنیای دیگه ای بودم.دیگه نمی شنیدم چی میگه. دیگه نمی فهمیدم. چراغ و اتاق و تخت و میز و همه چیز می چرخیدن. دیگه نشنیدم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 3:47 توسط Judy |
|
|
گلوم می سوخت و اشکهام تو چشمهام منتظر فوران بودن.نمیخواستم جلوش گریه کنم. نه نمی خواستم ضعیف باشم. زل زده بود به من و نمی فهمید منظورم چیه. می خواست با من بازی کنه. اون همیشه باهام بازی می کرد. عزیز دلم تو بهم فرصتش رو ندادی. الان هم که ... (نه نمی خواد. فقط داره بازی می کنه. شاید همه چیزهایی که گفته هم دروغ باشه. برای اینکه بگه تقصیری نداره. عین همیشه که من مقصر بودم.دلم می خواست سرش داد بکشم و بگم به من نگو عزیزم ! به من نگو! من عزیز تو نیستم!) مهم نیست. من فقط می خواستم بدونم چی شده. میخواستم بدونم دقیقا چرا یه دفعه ناپدید شدی. من به خونه تون زنگ زدم درسا( به نظر کلافه میومد.) شماره خونه ت رو که نداشتم. حتی موبایلت هم دست پریسا بود. وقتی اومدم اینجا هم باز زنگ زدم. خونه مون؟ خوب پریسا که شماره من رو داشت. گفت از ایران رفتی. گفت شوهرت بردتت خارج از ایران. گفتم شماره اونجا رو بده که اون رو هم نداد. گفت نباید زندگیت رو بهم بریزم. زندگی من بهم ریخته بود. پریسا همه اینها رو می دونسته. چطور می شه به تونگه؟ خوب ... خوب نمی دونم. یه چند باری قبل رفتن بهم زنگ زد. رفتارش یکم عجیب بود. می خواست همدیگه رو ببینیم. من ازش می پرسیدم که در مورد تو خبر داره یا نه. ولی موضوع رو می پیچوند. نمی دونم واقعا چیزی میخواست بگه یا فقط ... فقط چی؟ (صدام دورگه شده بود. احساس کردم خون به مغزم نمی رسه.) نمی دونم. میخوای خودت ازش بپرس من مطمئن نیستم. چی میخوای بگی؟ فکر می کنم به خاطر خودش زنگمی زد. (سعی کردم آروم باشم) نمی دونستم بهت زنگ می زده. خوب حالا دسر چی میخوری؟ چیزی نمی خورم دیگه.ممنون. به گارسون اشاره ای داد. خواست دستم روبگیره ولی به روی خودم نیاوردم. درسا ... من روزهای سختی رو گذروندم. طلاقم خیلی بهم فشار آورد. بعد از مدت ها احساس خوبی دارم. دیدن تو برام دیگه آرزو شده بود. (حوصله ش رو نداشتم. هیچی نگفتم.) بازم همدیگه رو می بینیم؟ نمی دونم. اگه زود بر نگشتم. دیگه خیلی وقته اینجام.به هر حال موفق باشی. تو حالت خوبه؟ (کیفم رو با عصبانیت برداشتم.) آره خوبم. نه نمی شه. مهمون من هستی. نه دیگه این مهمون بازی ها رو ول کن. خواهش می کنم. خداحافظی کردیم و نگاه بردیا رو تا مسافت زیادی روی شونه هام احساس کردم. نمی دونستم کجا برم.حالم خوب نبود. اصلا خوب نبود. کاش نیامده بودم. این اراجیف چی بود که گفت؟ سرم گیج می رفت. موبایل رو در آوردم و به هانیه زنگ زدم. الو هانی؟ درسا؟ الهی قربونت برم. رفتی دیگه سراغی ... هانی من بیام اونجا؟ آره عزیزم حتما. حالت خوبه؟ نه زیاد. کجایی؟ میام خودم. می بینمت. باشه. پاهام رو به زور حرکت می دادم. توی سرما انگار اشکهام یخ زده بودن و من دیگه قدرت بیرون انداختنشون رو نداشتم. دلم می خواست گریه کنم. دلم می خواست یکی بهم بگه خوابم. یکی بهم بگه همه چیز درست می شه. خدایا کمکم کن. هانیه با شکم برآمده به سمتم اومد ودستم روگرفت. تو چه ت شده؟ رنگت پریده. هانیه یه لیوان چای بهم می دی؟ آره حتما. روی کاناپه نشستم و اون رفت تا چای برام بیاره. با یه ماگ بزرگ و یه ظرف کیک برگشت و کنارم نشست. درسا جونم؟ بخور شاید فشارت پایینه. مرسی. دو دستی لیوان روتو دستم گرفتم ومثل داروی زندگیم چای گرم رو سر کشیدم. یه تکه از کیک رو تو دهنم گذاشتم وبا چای مزه مزه ش کردم. می گی چی شده؟ خبری چیزی شنیدی؟ تو چشمهاش نگاه کردم و نمی تونستم چیزی بگم. چی روتعریف کنم؟ بردیا رو دیدم. هانیه دستهاش رو روشونه هام فشار داد. خوب؟ چی گفت؟ گفت محمد و پریسا دیدنش و باهاش حرف زدن. قبل عروسی و ازش خواستن بره پی کارش. گفت پری ... پری چی؟ گریه م گرفت. صورتم رو بین دستهام قایم کردم واشکهام دستهام رونمدار کرد. نمی تونستم جلوی خودم روبگیرم. خدای من این چه اتفاقی بود؟ درسا جونم گریه نکن. حرف بزن. گفت پریسا بهش زنگ می زده. هانیه ... خدای من هانیه باورم نمی شه. آخه چرا نباید به من چیزی بگن؟ یعنی چی؟ یعنی پریسا با اون حرف می زده و به تو نگفته؟ شاید یادت نیست. نه امکان نداره. همه چیز عجیبه. خوب حالا آروم باش بذار فکر کنیم. .. هانیه بلند شد و برای خودش هم چای آوردو کنار من لم داد. تو فکر می کنی راست می گه؟ نمی دونم. قبولش برام سخته. چرا باید پریسا باهاش حرف بزنه؟ حتی شماره من روبه اون نداده. شاید نمی خواسته زندگیت بهم بخوره. قبل عروسی چرا با محمد تهدیدش کردن؟ نمی دونم. محمد قبل عروسی مگه اونو می شناخته؟ نه من که چیزی نگفته بودم. محمد آدم دعوایی نیست. اصلا نمی تونم در حال تهدید تصورش کنم. پریسا چی؟ ببخشید می پرسم. ولی ممکنه اون به رابطه تون و اینا حسودیش شده باشه؟ نمی دونم. دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم. ولی باورم نمی شه خواهرم همه زندگیمو اینطوری به بازی گرفته باشه. بردیا شوهرتو از کجا می شناخته؟ نمی شناخته. حتی اسمشو نمی دونست. حتما پریسا گفته. ولی یه چیزی گفت که ذهنمو آزار می ده. چی؟ یادم نمیاد. شوهرت از بردیا خوش تیپ تره یا نه؟ شاید پریسا نمی خواسته با آدم بهتری باشی نمی دونم. شوهرم... نمیدونم ... نیپ هاشون کاملا فرق داره ... بردیا چشمهای ... وای ... همینه ... انقدر سریع از جام پریدم که هانیه ترسید. یه نامه نوشتم که بدونی من دوستت دارم. گفتم بدون اینکه شوهرت بفهمه بهت بده. همونی که نوشته بودم چشمهامون که یه رنگه ... پس چرا چشمهای من رو برای اون رها کردی ... یادت نیست؟ مثل همون شعرهایی که برای چشمهای من گفته بودی نوشتم. بردیا فکر می کرد چشمهاش رنگ چشمهای محمده! در صورتیکه نیست ! یعنی چی؟ یعنی بردیا کس دیگه رو اشتباه گرفته؟ پس کی تهدیدش کرده؟ اشتباه نگرفته. پریسا الکی معرفی کرده. واسه همین بود که اسم محمد هم براش عجیب بود. خدای من درسا ... نمی فهمم چرا پریسا این کارا رو کرده. منم نمی دونم. ولی باید بفهمم. حالا بشین الان کنت می رسه شاید بهتر باشه برای اون هم وضعیتت وقرصهات رو توضیح بدی. نه تو فرصت بعدی عزیزم. خیلی کمک کردی. زود میام پیشتون. یه روزی که کنت وقت داره. شنبه خوبه؟ آره خوبه. می بینمت. از خونه هانیه که در اومدم قدمهام تند و تهدید آمیز بودن. نمی دونستم میخواستم چیکار کنم. نمی دونستم اینها واقعیتن یا نه. فقط می خواستم هر چی هست تموم بشه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:18 توسط Judy |
|
|
در درون هر داستانی رد پایی از واقعیت هست. در هر واقعیتی هم کسی داره داستانی رو می گه. شاید خدا. حالا این بسته به احساس خواننده ست که فکر کنه چقدر از چیزی که می خونه واقعیه و چقدرش داستان. اگر داستانی بخونید و با تمام وجود احساسش کنید ایا ممکنه هیچ چیزی از اون واقعی نباشه؟ خوشحال می شم که نظرات رو می خونم و می بینم که بعضی ها دنبال می کنن. این نوشتن هم نوعی درمانه برای من. دوره کردن چیزهایی که اتفاق افتاده و می افته و قرار بوده بیفته و می تونسته بیفته. و ممنون که راهنمایی می کنین. ========================================================= با دست بی جونم تکه های گوشت رو تو دهنم می ذاشتم. سس سبز رنگ خوش طعمی داشت. می خواستم سعی کنم و اشکهام رو نبینه. تو یه لحظه احساس کردم همه بهم بد کردن. احساس کردم هیچ کس رونمی شناسم. نکنه داره دروغ می گه؟ خواهر من که نمیاد از من چیزی رو قایم کنه. من نمی دونستم اصلا همسر من رو دیدی. نمی دونم چرا بهت نگفتن. به هر حال همسر خوش تیپی داری. پریسا دیگه بهت چی گفته؟ پریسا زنگ زد و بعدش گفت تو دیگه نمی خوای منو ببینی. گفت راحتت بذارم. یه قراری هم گذاشت و بعضی کتاب ها و سی دی هام که دست تو بود رو آورد. قرار؟ یعنی بعد عروسی من؟ قبلش زنگ زد. بعدش هم دوباره زنگ زد قرار گذاشت.نمی فهمم یعنی به تو چیزی نگفته اصلا؟؟؟ نه. عجیبه. نامه من رو که بهت داد؟ (داشت حالم بهم میخورد. انگار بهم برق وصل کرده باشن.) کدوم ن .. اا .مه؟ یه نامه نوشتم که بدونی من دوستت دارم. گفتم بدون اینکه شوهرت بفهمه بهت بده. همونی که نوشته بودم چشمهامون که یه رنگه ... پس چرا چشمهای من رو برای اون رها کردی ... یادت نیست؟ مثل همون شعرهایی که برای چشمهای من گفته بودی نوشتم. (چنگال از دستم افتاد.) چشمها؟ من نامه ای نداشتم. یعنی پریسا نداد؟ شاید یادت نیست. شاید.(مثل همیشه که یادم نیست.ولی نمیدونم چی توی حرفهاش بیشتر ذهنم رو آزار می داد. این فراموشی لعنتی. یه چیزی الان گفت که درست نبود. چی گفت؟) خوب نهارت روبخور. شاید بهتر باشه با پریسا صحبت کنی و همسرت. آره حتما. محمد البته اینجا نیست. محمد؟ همسرم دیگه. فکر کردم اسمش چیز دیگه ای بود. اسمش؟ نه. آها. نمی دونم به نظرم یه چیز دیگه اومد. خوب حالا خوبین؟ نمی دونم. بد نیستیم. ببینم یعنی توهنوز می خواستی با من باشی؟ آره خوب معلومه. تو همه چیز من بودی. ولی زود از ایران رفتی. گفتم که دیدم تو پیغام دادی من رو نمیخوای و اینا. اینه که دیگه تحمل همه جا برام سخت بود.همه ش یاد تو میفتادم. باورم نمی شه. خوب من نیاز به زمان داشتم برای درسم. اون موقع هم تویکم اذیت کردی. می دونی خیلی بحث می کردیم. خوب الان خیلی آروم تر شدم. رفت و آمد هام کمتر شده. آدم عوض می شه دیگه. (من آهسته آهسته حس عصبانیتی نسبت به همسرم و پریسا پیدا می کردم و احساس عاشقانه م رو نسبت به بردیا از دست می دادم. از اینکه نجنگیده بود.) تو هیچ دلت نخواست این حرفها رو از زبون من بشنوی؟ بیای مبارزه کنی؟ مبارزه نداره دیگه. مگه جنگه؟ خوب وقتی نخواستی نخواستی دیگه. گویا عاشق شوهرت هم بودی خیلی. دیگه من مانع نشدم. برات سخت نبود فراموش کنی؟ چرا خوب اولش یکم سخت بود. من نمی تونستم اونطوری خوشبختت کنم چون خودم هم سرگردون بودم و برنامه م مشخص نبود. خوب درسم هم مونده بود. خوب منم درس خوندم این همه دنگ و فنگ نداره. برای تو نداشت.تو که خیلی برات مهم نبود. چرا مهم نبود؟ مگه من هم مثل تو فوق لیسانس ندارم؟ (خنده تلخی کرد) عزیز من تو که نمی تونی هر رشته و دانشگاهی رو با اون یکی مقایسه کنی. اینجا درس خوندن خیلی فرق داره. من هیچ وقت از نظر تو کامل نبودم نه؟( بغض داشت گلوم رو پاره می کرد. داشتم خفه می شدم.) تو هیچوقت با من ازدواج نمی کردی. درسته؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:33 توسط Judy |
|
|
دربون رستوران به من خیره شده بود که جلوی در وایستاده بودم و نمی تونستم بیشتر از این برم. بهم سلامی کرد و در رو باز کرد. من همینطور بهش نگاه کردم. نمی دونستم برم یا نه. می ترسیدم. یعنی با همون گل سرخ و ... با قدم های آهسته وارد شدم. فضای رویایی و میز و صندلی های آبی ملیح رستوران هیچ اثری روی من نداشت.چشم من دنبال یک آشنا می گشت. گارسون خوش آمد گفت و پرسید برای چند نفر؟ گفتم منتظر کسی هستم که چشمم روی مرد تنهایی ثابت موند. لال شدم. همه بدنم به گذشته برگشت. چشمهای عسلی من رو نگاه می کردند. اون هم شوکه بود. یعنی من دهم اینقدر پیر شدم؟ بردیا بعد از چند ثانیه دستی برام تکون داد ومن آروم به سمتش رفتم. کمی از موهاش کم شده بود. یه مقدار اضافه وزن که البته مردونه ترش کرده بود. لبخند تلخی که نمی دونم برای چی بود. خیر به من ایستاد و صندلی رو برام کنار کشید. به خودم که اومدم پالتوم رو در آورده بود و من نشسته بودم. روبروی اون. روبروی بردیا. کت وشلوار مرتبی تنش بود و عینکی به چشمش. درسا. باورم نمی شه. لبخندی زدم . خیلی منتظر شدی؟ نه زیاد. خوبی؟ مرسی. توخوبی؟ آره. می گذره دیگه. نگاهی به انگشترم انداخت. با همسرت ... اومدی؟ نه اون نتونست بیاد. (نمی دونم چرا دروغ گفتم) تو چیکار می کنی؟ من ... تو یه شرکتی کار می کنم. کار خوبی دارم. یه بار ازدواج کردم ولی جدا شدم. زنم ایرلندی بود. آها. متاسفم. نه مهم نیست. فعلا سرم به کار گرمه. درست چی شد؟ فوق لیسانس رو که گرفتم بیشتر نتونستم ادامه بدم باید کار می کردم. خوب همونم خوبه. آره خوب. تو چی؟ من هم همون فوق روگرفتم. شاید باز ادامه بدم.(چرا انقدر دروغ می گم؟) نگاه عمیقی کرد. خیلی خوب شدی. مگه بد بودم؟ نه. یعنی خیلی بهتر شدی. (پس پیر نشدم؟) ممنون. اصلا نمی شه ازت چشم برداشت. ... ندیدن تو خیلی سخت بود. الان دوباره داغ دلم تازه شد. ندیدن من؟ خودت تصمیم گرفتی. من؟ خوب من می خواستم ادامه تحصیل بدم. ولی بر می گشتم. تو نگفتی بر می گردی. من که پیغام فرستادم. چه پیغامی؟ اینکه دارم ازدواج می کنم. خوب. خوب گفتم که بیای. بیام کجا؟ اونجوری که شوهر تو خط ونشون کشید دیگه ... چی؟ (فکر می کنم خیلی بلند داد کشیدم) چرا داد می زنی؟ شوهر من خط و نشون ؟ چی؟ شوهر تو مگه تهدید نکرد که اونورا پیدام نشه؟ شوهر من؟ نه. من نمی دونم چی می گی.(احساس ضعف کردم) مثل اینکه پریسا بهش گفته بود.نمی دونم. من اومدم دم درتون. پریسا گفت تو نیستی. بعد شوهرت رسید و من رو دم در دید.نمیدونم از کجا می شناخت. بهم گفت آمارمو داره و اگه پیدام بشه برام دردسر درست می کنه. خوب اون موقع هم من گاهی از این مواد ضعیف استفاده می کردم و می ترسیدم. اینه که نیومدم. (نفسم نمیومد. نمی دونستم چی دارم می شنوم. محمد. محمد چیکار کردی؟) تو باید با من حرف می زدی. گارسون کنارم وایستاده بود و بردیا سریع چیزی سفارش داد که یارو زود بره. من چی رو به تو بگم؟ من که اون موقع نمی تونستم ازدواج کنم. تو هم که اصرار می کردی. اعصاب نداشتی. داد و بیداد می کردی. تو اعصاب من رو به هم ریخته بودی. تو ... احساس ضعف کردم. بذار یه چیزی بخوری. رنگت پریده. صحبت می کنیم. من نمی دونم تو چرا هیچی نمی دونی. پریسا مگه بهت نگفته چیزی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 22:7 توسط Judy |
|
|
امروز. روز خاص رسید. روزی که منتظرش بودم. زودتر از همیشه بیدار شدم. استرس داشتم. انگار امتحان دارم. انگار قراره خواستگار بیاد. خواستگاری که دوستش داری. می خوای بقیه هم بپسندن. برای من که پیش نیومد. ولی از دوستهام شنیده بودم که این موقع آدم استرس داره. دلم عجیب درد می کرد. دستهام یخه یخ. پاهام بی حس. توان بلند شدن از جام رو ندارم. چی بپوشم؟ یه کت و دامن عصر دارم. نه خیلی رسمیه. شاید شلوار کلفت یشمی و یه پلیور سفید؟ نه خیلی عادیه. میخوام مرتب باشم. نشون بدم کم وکسری ندارم. نشون بدم به خودم اهمیت می دم و هنوز سلیقه م خوبه. مم ... م ... دامن بپوشم؟ دامن کوتاه و چکمه؟ نه شاید فکر کنه خواستم خودمو نشون بدم. پس شلوار. شلوار جین؟ نه. روی تخت پر شد از لباس. پر شد از نا اطمینانی. اصلا نرم. برم بگم چی؟ نه زنگ می زنه اونوقت. شماره نداره. شاید هتل رو پیدا کنه. پس چیکار کنم؟ دارم دیوونه می شم. هنوز زوده ولی باید چیزی انتخاب کنم. کاش بیشتر میخوابیدم تا چشمهام ورم کرده نباشه. اولین باری که منو دید چی تنم بود؟ نمی دونم. احتمالا مانتو مقنعه. رفته بودم دنبال پریسا. لاکم خراب نشده؟ نه خوبه. نمی خوام نشون هم بدم که خیلی وقت برای اون گذاشتم. خدای من. یکی بگه من چیکار کنم. خوب یه شلوار خاکستری دارم که بدک نیست. گرم هم هست. یه بلوز کلفت هم دارم که آستینهای پفی داره . رنگ شیری تقریبا. با هم خوب می شن. می تونم برای اینکه خیلی غمگین نباشه اون چکمه قرمزه رو باهاش بپوشم. ها؟ نمی دونم. خیلی مهمونی ای نیست؟ کاش پریسا میومد نظر می داد. یه کیف قرمز کوچیک هم دارم. بد نمی شن باهم. می تونم گردنبند سنگ های درشت بلندی هم روش بندازم. پیرهن رو توشلوارم می کنم و کمربند پهن قرمزی می بندم. شلوارم کمرش پهنه و بالاتر از کمر خودموای میسته. نمی دونم چقدر رسمیم.بیشتر شبیه لباس سر کار شد انگار. دیگه مغزم کار نمی کنه. پالتوی کوتاه خاکستری م رو هم روش می پوشم. قبل از همه اینها باید اول کمی موهام رو صاف کنم. کاملا مرتب. بعد آرایش ملایمی می کنم. بعد تصمیم می گیرم رژم رو هم قرمز کنم که به نظر اندیشمندانه بیاد. شدم یه خانم کامل. احتمالا برداشت می کنه که آدم موفقیم. ساعت ۱۲ آماده شدم. عطر زدم و از هتل خارج شدم. دلم خیلی بالا و پایین می ره. می ترسم صدام بلرزه یا صدای قلبم رو بشنوه. سعی می کنم صاف و با اعتماد به نفس راه برم. باید بهش فکرنکنم. آروم راه می رم نمی خوام قبل از اون برسم. وارد رستوران می شم. به سختی جاش رو پیدا کرده بودم. بردیا یه گوشه نشسته بود با یه شاخه گل سرخ. سلام خانمی. سلام. وای چه گل قشنگی. مال شماست. ممنون. جای قشنگیه. خوب از این به بعد میایم. این اولین رستورانیه که با هم اومدیم. آره. تولدت مبارک. ممنون. از پریسا پرسیدی؟ آره. این هم هدیه ت. امیدوارم دوست داشته باشی. کادوی کوچیکیه با روبان طلایی.باز می کنم. یه عطر خوشبو. خیلی زحمت کشیدی. نمی دونم مارکش رو می شناسی یا نه. آره. خیلی خوبه مرسی. ( نمی شناختم. ما عطر نمی زدیم. عطر نمی تونستم بخرم) چی سفارش بدیم؟ هر چی خودت می خوری. میگو سفارش داد.دوست نداشتم. به زور قورت دادم. رسیدم دم رستوران. از بیرون به نظر خیلی شیک و قشنگ میومد. پام دیگه نمی رفت. خودم رو تو شیشه فروشگاه کناری نگاه کردم. رنگم پریده بود. یعنی اومده؟ یعنی نشسته اونجا؟ یعنی بردیا اینجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:40 توسط Judy |
|
|
اولین بار که دستم رو گرفت گفت می خواد همیشه با من باشه. من به حرفش اعتماد کردم. تو ذهنم تعریف نشده بود که کسی به آدم الکی همچین حرفی بزنه. خوب اون اولین عشق زندگی من بود. به همین خاطر وقتی گفت از همین الان روزی رو می بینه که من زنش شدم در قلبم رو به روی هر مرد دیگه ای بستم. بی نهایت بهش وفادار موندم. تا اونجا که حتی نتونستم با همسر خودم راحت بشم. نه بچه ای براش آوردم و نه اجازه دادم حتی بهش فکر بکنه. با هم حرف از همه چیز زده بودیم. اولها می گفت اونقدر دوستم داره که اگه تمام روز هم پیشم باشه بس نیست. گفت هیچ وقت خسته نمی شه. با اطمینان کامل. گفت خودش رو می شناسه. الکی حرف نمی زنه. من بهش آرامش می دم. از نگاه کردن به چشمهام لذت می بره. دوست داره همه ش حرف بزنیم. قبض های موبایلی بود که برای من میومد و دیگه حتی کار کردنم هم کفاف نمی داد. خیلی خسته می شدم. وقتی موهام رو از روی چشمهام کنار می زد و نگاهم می کرد حاضر بودم هر کاری بکنم ولی اون لحظه تموم نشه. اما کم کم همه چیز تغییر کرد. دیگه من اولویت اول نبودم. به خاطر من از مهمونی های وقت و بی وقتش نمی گذشت. وقتهایی که امتحان داشتم و وقت نداشتم می رفت. با بعضی دختر های دانشگاه ارتباط تلفنی داشت ولی برای من همه چیز زشت بود. حتی جرات نداشتم از پسرها جزوه بگیرم. با پسرهای فامیلمون هم دیگه حرف نمی زدم. احساس می کردم دارم خیانت می کنم. خیلی حساس بود. تا حرفی می زدم ازش داستان می ساخت. بعضی دوستهاش رفتارهای مناسبی نداشتن وبیخودی طرفداری می کرد. من از بعضی شوخی ها و نگاه هاشون شکایت می کردم و با من دعوا می کرد که سنگین نبودم. حالا بعد از این همه سال می خوام ببینمش. با قیافه ای که هر چی خرجش کنم از دور داد می زنه خسته ست. داد می زنه تنهاست. چند سالم شده؟ اون موقع ها به نظرم سن زیادی بود. یعنی به نظرم زندگی آدم تو این سن مشخص بود. دیگه آدم می دونه چیکاره ست و زندگیش چطوریه. ولی برای من هنوز زندگی شکل نگرفته. هنوز تکه های مبهمیه که به زور اسمش زندگیه. به طرز فجیعی گریه م گرفت. از ته دلم زار زدم. از زندگیم بدم اومد. از همه چیز منزجر م. سرم درد می کنه. چشمهام ورم کرده. پهلوم دوباره به شدت تیر می کشه. یه لیوان آب برای خودم ریختم و نشستم توی وان. از حمام کردن هم دیگه لذت نبردم. حوله رو دور موهام پیچیدم و صورتم رو پاک کردم و دراز کشیدم. کمی آهنگ گوش دادم. دلم گرفته بود. دلم میخواست با کسی حرف بزنم. شماره خونه خودم رو گرفتم. کسی برنداشت. پس محمد بر نگشته. حالم خوش نیست. قلبم خیلی تند می زنه. محمد چی باید بپوشم برای مهمونی عمه ت؟ هر چی دوست داشتی. این بنفشه خوبه؟ آره. یا این آبیه؟ ببین. پوشیده تره. آره. خوب کدوم؟ نمی دونم. مگه می شه ندونی؟ خوب هر کدوم راحتی. برات مهم نیست من چی تنم باشه؟ نه. چته پس؟ چیزیم نیست. از صبح بد اخلاقی می کنی. نه. خودت چی می پوشی؟ نمی دونم. چرا درست جواب آدم رو نمی دی؟ چی بگم؟ خوب بگو مثلا عمه اینات چی خوششون میاد چی نمیاد. طور خاصی نیستن. نه نظری. نه حرفی. تا کم کم به هیچ رسید. کم کم دیگه تلاش نکردم. محمد رو از زندگیم حذف کردم. اون هم اعتراضی نکرد. تلاشی هم نکرد. مثل بردیا. من روتنها گذاشت توتنهاییم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 3:37 توسط Judy |
|
|
پنج سال پیش ازدواج کردم. با محمد. کسی که نمی شناختم. تحصیلکرده و ثروتمند بود. من فقط می خواستم بردیا به خودش بیاد. بفهمه که باید هر روز تلاش کنه. بفهمه که نباید هر کاری می خواد بکنه. کسی که هفت سال دوستش داشتم. شاید هم کمتر شاید هم بیشتر. دیگه به حافظه م اطمینان ندارم. محمد رئیس خاله م بود. زندگی من توی شبهای تنهایی م گذشت. توی فکر روزهایی که از دست رفتن. تصمیمی که قرار بود فقط یک تهدید باشه. اما جدی شد. تا اونجا که بردیا از ایران رفت و من موندم و شوهرم. شوهری که اتاقش از من جداست. پنج سال با من زندگی کرد و ندونستم کیه. نخواستم بدونم. برام مهم نبود. نخواستم حتی بشناسمش. فقط خرجم رو داد. فقط زندگی آرومی رو درست کرد که توش هیچی نبود. نه حرف درستی زدیم نه حتی یک بار با هم خندیدیم. اینطور که یادم میاد. داستانی من از http://crodet.blogfa.com/8609.aspx شروع می شه. حالا که گذشته و نگاه می کنم می بینم چقدر نوشتنش ساده تر از واقعیته. چیزی که اتفاق افتاده خیلی سخت گذشته. تک تک شبهاش. تک تک بی خوابی هاش. همه اینها من رو با خودش برده و نمی دونم چه کسی نجاتم داده که می تونم حرف بزنم. می تونم تعریف کنم. نوشتن آروم می کنه. این که ببینه یه عده می خونن و ممکنه همونکارها رو انجام بدن و ندونن آخرش کجاست. بعد به خودشون بیان و بگن وای راه من اینه. نمی خوام اینطوری بشه. وقتی سن کمتری داشتم خیلی همه چیز فرق می کرد. دختر شادی بودم. با دوستهام می نشستم و فقط می خندیدم. همیشه حساس بودم. همیشه زود غصه م می گرفت. اما زندگی طور دیگه ای شد. کسی که دوست داشتم گذاشت و رفت. بهش گفتم برام خواستگار اومده که بفهمه من هم ارزش دارم. می دونم اشتباه کردم. ولی رفتارهاش داشت عوض می شد.دیگه به نظرش جذاب نبودم. دیگه ارزش جنگیدن نداشتم. اما ... یه دفعه کسی بهم ابراز علاقه کرد. نمی دونم چقدر تا ازدواجم طول کشید. قرار بود وسطش بردیا بیاد و عین فیلمها بگه نباید ازدواج کنی . من تو رو دوست دارم.نیومد. و من با کسی زندگی کردم که هیچی از من نمی دونه. من هم چیزی از اون نمی دونم. خواهرم سالهاست لندن زندگی می کنه. مامان و بابام هم اومدن پیشش یه مدت. دنبال بردیا می گردم که ازش بپرسم. بپرسم چه اتفاقی افتاد که دیگه مهم نبودم. حالا پیداش کردم. حالا باید بدونم. باید کسی برای من تعریف کنه. چیزی یادم نمیاد و این سر دردم رو زیاد می کنه. محمد من رو ترک کرد. یعنی چیزی نگفت ولی حس کردم. همیشه برای کار می ره فرانسه ولی این بار فرق داشت. این بار نگاهش غمگین بود. شاید همیشه بود. نمی دونم. قبل از اینکه پریسا بیاد خونه رفتم. حوصله نداشتم. تو راه همه زندگیم میامد تو ذهنم. چیزهایی که اتفاق افتاده. همه چیز. توی خیابونها میگشتم و دلم میخواست کسی جای من زندگی کنه. کسی جای من فردا بره. با بی میلی رفتم اتاقم. دوش گرفتم. مواظب بودم ناخنهام طوری نشن. حسابی از بوی شامپو مست شدم. موهام خوش حالت و قشنگ شدن. تو آینه نگاه کردم و گریه م گرفت. پیر شدم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:4 توسط Judy |
|
|
خانم جوونی ناخنهام رو مانیکور کرد. لاک قرمز تندی هم زد. برق خاصی داره خیلی چشم آدم رو می گیره. خودش اهل ترکیه بود. برای همین راحت تر با هم صحبت کردیم. گفت برای درس اومده و الان هم با یه مرد انگلیسی زندگی می کنه. درسهای زیبایی رو می گذرونه. خلاصه کلی گفت دلش برای کشورش تنگ شده و از این جور حرفها. بعد رفتم قسمت مربوط به مو و پسر بلوندی پیشم اومد و گفت می خواد چند تا های لایت روشن تر برام بکنه و مطمئنه خیلی بهم میاد. اول موهام رو شستن و بعد کمی جلوی موهام رو تیزتر کرد و یه خرده هم برام چتری گذاشت. گفت خیلی مد شده و بعدش هم چند تا های لایت زیتونی دودی برام درآورد و خلاصه کاری کرد که بالاخره یکم احساس خوبی از خودم داشته باشم. البته پول خیلی خوبی هم دادم. نمی دونم مردم اونجا چند وقت یکبار می رن آرایشگاه. استرسم کمتر شد. هروقت کمی به خودم می رسم احساس می کنم ارزش وقت گذاشتن داشتم و کلی خوشحال می شم. انگار روحیه گرفته باشم. توی خیابون که راه می رفتم از قدمهام خنده م می گرفت. باورم نمی شد که باهاش قرار گذاشتم. حالا چند سال گذشته؟ یعنی اون هم به من فکر می کرده؟ چطور عاشقش شدم؟ نگاه جذابی که به شیشه ماشین چشم دوخته بود. با دست اشاره می داد و من روم رو برگردوندم. و بعد دیدم میخواسته از جلوی پارکینگشون کنار برم. هنوز صدای تپش قلبم رو می شنوم. هر بار که نگاهم می کرد. هر بار. نهار رفتم به یه رستوران جمع و جور و مرتب. استیک خوردم با پنیر و قارچ و بروکلی و سیب زمینی. لذیذ بود. به قول بابا وقتی غذای مامان رو دوست داشت. هیچوقت محبت کردن رو درست یاد نگرفتیم. شاید هیچ کس یاد نگیره. ولی چه حیف. موبایلم زنگ زد. درسا جان؟ بله مامان؟ سلام. کجایی مادر؟ بیرونم مامان اومدم نهار بخورم. خوب میومدی اینجا. دیگه دور بودم همینجا یه چیزی خوردم. این سپهر باید بره خونه یکی از دوستهاش. خوب؟ بیا ببرش دیگه من که پاش رو ندارم. باشه. نزدیکه؟ آره بابا. اومدم. رفتم سمت خونه پریسا اینا. مامان تن سپهر حسابی لباس پوشونده بود. کاپشنی که خریده بودم تنش بود. هی جلوی من نشونش می داد که مثلا یعنی من دوست دارم کادوهات رو. دستش رو گرفتم وپیاده رفتیم. تو راه داشت از یه کارتونی تعریف می کرد و من هم سرم رو تکون می دادم. بینش هم ازم سوال می پرسید ببینه واقعا گوش می دم یا نه. خونه دوستش که رسیدیم اصلا من رویادش رفت. تولد پسربچه ای بود که با هم توی مهدکودک بودن. قبل از اینکه مامان اینا بیان و بچه خونه نشین بشه. گذاشتمش و برگشتم. مامان چای درست کرده بود. موهات عوض شده؟ آره. خوبه؟ اوه ! کی وقت کردی؟ این یعنی خوبه یا بده؟ نمی دونم. اه چقدر بلند حرف می زنین. خوابم مثلا! ما آروم حرف می زنیم. برو تو اتاق بخواب. نمی تونم ! مامان بیا بریم تو آشپزخونه بشینیم. بحث نکنین. ای بابا . خسته شدم. کی برگردیم ایران؟ نمی دونم. به زودی. محمد نمیاد اینجا؟ نه مامان. محمد. راستی محمد کجاست؟ یعنی اصلا نگران من نشده؟ شاید سرش به کسی گرمه. محمد؟ چشمم آب نمی خوره. شاید طوریش شده. خوب کسی خبر می داد. شاید ... درسا؟ مادر حواست کجاست؟ هیچی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 1:43 توسط Judy |
|
|
عرق سردی رو بدنمه. با دستپاچگی تلویزیون رو روشن کردم. داشتم اطرافم رو نگاه می کردم انگار ندونم کجام یا شک داشته باشم که کسی حرفها و رویاهام رو دیده و شنیده باشه. ساعت 6 صبحه. یه روز ابری خاکستری دیگه. امروز خیلی کار دارم. رنگم پریده. گلوم کمی گرفته بود. فکر کنم تو مایه های سرما خوردگی بودم. یکی از شالهام رو دورم پیجیدم و از پنجره به بیرون خیره شدم. دلهره عجیبی دارم. اصلا برای چی بهش زنگ زدم؟ نکنه بخواد بهم بخنده. شاید الان اونقدر موفق نباشم. چقدر دلم می خواست موفق بودم. دلم می خواست مدرک دهن پر کنی داشته باشم و زیبا و شاد به نظر بیام. دلم می خواست می گفتم همسر ایده آلی دارم و دلم اصلا براش تنگ نشده. دلم میخواست بفهمه بهش فکرنکردم و تصادفا دیدمش. حیف که باید بدونم. باید بپرسم.و دستم رو می شه. می فهمه که به یادش بودم. می فهمه زندگیم ارضاکننده نیست. نمی خوام کسی بدونه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:59 توسط Judy |
|
|
پریسا فرصت نکرد باهام در مورد تصمیمم بیشتر صحبت کنه. سپهر براش هیچ وقتی نمی ذاره. مامان هم تا می بینه کسی پچ پچ می کنه فکر می کنه در مورد اونه و فوری میاد کنار آدم وای میسته. نزدیکهای غروب بود که پیاده برگشتم هتل و از کشوی میز شماره بردیا رو بیرون آوردم. نمی دونستم می تونم یا نه. احساس می کردم از درون دارم می لرزم. اول کمی طول اتاق رو قدم زدم و دستهام رو بهم مالیدم. بعد کمی خودم رو توآینه نگاه کردم (انگار طرف من رو می بینه !) بعد کنار پاتختی نشستم و با دست لرزون شماره رو گرفتم. یک بوق ... دو بوق ... سه بوق ... باید قطع می کردم... hellooo.... کشدار و بلند ... اغواگرانه ... مثل همیشه ... از سلام کردنش همیشه لذت می بردم. فکر می کردم چون می دونه من هستم اینطوری سلام می کنه. اما حالا که نمی دونه. پس عادتشه. یه لحظه لال شدم. یه لحظه یاد اولین باری افتادم که بهش زنگ زدم. دست های عرق کرده ای که تلفن رو به زور نگه می داشت. ناخنهای کوتاه معصوم من ... صدای جوون و ترسو ... دلهره بچه گانه ... چشمهای عمیق و ساده... بدون آرایش ... بدون رنگی روی موهام ... بدون تظاهری در رفتارم ... با انگشتان کشیده ای که تلفن رو به زور نگه می داشتن و می لرزیدن ... دستهای خسته ء بیچاره من ... معلمی که به من می گفت انگشتهای کشیده مال آدمهای هنرمنده ... انگشت ورم کرده ای که معلومه خیلی نوشته ... خانمی که تو آرایشگاه بهم گفت معلومه خیلی درس خوندی ... خنده ء من ... حالا صدام شنیده نمی شه... می ترسم ... برای اولین بار با کسی حرف می زنم که چشمهاش سحرم کرده ... س س لام. سلام. بفرمایین. من درسا هستم. خواهر پریسا ؟ بله. حال شما؟ خوشحالم کردین. خانم اخمو. فقط خنده ای که خفه می شه. خوبین؟ بله مرسی. م ... می خواستم بگم نمایشگاه کارهای بچه های دانشگاه اگه خواستین بیاین. چه خوب! خودت هم شرکت کردی؟ بله. م ... چهارشنبه ست. از صبح تا 5. حتما میام. تو خود دانشکده معماری؟ بله. ببخشید این شماره موبایلته؟ این که زنگ زدی. بله. مبارکه. مرسی. از اردو دفعه پیش خوشت اومد؟ بله خوب بود. پس اگه باز هم بود می گم بهت. باشه. ممنون. درسا؟ ... چرا انقدر رسمی هستی؟ چطوری باید باشم؟ مثل وقتی با همه دوستهات حرف می زنی. خوب عادت ندارم. به چی؟ .... به حرف زدن با پسر جماعت؟ تقریبا. من فرق دارم خوب. بله خوب. من هرچقدر بشه وای میستم تا این خجالتت بریزه. خنده. خیلی قشنگ می خندی. مرسی. تا چهارشنبه خیلی مونده. من باید برم دیگه. (صدای پدرم که داد می زنه و کار داره) یه چیزی می گم بعد قطع می کنم خوب؟ بفرمایین. دوستت دارم. دستهای عرق کرده من دیگه نمی تونن تلفن رو نگه دارن. قلبم انگار جای دیگه ای سیر می کنه. می ره دور دور دور . محکم می تپه. عاشق شده. هیچ وقت نمی فهمم چه اتفاقی می افته که آدم این حس رو می کنه. قلبم می ریزه. من داغ می شم. الکی خنده های ریز می کنم. Helllooo? (خدای من چند دقیقه ست حرف نمی زنم؟) بردیا؟ بله؟ ... (بغض می کنم ...) درسا؟ ... درسا تویی؟ سلام. (چه مرگت شده؟ دیگه الان که بچه نیستی ) خدای من. سلام. تلفن من رو ... پریسا از سارا گرفته. آها. آره یادم نبود. می دونستم پریسا اینجاست. خوبی؟ مرسی. تو خوبی؟ (دارم به خودم مسلط می شم ولی می دونم که صدام می لرزه. دستم می لرزه . دستهای غمگینم. انگشتهای کشیده و لاک زده م که دیگه ساده نیستن. اما باطنا هنوز ساده ن.) آره خوبم. مشغول کار و اینا. م ... کجا هستی؟ لندن. واقعا؟ خوب به سلامتی. پس اومدی دیدن خواهرت. تقریبا. صدات اصلا عوض نشده. صدای تو هم. شرط می بندم که خودت هم عوض نشدی. هنوزخوشگلی. عوض که همه می شن.(نباید وسوسه بشم. نباید نشون بدم لذت می برم از تعریف هاش) خوشحال می شم ببینمت. من هم همینطور. م..مم... پس فردا من میام لندن. فردا نمی تونم کارم رو ول کنم. برای تو خوبه؟ آره خوبه. چه ساعتی؟ نهار چطوره؟ خوبه. قرار گذاشتیم. یه رستوران خوب که نزدیک هتل من باشه. البته نه خیلی نزدیک. گوشی رو که گذاشتم انگار تازه نفسم آمده باشه. خیلی ترسیدم. رنگم حسابی پریده بود. زانو هام رو تو بغلم گرفتم و خودم رو تاب دادم. وقتی استرس دارم این کار آرومم می کنه. پهلوم درد گرفته. این استرس لعنتی. یاد محمد افتادم. نمی دونم چرا بیشتر از بردیا یاد اون افتادم. یاد اون نگاهی که بهم کرد. دلم درد گرفت. انگار برای اولین بار بعد از این سالها احساس خیانت می کردم. احساس می کردم کار بدی دارم انجام می دم. همه ش فکر. همه ش شک و تردید. لبم رو ناخودآگاه می گزیدم. باز دستهام روبهم مالیدم. سردم شده بود. باید سر خودم رو به چیزی گرم می کردم. فردا چیکار می کردم؟ می خواستم خوب باشم.نه مثل آدم های شکست خورده. قوی. شاد. شوهان برداشتم و ناخنهام رو کمی سوهان کشیدم تا مرتب باشن. باید فردا لاک می خریدم. خیلی بهم روحیه می ده. همیشه احساس می کنم که دستهای آدمها نشان دهنده شخصیتشونه. دستهای بردیا ... یادم نمیاد ... گمونم دستهاش رو زیاد تکون می داد موقع حرف زدن. گاهی ناخن هاش بلند بودن به خاطر ساز و این حرفها. دستهای پر حرکت. انگار رازی داشته باشند. انگار همیشه چیزی داشته باشند که نگفتن ... اما ... محمد ... دستهای محمد ... محکم. ناخنهای همیشه کوتاه و نه چندان کشیده. دستهای غمگین. خسته. اما با انگیزه. دستهایی که می دونن چی می خوان. مهربون. کاش من رو ندیده بود. کاش با دختر بهتری آشنا می شد. اینطوری چقدر خوشبخت می شد. محمد طفلک من. پریسا گفت اذیت شده. گفت من قابل کنترل نبودم. آخ از این درد پهلو ها. توی تختم دراز کشیدم و کانالها رو عوض کردم. تصویرهای نامفهومی یادم می اومد. بذارین استراحت کنه. به نفعتونه که بهش قرص بدین تا انقدر به خودش آزار نرسونه. آقای دکتر نمی خوام همه زندگیش تو خواب باشه. پس براش دنیای تخیلی بسازین. دنیای تخیلی؟ بذارین با خاطراتش زندگی کنه. حتی اگر ... حتی اگر چی؟ ... سرم درد می کنه. انگار قلب بزرگی توی مغزم می زنه. بردیا؟ بله؟ برام خواستگار اومده. خوب؟ چرا اینطوری می کنی؟ طوری نمی کنم. نمیخوای نشون بدی من برات مهمم؟ تو دوست منی. ولی می خوای من چیکار کنم؟ همینجا درس بخون. نمی شه. چرا ؟ من زندگی دیگه ای رو میخوام.نباید جلوم رو بگیری. خوب منم ببر. به این راحتی نیست که. خوب من هم سعی می کنم اقدام کنم که همونجا قبول بشم و با هم بریم. عزیزکم ... آخه اونجا که تو رو قبول نمی کنن. چرا؟ زبان خیلی خوب و نمره های بالا می خواد. انقدر خودت رو اذیت نکن. نمره هام خوبن. خنده ای که کر کننده ست. تلویزیون روشنه. هوا گرگ و میشه. داره صبح می شه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:4 توسط Judy |
|
|
شب بدی بود. و صبح مامان با صدای زنگ بیدارم کرد که تاکید کرده باشه برم موبایل بگیرم که ازم خبر داشته باشه. خیلی سردرد می گیرم وقتی با صدای تلفن از خواب بیدار شم. خیلی بده که انقدر ساعت خواب می تونه روز من رو تحت تاثر قرار بده. دیگه نمی تونستم دراز بکشم.پاشدم آماده شدم و رفتم بیرون. اول رفتم یه گوشی و یه خط گرفتم. یعنی با هم دیگه. موبایله بنفشه. خیلی با مزه ست. بعدش هم یه آی پاد برای خودم گرفتم. صورتی ! خیلی نازه. بچه م دیگه. چیکار کنم. بعد هم رفتم بنتون. برای سپهر یه کاپشن کوچولو خریدم. برای بچه هانیه هم یه لباس سفید خوشگل که اگه پسر یا دختر بود بتونه بپوشه. بعد هم رفتم کافی شاپ اون آقای مهربون ! دلم تنگ شده بود برای کیک ها ! تا در رو باز کردم فوری من رو شناخت. کلی سلام و احوالپرسی کرد و بدون اینکه بپرسه اون مافین مخصوصم رو آورد و یه لیوان ماکو. چیزی نخورده بودم و یکم ضعف داشتم. خیلی بهم چسبید. مثل اینکه انرژی م زیاد شده باشه. خودش اومد پیشم دوباره نشست و ازم پرسید چقدر هستم و اینا. گفتم فعلا معلوم نیست کی برگردم. یه دختری رو پشت پیشخون نشون داد و گفت نوه شه ! دانشجو ه و وقتهای بیکاریش میاد کمکش. You're married huah? انگشترمو نشون داد. yes. where is your husband? another country. he couldn't come. being alone is sometimes very much necessary yeah. exactly. you can think about your relation. uhum. I was married for 35 years. she was the happiest thing that ever happened to me. my only one is just this girl.she comes and visits. my children are too busy , you know? I'm so sorry. when did she pass away? about 5 years ago. we met in France. romantic huah? yeah. I guess. My husband's there now. wow ! so hurry. he may find some one else. چشمکی زد. go and surprise him. may be. you know? always think about what you lose and what you get. you may think that you know people, but you never do. then later you may regret. my wife and I had so many things like this. sometimes I felt she is hiding sth or she is not honest , but she was. never get angry soon , try to know everything. oh , I miss her so much. her smile , her sweet comments on everything. Good for you. experiencing such a relation is perfect. You'll experience it too. it wasn't that easy. It takes a long time to know what makes you happy and what is the best. بلند شد و من رو تنها گذاشت. مثل همیشه متعجب که چطور انقدر راحت باهاش حرف می زنم. چطور انقدر من رواز این رو به اون رومی کنه با حرفهاش. مثل کیک هاش. حساب کردم و باهاش خداحافظی کردم. توی خیابون راه می رفتم و فکر می کردم. رفتم سمت خونه پریسا و سر راه برای خودمون چند تا پیتزا خریدم. سلام مامان.اینا رو لطفا بگیرین. سلام. گرفتی؟ آره . الان براتون مینویسم شماره ش رو. خوبین؟ ای. حوصله م دیگه سر رفته. تو که بری منم بر میگردم. زبون که آدم بلد نباشه همه چی سخته. آره. خوب تکراری می شه همه جا. سپهر کو؟ اتاقشه میاد الان. گفتم یه غذایی بگیرم دیگه چیزی نپزین. دستت درد نکنه. اینم شماره. آها. باشه مرسی. ببینم گوشیتو. ... با مزه ست. از این رنگ رنگی بودنت دست بر نمی داریا. خوب قشنگه که. آره. بیا بشین. چایی می خوای؟ نه. میل ندارم الان. بابا کو؟ داره چرت می زنه. سلاااااااااااام درسه. سلام قربونت برم. درسا خاله ! درسا اون چیه؟ اون مال تو ه خاله. چیه؟ باز کن دیگه. نه اون یکی خاله جان. کاپشنه. کاپ؟ کت خاله. ووووو! بپوشم؟ بپوش. وای چه بهت میاد قربونت برم. به تومیاد. وا ! چیکار می کردی تو اتاق؟ لگو ! کشتی منو با این لگو توهم ! بیا بریم ببینم چی ساختی. سرم رو به سپهر گرم کردم تا یه کم گرسنه ش شد و مامان براش پیتزاش رو گرم کرد و خود مامان و بابا هم یکم خوردن. ولی من سیر بودم. یکم خونه پریسا رو با مامان مرتب کردیم. نمی رسه دیگه به این کارها خیلی کار می کنه. عصر اومد و کلی بغلم کرد. واااای انگار یه ساله ندیدمت. بهت عادت کردم. قربونت برم که قبلش این همه دور بودیم دلت تنگ نمی شد. ده ! متلک نداشتیما ! می بینی که کارم چطوریه. می دونم بابا شوخی کردم. بیا یه چیزی بخور. ای وای ! چرا زحمت کشیدی؟ خیلی گشنمه اتفاقا! چه خبر؟ هیچی دیگه کار و اینا. مامااااان ! ببین کت ! اوا ! درسا این کارها چیه میکنی هر دفعه؟ بابا چیزی نیست.حالا بعد این همه سال. مال سپهره تو چیکار داری؟ خیلی نازه مامانی. بهت میاد. برو آویزون کن. پری؟ جانم؟ امشب زنگ می زنم به بردیا. === ممنون از پیشنهادات. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:57 توسط Judy |
|
|
دلم گرفته. وقتی دلم می گیره از آدمها داغ می شم. انگار از چشمهام بخار بلند بشه. خیلی سعی کردم بخوابم ولی همه ش فکر میومد تو ذهنم. روزهای قدیم. آدمها. همه چی. همه رفتارهایی که اذیتم کرده. دلم می خواست به همه زنگ بزنم و ازشون شکایت کنم. دلم گرفته. وقتی دلم می گیره غمگین می شم. بعد کم حرف می شم. و بعد اونقدر دهنم بسته می شه که دیگه نمی تونم چیزی بگم. ساکت می شم. هیچی نمی گم. مامانم همیشه می گه چشمهات انقدر سرد و غمگین می شه که آدمو می ترسونه. انگار دنیا رو سرت خراب شده. آره دنیا رو سرم خراب شده. دلم گرفته. ولی به کی بگم؟ چی بگم؟ بگم دلم از همه شون گرفته؟ بگم همه اذیتم می کنن؟ بگم چقدر احساس می کنم به همه محبت کردم و هیچی ندیدم؟ بگم خیلی حرفها شنیدم و ندید گرفتم؟ آخ که دلم چقدر پره. آخ که چقدر می ترسم سر خدا داد بزنم. می ترسم از اینی که هستم بدبخت تر بشم. آخ که چه بغضی دارم. آخ که چه بی معرفتین. چرا یاد هیچ کس نیست؟ زندگیم خراب شد. به کسی اعتماد ندارم که براش حرف بزنم. حتی به پریسا هم نمی تونم همه چیز رو بگم. می دونم ممکنه به مامان اینها بروز بده و حوصله ش رو ندارم. می ترسم از شب. بعد از ساعت ها که خوابم می بره اعصابم خورد می شه که چیزی بیدارم کنه. چون برای خواب دوباره بدبختی دارم. دلم میخواد بخوابم و دیگه بیدار نشم. با کی حرف بزنم؟ مگه همه چی گفتنیه؟ مگه می شه آدم هر چی تو گلوشه بگه؟ بعضی چیزها گفتنی نیست. لال شدم. زبونم باز نمی شه. حوصله هیچ کس رو ندارم. بهترین آدمهای زندگیم هم فقط کارهای بدشون یادم میاد. چون کارهای بدشون همه چی رو بهم ریخت. زندگیمو بهم ریخت. چقدر سنگدلند همه. چرا نمی فهمند؟ چرا کسی امین نیست؟ چرا دیگه به کسی اعتماد ندارم؟ چرا دیگه دلم رو برای کسی نمی تونم باز کنم؟ خدایا حتی برای تو. تو هم غریبه شدی. مثل همه. مگه من از زندگی چی خواستم؟ خوب من بلند پرواز بودم. ولی تو فکر. فکرم می رفت تا بهترین ها. باید به اینجا برسم چون دوست داشتم زندگی خوبی داشته باشم؟ هرکس زندگی متوسطی می خواست به همه چیز رسید. همه چیزی دارند که بهش دل ببندند. اما من ... خسته م. وای که چه خسته م. دلم برای اتاق تنهایی هام تنگ شده. چون فقط منم که می دونم جی می کشم. فقط منم که با من خوبم.فقط منم هستم که با خودم خوب حرف می زنم. فقط من به خودم نارو نمی زنم. فقط من به خودم دروغ نمی گم. آخ که چقدر دروغ شنیدم این مدت. چه اعتمادی کردم و چه نتیجه هایی دیدم. دلم گرفته خدا. باز شب شده و من بیدار شده م و بی خواب. باز حسرت بی فکرخوابیدن دارم. باز دلم می خواد گم شم تو زمان. بخوابم و دیگه نبینم چی در انتظارمه. چقدر تنها شدم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:47 توسط Judy |
|
|
انگار بدنم دیگه به خوشی عادت نداره. نصفه شب با درد زیادی از خواب پاشدم. معده م بهم ریخته بود و دستم خیلی درد می کرد. احساس می کردم عضلاتم بدجوری گرفته بودن. سرم هم به خودش می پیچید. کسی رو نداشتم. هیچ کس تو اون شب تاریک و غریب نبود که بتونم بهش بگم درد دارم و به دادم برسه. دلم به کسی خوش نبود. انگار فقط یه لحظه ست که آدم رو از همه دنیا جدا می کنه. دلم میخواست سر تمام مردم دنیا داد بکشم. نمی دونم من خیلی لوس و ضعیفم یا دیگران خیلی بی معرفتن. تو زمان مدرسه کسی که تمرین های بقیه رو حل می کرد اگه خودش بلد بود من بودم. کسی که تو دانشگاه جای بقیه حاضر می زد من بودم. کسی که به بقیه پول قرض می داد با اینکه خودش برای اون پول کار می کرد من بودم. کسی که بیمارستان می رفت . عروسی ها می رفت. تو ختم ها بود. کسی که همیشه کمک می کرد من بودم. حالا ببینید من چطور شدم. دیگه حتی شادترین روز زندگیم بعد از مدتها هم باید به درد ختم بشه. دردی که تمام بدنم رو می گیره. گریه می کنم. گریه می کنم و تخت از لرزش من می لرزه. همه عالم از گریه ء من می لرزه. دوشیزه درسا ... آیا حاضرید ... آقای ... ( چرا نمیاد؟ باید الان بیاد و همه چی تموم شه. باید به سمت هم بدویم و همدیگه رو بغل کنیم. باید بگیم که بدون هم هیچیم. باید همین حالا صحنه خیلی رمانتیک بشه. داماد قهر کنه و همه دست بزنن وقتی ما بهم می رسیم.) وکیلم؟ (باید بیاد. اون به من گفت دختر ولی هستم.گفت به درد همون آشغالهای تو خیابونها میخورم. گفت ارزش محبت رو ندارم.) درسا؟ حواست کجاست؟ عاقد با تو ه ... خانومی؟ (بیا ... شوخی می کردی میدونم. من نمی تونم بدون تو. یادت رفته یعنی که ساعت ها پیاده روی می کردیم و حرف می زدیم؟ یادت رفته که به پنجره م گل می نداختی؟ یادت رفته که اولین بار چطور تو چشمهام نگاه کردی و ... ؟ پس کجایی؟ این فقط یه دعوای ساده بود. یه دعوای ساده. انقدر احمق نیستیم که به این خاطر ...) درسا؟ بله؟ مبارک ک ک ه... صدای هم همه.صدای سوت. صدای دست. صدای تبریک. حلقه ای به دستم رفت. محمد همسرم شد.من که نمی شناختمش. فقط چند بار دیده بودمش. در واقع یک بار قبل از خواستگاری. یک بار. یک بار. هوا داشت خفه م می کرد. سر و صدا اعصابم رو بهم ریخته بود. رفتم تویکی از اتاقها. درسا؟ پری حوصله ندارم بخدا. عروسیته مثلا. محمد رو تنها گذاشتی. چت شده؟ بردیا کجاست؟ زنگ زد. به کی؟ روی پاهام به سختی بند می شدم. به من. خداحافظی کرد. تا الان باید رفته باشه. کجا؟ درسا؟ چرا نمی آی بیرون؟ عمه اینها سراغت رو می گیرن. میام. بیا بریم. زندگی من شروع شد. با کسی که نمی شناسم. اون هم من رونمی شناسم. می ترسم جایی براش باز کنم و تو قلبم راهش بدم. می ترسم قلبم رو بشکونه.می ترسم عاشق بشم و اون هم ترکم کنه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:43 توسط Judy |
|
|
جای کوچیکی کنار پنجره نشستیم و کیفها رو رو صندلی کناری گذاشتیم. چی می خوری؟ وافل شکلاتی خوبه؟ آره. من هم یه طعم دیگه شو می گیرم که امتحان کنی از اون هم. باشه. بشین من می گیرم. نه تو یه دفعه دیگه یه جای دیگه ببر. باشه. بیا. خیلی خوشمزه ست. نی نی هوس کرده ! مم ... خوشمزه ست. مال تو چیه لاش؟ کره بادوم زمینی. دوست داری؟ بدم نمیاد. خوب. حالا بگو ببینم بردیا ازدواج کرده یا نه؟ خبر داری؟ مثل اینکه طلاق گرفته. با یه زن خارجی ازدواج کرده بوده. آها. خوب اگه تمایلی نشون بده چی؟ تمایل به چی؟ به اینکه با هم باشین باز. نمی دونم. فعلا که ندیدمش. می ترسم. مگه نمی گی اگه ازش بپرسی همه چی حل می شه؟ چرا فکرکنم. اقلا یه طرف می رم. الان انگار وسطم. اوهوم. پریسا یادش نبود چرا یه دفعه رفته؟ نه. چیزی نگفت. اونها شوهرم رو دوست دارن. خیلی با این کارهای من موافق نیستن. پس شوهر خوبی داری که خونواده ت دوستش دارن. شاید. البته هواشونم داره. خوبه سیاست داره. وافل ها رو خوردیم و برگشتیم دم خونه هانیه و من دیگه بالا نرفتم. با هم خداحافظی کردیم و قرار شد دوباره بعدا قرار بذاریم. تو راه هتل خیلی به حرفهاش فکر کردم. شاید شوهرش میتونست برام توضیح بده چمه. دلم برای خونه خودم هم تنگ شده بود. برای مبل تپلم. برای ماگ های رنگیم. برای تخت قشنگم. به هتل که رسیدم خودم رو روی تخت انداختم و به فکر فرو رفتم. پریسا برام پیغام گذاشته بود و بهش زنگ زدم. الو پری؟ جانم. کجایی پس دختر؟ ما رو یادت رفته؟ نه بابا. پیش هانیه بودم. مامان نگران نباشین هتله. پیش هانیه بوده. صدای بابا میومد. " من که گفتم رغته بگرده بیخودی نگران می شین" "گوشی رو بده من" الو درسا؟ بله مامان؟ سلام. خیلی بی خیالی به خدا ! سکته دادی ما رو. تو این شهر غریب بدون تلفن پا می شی می ری نمی گی نگران می شیم؟ خوب یه گوشی می گیرم. نگران نباشین. بچه که نیستم. خوب اینجا که ایران نیست. دزد و اینا زیاده. طلا اینا می ندازی می ری سرت رو می برن. مامان جان طلام کجا بود؟ باشه تلفن می گیرم دیگه. بیا پریسا. این گوش که نمی ده. بهش بگو. الو؟ پری تو که می دونستی کجام دیگه نگرانی نداره. آره ولی طول کشید خونه اون زنگ زدم کسی برنداشت. رفته بودیم بیرون یکم. خوب بود؟ آره جات خالی. حالا باز قرار می ذاریم وقت داشتی بیا. سپهر چطوره؟ سراغتو می گیره. سر بزن دیگه. یه قدمه! باشه فردا میان. تلفن بردیا رو بده. ندادم مگه؟ نه فکر نمی کنم. مطمئنی حالا؟ نمی دونم حالا بده. باشه وایستا بیارم. شماره رو نوشتم و قطع کردم. ای میل چک کردم. عکسهای روی لپ تاپ رو نگاه کردم. مهمونی های معدودی که رفتیم. چند تا عکس با هم کلاسی هام. دلم برای همه تنگ شده بود. ولی یه جمله ای همه ش تو ذهنم میاد: به کسی که یک بار اذیتت کرده دوباره اعتماد نکن. واقعا هیچ کس بوده که ارزش جنگیدن رو داشته باشه؟ کسی که گریه م ننداخته باشه وکسی که بدونم می تونم بهش اعتماد کنم. چقدر اعتماد سخته. عمر اونقدر کوتاهه که جایی برای آدمهایی که آدم رو اذیت می کنن نمی مونه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 23:39 توسط Judy |
|
|
نهار رو که خوردیم لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون. هانیه کت گشاد بامزه ای به رنگ سبز تیره پوشید و چکمه های بلندی پاش کرد. باید خیلی مواظبت می کرد از خودش. پیشنهاد داد بریم موزه مادام توسو و مجبور بودیم سوار مترو بشیم. مترو خیلی شلوغ بود. مردم اکثرا یا داشتند با این آی پاد ها آهنگ گوش می دادن یا داشتن کتاب ومجله و روزنامه میخوندن. دخترها و پسرهای جوون زیادی رومی دیدم که دست به دست هم راه می رفتن. یاد خودمون افتادم که حتی الان که دیگه به قولی محرم هستیم هم اینطوری راه نمی ریم.خنده م گرفته بود. انگار هر چیزی که اجازه داده نشه جالبه! می گم هانی چقدر از این آی پادها همه دارن. آره. اینجا مردم تو راه همه ش آهنگ گوش میدن. چیز خوبیه. آره جالبه. حالا باید برم مدلهاشو نگاه کنم. یکم آهنگ گوش دادن موقع راه رفتن خیلی کیف می ده. بعضی خانم ها داشتن تو مترو آرایش می کردن یا موهاشونو درست می کردن. بعضی ها داشتن با موبایل بازی می کردن. هانی الان تو ایران تو مترو مردم جنس اینا میارن می فروشن. مثلا لباس لوازم آرایش دستمال گردگیری. از این چیزها. من خودم البته ۴ یا ۵ بار بیشتر سوار نشدم. چرا؟ با ماشین می ری بیرون؟ زیاد که بیرون نمی رم ولی خوب همه مسیرها رو هم نداره. شلوغ هم هست. بیشتر ماشین می برم. دانشگاهت به کجا رسید؟ ادامه دادی؟ آره. ولی ول کردم. جدیدا صحبت کردم که دوباره برم. البته برای دانشگاه پول میدم. آها. خوب می تونستی اینجا هم یه دوره ای چیزی ببینی تا وقتی هستی. اینجا بیشتر پولیه دانشگاه ها. فکر نمی کنم اونقدر بمونم. باورت می شه مغزم خیلی بسته شده؟ آره می فهمم. منم الان برام درس خوندن خیلی سخت تره. وقتی به مقصد رسیدیم خیلی لذت بردم. خیلی سال بود نیامده بودم و کلی مجسمه ها عوض شده بود. آدمهای جدید بودن. خیلی شبیه و طبیعی. قسمت وحشتناکش نرفتیم.گفتیم شاید روی بچه و اینها اثر بذاره. بهمون خیلی خوش گذشت. میخوای بریم چیزی بخوریم؟ شکمو شدیا ! بابا خوب من الان دونفرم. میدونم شوخی کردم. بریم. اینجا یه وافل خوبی داره. بیا بریم. با هم راه می رفتیم و من دیگه فرصت فکر به چیزهای بد رو نداشتم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:51 توسط Judy |
|
|
برات زرشک پلو با مرغ درست کردم دوست داشتی اونوقتها. آره الانم دوست دارم. خودم از بس آشپزی نکردم یادم رفته همه چی. یادته چه دستپختی داشتم؟ بیچاره شوهرت پس هنوز مسموم نشده! ده ! هانی داشتیم؟ بابا خوب بود که! آره بابا خوب بود. شوخی کردم. حیفه که همه کارهایی که می کردی روگذاشتی کنار. چی به سرت اومده دختر؟ نمی دونم راستش. فکر میکردم با بردیا خیلی جورم. فکر میکردم خیلی دوستم داره. ولی دعوامون شد. قهر کردیم. بعد هم محمد آمد خواستگاری. تا لحظه آخر میخواستم فقط تهدید بشه و بیاد سراغم. ولی نیومد. بعدش هم از ایران رفت. پریسا می گفت الان انگلیسه. هانیه نزدیک بود در قابلمه روبندازه. چی؟ یعنی بخاطر اون اومدی؟ آره. باید بفهمم چرا منوول کرد. بعد از این همه سال؟ قبلا نمی دونستم کجاست. حالم هم خوب نبود. پریسا میگه قرص اعصاب میخوردم و کنترل رفتار نداشتم. نمیدونم اثر قرصهاست یا همه اینها یه خوابه. چیز زیادی یادم نیست. فقط می بینم که با شوهرم حرف زیادی نمی زنم. اتاق جدا دارم. حتی باهام بحث هم نمی کنه. هانیه دوباره کنارم نشست. طفلک من! اون بردیا فقط خیلی خوش برخورد بود. اونموقع خیلی در موردش بحث می کردیم. یادته؟ (انگار اونم شک داشته باشه که من چیزی یادمه) بهت می گفتم ازش انرژی منفی می گیرم. احساس می کنم باهات صادق نیست. زیادی خودخواهه. اوهوم. یادت نیست چقدر به تو تهمت می زد ولی خودش چقدر با همه راحت بود؟ چرا. اونها تربیتشون اینطوری بود. تو نمی تونستی دووم بیاری. می فهمی چی می گم؟ اونها آزادی خاص خودشون رو داشتن. یادمه که حتی خواهرت به خواهرش گفته بود و بردیا بدتر شده بود. چی؟ کی؟ یادت نیست؟ یکی از فامیلهاشون دختر خوشگلی داشت که نمی دونم اسمش چی بود. .. مم .. مینا؟ یا نمی دونم . خلاصه خیلی رفت و آمد داشتن و تو شک داشتی که بردیا زیادی اون رو می بینه و شاید بهش علاقه داشته باشه. بعد پریساتون به خواهرش گفته بود که چرا درک نمی کنن و مرتب دختره رو دعوت می کنن. یادت اومد؟ فکر نمی کنی اون حساسیت بیخودی بود؟ یه چیزهایی یادمه. نه. چون من بردیا رو یه بار با اون دختره دیدم. بهت هم گفتم. گفتی دروغ میگم. واقعا؟ آره. یادمه که مامانه می خواسته بردیا با اون دختره ازدواج کنه. خوب مامانها همه شون از این آرزوها دارن. درسا جان نمی دونم چیه که هنوز تو رو انقدر وایسته نگه داشته. ولی آدم وفاداری نبود. حرفهای نا مربوط می زد. نه. همیشه اینطور نبود. با من خیلی مهربون بود. مشکلات خونه رو براش تعریف می کردم و می فهمید. یادت نیست که حتی توی رستوران ها غذا دهنم می ذاشت؟ نمی دونم. فکرنمی کنم درست باشه که ببینش. الان دیگه شوهر داری. نمی تونم تا آخر عمرم با این فکرها زندگی کنم. می خوای کنت که اومد در مورد اون داروها باهاش مشورت کنی؟ نمی دونم چه داروهایی بوده. ولی بدم نمیاد براش تعریف کنی وببینی نظرش چیه. چرا من چیزی یادم نمیاد. از شوهرت نپرسیدی اصلا؟ نه. تازه فهمیدم. مامانت اینا چی؟ اوها روکه می شناسی. زیاد این چیزها براشون مهم نیست. بیا نهارمون رو بخوریم. بعد برام بگو می خوای به بردیا چی بگی. هانیه ظرفها رو روی میز می گذاشت و من دیس برنج رو با ماست و زرشک آوردم. خودش دیس مرغ رووسط گذاشت. وای چه رنگ و بویی داره. قابل نداره. بده برات بکشم. مرسی. به نظرت باید به بردیا چی بگم؟ نمی دونم. فقط باید شکهات رو برطرف کنی. بعدم برگردی سر خونه و زندگیت. اگرم امیدی بهش نیست جدا بشی. نباید اون بیچاره روهم بازی بدی. هانی عجب دستپختی ! عالیه! نوش جان. نمی دونم اصلا چی به زبونم میاد. می خوام هر چی همون موقع به ذهنم رسید رو بگم. باور کن حس می کنم حتی اگه ازم معذرت هم بخواد چیزی عوض نمی شه. فعلا فکرش رو نکن. بدی ماجرا همینه که هرکاری می خوام بکنم قبلا تمام شب روفکر می کنم. پس خوابت هم بده؟ آره. خیلی. چطوره برات بعد از نهار فیلم و عکسهام روبیارم. بعدش هم بریم یه چرخی بیرون بزنیم؟ باشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:47 توسط Judy |
|
|
هانیه دو تا فنجون بزرگ چای ریخت و آورد کنار من پشت میز آشپزخونه نشست. یک ظرف توت و کشنش و یک ظرف بیسکوئیت و یک ظرف هم برگه مخصوصی آورد. آین چیزها رو از اینجا پیدا می کنی؟ آره. این برگه انبه رو هم مامان فرستاده. بخور.خیلی خوشمزه ست. یک دونه برداشتم و با چای م خوردم. مزه شیرین و ترشی داشت. خیلی جالبه. خوبه. من خیلی می خورم ازش. شکمو شدم حسابی. من هم هستم. کلی شکلات و اینها می خرم. حالا چایی ت رو خوردی کلی تنقلات دیگه هم دارم. باید امروز حسابی به خودمون برسیم. لبخندی زدم و چای داغ رو فرو دادم تا تمام اعضای بدنم آرامش پیدا کنه. با کی ازدواج کردی؟ با رئیس خاله م. خاله سمیه رو یادته؟ آره. پس آدم حسابیه. آره. سنش زیاده پس. خیلی نه. زود کار رو شروع کرده. خوشتیپه؟ مم ... آره فکرکنم. وضعت خوبه فکر کنم نه؟ آره. پس مشکلت چیه؟ نمی دونم. نمی دونم دوستش دارم یا نه. فکر کنم ندارم. هانیه کمی مکث کرد و پرسی: بردیا چی شد؟ اومدم اینجا که پیداش کنم؟ چی؟ هانیه بلند شد وایستاد و همینطور منو نگاه کرد. دستش روگرفت به کمرش و رفت یه لیوان دیگه چای برای هردومون ریخت. مگه شوهر نداری؟ چرا. ولی رابطه ای نداریم. برای اینکه بتونم زندگی کنم باید بفهمم چرا بردیا انقدر راحت همه چیزو فراموش کرد. چرا ازم نخواست باهاش ازدواج کنم. درسا! تو هنوز بهش فکر می کنی؟ هر روز. عزیزم زندگی مشترک هر روزش دردسره. هر روزش جنگیدنه. نباید زندگیتو ول کنی. اون هم ول کرد. من هم قدرت جنگیدن ندارم. یعنی دلم نمی خواد. برام مهم نیست. همینکه اومدی اینجا یعنی میخوای زندگیت بهتر بشه. تو تو زندگی با شوهرت هم مشکل داشتی؟ اوایل آره. شوهر من خارجی ه. با ما خیلی فرق دارن. با خونواده ش . با عقاید و رفتارهاشون. تو که گفتی خوبن. آره خوبن. ولی ... یه جرعه از چایش رو با دو تا توت خورد و گفت: رفتارشون مودبانه ست. بهم احترام می ذارن. ولی... ولی چی ؟ نمی دونم دوستم دارن یا نه. می تونی درک کنی؟ تکیه دادم به پشتی صندلی و فکر کردم. نمی دونم هنوز به خاطر ایرانی نبودنشونه یا نه. ولی تو حرفهاشون و کارهاشون علاقه نمی بینم. یعنی کشفش نمی کنم. فقط احساس می کنم می خوان نقششون رو خوب بازی کنن. باهام خیلی خوب حرف می زنن. مناسب های ایرانی رو هم به جا میارن. نمی دونم ... فکر کنم می فهمم. با خونواده همسرت چطوری؟ اصلا نمی دونم. خونواده اونطوری نداره. ولی من انگار از خواب بیدار شدم. فقط می دونم ازدواج کردم. دیگه چیز زیادی یادم نمیاد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 5:27 توسط Judy |
|
|
هانیه سرمو گذاشت روشونه ش و نوازشم کرد. وقتی کانادا بودیم خیلی سختی کشیدیم. اولهاش نمی تونستیم درست خرج کنیم. حسام برادر وسطیم که یادته؟ یه دفعه مریض شد. مجبور شد موقتا دانشگاهش رو ول کنه. گفتا سرطان معده ست. نمی دونی چی کشیدم درسا. برادرم جلوم آب می شد. من سر درسهام اصلا حضور ذهن نداشتم. برای همین هم انقدر همه چی طول کشید می دونی؟ هانیه می دونست من چطوری هستم. وقتی حالم بد می شد باید یه کم از اون اوج ناراحتی م می گذشت تا بتونم حرف بزنم. دوست داشتم اینطور موقع ها یکی برام حرف بزنه و انتظار نداشته باشه من جوابشو بدم. فقط حرف بزنه و من گوش بدم. یه مدت اعصابم خیلی ضعیف شده بود. یادته که من چقدر رو حسام حساس بودم؟ خیلی با هم حرف اینا نمی زدیم ولی اصلا غیرتی می شدم در موردش. خیلی بهش اعتماد داشتم و رو حرفهاش حرف نمی زدم. تو درسهام هم خیلی بت من بود. اینه که داشتم داغون می شدم. می خواستم بمیرم. با همه قهر بودم. همون دورانی که رابطه و ای میل هامون کم شد. برادر نازنینم. می خواستم هیچی نداشته باشم ولی حالش خوب بشه. از درسهام موندم. دیگه فکرم کار نمی کرد. با خدا هم قهر بودم. با همه قهر بودم. با بچه ها دعوا میکردم. پرخاش می کردم. دری ... نمی دونم اون آدم من بودم یا نه. ولی وقتی مشکلی پیش آمد حسابی خودمو باختم. کنت خیلی کمکم کرد.اونموقع توشرایط خوبی نبودم. یه گوشه نشسته بودم و خودمو ملامت می کردم و از همه بدم می اومد. تو مدتی که اون همسرمه و قبل از اون... آرامش روتجربه کردم. سرم رو بلند کردم و لبخند زدم. برادرت حالا چطوره؟ خوبه. زود تشخیص داده بودن و از نوع خیلی ابتدائی بوده. الان حالش خوبه. اگه دوباره در آینده چیزی پیش نیاد. خوبه که آدم همراه داشته باشه. آره. بیا بریم چای بریزیم و در مورد همراه تو صحبت کنیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 2:14 توسط Judy |
|
|
بسته ها رو دست هانیه دادم و داخل شدم. فضای گرم و دلنشینی بود. یه قسمت کاملا ایرونی تزئین شده بود. قالیهای قشنگ. مبل های راحت کرم و نارنجی. آباژورهای منگوله دار. میزهای قهوه ای روشن و تنقلات روی میز. کشمش توت لواشک شیرینی های مختلف. به نظرم ویار خوشمزه ای داری ! آره! همه روخودم پیدا کردم. چشمم همه ش دنبال خوراکی های ایرانیه. یادته چقدر لواشک می خوردیم؟ آره ! من هنوزم بعضی وقتها میخورم. اوهوم. بیا بشین. چرا انقدر زحت کشیدی ؟ بابا دیگه شرمنده م نکن. سوغات همینجاست. ببخشید دیگه فکرنمی کردم اینجا همو ببینیم. ای بابا ! هر چی منو یاد تو بندازه خوبه. مثل همیشه هم خوش سلیقه! کنارم روی مبل بزرگ وراحتش نشست و دستهام رو گرفت. درسا خیلی دلم برات تنگ شده بود. اینجا خیلی احساس تنهایی می کنم. هنوز زیاد آشنا پیدا نکردم. من هم همینطور. من هم اونجا با کسی رفت و آمد ندارم. چرا؟ از بچه ها کسی خبر نداری؟ باور می کنی بگم نه؟ باید برام تعریف کنی. دل تودلم نیست که هی ازت سوال بپرسم. بپرس. تو هم باید تعریف کنی. اول تو بگو. باشه. مم م م ... من و کنت تو کانادا آشنا شدیم. تو یه سفر تفریحی کنار نیاگارا. من برای کارم از مامان اینها کمی دور شدم. با دوستهام رفته بودم اونجا که اینطور شد. یعنی یه دفعه صحبت پیش اومد و چند روزی که اونجا بودیم چند بار دیدیم همو بعدش اون برگشت انگلستان و خلاصه از طریق ای میل باهاش در ارتباط بودم تا اینکه ۳ ماه بعدش دوباره آمد کانادا و ازم خواستگاری کرد. بعدش هم که می بینی اومدیم اینجا و حالا هم نی نی کوچولو. دستم رو گذاشتم روی شکمش. کمی برآمده بود. کنت چند سالشه؟ ۳۵ سالشه. استاد دانشگاهه. چه عالی. چه رشته ای؟ روانشناسی. دکتراش رو همینجا گرفته و خونواده ش هم یه شهر دیگه هستن. ۲ تا خواهر داره که ازدواج کرده ن و همه شون با من خیلی خوبن. خیلی خوشحالم. خودت چیکار کردی؟ کانادا بهت سخت گذشت؟ آره اولش خیلی سخت بود. خوب با فروش همه چیز تونستیم بریم و باید خیلی صرفه جویی می کردیم. ولی بعدش که برادرهام کار کردن و خودم هم همینطور خیلی بهتر شد. حالا شاید بعد از به دنیا اومدن این بچه باز هم درسم رو ادامه بدم و دکترام رو بگیرم. توهمیشه با استعداد و فعال بودی. می دونم که بالاخره از عهده همه شون بر میای. خواهر خودم ! دلم برای این روحیه دادنهات یه ذره شده بود ! یک لحظه تو فکر فرورفتم. من روحیه می دادم؟ یعنی قبلا انقدرروحیه داشتم که به بقیه هم تزریق کنم؟ تو بگو. با بردیا که ازدواج نکردی درسته؟ نه. چهره هانیه بیشتر از اینکه ناراحت بشه باز شد. به نظرم هنوز از اون بدش میاد. بذار برات چای و کیک بیارمو بعد همه چیز رو بگو. پاشو خونه رونگاه کن اگه دوست داشتی.من که مثل تووارد نیستم تواین چیزها. بهتره یکم راهنمایی م کنی. لبخندی زدم وبلند شدم تا اطراف رونگاه کنم. خونه سه خوابه بود. البته یکی از اتاقها خیلی کوچیک بود که داخلش میز اطو و جارو برقی و بعضی وسایل این مدلی بود. تو یه اتاق دیگه چند تا عروسک و یه مبل سفید بود و یه دراور سفید. اتاق دیگه تخت دو نفره ساده ای داشت با چند تا کوشن و رو تختی گل بهی. پرده های سفید و صورتی. یک صندلی و میز کوچیک کنارش که روش چند تا کتاب بود. میز آرایش که روش چند تا رژ و لوازم دیگه آرایش و یک گلدون کوچیک بود. اینجایی؟ خوبه؟ آره خیلی. خالیه هنوز خونه م. اون اتاق وسایل بچه میاد. آره خوب می شه. مبارکه خیلی. درسا بیا اینجا. رفت کنار پاتختی وایستاد و روش رونشون داد. اینو می شناسی؟ یه قاب طلایی زیبا بود که عکس عروسی هانیه توش بود. نه.یادم نیست. ای بی معرفت. اینو تو بهم کادو دادی. تولد ۲۰ سالگیم. واقعا؟ خوش سلیقه بودم. اینها روهم نگاه کن. من رو برد تو اتاق بچه وکمد رو باز کرد. توش ۲ تا تابلوی کارتونی بود. اینها رو توکشیدی. هنوز دارم. میخوام بزنم به دیوار بچه م. نمی دونم چرا گریه م گرفت. اشکهام دونه دونه می اومدن و نمیتونستم خودمو نگه دارم. عزیزکم گریه برای چیه؟ حالا که پیش همیم. هنرمند که گریه نمی کنه. نشستم کنار دیوار و هانیه هم کنار من. هانیه ... خیلی سالهای بدی داشتم. خیلی بد. نمی دونم از کجاش برات بگم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 4:44 توسط Judy |
|
|
دور موهام حوله پیچیدم و نشستم روی تخت. سرم خیلی درد می کرد. گیج بودم. احساس آدمی رو داشتم که هیچ کس نمی شناسدش و حالا فهمیده که خودش هم برای خودش غریبه ست. دلم قبلا می گرفت . ناراحت می شدم. اشک می ریختم. اما حالا انگار بی حس شدم. دیگه چیزی رو احساس نمی کنم. رگهای سرم با هم سر جنگ دارن. نمی دونم واقعا زنده هستم یا نه. یادمه شوهرعمه محمد می گفت روزی که آدم بلند شه و ببینه دردی نداره مرده. می ترسم مرده باشم. یاد عمه محمد افتادم. مادر و پدر محمد قبل از آشنایی ما فوت شده بودن. موقع بدنیا اومدن محمد هم خیلی سنشون کم نبوده. محمد هم تنها فرزنده. از اون موقع دیگه مستقل بوده. البته آپارتمانی بالای خونه عمه اش داشته و اونها خیلی بهش محبت کرده ن. من زیاد بهشون سر نزدم. با من خیلی مهربون بودم ولی من حوصله شون رو نداشتم. سن و سال و آداب رسومشون حوصله م رو سر می برد. الان فکر می کنم که شاید درست نبوده کارم. الان که می بینم تنهایی چقدر بده و آدم چقدر دلخوش کسی هستش که به یادش باشه. زنگ زدم برام چای آوردن و نشستم روی تخت روبروی تلویزیون. مجله ها رو پهن کرده بودم ونگاه می کردم. مدلهایی که کمی حالت کلاسیک خودشون رو حفظ کرده بودن بیشتر برام جالب بودن. انگار همه چیز به عقب بر می گرده. هم لباس هم وسایل خونه. یه جورایی دور می زنه هر چند سال یه بار. اینجا می شه به این مجله ها زنگ زد و همه وسایل رو تلفنی یا با اینترنت خرید و بیارن دم خونه. اگه خونه م اینجا بود فکر کنم همه پولهام رو تموم می کردم. مثلا چند تا عسلی خیلی قشنگ چوب بلوط و صندلی های طرح دار قشنگی توش بود. بعضی از تخت ها دورش(بالاش) تور داشت که موقع خواب بکشن.مثل تخت های شاهزاده ها. بعضی از مبل های جدید هم کنار دسته ش قفسه بندی بود برای جای کتاب و مجله. خلاصه حسابی سرگرم شده بودم. چند تا از بیسکوئیت هایی که خریده بودم رو هم با چایی م می خوردم. موهام که خشک شد حوله رو باز کردم و شونه ای به موهام زدم. از وقتی کوتاهشون کردم خیلی راحت شده همه چیز. به دست و پام لوسیون زدم و کمی ناخن ها و ابروم رومرتب کردم و خوابیدم. وقتی فکر دیدن هانیه رو می کردم هم خنده م می گرفت. صبح بدون ساعت یا هر چیزی از خواب پاشدم. بنظرم خوابم کافی و خوب بوده. نمی دونستم چی بپوشم و چیکار کنم. دلم نمی خواست بعد این همه سال فکرکنه پیر شدم یا بهم بد گذشته. اقلا دلم نمی خواد قیافه م چیزی رونشون بده. یک کت و دامن مخمل مانند ارغوانی پوشیدم با جوراب کلفت و چکمه بلند جیر ارغوانی. زیر کت هم یک بلوز شیری یقه دار. یک گوشواره طلای رشته ای زدم و حلقه م رو دستم کردم. آرایش ملایم و موهام رو هم کاملا لخت کردم. کت بلندی روش پوشیدم و تاکسی خبر کردم و رفتم. خونه هانیه چندان نزدیک نبود. درواقع مجبور شدم پول زیادی بابت تاکسی بدم. کیسه های وسایلی که براش خریده بودم دستم بود و حوصله مترو و اتوبوس رو نداشتم. خونه شون از بیرون بزرگ به نظر می اومد. به نگهبان اعلام کردم با کی کار دارم و اون هم چک کرد و رفتم بالا. خانومی که دم در وایستاده بود خیلی با کسی که من می شناختم فرق داشت. دختر ریزنقشی که با من می خندید حالا کمی تپل شده بود و شکمش کمی برآمده بود. موهای مشکی فردارش حالا مش کرده و صاف بود و پلیور بلند آزادی همراه با شلوار تنگ کلفتی پوشیده بود. با صدای جیغش به خودم اومدم که محکم بغلم کرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:48 توسط Judy |
|
|
مطلب مفصلی دیشب نوشته بودم که دیدم نیست! به همین راحتی! حالا سعی می کنم باز بنویسم ولی شاید کاملا یادم نیاد. ===== نمی دونم فیلمش واقعا خنده دار بود یا من دیگه سعی می کنم به هر چیزی بخندم تا بدبختی هام یادم بره. شاید دیوونه شدم. یاد زمانی افتادم که سرمست بلند می خندیدم. به هر چیزی. اونقدر مستاصل شدم که میخوام به هر چیز خوشحال کننده ای چنگ بزنم. شاید فقط برای چند لحظه خوش باشم. نمی دونم واقعا این چیزهایی که پریسا می گفت واقعیت داره یا نه. اگه من چیزهایی یادم رفته چرا چیزهای بد یادم نرفته؟ چرا یادم نمی ره که هیچی اون چیزی نیست که من می خوام؟ وقتی جوون بودم مثل هر دختری تو آرزوهام غرق بودم. آرزوی کسی که دوستم داشته باشه. کسی که بدونه چقدر ارزش دارم. کسی که بدونه با بقیه چه فرقی دارم. کسی که قدرم رو بدونه. وقتی از در سینما بیرون آمدم اون احساس وحشتناک بهم دست داد. آدمها با عجله بیرون می اومدن و بهم تنه می زدن. بعضی ها بد نگاهم می کردن و چیزی زیر لب می گفتن ولی من نمیتونستم تکون بخورم. نمی دونستم باید کجا برم و کجا هستم. زبونم بند اومده بود و هیچی به ذهنم نمی اومد. هیچی یادم نمی اومد. نمی دونم چند دقیقه اونطوری وایستادم ولی وقتی بالاخره تونستم نفسی بکشم و همه چیز به نظرم دوباره آشنا اومد سردرد بدی گرفتم. بغض کرده بودم و بی نهایت ترسیده بودم. شروع کردم به راه رفتن. انگار بخوام از اونجا دور بشم و دوباره تجربه ش نکنم. داخل فروشگاهی شدم و فکرم رو روی اجناس متمرکز کردم. یه کیسه آب برقی و چند بسته بیسکوئیت برداشتم. چند تا لباس و زینت آلات برای هانیه خریدم. یک کیف آبی کوچیک با بند بلند هم برای خودم. برای موقعی که راه می رم و دستم از نگه داشتن بند کیف خسته ست. به نظرم کیف تنهایی اومد. آبی کدر و غمگینی داشت. یک جفت جوراب بلند و پشمی هم برداشتم.به شدت سرمایی ام. از کنار لباس های مردونه که رد می شدم یه لحظه وایستادم. اگه وقتی برگشتم محمد بود چی؟ براش دو تا پلیور برداشتم. یکی کرم. یکی آبی و سفید. چند تا هم شامپوی بدن و سر و لوسیون و کرم و اینا برداشتم. فکر کنم نصف چیزهایی که می خرم می مونه برا پریسا. آخه من از بچگی از بوهای خوب لذت می بردم. خوب کی نمی بره؟ ولی من علاقه خاصی به بو کردن موهام و دستهام دارم. مست می شم. اصلا فکر کنم به همین هوا می رم حمام. فکر هم می کنم به شامپوهای هتل حساسیت دارم. زیاد به سرم نمی سازه. وقتی برگشتم هتل وسایلم رو یه گوشه گذاشتم و زنگ زدم به هانیه. دستهام حسابی از جای کیسه های قرمز و دردناک شده بود. hello? سلام هانی. خدای من ... (چیزی نگفت می دونستم داره بغضش رو قورت می ده) خانوم خانوما تو آسمونها دنبالت می گشتم. دیدی چه دنیا کوچیکه؟؟؟ آره ... درسا جونم... باورم نمی شه ( یکم نفسش بند اومده بود) تبریک میگم. نمی دونستم ازدواج کردی. کاش میومدم. آره ... خیلی جات خالی بود. البته یه چیز دیگه هم تبریک دارررررههههههه! چی؟ نی نی هم دارم. نه! یعنی بچه هم داری؟ چند تا؟ تازه تو دلمه بابا. زیاد نترس دیر نشده ! ای بابا ... درسا نمی دونی چقدر باهات حرف دارم. فردا بیا اینجا. نه خوب بیرون قرار بذاریم بهتره که. نه بابا بیا . کنت برای سمینار می ره منچستر من تنهام. باشه آدرسو بگو. وقتی تلفن رو گذاشتم رفتم شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه. توی آینه که نگاه کردم لبخندی روی صورتم بود که خیلی دلم براش تنگ شده بود. حالا همون دختر مجرد آزادی بودم که سر به سر همه می ذاشت و به همه انرژی می داد.بابا راست می گه که تیکه می ندازه "این بچه بود خوش اخلاق تر بود" مایع خوشبوی وان رو خالی کردم و دراز کشیدم تا جایی که فقط سرم بیرون موند. چشمهامو بستم و به خواب رفتم. نمی خوام دیگه ببینمت! آروم.ش ش ش ... برو از اتاق بیرون. می خوای برات قرصی چیزی بیارم؟ نه! می خوام بری و نبینمت! من تو رو نمیخوام ! بفهم! درسا جان دراز بکش ببین چقدر قرمز شدی این کار رونکن با خودت. تو زندگیمو بهم زدی! دوستت ندارم! من دارم خوب؟؟؟؟ می تونی آرومتر حرف بزنی یا نه؟ نه نمی تونم! نمی خواااام! ازت بدم میاد! یکی دیگه رومیخوام ! بسه درسا. خوشم نمیاد از این حرفها! ا ؟ خوشت نمیاد؟ متاسفم ! واقعیته !!!!! وقتی دستت بهم میخوره چندشم می شه ! می خوام اون بغلم کنه ! می خوام کنار اون باشم. می خوام دستهای اون ... شق! چشمهام رو که باز کردم آب رفت توبینی م. سرمو از آب آوردم بیرون ولی نفسم نمی اومد. بالاخره سرفه کردم و مقداری آب از دهنم بیرون ریخت. خدای من .... نفسم داشت بند می اومد. صورتم میسوخت. نمی دونم خواب بودم یا بیدار. جای سیلی محکمی روی صورتم می سوخت.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:49 توسط Judy |
|
|
باید می رفتم. انقدر راه می رفتم تا یخ بزنم. انقدر که مغزم از کار بیفته. چه فایده که چیزی یادم نمیاد؟ محمد چرا خواسته من دیگه قرص نخورم و به این حال در بیام؟ باید می فهمیدم چی شده. باید بهم می گفت. یعنی حالا که شاید دارم بهتر می شم گذاشته و رفته؟ خسته شده؟ چیکار کرده بودم؟ دستهام رو طوری توی جیبم فشار می دم که انگار هر لحظه قراره از من جدا بشن. قیافه آدمهای خسته رو گرفتم و سعی میکنم به باد بگم هیچی نیست. برای من هیچی نیست. بارون گرفت. چیزی که ازش متنفرم ولی حالا اهمیتی نمی دم. خیس می شم. قطره های آب از رو صورتم سر میخوره و من احساس راحتی می کنم. چون مثل گریه کردن می مونه. هر چقدر خواستم گریه کنم نشد. سردرد گرفتم از بس به ماهیچه هام فشار آوردن. هیچ اشکی نیست. جلوی یه سینما وای میستم. می رم داخل. باید ۱۰ دقیقه ای منتظر بشم ولی دیگه پاهام جون ندارن. هر فیلمی باشه خوبه. فقط می خوام از این حالت بیام بیرون. میخوام حواسم پرت بشه. همیشه جوون تر که بودم با دوستهام به آدمهایی که تنها سینما یا رستوران می اومدن میخندیدیم. می گفتیم ببین این دیگه چقدر بدبخته و بعد خنده. چقدر اونوقتها می خندیدیم. من توجمعهای دخترونه مون سر و زبون خوبی داشتم. همچین می خندیدم که انگار هیچ چیزی ناراحتم نمی کنه. به چیزهای بیخود می خندیدیم. به آدمها. به مغازه ها. به قیمت ها. به معلمها. به همه چیز. کافی بود هانیه یا رعنا یا ستاره یا دوستهای دیگه م چیزی بگن تا من دلم رو بگیرم و بلند بخندم. چقدر سرخوش بودم. دلم اون بی مسئولیتی و بی دغدغه بودنم رومیخواد. ناراحتی داشتم ولی اهمیت نمی دادم. من و هانیه از سن ۱۴ سالگی همسایه بودیم. نه دیوار به دیوار ولی توی یه کوچه. از همون موقع هم هم مدرسه شدیم. بعد دوست شدیم و راه ها رو با هم میومدیم. هانیه دختر عاقل و منطقی بود. یعنی انگار از همون سن مامان باشه. بزرگونه حرف می زد و خیلی آینده نگربود. همیشه داشت پس انداز می کرد. درسخون بود. هم زیست دوست داشت هم ریاضی و آخرش هم به خاطر من تن به ریاضی داد. خیلی به فکرمن بود. برام درسها رو توضیح می داد. ولی وقتی هم که قاطی می کرد دیگه از دستش آسایش نداشتم. انقدر باهم همه رومسخره می کردیم که هر کی می دید فکر می کرد دیوونه ایم. همه چیزمون رو برای هم میگفتیم. اون ۳ تا برادر بزرگتر داشت که ۲تاشون ازدواج کرده بودن و اون یکی هم هیچوقت خونه نبود. برای همین زیاد می اومد پیش من. مامان و باباش هر دوکار می کردن و من و هانیه همه درسها و کارهامون پیش هم بود. چقدر با هم سینما رفتیم. چقدر رفتیم کتاب خریدیم. از بس که این بشر درس میخوند. عاشق رمانهای کلاسیک و سنگین بود. تولباس پوشیدن اصلا سلیقه نداشت. هروقت می خواست بره مهمونی میومد من درستش می کردم. موهای فرفری کوتاهی داشت که به مشکی می زد. وقتی درستش می کردم خیلی تغییر می کرد و خوشگل می شد. بعضی وقتها بعدش می اومد که برام تعریف کنه ولی اصلا انگار هیچی براش مهم نبود. میگفتم کسی هم نگاهت می کرد؟ با کسی هم رقصیدی؟ می گفت نمی دونم فکرنمی کنم. نه بابا رقصم کجا بود؟ دانشگاه مهندسی برق قبول شد. زیاد راضیش نمی کرد. با اینکه عاشق درس خوندن بود ولی از اولش هم باید می رفت پزشکی. با هم یه دانشگاه بودیم ولی دانشکده هامون فرق می کرد. با این حال باز با هم بودیم. از وقتی با بردیا دوست شدم رابطه مون کمتر شد. من وقت نداشتم هم به برنامه گردشها برسم همکار کنم هم درس بخونم. هانیه هم نمیخواست با من بیاد تو گردشها. این شد که کمتر همدیگه رودیدیم. تا اینکه بعد از ۲ سال درسش رو ول کرد و از ایران با خونواده ش رفتن. تا یه مدت برای هم نامه می دادیم ولی دیگه اون هم کمرنگ شد. می گفت که اونجا داره مهندسی پزشکی میخونه. گویا اینطوری اون دو سالش کمتر هدر می رفت. مطمئنم حتما خیلی پیشرفت کرده. خیلی پشتکار داشت. چقدر نگران من بود و من چقدر ناراحت می شد که بهم می گفت بردیا زیاد بهم نمیاد. بهم گفت تا خوب نشناختم وابسته نشم. ولی من خیلی تو ابرها بودم. این حس عاشقانه رودوست داشتم. فیلم شروع شده. می خوام فکر و ذهنمو بسپرم به فیلم. باید به هانیه زنگ بزنم. نمی دونم چی می گه وقتی بفهمه زندگیم چقدر عوض شده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:3 توسط Judy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|