تبليغاتX
If I could just take back time
The story I never forget

انگار گر گرفته باشم. بدنم داغ شده بود و چشمهام سیاهی می رفت. احساس می کردم اتاق برای نفسهای من کوچیک می شه. باید چیکار می کردم؟

باید برم یکم راه برم.

حالت خوبه؟ نباید می گفتم؟

خوبم. چرا باید بالاخره بفهمم.

درسا تو هنوز توی توهمات زندگی می کنی. خیلی وقتی از زندگی عادی جدا شدی.

من توهمی ندارم. اصلا نمی فهمم تو چی تعریف می کنی. انگار همه ش شوخیه.

می دونم سخته. شاید من سریع گفتم. راستش من خیلی وقته تورو ندیدم ونمی دونم این مدت در چه وضعیتی بودی.

پس مامان اینها چی؟ اونها چرا چیزی یادشون نیست؟

مامان اینا که مرتب یا شهرستانن یا میان اینجا. محمد زیاد نذاشت تهران بمونن و تو رو آزار بدن. یعنی خواست همه چیزهایی که تو رو یاد واقعیت می ندازن نباشن.

من نمی فهمم! محمد کی وقت این کارها رو داره؟

درسا جان. محمد تمام خرج سفر مامان اینها و کارهاشون رو تقبل کرد. برای اینکه توتنها باشی.

من هیچ وقت نخواستم تنها باشم.

تو شاید نخواستی ولی دکتر ها گفتن باید مدتی توخیالاتت باشی تا اذیت نشی.

چرا کسی اینها رو به خودم نگفت؟

من فکر کردم دیگه تا حالا بهت گفته.

من باید برم بیرون.

اینطوری تنها نباشی بهتره خواهری.

خواهش پری. تحمل ندارم.

در اتاق روباز کردم و با مامان و بابا خداحافظی کردم. وقتی پام رو تو خیابون گذاشتم تازه کمی نفسم اومد.شروع کردم به قدم زدن. باد سردی به صورتم می خورد و پوستم رو خشک و سوزنده می کرد ولی حتی جون نداشتم تند تر راه برم.

وارد فروشگاهی شدم و شال گرم و بزرگی به رنگ بنفش با دستکش سرش که پوست نرمی داشت خریدم. شال رو تا چشمم بالا کشیدم و به مردم نگاه کردم. کدومشون مثل من درمونده شدن؟ یعنی مغز من انقدر تخریب شده؟ چطور من این همه اتفاق رویادم نمیاد؟ من که همیشه حافظه خوبی داشتم.چطور بردیا رو یادم میاد؟ چطور اون همه سال با هم بودن رویادم میاد؟

بردیا بعد از یه مدت به من احساس نا اطمینانی پیدا کرده بود. باهام بعضی وقتها بد صحبت می کرد. بهم تیکه می نداخت. به چیزهای کوچیک هم حساسیت نشون می داد. دیگه تو قرارهاشون کمتر می رفتیم. خودم هم حوصله بحث رو نداشتم. ولی جالب این بود که اون می رفت. همیشه هم می گفت با هم فرق داریم. یعنی تو میخوای لاس بزنی و ندید بدیدی. ولی من کاری ندارم و همه برام عادی ان.

من اونقدر بهش علاقه مند بودم که نمی تونستم بگم از این کارهاش بدم میاد.نمی خواستم دعوا بشه. تا اون موقعش سعی می کردم نشون بدم اطمینان دارم.هیچکاری هم نمی کردم. ولی اون به رفتارهاش ادامه می داد. در مورد من داستان می ساخت. وقتی عصبانی می شد انقدر تند می رفت که نفسم بند می اومد. ولی دیر بود. برای بهم زدن خیلی دیر بود. روی دوستی پریسا هم اثر می ذاشت. من سعی میکردم اون روتو ذهنم خوب جلوه بدم. نشون بدم مرد رویاهامه. چون دیگه نمی تونستم ازش دل بکنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 17:53  توسط Judy | 

خستگی به طور معجزه آسایی خودش روتو صورت من نشون می ده. فوری هر کسی می فهمه که غمگینم. مگر اینکه واقعا انرژی داشته باشم و متوصل بشم به روش بازیگری خودم که اونوقت اگه بخوام سعی کنم هیچکی نمی فهمه واقعا احساسم چیه.

بهرحال مامان هم نفهمید که من چمه و من به خاطر سپهر و پریسا هم شده وایستادم تا این بچه یه دقیقه خوابید و پریسا از سر کار اومد.

دری نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم. اصلا امروز حوصله کار نداشتم. همه ش حواسم پیش شماها بود.

دیگه نگران نباش چیزی نبود ودکتر فقط یک سری مراقبت ها و داروها رونوشته که گذاشتم روی میز نهارخوری.

دستت درد نکنه. بیا حالا یه چایی باهم بخوریم که دارم می میرم.

باشه. مامان شما هم می خورین؟

آره .برای بابات هم بریز.

توی آشپزخونه تنها شده بودیم که پریسا فهمید ناراحتم.

باز چیزی گفتن؟

دیگه دارم عادت می کنم.

با هانیه صحبت نکردی؟

نه وقت نشد بهش زنگ بزنم. شب می زنم.

مگه شام نمی مونی؟

نه میل ندارم. نهار دیر خوردیم.

ای بابا اینطوری که نمی شه. این مسافرت زهرت شد.

نه بابا خوب بوده. تو رو دیدم.

و دستهامو روی دستهاش گذاشتم و اون هم با محبت زایدالوصفی نگاهم کرد.

خواهر خوبم من فقط نمی خوام تورو ناراحت ببینم.

وقتی یه سری مسائل رو حل کنم حالم بهتر می شه.

توواقعا می خوای بردیا روببینی؟

فکر نمی کردم پریسا بهش اشاره ای کنه. فکرمی کردم میخواد من یادم بره.

خوب اگه بشه آره. فکرکنم لازم باشه. باید بفهمم چرا همه چیز اینطوری شد.

به محمد علاقه نداری؟

نه فکرنمی کنم.

دری توکه انقدر قدر نشناس نبودی. شوهر خیلی خوبی داری.

قدر نشناس؟ من تقریبا زندگی ندارم پریسا. اصلا با هم حرفی نمی زنیم.

بهش فرصت دادی؟ اون خیلی به خاطر تو کوتاه اومد.

کوتاه از چی؟

بالاخره شاید دلایلی برای همه کارهاش داشته باشه. باید باهاش حرف می زدی.

نمیتونم. فکرم خیلی مغشوشه.

مامان داشت می اومد طرف آشپزخونه.

حالا بعدا مفصل صحبت میکنیم. راستی میخوای عکس نگاه کنی؟

عکس چی؟ عروسیت اینا؟

اون هم هست. عکس دفعه پیشی که آمدی اینجا هم هست.

ا ... آره دوست دارم. خیلی یادم نمیاد چیزی.

دری مادر تو خیلی حافظه ت ضعیف شده یکم مویز بخور!

وا مامان خوب خیلی سال پیش بود.

درسا؟ همچین می گی انگار چند ساله ازدواج کردم. همه ش چهار سال نیست که من ازدواج کردم.

واقعا؟ به نظرم خیلی دور اومد.

حالا برو بیار ببینیم چیه.

این چه چاییه دم کردی؟ اه ! مزه زهر مار می ده!

صدای داد بابا همچین توگوشم پیچید که رنگ هممون پرید.

شماها نمی خواد بیاین. من می رم ببینم چی شده. یه چای دیگه بذار.

داد نزن بچه خوابه. بده من باز برات میارم.

این دختره دست و پا چلفتی باز کار انجام داد؟ نخواستم بابا ! اه !

دری بیا بریم تو اتاق من. خوبه احسان نیومده هنوز. خسته شدم به خدا دیگه.

متنفرم از این داد و بیداد ها. آبروی آدمومو می بره!

بیا بریم.

با پریسا رفتیم تو اتاق خوابش.

این هم آلبوم ها.

وای یادش بخیر. عروسیت خیلی قشنگ شده بودی.

اصلا چیزی یادت مونده کلک؟ نصف عروسی من خواب بودی.

خواب برای چی؟

حالت خوش نبود. اون موقع اوج دکتر رفتن و دپرشنت بود. مجبور شدیم بهت قرص بدیم که بخوابی. یادت نیست؟ محمد بیچاره همه ش بالای سرت بود.

بالای سر من؟ دکتر چی؟ زیاد یادم نیست.

خوب یه دوسالی دکتر مرزبان می رفتی و چند تا دکتر دیگه.مگه دیگه نمی ری؟

نه.من دکتری نمی رم. دکتر چی بودن؟

اعصاب دیگه. مامان اینا خبر نداشتن. بیشتر من ومحمد خبر داشتیم. من هم که دور بودم و اون بیچاره همه ش مواظب توبود. برای همین میگم بی انصاف نباش. ببین این عکس اون روزته. زیاد ازت عکس ندارم.

وای چقدر قیافه م خسته بوده.

آره دیگه همه ش پرت و پلا میگفتی و به محمد پرخاش می کردی.

این عکسها مال کیه پس؟

این بعد از عروسیمه. اینجا چند تا دکتر رفتی. محمد خیلی خرج کرد.

گفتن باید باهات خیلی با آرامش رفتار بشه. استرس اصلا برات خوب نیست. مغزت بر اثر فکروخیال داشت تخریب می شد. دیگه کنترل رفتاری نداشتی. خیلی قرص می خوردی و قرص ها از حالت عادی خارجت می کردن. یعنی نمی فهمیدی کجایی وچیکار میکنی. چند تا از استادهای خودم هم دیدنت. معرفیت کردن به بهترین متخصص ها. محمد نمیخواست تو انقدر قرص مصرف کنی و بی مصرف روی تخت بیفتی. اینه که از دکترها پرسید باید چیکار کنه تا دیگه نیازی به قرص نباشه؟

خدای من. همیشه یه خوابی می دیدم که دارم جیغ می کشم و همه چیز رو می شکونم. فکر می کردم فقط خوابه. چیزی که از سفرمون سادم میاد بیشتر زمانیه که با هم می رفتیم بیرون و یکم از عروسی تو. پس چطور ه که من دیگه الان قرص نمی خورم؟

نمی دونم باید اینو بگم یا نه. محمد بهت نگفته چیزی؟

نه .محمد زیاد با من حرفی نمی زنه.

شاید بهتر باشه من نگم نمی دونم. فقط اینو بدون که اوایل خیلی زجرش دادی. به خاطر بردیا. نمی خواستی باهاش دیگه زندگی کنی. به من میگفتی. می خواستی بری پیش بردیا. اما اون هم غیبش زده بود.

پس الان چطوری پیداش کردی؟

سارا رو بعد مدت ها پیدا کردم. الان سارا تو یه شهر دیگه زندگی می کنه. یه دوست مشترک رودیدم و اون شماره ش رو بهم داد. بعد بهش زنگ زدم و اون گفت که برادرش هم اومده اونجا. هردوشون نیوکاسل بودن. برادرش بعضی وقتها برای کارش میاد لندن. یه بار با سارا اومد اینجا. سراغ تو رو هم گرفت. یه بار ازدواج کرده با یه خارجی ولی طلاق گرفته.

در مورد من چی گفت؟

گفت هنوز با همسرت هستی یا نه؟

خوب؟

گفتم آره. گفت خوشحالی؟ گفتم نمی دونم.

خدای من. یعنی ... یعنی فکر می کنی هنوز دوستم داره؟

نمی دونم. میتونی از خودش بپرسی. هروقت دوست داشتی شماره ش روبهت می دم. سه شنبه تا پنج شنبه برای کارش میاد لندن.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 2:44  توسط Judy | 

می خواستم آماده بشم و بعد به هانیه زنگ بزنم که مامان زنگ زد. نمیتونستم خوب جوابش روبدم. یعنی نمی دونم چرا اصولا وقتی غمگینم نمی تونم زیاد حرف بزنم. دهنم انگار قفل می شه. ترجیح هم می دم اونموقع تنها باشم و یکم به کارهای دیگه برسم تا دهنم باز بشه. این تلاش برای باز شدن دهنم هم خیلی زیاده! یعنی میدونم که هیچوقت هیچ کس نمی فهمه چقدر سختمه که موقع ناراحتی حتی دو کلمه حرف بزنم و چقدر به خاطر اون فرد به خودم سختی دادم تا همون دوکلمه هم بیرون بیاد. مامان احساس کرده بود فرشته ست. احساس کرده بود با زنگ زدن به من بزرگترین فداکاری ها رو انجام داده ودیگه مادری به این خوبی وجود نداره. اصلا یک لحظه هم به عواقب فکر نکرده بود. یعنی نمی دونست رفتار من از عواقب چه رفتاری از سوی خودش بوده. خیلی از مردم اینطوری هستن. البته شاید من زیادی کینه به دل می گیرم وکارها یادم نمی ره ولی خیلی ها یادشون نمی مونه که چیکار کردن که آدم اینطوری شده و فقط فکرمیکنن این رفتارها ناشی از بدی و بی احساسی و عصبی بودن آدمه. مثل همون اعتقاداتی که برا من روکرد. می گفت من کاری نمی کنم و تنبلم درحالی که هیچ رفتاری بدون دلیل نیست. اگه یه بچه ای پرخاشگره این به اون خاطر نیست که سرشتش اینه وکلا بی ادب و عصبی ه! می تونه هزار تا دلیل داشته باشه. افسردگی بیش فعالی کود ک آزاری دیدن اون واکنش توسط والدینش و هزار و یک دلیل دیگه. اما مامان اینو هیچوقت نفهمید. هیچ وقت واقعا ننشست فکر کنه ببینه مشکلم چی بوده یا باهام حرف نزد و من هم دیگه به خودم زحمت ندادم چیزی رو بهش بگم.

خوب حالا نمی خواد خودت رو حبس کنی. این سفرهای طولانی آدم رو دیوونه میکنه.

(یعنی الان دیوونه م) اوهوم.

بیا باهات میام بریم بیرون.

(نمیخواستم بیشتر از این بی احترامی بشه) کجا؟

حالا بیا اینجا تصمیم می گیریم.

باشه. آماده بشم میام.

هانیه زنگ نزد ومن هم با خودم گفتم مجبورم شب باهاش تماس بگیرم. چیزی نخوردم و گفتم فوقش با مامان جایی می ریم یه چای میخوریم.

یک کت ارغوانی کوتاه با یقه پوست پوشیدم و چکمه های همرنگش روپام کردم. شلوار مشکی تنگی رو توی چکمه هام کردم کمی آرایش کردم. کلاه گذاشتم و کلید رو تحویل دادم و پیاده به سمت خونه پریسا رفتم.

بالا که رفتم دیدم مامان و سپهر لباس پوشیده آماده هستن.

باید اول بریم سپهر یه آزمایش بده و بعد هم تو خود بیمارستان به دکترش نشون بدیم. باید بغلش کنی من که کمرم درد میکنه.

بیا بغل خاله. آفرین پسر قشنگم. مگه چش شده یه دفعه؟

امروز وقت داشته برا دکتر و آزمایش پری و احسانم سر کارن نمی تونستن مرخصی بگیرن.

بابا پس کجاست؟

هیچ جا. پای تلویزیون بود.

وایستین اینجا تاکسی بگیرم.

تاکسی اینجا گرونه . یکم راهه بیا بریم همینطوری دیگه.

وایستین مامان.

سوار تاکسی شدیم و ۱۵ دقیقه بعد رسیدیم. توی شیشه که به عکس خودم نگاه می کردم نمی فهمیدم عصبانی ام یا آرایشم زیاد قرمز شده. سعی کردم فکر های منفی رو از خودم دور کنم.

سپهر طفلک سر آزمایش واینها خیلی خسته شد و همه ش گریه می کرد. مامان از اولش نشست روی یه صندلی و من همه کارها روکردم. کمرم یکم اذیتم می کرد. همه ش مجبور بودم سپهر رو بغل کنم تا آروم بشه. تا نزدیک مامان می رفتم دستش رو می زد به کمرش و می گفت از این پیری!

۳ ساعتی توی بیمارستان معطل بودیم. خوشبختانه شک دکتر برطرف شده بود و سرفه ها و مریضی سپهر دلیل خطرناکی نداشت. توی راه از رستوران نزدیک خونه شون یه هپی میل برای سپهر و یه سری غذای دیگه برای خودمون خریدم ورفتیم خونه. سپهر مشغول خوردن شد و پریسا زنگ زد که ببینه ما رسیدیم یا نه. مامان جواب داد.

آره! نه مادر چیزی نیست نگران نباش.

چه زحمتی؟ اشکال نداره. بالاخره نوه خودمم هست.

مادر به کارت برس. نه بابا دری که اینجاست.

آره دیگه با ما اومد.

باشه گوشی.

سلام.

سلام درسا. شرمنده تو هم رفتی پس. بهت نگفتم دیدم حوصله نداری دیگه به مامان گفتم.

این حرفها چیه آخه؟ خدا رو شکر چیزی نبود.

خیلی زحمتت شد. مامان گفت کمرش درد می کنه نمی تونه و اینها به بابا می گه حالا ببینه میاد یا نه.

دیگه دوباره که زنگ زدم بابا گفت مامان خودش رفته. زحمتت شد.

نه زحمتی نیست. باید بهم میگفتی من که کاری ندارم.

حالا اومدم خونه همه رو برام تعریف کن.

باشه. مواظب خودت باش.

سپهر رو خوابوندم و یکم از غذام خوردم. اشتهام رو از دست داده بودم. می دونم مامان برای چی به من زنگ زد. می دونم بابا باز گفته من خسته م به دری بگو. می دونم می خواست یکی دیگه این کارها رو بکنه. ولی هیچی به روم نیاوردم.

بازم که اخم کردی نشستی اینجا. اخلاق تو به کی رفته من نمی دونم.

اصلا دهنم باز نمی شد که چیزی بهش بگم. خیلی احساس تنهایی می کردم. خیلی احساس بی کسی می کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:33  توسط Judy | 
دوست های گلم

ممنون از همه نظرات و محبت هاتون. لطفا ادرس وبهاتون رو بذارین که بتونم بهتون سر بزنم.

بای بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 0:13  توسط Judy | 

باز شب و من خوابم نمی برد. چرا باید وقتی حالم به اندازه کافی بد هست یاد چیزهای بدتری بیفتم و به وجود همه چیز شک کنم؟ دلم میخواست خاصیتش رو داشتم و می تونستم حواس خودم رو پرت کنم. یا کسی بود که حواسم رو پرت کنه. دوست داشتم با آدمهای تازه ای آشنا می شدم.کسی که من رو یاد  هیچ چیز نمی نداخت.

موهام روکه خشک می کردم به چهره م توآینه ء بخار گرفته نگاه می کردم و اگر خودم رونمی شناختم تودلم میگفتم عجب زن خسته و غمگینی. مطمئنم از زندگیش راضی نیست. ولی آیا همه چیز به زندگی بر می گرده و به آدمهای دیگه؟ از کی دیگه تلاشی نکردم؟ یادمه یک بار کتاب زهیر رو می خوندم و توش نویسنده (شخصیت داستان) این سوال رو از دیگران پرسیده بود. کنترل کننده! از کی دیگه برای زندگی تلاشی نمی کنیم؟ کی تسلیم می شیم؟ نمی دونم کی دیگه تلاشی نکردم. شاید من هم مقصر بودم. از مقصر جلوه دادن خودم متنفرم. احساس گناه منو داغون می کنه. بدتر از اون وقتیه که بدونم واقعیت دارن. دلم می خواست از کاری لذت می بردم و هر روز با احساس خوشی از خواب بیدار می شدم. نمی دونم اصلا اینجا چیکار می کنم. اومدم تا دوباره با بردیا باشم؟ یا اومدم با مشتی به شکمش بکوبم و خودم رو خالی کنم؟ بعضی وقتها نمی دونم حتی ازش عصبانیم یا نه؟ دلم میخواد اون هم مثل من زجر بکشه؟ دوست دارم ببینم که پشیمونه وبدون من به جایی نرسیده؟ یا ازم معذرت بخواد؟نه گمان نمی کنم هیچکدوم آرومم کنن. فقط دلم میخواست هیچ کدوم از اون اتفاقها نیفتاده بودن. دوست داشتم انقدر بهش فکر نمی کردم. کاش بچه می شدم و هیچی نمی فهمیدم.

پیژامه جدید رو پوشیدم. حس نرم روی پوستم بالاخره لبخندی به لبم آورد. با خودم گفتم اگه کسی من رو تولباسی که نارنجی خوشرنگه و روی جیب و یقه ش ستاره های قلمبه قرمز دوخته شده ببینه چی فکر می کنه؟ مهم نیست. خوشبختانه اینجا کسی به ظاهر کس دیگه کاری نداره.

مجله ها روجلوم چیدم و شروع کردم به خوندن. اخباری در مورد فلان هنرپیشه که سر یک خبرنگار داد زده. دادگاه یک جراح که مریضش مرده. داستان کودکی که تو انباری گیر افتاده بوده. به نظرم مردم اینجا کمی بیش از معمول لوسن. مثل من. شاید من هم لوسم. شاید هرکس جای من بود خدا رو شکر می کرد که همسر تحصیل کرده و ثروتمندی داره. شاید مردم من رو با کیسه های خرید و لباسهای فاخر ببینند و بگن خوش به حالش! شاید کسی حتی به داشتن موی مثل من حسادت کنه. اما فقط من می دونم موضوع چیه. می دونم که خوشحال نیستم.تنهایی اذیتم می کنه.

چشمهام روکه باز کردم دیدم روی مجله ها خوابم برده. به موبایل پریسا زنگ زدم.

توکجایی؟ نباید می رفتی. عصر میام دنبالت.

من خوبم پری فعلا نیام خونه ت بهتره. ببخشید تو روهم اذیت کردم.دست خودم نبود.

آخه این حرفها چیه؟ توکه می دونی مامان منظوری نداره. یه عمره همین بوده.

میدونم ولی باور کن دست من نبود.

می دونم. بیا با هم اینجا یه دکتر بریم؟

دکتر چی آخه؟ من فقط یکم اعصابم ضعیفه.

دری عصر پس میام یکم با هم حرف بزنیم.

باشه برای بعدا خوب؟ من فعلا اعصاب هیچ حرفی روندارم. بذار یکم به حال خودم باشم.

دری راستی یه نفر رو دیروز دیدم. نشد تو اون دعوا و اینا بهت بگم. نمی تونی حدسم بزنی. شوهرش همکارمه و من نمی دونستم.

کی؟

حدس بزن!

خوب نمی دونم آخه کی ممکنه اینجا باشه.

هانیه رو یادته؟

کدوم هانیه؟

هانیه صباغ.

چی؟ ااااا .... هانی؟ اینجا مگه زندگی می کنه؟مهاجرت کرده بودن کانادا که !

آره ! ولی اونجا با یه دکتر انگلیسی آشنا می شه که برای سفر اومده بوده. ازدواج می کنه و الان اینجاست.

عجب زندگی ایه! چه تو رو شناخته.

از فامیلم شناخت. یعنی اومده بود با شوهرش کار داشت.بعد چون تو بخش منه یکی منو صدا کرد که بهش بگم. اینم پرسید که من پریسا هستم؟ گفتم آره و خلاصه همدیگه رو شناختیم.

وای باورم نمی شه. چقدر دنیا کوچیکه!

آره. سراغ تو روگرفت و خیلی ذوق کرد که گفتم اینجایی. شماره هتلت رو گرفت.

خیلی دوست دارم ببینمش. اون شماره ای نداد؟

چرا می خوای یادداشت کن.

باشه.

بعد از نوشتن شماره و قطع کردن هنوز لبخندی رو لبهام بود. بالاخره کسی رو پیدا کردم که من رو یاد هیچ چیز نمی ندازه جز دورانی که هنوز زندگی رو دوست داشتم. هنوز دختر شادی بودم. کسی که به من خیلی نزدیک بود و رابطه مون به این خاطر کم شد که به حرفهاش گوش نمی دادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 19:33  توسط Judy | 

نمی دونم تا چه ساعتی بیرون بودم. به درمان قدیمی مخصوص خودم پناه بردم. توجه به خودم. اصولا وقتی آدم احساس می کنه تو دنیا کسی نیست که بهش توجه کنه مجبوره یکم خودش به خودش توجه کنه. یک حالت پیشرفته ای از غمگینی درونی هم اونه که حتی با توجه کردن به خودت هم حالت خوب نمی شه. با خودت فکر می کنی اصلا عادلانه نیست. فکرکنم تو خیابون راه می رفتم و با خودم می گفتم عادلانه نیست. عادلانه نیست. شایدم کمی بلند می گفتم. خوب بود که کسی نمی فهمید. نمی دونم چند سال از زندگیم رو اینطوری گذروندم. تو حالتی از افسردگی که حتی توجه به خودم هم خوشحالم نمی کرد. باید اتفاقهایی بیفته و کمی از اون حالت دور بشی و بفهمی مشکلت کجاست تا اقلا مثل دیگر زنهای بی هدفی که دنیا رو گرفتن به خودت توجه کنی. فکر می کنم انقدر قدرت دفاع رو از دست دادم که روی مشکلاتم رو اینطوری می پوشونم. مثل خیلی های دیگه. خیلی از زنها فقط اشتباها معتاد خرید اسم گذاری می شن. اونها در حقیقت در حالتی از خستگی و سرخوردگی به سر می برند که نمی تونن ازش بیرون بیان. نمی دونن چشونه وچی کم دارن و حتی نمی دونن چطوری می تونن خودشون رودوباره به بقیه اثبات کنن. زنهایی که از سلیقه خوبی برخوردارن یا زنهایی که ثروتمندن اینطوری خودشون رو به یاد دیگران میارن. من هستم.  من آدم بی دست و پایی نیستم. توانایی هایی دارم. به من توجه کنید و به من بگید چمه!

سالهای زیادی رو در حالت حادتری گذروندم و اون حالتی بود که حتی توجه به خودم هم برام جذاب نبود. حالتی که حتی برام مهم نبود فردا چی می شه. این تقصیر من نبود. آدم تنبلی نبودم. ولی خیلی خسته بودم از این همه باری که رو دوشمه. و گاهی حتی نمی دونستم اون بار چیه.

پس رفتم خرید. چیزهایی که نیازی بهشون نداشتمو فقط می خواستم سرم رو گرم کنم و توخیابونها چرخ بزنم. یک چکمه قرمز کوتاه گرفتم که رنگش شادم می کرد. حس اتاق خودم رومی داد. با رنگ همیشه خودم روگول می زدم. رنگها منو از دنیای عادی جدا می کنن و بهم شادی می دن. چه احمقانه ولی چه صادقانه. یک کیف مخمل مشکی هم پیدا کردم که کنارش گلهای آویزون سبز و صورتی و زرد داشت. یک پیژامه راحت و نرم هم خریدم که نارنجی بود و حسابی گرم بنظر می رسید. چند دست پلیور های شاد و یک کت سفید با دکمه های بزرگ. مقداری شکلات و لاکهای رنگی و بالاخره ساعت ۸ شب بود که به هتل برگشتم. رسپشن فورا بهم خبر داد که چند پیغام از پریسا داشتم. از اتاق باهاش تماس گرفتم و گفتم حالم خوبه. اصرار داشت که بیاد پیشم ولی گفتم می خوام تنها باشم. شام مفصلی شامل استیک با پنیر و سس جعفری و قارچ سفارش دادم و جلوی تلویزیون نشتم و با آرامش شام خوردم.

خریدهام رو آویزون کردم وجا رسوندم و لپ تاپ رو باز کردم تا گشتی بزنم. یک میل از استادم داشتم و چند ای میل از سایت هایی که عضو بودم. کمی از سایت های مورد علاقه م روخوندم و آماده شدم تا دوش بگیرم.

توی وان نیم ساعتی خوابیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم.ولی همه جیز به من هجوم میارن.

بردیا من عادت به مهمونی های اینطوری ندارم.

یعنی چی عادت ندارم؟

خوب به مامان اینا چی بگم؟ دیگه غر می زنن زیادی می رم بیرون.

تو مگه مال کدوم عصری که زیاد بیرون رفتنت هنوز جرمه؟

خوب چرا اینطوری میکنی؟

جوری نکردم. اعصاب منوخورد نکن.تو دوست منی و باید بیای.

خیلی خوب سعی می کنم.

مهمونی شلوغی تو ذهنم میاد که صدای موسیقی ش گوشم رو کر می کرد. لباس من اصلا به بقیه نمی خورد. خیلی رسمی بود و بقیه بیشتر لباسهای بازی پوشیده بودن که مناسبتی نداشت.

اوووه! بچه ها بردی خان و!

خفه شو جلودوستم! یکم آدم باش. درسا خانم این مهرداد ه .

سلام.خوشوقتم.

مهرداد پسر شر و خوش صورتی بود که بردیا زیاد ازش حرف زده بود. پدر و مادر ثروتمندی داشت وتقریبا مهمونی رفتنش تمومی نداشت. دست منوگرفت و به چند ثانیه نگه داشت.

به بردی نمیومد انقدر خوش سلیقه باشه.

برو به کارت برس.

بردیا دستم روول کرد و با عده ای از آدمها سلام و احوالپرسی کرد. تقریبا تنها افتاده بودم.

وقتی بعد از مدت زیادی پیشم برگشت یکم عصبانی بودم.

چرا منو ول می کنی؟

چقدر غر می زنی! همه که نباید خودشونو با تووفق بدن خودت بیا جلو دوست شو.

شاید من از اینا خوشم نیاد.

خوب خوشت نمیاد همینجا بشین.

اون دخترها کی بودن؟

دوستهای دانشگاه.

دوباره بین بچه ها برگشت و با صدای آهنگ همه می رقصیدن.

مهرداد خیلی نگاهم می کرد. خیلی معذب شده بودم. دیدم داره میاد طرفم ولی سعی کردم جای دیگه ای رو نگاه کنم.

نمی خوای برقصی؟

چرا حالا پا می شم.

خوب الان پاشو.

نمی دونستم چیکار کنم. می ترسیدم رفتار بدی نشون بدم و باز بردیا بگه با جمع نبودم. خودش هم حواسش اصلا به من نبود.

با اکراه پاشدم. زیاد هم سعی کردم خوب نرقصم شاید ولم کنه.ولی انگار تازه خوشش آمده بود.

موهای خودته؟

چی؟ یعنی چی؟

یعنی رنگه یا نه؟

آها. نه.

خیلی خوشرنگه پس.

مرسی.

آهنگ که به نصفه رسید داشتم دنبال بردیا می گشتم که دیدم داره نگاهم می کنه.

بدنم یخ کرد. طوری نگاهم می کرد که انگار هیچ ارزشی ندارم. زود تشکر کردم و نشستم. تا آخر مهمونی طرفم نیومد.

توماشین هیچی نمی گفت. چه ت شده؟

هیچی. ولی مثل اینکه تو یه چیزیت شده.

من؟ چطور؟

پس آب پیدا نمی کردی. شنات خوبه.

یعنی چی؟

چشمت پولشو گرفته ها؟

چی؟

حالا یه ساعت خفن و لباس مارک دار که این ندید بدید بازیا رو نداره!

اصلا معلوم هست چی می گی؟

چی بهت می گفت؟

هیچی. دوست تو ه چرا به من می گی؟ من که پیشنهاد ندادم؟

پیشنهاد؟ پیشنهادم داده؟

منظورم رقصه!

تو هم بال در آوردی ها؟ نمی خواد هیچی بگی.

وقتی از ماشین پیاده شدم نایستاد ببینه رفتم تو یا نه. رفت.

اینها به نظرم کارهای عادی می اومد که توگروهشون انجام می دادن.چرا باید برای من بد می بود؟

انقدر برام سخت بود که بهش زنگ زدم و معذرت خواستم. چرا نمی دونم.فقط خواستم باز ببینمش.

از اون به بعد عادتش دادم. خودم روهم. به اینکه عذر بخوام.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 3:1  توسط Judy | 

مامان اومد توی آشپزخونه و مثل همیشه خواست پریسا رو بندازه وسط که با من حرف بزنه.

خوب خواهرها چی پچ پچ می کنین؟

پچ پچی نکردیم مامان. سپهر که اذیتتون نکرد؟

نه بابا .همه ش پیش درسا بود. براش یه بازی خریده که حسابی خودشم سرگرم شده. آخه تو بگو بهش مامان! تا من یه چیزی می گم قهر می کنه می ره اونور. این همه بچه دوست داره بعد اصلا انگار نه انگار. خوب هر چیزی سنی داره. نه درسی داری نه کاری بیخودی زندگیتو هدر می دی.

مامان ولش کن خودش بهتر می دونه کی وقتشه.

نه مامان جان این اصلا تنبل شده. فقط دوست داره بشینه توخونه و کاری نداشته باشه. شوهرشو ول کرده اون همه بهش گفتم اونم بیار. زن نباید شوهرش رو تنها بذاره. گوشش بدهکار نیست.

نمی دونم چرا و چطوری اونقدر عصبانی شدم. انگار یه آدم دیگه جای من حرف می زد. خودم حس می کردم که کم کم نفسم سخت میاد. داغ شده بودم و گلوم داشت پاره می شد.تمام عضلات صورتم گرفته بود. دستم اینجور موقع ها درد  می گرفت. با نفس بریده حرف می زدم و نمی دونم کی بود که جای من جواب می داد.

من ... هم کار دارم ... هم درس دارم ... دوباره دانشگاه می .. رم.... اگه شما از کارهای من خبر نداری شاید دلیلش اینه که فقط بلدی ... حرف ...بزنی... ولی دو ماهه اینجا جا خوش کردی... حتی ... یه بار هم زنگ ... نزدی ببینی ... من چطورم ... تو ... فکر می کنی ... من دوست دارم خونه باشم؟ ... فکر می کنی دوست داشتم بیام ... اینجا و حرفهای تو و ... بابام روبشنوم؟ ... تو اصلا .... می فهمی من چمه؟ می فهمی که نمی تونم ...کاری انجام بدم؟ ... هیچ یه بار نشستی باهام حرف بزنی ببینی چه م شده؟ ....

اشکهام می اومدن ولی این بغض لعنتی نمی ذاشت حرف بزنم و گلوم درد گرفته بود ... چشمهام از داغی سنگین شده بود ... فکر کنم خیلی بلند حرف می زدم... رفتم پالتوم رو برداشتم و دیدم سپهر زده زیر گریه.شاید از صدای من ترسیده بود. پریسا رفت بغلش کرد و بردش تو اتاق ...

تو به من ... نگو چطور زندگی کنم ! به کسی ربطی نداره ! انقدر هم شوهر شوهر نکن!  تو ... هیچی از زندگی ... من ن ... نمی دونی ...

صدام به حالت جیغ در اومده بود. رفتم بیرون و در رو خیلی محکم بهم زدم. نیم ساعتی طول کشید تا اون سرمای بیرون صورتمو خنک کنه و بفهمم چیکار کردمو چی گفتم. دلم نمی خواست اینطوری حرف بزنم. انگار یه چیزی توی من بود که جای من حرف زده بود. نفسم هنوز سخت می اومد. سرم خیلی درد گرفته بود. چرا باید بعد این همه مدت باز حرفهایی رو بزنن که باب میلم نیست؟ چشمم به کافه ای افتاد که به نظر دنج و مرتب می رسید.

رفتم داخل و یه لیوان ماکو با کارامل سفارش دادم با یه تارت توت فرنگی. دکور کلاسیک و قدیمی داشت و خیلی به آدم آرامش می داد. صاحب کافه به نظر خیلی راحت وخودمونی می اومد و با بعضی آدمها خوشو بش می کرد. خودش قهوه من رو از گارسون جوونش گرفت آورد سر میزم.

You Look down.

لبخندی زدم و لیوانم رو بین دستهام گرفتم تا گرم بشم.

where are you from?

Iran.

great.artistic. You look like an artist.you are?

Yeah.Kinda.

مرد مسن بانمکی بود. صورت سفید و سرخ و عینک بزرگی داشت. صندلی رو کنار کشید و اجازه گرفت که بشینه. هیچی نگفتم. این جور کارها تو ایران هیچ مرسوم. نیست. دختر خوب می گه آقا مزاحم نشین! ولی اینجا مردم راحتن. حوصله هم نداشتم. ترجیح می دادم به بیرون نگاه کنم ولی هم صحبتی هم بد نبود.

bad day huh?

سرمو پایین انداختم و به قهوه غلیظم و بخارهاش نگاه کردم.

You know what? I really bad when my guest is not alright. I have a surprise for you.It's on me.

رفت و از آشپزخونه ش  با یه ظرف برگشت. داشتم قهوه م رو مزه مزه می کردم که دیدم بشقاب رو جلوم گذاشت.

try this.

Thanks.

یه مدل مافین شکلاتی بود. روش پودر کاکائو ریخته بودن. وایستاده بود تا من امتحان کنم. من هم یه گاز کوچیک ازش زدم تا دست از سرم برداره و برای خودم تنها باشم.

نمی تونم بگم چه مزه ای داشت. یه مایعی توش بود که مثل ترکیبی از شکلات و عسل و قهوه بود. مزه شیرین قوی داشت. چشمهای آدم روخود بخود می بست و تو یه دنیای دیگه می بردش. انقدر مزه ش عجیب بود که موقع خوردنش به چیز دیگه ای نمی تونستی فکرکنی.

چشمهام رو که باز کردم دیدم داره بهم لبخند می زنه.

That's wonderful!

I know! It's my special.

Thank you so much.

your welcome. now smile and always know...life can be this sweet if you give a try to the specials

چشمکی زد و رفت سر میزهای دیگه. یه جرعه دیگه از قهوه م خوردم و نا خودآگاه لبخند زدم. عصبانیتم رفع شده بود. هنوز کمی پشیمون بودم ولی نفسم درست شده بود و صورتم خنک بود.

یاد بردیا افتادم. کافه ای تو خیابون آبان بود که گاهی با هم می رفتیم. بردیا عادت داشت به کیک من ناخنک بزنه و می گفت اینطوری لذتش بیشتره. کنار هم می نشستیم و ساعت ها حرف می زدیم. یادمه که گاهی آدمهای آشنای زیادی می دیدیم و من می پرسیدم کین و می گفت دوست های دانشگاه یا گروه های شعر و غیره هستن. من احساس می کردم نباید بیشتر بپرسم. زیاد دوست نداشت ازش سوال بپرسم و پاپی بشم. کیک رو تودهنم می ذاشت و دستم رو گاهی می گرفت. باهام طوری برخورد می کرد که هیچ کس تا بحال نکرده بود. جملاتش منو سحر می کردن.

درسای من؟

بله؟

این شالت خیلی بهت میاد.

مرسی. تازه خریدم.

من خیلی خوشم میاد که انقدر ساده ای همیشه.

زیاد آرایش اینا دوست ندارم.

اوهوم. خوشگلی همینطوری! چهارشنبه میای توچال؟

چهارشنبه سر کارم که.

آها ! یادم نبود. کاش پس کنسل می کردم.

خوب نمی شه روز دیگه بندازی؟

نه دیگه به همه گفتم.

به همه؟

آره خانومی. حالا یه دفعه دیگه. بدون تو که اصلا خوش نمی گذره.

می دونم. کیا میان؟

همون بچه های همیشگی.

چرا باید یاد این چیزها بیفتم؟ خوب یکم روابط عمومی ش خوب بود و زیاد دوست داشت. من نمی تونستم چون خودم اجتماعی نبودم اون روهم مجبور کنم. من ودوست داشت. یعنی الان کجاست؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:41  توسط Judy | 

پریسا شدیدا نگران من بود. از رفتارهاش می فهمیدم. مثل مامان عصبی می شد و زیادی تعارف می کرد. همه ش دستش روی بازوم بود و نازم می کرد. انگار نمی دونست چطوری آرومم کنه و میخواست یه طوری کمکم کنه. ولی من فقط ترجیح می دادم کسی یادم نیاره. باهام عادی برخورد بشه. هنوزخودم آمادگی صحبت از بردیا رو نداشتم. پری بیشتر از قبل من رو یاد اون مینداخت. روزهای زیادی که به هوای درس اون برای دیدنش می رفتم. نامه هایی که می آورد و البته بعدها وقتی اطلاعاتی بهم می داد و می خواست کمکم کنه ولی مثل حالا هیچکس جز خودم نمی دونست چمه.

سپهر شده بود وسیله سرگرمی من. موقعی که پری و احسان سر کار بودن با خودم بیرون می بردمش. با هم پارک می رفتیم و براش اسباب بازی میخریدم. با هم توی فست فود ها غذاهای مورد علاقه ش رومیخوردیم. من رو از خود همیشه غمگینم دور کرده بود. انقدر شیرین بود که نمی خواستم از خودم جداش بکنم. خاله بودن حس خیلی خوبیه. اگه همیشه پیشم بود حسابی من رو از کسالت در می آورد. تو خونه پری با مامان و بابا نشسته بودم و با سپهر لگو بازی می کردم.

مامان کمرت درد میگیره انقدر قوز کردی رو اون اسباب بازی.مگه بچه ای؟

مثل نوجوونیم کمرمو خمو راستی کردمو به بازی ادامه دادم.

جای این گول زدنها خودت یکی می آوردی که اینطوری ندید بدید بازی در نیاری.

نمی دونم چرا بابا نمی تونه نیش نزنه. این کنایه هاش بدجوری می ره رواعصاب. به روی خودم نیاوردم.

وا هادی؟ چیکارش داری؟

چیزی نگفتم؟ خوب وقتی انقدر دوست داره شوهرشم دوست داره چرا نمی آره؟

دری البته از حق نگذریم تنبلیا. همین تا اینجاشم به زورما آمدی.

شانس آوردم که در باز شد و پری اومد. داغ کرده بودم. پاشدم رفتم تو آشپزخونه.

پریسا سلام علیکی کرد و کتش رو درآورد و اومد پیش من.

خوش گذشت امروز؟

پری باید حرف بزنیم.

در مورد؟

بردیا کجاست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 5:46  توسط Judy | 

برجی که خونه پریسا توش بود به نسبت ساختمونهای اطراف نو تر و تروتمیزتر بود. نمی دونم چرا اینجا انقدر اصرار دارن خونه ها رو غمگین بسازند. توی این شلوغی لندن به نظر میاد داشتن یه چهاردیواری ۱۰۰ متری برای مردم دنیاییه! مردم اینجا زیاد به بزرگی خونه اهمیت نمی دن و به نظرم بیشتر براشون نزدیکی و دوری و محله مهمه. با کمک هم چمدون سوغاتی ها روتوی آسانسور گذاشتیم و بالا رفتیم. در که باز شد راهروی تمیز و طولانی جلوم بود که ۴ تا در توش بود. پریسا به سمت دری که سمت راست بود رفت و زنگ زد.

خوش اومدی.

همینطور که با علاقه بهش لبخند می زدم در باز شد و بعد از مدتها احسان رو دوباره دیدم. قبل از اینکه بچه دار بشن با محمد یه بار اومده بودیم. از اون موقع خیلی جا افتاده تر شده بود. با اینکه تقریبا همسن پریساست کنار شقیقه هاش چند تا تار سفید دیده می شد. چشمهای ریزی داره که وقتی می خنده حسابی کنارشون خط می افته وچهره ش رو دوست داشتنی می کنه. موهای کوتاه مشکی و صورت گرد و گندمی و قد تقریبا بلندی داره. با اینکه زیاد باهاش نبودم ولی حس خوبی بهش دارم.همیشه فکر می کنم خواهرم رو توآرامش نگه داشته. تو بغلش پسر کوچیک و با نمکی بود که تا حالا فقط عکسهاش رو دیده بودم. تا من رو دید سرفه های بلندی کرد ودستهاشو بازکرد تا بغلش کنم. با تمام وجودم از دست پدرش گرفتمش و صورتش رو به صورتم چسبوندم. موهای لخت روشنی مثل بچگی های خودم داشت و با اون گرم کن سبزی که تنش بود خیلی ناز و نحیف بود. همینطور که داخل شدم بابا رودیدم که از جلوی تلویزیون بلند شد و برام دستی تکون داد. عادت به نشون دادن زیادی محبت نداره.

ببخشید درسا خانم نیومدیم فرودگاه.

نه بابا خوب کاری کردین. راهی نبود. وای عسل تو چرا خودتو مریض کردی؟ خاله رو می شناسی دیگه ها؟

اوهوم. برام چی آوردی؟

سپهر؟

انقدر خندیدم که خودم از صدای خنده م تعجب کرده بودم.

قربونت برم الهی. بیا چمدون رو باز کن خودت ببین.

سپهر خاله تازه رسیده خسته ست.

خسته نیستم. وای چقدر دوست داشتنیه.

سپهر همینطور که سرفه های خشکی می کرد سعی داشت چمدون روحرکت بده.

بابایی بذار من میارم.

لباسهایی که برای سپهر آورده بودم کمی از سایز الانش بزرگتر بود و به نظر بیشتر پریسا روخوشحال کرد. ولی ماشین کنترلی و اسباب بازیها حسابی خوشحالش کرد و زود برشون داشت تا بره باهاشون بازی کنه. برای مامان و پری چند دست لباس و کفش خریده بودم که خوششون اومد و برای بابا و احسان هم بلوز و کیف پول و ادوکلن گرفته بودم. چند بسته هم تنقلات و سبزی و لواشک و خوراکی آورده بودم برای غذاهای ایرانی. بعد از سوغاتی ها و تعارفات معمول نشستیم به حرف زدن. خونه پریسا ۳ تا اتاق خواب داشت و اندازه ش براش ۳ نفرشون خوب بود. یکی از اتاقها رو البته این مدت برای مامان اینها درست کرده بود. معلوم بود که زیاد وقت رسیدن به خونه رونداره ولی تا اونجا که می شد خونه قشنگی چیده بود. مبلهای چرم قهوه ای روشن و کتابخونه بزرگی که یه دیوار رو اشغال کرده بود. آشپزخونه اوپن تقریبا مجهزی داشت و یک میز نهارخوری کوچیک که صفحه ش ترکیبی از شیشه و چوب بود و صندلی ها هم در محل نشستنشون تکه های چرم قهوه ای داشتند. پرده های کرم و سبز نازکی آویزون بودن و روی زمین هم گبه های کوچک سبز و یک جا هم یک پوست قهوه ای انداخته بود. همینطور که توی آشپزخونه مشغول تدارک شام بود کنارش ایستاده بودم و باهاش حرف می زدم.

این خونه ت قشنگ تر از قبلیست.

آره. خوب اونجا یه کم کوچیک بود و به محل کار من هم دور بود. اینه که نمی تونستم زود به سپهر برسم. از وقتی مامان اینها اومدن دیگه پرستارش نمیاد و پیش مامان میمونه.

خیلی دوست داشتنیه. وقتی بغلش کردم خیلی حس خوبی داشتم.

همه می گن شبیه بچگی های توه.

آره خودمم همین حس و داشتم. طفلک چه سرفه هایی میکرد.

آره. اینجا هواش سوز بدی داره این هم زود مریض می شه.

کمی نگاهش کردم و با لبخند گفتم.

خوشحالم که اومدم.

پریسا چاقوی تو دستش رو کناری گذاشت و بغلم کرد.

من هم همینطور. انگار همین دیروز بود که از هم جدا شدیم.

دستهاش رو روی بازوهام گذاشت و با نگرانی پنهانی تو چشمهام نگاه کرد.

باهات خیلی حرف دارم. حالت بهتره؟

حالم؟ اوه! چیزیم نیست شلوغش میکنی.

باشه حرفش رو نمی زنیم. محمد چیزی نگفت تنها اومدی؟

نمیدونه.

چی؟

پریسا انگار به برق وصل شده باشه چند ثانیه بدون حرف بهم خیره شد.

چیزی شده؟

نه.مسافرته.

کجا؟

فرانسه گمونم. برای کار مثلا.

خوب می گفتی از اونجا بیاد. چرا مثلا؟

یک دفعه احساس کردم نزدیکه که گریم بگیره. انگار تا حالا دقیقا نمی دونستم توچه شرایطی هستم.

چون شاید ترکم کرده باشه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:4  توسط Judy | 

پس بابا اینا کوشن؟

سپهر یکم سرما خورده دیگه گفتم احسان و بابا بمونن خونه.

آخی! دلم پر می زد برای اینکه ببینمش.

اون هم هی می گه آنتی پس کوش؟ حالا ببینیش کلافه ت می کنه از بس شره!

اوه اوه! مامان پس واسه همینه لاغر شدین!

مامان خنده شادی کرد و دستم رو محکمتر تو دستش فشار داد.

خیلی خوب کاری کردی. کاش محمد هم می اومد.

انگار یادم رفته بود همسری هم دارم. دیگه اون دختر همیشگی نیستم. آدم وقتی ازدواج می کنه حتی اگه طلاق هم بگیره دیگه دختر خونه نمی شه. هم حس خود آدم طور دیگه ایه هم بقیه دیدشون عوض می شه.

سوار ماشین کوچیک و جمع وجور پریسا شدیم و مثل قدیمها از اوضاع و احوال حرف زدیم.

پریسا چطوری اونطرفی رانندگی میکنی؟

دیگه عادت کردم. پروازت خوب بود؟

آره. بد نبود. اینجا هم خوب سرده ها!

آخ درسا سرماش خیلی تن آدمو می لرزونه. من که همه ش به پریسا طفلک غرش رو می زنم. موهاتو چرا کوتاه کردی؟ بهت میومد که!

دیگه تنوعه! خسته شده بودم. به پریسا موی بلوند خیلی میادا!

ا؟ خوب اینجا راحت ترم با موی روشن. البته خیلی هم گرونه آرایشگاه رفتن ولی خوب احسان هم اینطوری بیشتر دوست داره.

به تو هم میومد مادر. اصلا موی طبیعی خودت رو یادم رفته بود.

به قول پریسا آخه مامان مواظبت می خواد منم زیاد حوصله ش رو نداشتم.

پریسا کمی از من قد بلندتر و درشت تره. البته وقتی ایران بود لاغرتر بود. فکر می کنم بعد از زایمان یکم پرتر شده. مامان صورتش به نسبت جوون مونده بود. احساس می کردم من خیلی بیشتر از هردوشون نشون می دم. موهای طبیعی هردومون قهوه ای بود ولی موهای من کمی به فندقی و شکلاتی می زد و موهای پریسا بیشتر زیتونی بود. پوست هردومون روشنه و به همین علت موی روشن به هردومون میومد. اما حالا من موهام رو دوباره تیره کرده بودم و به نظرم اینطوری کمی ساده تر و دخترونه تر می شدم. پریسا موهای حالت دار قشنگی داره و الان تا کمی پایین تر از شونه ش می رسه. چشمهای من قهوه ای و کمی روشن تر از چشمهای اونه. به نظرم هر دومون بیشتر شبیه مامان هستیم. بابا پوست تیره و موهای مشکی داره. پریسا به نظر خسته میومد ومی دونستم که کارش زیاده. برای من هم اتاق تو هتل رزرو کرده بود. هم خونه ش کوچیک بود و به اندازه کافی مامان و بابا جا اشغال کرده بودن هم من اینطوری راحت تر بودم. از خونه ش تا هتل من پیاده شاید 10 دقیقه راه بود. قرار شد که اول من برم وسایلم رو بذارم تواتاقم و بعد همگی بریم خونه شون.

هتل قشنگی بود. لابی ساده ای داشت ولی اتاقش محشر بود. مامان وپریسا هم بالا اومدن تا کمی به من کمک کنن. برای خودمون قهوه و کیک سفارش دادیم تا من دوش بگیرم و اونها حوصله شون سر نره.

ترجیح دادم توحموم شلوارو بلوزم رو بپوشم تا سرما نخورم و با حوله ای که به سرم بسته بودم بیرون اومدم و پریسا برام یه لیوان قهوه ریخت.

از اتاقت خوشت اومد؟

آره خیلی خوبه.

من خیلی دوست داشتم بیای پیش ما ولی دیگه نخواستم با اصرار زیاد معذبت کنم.

اینطوری راحت ترم. تازه فکر کنم همه ش پیش شما باشم. پریسا اون چمدون مشکیه رو گذاشتی توماشین بمونه؟

آره. به خدا دیگه زیادی به خودت زحمت دادی دری. این همه سوغاتی؟

نه بابا چیزی نیست. خدا کنه فقط اندازه هاشون درست باشه. مامان کیک بخورین یکم.

نه قندم می ره بالا. می گم پری ببین درسا چه خوب خودش رولاغر نگه داشته.

وا مامان! پری که خودش به این خوبیه. شما هم که از وقتی اومدین اینجا لاغر شدین. من موهام روسشوار بکشم دیگه بریم.

موهای من لخت و بی حالتن. حالا هم که کوتاه شده بودن دیگه خیلی راحت شده بودم. شلوار کلفت سرمه ای پوشیده بودم با یه پلیور یقه اسکی کرم رنگ. بوت های بلند کرم رنگی رو روی شلوارم کشیدم و ژاکت سرمه ای و روی همه شون یه پالتوی کوتاه پشمی. شالگردن گرمی انداختم و با هم رفتیم خونه پریسا.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:21  توسط Judy | 

به راننده شرکت سپرده بودم بیاد دنبالم. تنها سوار هواپیما شدم. کنار دستم خانم مسنی نشسته که به نظر خیلی دوست داره باهام هم صحبت بشه. هنوزبلند نشده بودیم که شروع کرد به سوال کردن. به حلقه م نگاه کرد و گفت می رین پیش همسرتون یا سفر تنهاییه؟

گفتم می رم خانواده م روببینم. آدمهای مسن وقتی می بینن کسی به پدر مادرش اهمیت می ده خیلی خوشحال می شن و گاهی هم داغ دلشون تازه می شه.

چه غم انگیز که ایران نیستند. خوشحالم که می بینینشون. حتما همسرتون نخواسته که اونجا زندگی کنید. من هم می رم دخترم رو ببینم. اونجا تحصیل کرد و موندگار شد. هنوز ازدواج نکرده ولی داره برنامه ش رو می ریزه و تو مدتی که من هستم جشن می گیره.

مبارکه. خوشبخت بشن.

خیلی ممنون. برام خیلی مهمه که خوشحال باشه. من خودم همسرم رو می پرستیدم. دوست دارم دخترم هم احساس من روتجربه کنه.

توی چشمهاش یه برقی افتاد که به نظر می رسید از اشک باشه.

فوت شدن؟

۲۰ سال پیش.

پس خیلی وقته تنها هستید.

یاد خودم افتادم و ترس عجیبی برم داشت. نکنه تا آخر عمرم تنها بمونم؟

نه تنها نیستم. همیشه با منه.

حلقه ش رونشونم داد و لبخند زد و کمی رفت توفکر.

من سالهای زیادی رو از دست دادم. دختر کله شق و بی عاطفه ای بودم. ۱۵ سالم که بود شوهرم دادن. از لج اینکه زود شوهر کرده بودم تا تونستم زجرش دادم.

نمیدونستم داره با من حرف می زنه یا نه. روبرو رو نگاه میکرد. چرا اینها رو برای من میگفت؟

نذاشتم بچه دار بشم. می دونستم بچه دوست داشت ولی باهاش لج کردم. یادمه که ظرفها رومخصوصا می شکوندم. لباسهاش رو می سوزوندم. غذاها رو تند یا شور میکردم.میخواستم طلاقم بده. می خواستم آزاد باشم. دوست داشتم دنیا رو بگردم. حتی باهاش بد حرف می زدم.

بغض کرد و روشو ازم برگردوند. ازش چیزی نپرسیدم. ولی خودش دوباره ادامه داد.

اما چنان صبوری به خرج داد که هیچ کس باورش نمی شه. ظرفها رو جمع می کرد. از غذا تعریف می کرد. لباسها رو از دستم میگرفت و می گفت فدای سرت. بزرگم کرد. به همه گفت فعلا برای بچه زوده نه اینکه من خودداری می کنم. عاشقم کرد. اونقدر بهم محبت کرد که رام شدم. حیف که دیر فهمیدم با کی زندگی میکنم. قدر ندونستم. زود از دستم رفت.

سکوت طولانی بینمون بود. نمیتونستم چیزی بگم. تو زندگی خودم غرق بودم. به حرفهاش فکر می کردم. تو سکوت به بیرون نگاه میکردم. همیشه زود تصمیم هام عوض می شد. دمدمی مزاج بودم. با خودم میگفتم شاید بهتر بود نمی اومدم. این همه سال فکر به کس دیگه ای به اندازه کافی خیانت بود ولی من اهمیت نداده بودم و به اون زندگی ادامه داده بودم. ممکنه همسرم دیگه بر نگرده. ممکنه دیگه نبینمش. باید دیگه تمومش کنم. باید برای یکنفر زندگی کنم.چه اون یک نفر محمد باشه چه نباشه.

به فرودگاه لندن رسیدیم. اون خانم باهام خداحافظی کرد. بعد از تحویل گرفتن بارم پریسا رو دیدم. بعد مامان. بقیه احتمالا خونه مونده بودن. پریسا خیلی تغییر کرده بود. وقتی بغلش کردم همه ناراحتی هام یادم رفت. انگار همون دختر بچه ایم که از خواهردار شدن ذوق کرده بود و سکسکه می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 3:33  توسط Judy | 

روزهای پر استرسی روگذروندم. حتی حوصله م نمی اومد که خاطراتم رو بنویسم. الان که تنها هستم انگار دیگه نیازی به نوشتن نمی بینم. چون اون نوشتن همیشه دلیلی برای تو اتاق رفتن ودور شدن از محلی بود که بهش تعلق نداشتم. بعضی وقتها هم دوست داشتم روزهای قبل رو بخونم وببینم تو این روزها سالهای قبل چه کارهایی کردم. خیلی وقت نیست که مینویسم. وقتی یادداشت های اولم رو می خونم حتی بعضی از اتفاقها برام آشنا هم نیستند. انگار زندگی کس دیگه ای رو میخونم.

می ترسیدم با شرکت تماس بگیرم و جویای حال محمد بشم. فقط برای اینکه وظیفه م رو انجام داده باشم. زیاد مهم نبود که کی بر می گرده ولی دلم هم نمی خواست همینطوری خونه رو ول کنم. زیاد هم دوست ندارم اطلاعی از چیزی نداشته باشم. ترجیح می دم بدونم چی شده یا چی می خواد بشه. این انتظار خیلی آزار دهنده ست. دانشگاه بعد از کلی دوندگی و پرداخت یک سری هزینه های ترم های سپری شده و کلی کاغذ بازی قبول کرد که ترم باقی مونده رو بگذرونم. با استاد راهنمام صحبت کرده م و دوباره موضوع رو از سر گرفتم. وقتی می خواستم روی موضوعات فکر کنم احساس می کردم هیچی نمی دونم. احساس میکردم مغزم کاملا قفل شده. مثل آدمیکه قدرت درک نداره و نمی فهمه. واقعا نمی فهمیدم چی میخونم. روزهای سختی رو گذروندم. خیلی احساس خنگی و گنگی کردم. خیلی طول کشید تا توی جوش قرار گرفتم و دوباره عادت کردم برم کتابخونه و وارد اون محیط بشم. احساس می کردم براش پیرم. اگه این همه آشنا و پول نداشتم نمی تونستم برگردم. به قول خودشون قانونشون اجازه نمی ده. اما شانس آوردم.

ویزام آماده شد. بلیطم برای فردا ست. چمدونم روچیدم و آماده م. اومدم تا آخرین نوشته هامو بنویسم. برای محمد یادداشت گذاشتم. یه ای میل هم براش زدم. همه کارهام رو بعد از مدتها خودم کردم. مامان و پریسا به ظاهر خیلی خوشحال شدن. براشون حسابی سوغاتی خریدم و برای خودم هم لباسهای قشنگی گذاشتم. باید کم کم لپ تاپ رو هم جمع کنم. خیلی استرس دارم. نمی دونم بردیا چطوری شده. ازدواج کرده یا نه. هنوز هم همونطور لج بازه؟ باید برام تعریف کنهکه چی شد که اون همه قول و قرارمون از یادش رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 16:0  توسط Judy | 

شب مزخرفی روگذروندم. بدتر ازهمیشه. نمی دونم پریسا اینو گفت که منو بکشه پیش خودش یا واقعیت رومی گفت. چطور تا حالا هیچی نگفته بود؟ اون که از حال من خبر داشت. چرا این همه از این که من با اون صحبت کنم وحشت داشت؟ هر چی به ذهنم فشار میارم نمی دونم چرا تا حالا ازش نپرسیده بودم. این همه سال! شاید پرسیده بودم و جوابی نداده بود. شاید بهم دروغ گفته بود. تو این دنیای به این بزرگی ... اصلا چطور می شه به این راحتی کسی رو پیدا کرد؟

بالشت نرم و خنکم رو بغل کرده بودم و فکر می کردم. نه حوصله بلند شدن داشتم نه چایی خوردن نه شروع کردن روز رو.

بردیا بعد از چند جلسه رفت و آمد های دسته جمعی تبدیل شد به بت من. هرکاری که میگفت می کردم. شخصیت قوی و مدیری داشت. تمام بچه های دانشکده شون و گروهشونم به نظر مثل من میومدن. دخترهای دیگه چندان از من خوششون نمی اومد. نه اینکه ظاهرشون نشون بده. یه جور انرژی بهم می دادن که یعنی تو رو چه به جمعهای ما. دوره های شعرخوانی و بحث های آزاد میگذاشتن و از مسائل روز صحبت می کردن. من مجبور شدم برای اینکه بتونم همپای بردیا برم کمی مطالعه جانبیم رو زیاد کنم. کار پاره وقت و این برنامه های وقت و بی وقت خیلی درسم رو تحت تاثیر قرار داده بود. نمی دونم اونها چطوری به همه کارهاشون می رسیدن. من اکثرا شبها تا دیروقت بیدار می موندم و باز هم زمان کم داشتم. بردیا اونقدر راحت و اجتماعی بود که نقطه متضاد من به نظر می رسید. ولی کم کم من هم خودمو تو گروهشون جا دادم. نه اینکه خودم باشم. نقشی داشتم و اون این بود که عیناونها حرف بزنم مثل اونها فکر کنم و خلاصه یکی بشم عین همه شون.

علاقه مون کم کم بیشتر شد. بردیا حرفهای شیرینی می زد. قدرت بیانش آدم رو مست می کرد. اهل شیطنت بود و بی برنامه. بارها بدون اطلاع من کنار در دانشگاهم ظاهر می شد یا برای نهار دنبالم می اومد یا برنامه گردش و تفریح می ریخت. هم هزینه خیلی از این تفریحات برام سخت بود هم وقتم محدود بود و این فشارها باعث شد از نداری بیشتر از حد معمول بدم بیاد. مسئله رو برای خودم بزرگ کردم و بیشتر و بیشتر با پدر و مادرم لج افتادم چون اونها رومقصر می دونستم. پدرم آدم زحمت کشی نبود. اگر هم بود خوش فکر نبود. همیشه به حال فکر می کرد و اگه همه چیز دست اون بود من و پریسا هیچی نمی شدیم. به اینده فکر نمی کرد و برات کار خاصی انجام نمی داد و انتظارهای بیجا داشت. از اون زمان اعصابم به خاطر فشارها کمی ضعیف شد. زود از کوره در می رفتم. زیاد دعوا میکردم و کم کم از خونواده دور شدم. پریسای بیچاره زیاد سعی می کرد باهام حرف بزنه ولی من خسته بودم. از اون موقع کم کم خسته شدم. دلم زندگی خوب می خواست. چند بار خواستم با بردیا در مورد استقلالمون صحبت کنم ولی اون از شرایط راضی بود. می گفت وقت مناسبی نیست. هیچ وقت هم وقت مناسبش نرسید.

از محمد خبری نداشتم. کسی باهام تماس نگرفت. شاید باید خودموبرای همیشه از شر این فکرها خلاص می کردم. با شرکت تماس گرفتم و در مورد اقدامم برای ویزا سوال کردم و مدارک رو تهیه کردم. اسم من به عنوان یکی از سهامداران توی شرکت ثبت شده بود و چون شرکت یک شریک خارجی داشت من به راحتی می تونستم برای ویزا اقدام کنم. باید می رفتم و با بردیا صحبت میکردم. خونه بوی تنهایی بدی می ده. احساس خفگی می کنم. باید کمی قدم بزنم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:51  توسط Judy | 

شماره خانه پریسا را گرفتم. هیچکس دیگری به این سرعت به ذهنم نمی رسید. مادرم بود. کمی تعارفات معمول را پشت سر گذاشتیم.

نمی دونی چقدر جات اینجا خالیه. روزی نیست که من غصه تو رو نخورم. می خوای برگردم که تنها نباشی؟ من اینجا از غصه تو شب و روزم رو نمی فهمم. برنامه اومدنت چی شد؟

همینطور که مامان حرف می زد من با خودم مرور می کردم که چرا باید اونجا بمونه اگه اینقدر نگران منه. چرا باید همیشه من زنگ بزنم. یعنی همه چیز دروغه؟ کسی به فکرمن نیست؟

محمد خوبه؟ همه چی خوبه؟

نمی دونم.

مامان جون یه کم تنبلی رو بذار کنار بچه دار شو.

اصلا شنید که با چه درموندگی گفتم نمی دونم؟ یعنی مشکل من بچه ست؟

بابا گوشی رو از مامان گرفت. حوصله نصیحت نداشتم. زنگ زدم که کسی راهنماییم کنه.چرا تمومش نمی کنن؟ فقط موضوع اینه که باز لبخند مصنوعی تحویلشون بدم که همه چی خوبه.

دختر جان جای خوابیدن و تلویزیون دیدن یه کم به کارای خونه ت برس. اینقدر آخه آدم تنبل؟ پاشو یه غذایی بپز یه خریدی کن. ازدواج کردی که بشینی توخونه؟ این پریسا کمک خرج شوهرش که هست هیچ همه کارهای خونه رو هم خودش می کنه.

داشتم بالا می آوردم. می خواستم جیغ بکشم. کدوم آدمیه که خودش ندونه زندگیش چه ایرادایی داره؟ کدوم آدمیه که ندونه چه کاری خوبه؟ من نمی تونم هیچ کاری بکنم. هیچ کاری از عهده م بر نمیاد. دلم می خواد فقط یه گوشه بشینم و روزها بگذرن شاید یه روز مثل قبل بشم. اینها دست خودم نیست. یه موقعی هست که آدم می دونه چه ایرادی داره. ولی اینکه بدونی دیگران هم صد تا می ذارن روش و برداشتشون از زندگی تو همه ش همون ایراداته خیلی عذاب آوره.

قبل از اینکه هر چی تو ذهنم بود به بابا بگم پریسا گوشی رو ازش گرفت:

بابا ولش کنین توروخدا. سلام دری جونم.

سلام. خدا رو شکر که هستی.

خوبی؟

نمی دونم.

بذار برم تو اتاق... چی شده؟ محمد خوبه؟

نمی دونم پری. گوش کن توروخدا.

از سارا خبر داری؟

...

پری؟

آره. چطور؟

کجاست؟

می خوای چیکار؟

بردیا رو می خوام. باید باهاش حرف بزنم.

چی؟ مگه ...

فقط می خوام بپرسم. باید ببینمش.

دری اصلا می فهمی چی میگی؟ عقلت کجا رفته؟

خواهش میکنم. آرومتر حرف بزن مامان نشنوه ها!

دری جان من باید یه چیزهایی رو برای توتوضیح بدم.

یه کمک خواستما!

قبلش باید با هم حرف بزنیم. دکتر رفتی جدیدا؟

چی می گی؟ تو هم که شدی مامان بابا ! مثل اینکه روت اثر گذاشتن!

درسا تونمی فهمی! یادت نیست ! بیا اینجا . یه استراحتی هم می کنی.

حتما ! که بشنوم آدم تنبلیم و برای زندگیم هیچ کاری نمی کنم!

من برات خونه جدا کرایه می کنم که پیش مامان بابا نباشی. بیا یه مدت اینجا.

نمی تونم.

باشه من میام.

فکر نمی کنم مامان اینا فعلا از اونجا دل بکنن خودتو خسته نکن.

دری به حرفم گوش بده.

باشه حالا بعدا صحبتش رو می کنیم. سلام برسون.

خواهشا به دکترت یه سر بزن.

خداحافظ.

دری؟

بله؟

بردیا اینجاست. ولی فکر نمی کنم بخوای ببینیش. حداقل بعد از حرفهای من.

اونجا؟ شهر شما؟

نه یه شهر دیگه ولی خیلی دور نیست.

نفسم نمی اومد. مگه برای همین زنگ نزده بودم؟ چرا حالا می لرزیدم؟

می آی؟

شاید.خداحافظ.

اشتباه کردم. نباید زنگ می زدم. سرم بیشتر درد گرفت. گیج شدم. داشتم زندگی می کردم. تازه آزاد شده بودم. تازه از فکر هام کم شده بود. جقدر احمقم. برم بهش چی بگم؟ اگه ازدواج کرده بود؟ پریسا این همه مدت می دونست و به من نگفته بود؟ من پرسیده بودم؟چرا دنبالش نرفته بودم؟

شب بیداری من ادامه داشت. بدون بدن دیگه ای که شبها در خونه تنهایی من شریک باشه.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 18:22  توسط Judy | 

برای افراد بسیاری زندگی کنونی من که زحمت بسیارش غذا درست کردن و تمیزکردن خانه است یک رویاست. شاید اگر در آرایشگاه تعریف می کردم که زندگی ام تغییر کرده است و میخواهم روزهای جدیدی را شروع کنم بسیاری فکر می کردند امروز از همسرم جدا شده ام و باید دنبال کاری باشم. اما برای من زندگی عادی هم به تلاش نیاز دارد. سالهای بسیاری را در رویا به سر برده ام. انگیزه انجام ساده ترین وظایف روزمره را هم نداشته ام. نمیدانم چقدر قابل درک است که اینگونه تن پرور شدن تنها وابسته به روحیه ای راحت طلب ندارد چه بسا که من زمانی بسیار پر مشغله بوده ام. اما مسئله این است که بدون عشق هیچ چیز دغدغه ای برای نفس کشیدن ایجاد نمی کند. وقتی مسائل برای مدتی آنچنان عکس خواسته ها پیش بروند که دیگر همه چیز دست نیافتنی به نظر برسد دیگر تلاشی صورت نمی گیرد. حتی خرید و تفریح هم نیاز به فکری راحت دارد. اینکه بدانی کسی در خانه منتظر توست.وگرنه دیگر خانه خود آدم هم راحتی خود را از دست می دهد. بعد آنقدر در تنهایی غوطه می خوری که با همسایه ها هم سلام و احوالپرسی نمی کنی و بی دلیل به ارایشگاه نمی روی تا با آرایشگر حرف نزنیو مجبور نباشی جواب کسی را بدهی. امروز بعد از سالها گفتگوهایی را اغاز کردم. از آرایشگرم پرسیدم فرزندش چندسال دارد شبها چه ساعتی به خانه می رسد یا چقدر خیابانها شلوغ شده اند. به همین سادگی. وقتی با خانه رسیدم احساس جدیدی داشتم. مثل این می ماند که بعد از مدتها قدرت تکلم یافته باشم.

برای خودم یکی از فیلمهای قدیمی را گذاشتم. مقداری تنقلات روی میز چیدم. چای گرم و تماشای فیلم چیز جدیدی نبود. اما خنده های من. آنچنان بلند می خندیدم که خودم از صدایم دچار توهم می شدم. قبل ترها انگار کسی در درون من می خندید و لبهایم حتی برای خنده هم زحمت باز شدن را به خود نمی دادند. با هر خنده ای به اطراف نگاه می کردم. می ترسیدم کسی من را ببیند. اما تنها هستم. هیچ کس به من زنگی نمی زند و کسی منتظرم نیست. اما من اصرار دارم که بگویم حس خوبی دارم و متوجه هیچ جیز نیستم. بعد از سالها فکرنمی کنم. یا اینطور نشان می دهم.

فیلم تمام شد. من بی حرکت چند دقیقه ای روی کاناپه می نشینم. حالا باید چکار کنم؟ بعد از این همه بی تحرکی همه رفتارهای امروزم به نظر کارهای سختی می آیند. اما همچنان فکری آزارم می دهد. گاهی بعضی رفتارها بسیار دور از تصور هستند. گاهی باید کسی پیدا بشود که موضوع را حلاجی کند.کسی به آدم بگوید مفهوم رفتار دیگران چیست. اینکه چرا باید زندگی هیچ چیزش شبیه تصورات آدم نشود. باید به کسی زنگ می زدم. باید کسی ساعتها حرف می زد و از من نمی خواست جوابی بدهم. هیچ کس در آن زمانی که من ایستاده ام نیست. همه به جلو حرکت کرده اند. شاید اصلا چیزی یادشان نیاید. گاهی فکر می کنم تنها خود اوباید باشد تا صحبت کنیم. گاهی هم هیچ نمی خواهم او را ببینم. در حالتی هستم که هیچ توضیحی برایش وجود ندارد. برای اولین بار مغزم تنها در گذشته هایش غوطه نمی خورد بلکه فکر می کند. فکر می کند که چگونه پیدایش کند.

باید به کسی تلفن بزنم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:34  توسط Judy | 

مبلغی برای فهی فرستادم و ازش خواستم مدتی به خونه م نیاد. باید همه کارها روخودم میکردم. ساعت های زیادی داشتم تا وقت صرف خودم بکنم. باید می فهمیدم به چه چیزهایی علاقه دارم و چقدر توانایی دارم. اقدام برای رفتن رو فعلا به تعویق انداختم. به مامان زنگ زدم وگفتم کمی کار دارم و ممکنه فعلا نتونم بیام. اصرار کرد که اون بیاد اما گفتم چقدر احتیاج به تنهایی دارم.

به دانشگاه سری زدم تا در مورد شرایطم باهاشون صحبت کنم. به نظر می رسید که می شه با پرداخت هزینه ترم های نرفته تحصیلم رو به پایان برسونم. استاد راهنما م رو پیدا کردم و در مورد وضعیتم توضیح دادم. اونقدر دوندگی کردم که وقتی به خونه برگشتم کاملا خسته بودم.  وسایل اتاقم رو مرتب کردم و گردگیری مختصری کردم. تو اتاق مشترکمون نرفتم. نمی خواستم از پا بیفتم. خبری از محمد نشد. من هم به شرکت زنگ نزدم.

پیاده تا آرایشگاه رفتم وموهام رو کوتاه کردم. مدل ساده ای تا زیر چونه م. مدتها بود موهای من بلند بود. از آرایشگرم خواستم رنگ قهوه ای هم رنگ ریشه م برام بذاره تا روی مشهای طلایی م رو بپوشونه. همونطور که پیاده بر می گشتم برای خودم سر راه چند بسته پوره آماده و ماهی شیر گرفتم. مقدار زیادی جوانه گندم و قارچ و کنسرو ذرت. همراه ماکارونی و فلفل سبز. می خواستم از خودم حسابی پذیرایی کنم. وقتی رسیدم خونه کمی وقت صرف آشپزی و درست کردن پاستا و سالاد سبزیجات کردم و نشستم جلوی تلویزیون.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 8:42  توسط Judy |