تبليغاتX
If I could just take back time
The story I never forget

ما آپارتمان کوچکی در سنت تروپه داریم. جایی که برای ماه عسل رفته بودیم. البته اون زمانی بود که محمد هنوز انقدر عادی و بی تفاوت نشده بود وکمی دوست داشت غافلگیر کنه. من برام مهم نبود. بیشتر دلم می خواست از محیطم دور شمو جای آرومی داشته باشم. حالا هم اگه گاهی برای کار مجبور باشه اونجا می ره. خیلی پیش نمیاد. اما این بار احساس بدی داشتم. انگار خواسته م انجام می شد و اون برای همیشه می رفت. دلهره بدی داشتم. برای اولین بار جایی نرفتم. به کوچه قدیمی و کافی شاپ همیشگی و پیاده رویی که قدم می زدیم سر نزدم. برای ساعت های متمادی حتی یادش نیفتادم. منتظر شدم تا بیاد و حرف بزنه یا کاری بکنه که من بفهمم. باید وسایلش روجمع می کردم اما دستم به هیچ کاری نمی رفت. فهی زنگ زده بود که باید جایی بره و نمی تونه بیاد. خودم غذا درست کردم. وسایلش رو آروم بر می داشتم و با ناراحتی توی چمدونش می ذاشتم. براش یه عکس خودمون رو گذاشتم. تعداد زیادی کراوات چون دوست داشت هر روز تغییر کنه. قرص معده ش که باید گاهی مصرف میکرد. وقتی لباسهاش رو تا می کردم هنوز بوی ادوکلنش رو حس می کردم. بعد از مدتها روی تخت مشترکمون دراز کشیدم و فکر کردم. باید برمیگشتم سر جام؟ برای آخرین شب؟ چطوری حالا خواسته بره. شاید همه چیز فقط توهم منه. اما بلیط برگشت هم نداره. باید از فرصت استفاده کنم و مدتی تنها باشم؟ اگه تا قبل اومدنش بخوام برم پیش پریسا و مامان اینا چی؟ اشکهام اومد و چشمهامو بستم تا نبینم زنده م و دارم اینطور قابل ترحم می شم که دیگه برای همسر بی عاطفه م هم اشک می ریزم. من دوستش ندارم. آره ندارم. برام مهم نیست کی بر می گرده. اصلا مهم نیست. خوشحالم می شم که بره. خواستم بلند شم و به کارهام برسم که دیدم بالای سرم ایستاده. با چشمهایی که حس می کردم به زودی خیس می شن. به من خیره شده بود و فکر می کردم هر لحظه می خواد بغلم کنه و تا ابد همونجا بمونه. مدتها بود من رو تواون اتاق ندیده بود و طول می کشید تا بفهمه واقعیته.

کجا می ری؟

مگه بهت نگفت؟

کی بر می گردی؟

نمی دونم.

چرا؟

...

نگاهمکرد اما جوابی نداد. دیگه فرصتی بهش ندادم تا حرفی جور کنه یا کاری انجام بده. تقریبا با حالت دو به اتاقم رفتم. نفسم به سختی می اومد. دلم می خواست همه چیز سر جاش باشه. تو همون نقشی که داشت بمونه حتی اگه جدا بودیم و حرفی نمی زدیم. چند ساعتی روی تختم خوابم برد تا با صدای در بیدار شدم. با چمدونش دم در وایستاده بود.

دارم می رم.

...

مرسی از شام.

...

اگه باهام کاری داشتی ...

از خانم برخورداری بپرس چطوری پیدام کنی.

خداحافظ.

رفت.

نمیدونم چند ساعت به در خیره شدم. حالا باید چیکار میکردم؟

باید زندگی کنم. موجود بی خاصیتی شدم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 2:45  توسط Judy | 

خواستم مثل همیشه ساکت بمونم و به اتاقم برگردم ولی کسی من رو به سمت بیرون هل داد. آروم از پله ها پایین رفتم. به نظرم اصلا نشنید که من نزدیک می شم.

چرا بیداری؟

ناخودآگاه به سمتم برگشت و بعد فوری روشو از من برگردوند. من نمی دونم چی دیدم. نمی خوام بدونم. خواستم برگردم که گفت : کاری داشتی؟

می خوام برم پیش مامان اینا.

باشه.

باورم نمی شد که بحثی نشد. حتی ازم نپرسید چرا .

می تونی به خانم برخورداری بگی تا برات بلیط و اینا بگیره.

دل من طوری گرفت که سابقه نداشت. مثل وقتی بود که به بردیا گفتم شاید ازدواج کنم. نه بحثی نه توضیحی. از این حالت خودم بدم میاد. وابستگی زیادی به رفتار دیگران دارم وانگار همیشه باید برای چیزی یا عکس العملی زندگی کنم. تا همین چند لحظه پیش هم آرزوم این بود که برم و مدتی تنها باشم ولی حالا به نظر سخت میاد. دلم میخواست کسی اینجا منتظرم باشه.حتی اگه اون همسری باشه که اصلا برام اهمیتی نداره. محمد سرد بود. خیلی بیشتر از همیشه. همیشه نشون می داد که شاید بشه کنار هم زندگی کرد ولی الان انگار که نخواد. دوست داشته باشه که من برم.دلم دست گرمی می خواست که مثل همیشه بهم بگه چیکار کنم. حیف که دیگه کسی همچین فداکاری برای من نمی کنه. یه روزهایی هست که آدم فکر می کنه کاش از اول دنیا بیاد. شاید بتونه زندگیشو درست کنه. اما حالا دیگه امکانش نیست. مثل کسی که حتی غیر عمد کسی رومی کشه. دیگه زندگیش هیچ وقت به صورت عادی بر نمی گرده.

من همیشه همینطور بودم. این حس دودلی انقدر دیوانه کننده ست که تقریبا هیچی خوشحالم نمی کنه. محمد عادت داشت قبلا خیلی نصیحتم کنه و به من گوشزد کنه چیکار کنم بهتره ولی یادم نیست از کی اینقدر انعطاف پذیر شده. دیگه براش مهم نیست چیکار می کنم و کجا می رم.

وقتی به اتاقم برگشتم به خواهرم زنگ زدم. با همه صحبت کردم. مامان خیلی خوشحال شد که همچین تصمیمی گرفتم. زیادی نگران منه و حالا که میخوام بیام نگران همسرم. دو ماهی می شه که مامان و بابا نیستن. وقتی که باشن مامان زیاد به خونه من سر می زنه. رابطه ش با محمد خوبه ولی زیاد دوست ندارم بابا بیاد. وقتی می رسه تمام ایرادات من رو یادش میاد و من هیچ حوصله ش رو ندارم. مامانم همیشه آدم وسواسی و مهربونی بوده اما زیاد به عمق زندگی آدم کاری نداره. بیشتر خوشحاله اگه بتونی غذای خوبی بخوری و مهمونی بری. به همین علت هم از زندگی من خیلی راضیه. می دونم واقعا براش مهمم ولی دوست داشتم بیشتر بهم نزدیک می شد. پریسا هم تا به سنی رسید که با هم خیلی همراه شده بودیم رفت. وقتی گوشی رو گذاشتم لیستی از چیزهایی که باید بخرم نوشتم و خوابیدم.

صبح به خانم برخورداری منشی محمد تماس گرفتمو ازش راهنمایی خواستم. کارهای زیادی بود که باید انجام می دادم. خانم گرم و صمیمی بود ومن معمولا زیاد باهاش صحبت می کردم. از گذشته من خبر نداشت و همصحبتی ش ضرری نداشت. موقع خداحافظی یک دفعه پرسید:

درسا خانم راستی از سورپریزتون خوشتون اومد؟

کدوم سورپریز؟

اوا ببخشید. شاید نباید می گفتم.من فکرکردم واسه اون زود اومدن. گفتن باید خونه باشن.

کی؟

دیروز. گفتن باید زودتر بیان که سورپریزتون کنن. من فکر کردم سالگرد ازدواجتونه.

دیروز؟

نمیدونستم چی بگم. دیروز چه تاریخی بود؟

الو؟

بله ؟ بله درسته یادم نبود. اومدن. میخواستیم جایی بریم.

انشالله که خوش گذشته. درسا خانم فقط فرمودن بهتون بگم کار فوری پیش اومده صبح زود عازم فرانسه هستن لطفا چمدونشون رو آماده کنین.

فردا صبح؟

بله.

کی برمیگردن؟

نمی دونم. بلیط برگشت براشون نگرفتم.

بله حتما. ممنون که گفتی. فعلا خداحافظ.

داشت ترکم می کرد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 7:5  توسط Judy | 

بعضی چیزها هست که آدم هیچ وقت نمی فهمه و عین خوره به جونش می افته. دلم میخواست فقط یکی بهم می گفت چطوری اون همه احساس نیست و نابود شد. ما که این همه با هم بودیم و شبی نبود که بی فکر هم صبح کنیم. چرا نیومد؟ چرا بهم نگفت ازدواج نکن؟ چرا درسش رو ترجیح داد؟

اینها همه فکراهایی بود که امشب هم مثل هرشب تو اتاق تنهایی هام سراغم اومده بود. شب و روزم به بدترین شکل می گشت و تو دور باطلی گیر افتاده بودم که شروع و پایانش اون بود. از درون جعبه خاطراتم اولین نامه ش رو بیرون آوردم. کمی کهنه شده بود ولی هنوز با دیدنش قلبم به تپش می افتاد.

سلام

آخر هفته برنامه ای برای نمک آبرود هست. خوشحال می شم بیاین. گروهی از بچه های دانشگاه هستند. من به خاطر شما این برنامه رو ترتیب دادم. امیدوارم حتما بتونید بیاید. جمعه ساعت ۶ دم در جنوبی دانشگاه.

به امید دیدار

بردیا

هر بار که به اسمش می رسم دلم تکون شدیدی می خوره. یادم می افته که اولین دیدار برنامه ریزی شده ما چطور بود. حدودا ۱۴-۱۵ نفر دختر و پسر همسن خودم. شیطون وخودمونی و شلوغ. همه شون با هم به حدی صمیمی بودن که برام عادی نبود. اما بعد از مدتی عادت کردم. اون جلوی در منتظرم بود. با لبخند و چشمهایی که کنجکاو بودن و مغرور. به ساکم نگاه انداخت وگفت چه مجهز! بیاین با همه آشنا شین.

همه به هم تومیگفتن و بی نهایت راحت بودن. من هنوز سختم بود که از لاکم بیرون بیام. رفتار صمیمانه بردیا با دخترها برام عجیب بود ولی بعد این رو به حساب ارتباط عمومی بالا یا خشک نبودن گذاشتم. وقتی آدم از کسی خوشش میاد معمولا رفتارهای نامعقول اون روهم توجیه میکنه. نمی دونم من واقعا عاشق شده بودم یا کمی طول کشید. چشمهام به نظر بسته می اومدن.دیگه حرفهای اون مدرک و کارهاش الگو بودن. به راحتی من رو مجاب میکرد. کم کم ساعت های زیادی رو با هم میگذروندیم. من از چند وقت بعدش کارم رو شروع کردم. باید برای تفریحاتم منبع درآمدی جور میکردم. می خواستم بالا بپرم. می خواستم پرواز کنم. آدم دیگه ای باشم. ایرادی نمی گرفتم و پا به پاش می رفتم. اما از چندوقت بعد بحث ها و بگومگوها شروع شد. کم کم تحمیلها اذیتم می کرد. نمی تونستم ازش دست بکشم چون شدیدا وابسته ش بودم و بیشتر توخودم ریختم.

فشار کار و درسها خسته م کرده بود. سفرها و بیرون رفتنها زیاد شده بودن و بردیا کوتاه نمی اومد. گاهس احساس می کردم با گروهش سازگار نیستم. دخترها با فرهنگ من کمی زیادی آزاد و بی قید و بند بودن و پسرها حدودی برای حرفهاشون نمی شناختن. باهاش درمیون گذاشتم ولی عصبانی شد و چند روزی حرف نزدیم. به نظرم رسید که زیادی کنترل می کنم و غیر منطقی شدم. بهش زنگ زدم و همه چیز به صورت عادی برگشت.

صدای پایی شنیدم و آروم از لای در بیرون رونگاه کردم. کسی نبود. نگاهی به طبقه پایین انداختم و دیدم محمد روی مبل من نشسته. خیلی دیروقت بود و معمولا این ساعت می خوابید. بین این همه مبل راحت و قشنگ چرا رفته اونجا؟ نمی دونم چرا به این زندگی ادامه می ده. وقتی زندگیمون از هم خونه ها هم بی احساس تره چه اصراری داره؟ من حوصله ترک کردنش رو ندارم. البته یک بار این کار رو نیمه کاره انجام دادم و برگشتم. راه برگشتم هموار نبود. حالا که از این بالا نگاهش می کنم دلم به حالش می سوزه. خونهء قشنگش سرد و بی عاطفه ست. کاش اون ترکم می کرد. اینطوری دیگه عذاب وجدان نداشتم. کاش می رفت و دیگه نمی دیدمش. دیدنش فقط یادآور تصمیمات بد منه ، یاد آور نبودن اون کنارم. یادآور روزهایی که بر نمی گردن وزندانی که دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 1:50  توسط Judy | 

باید شام رو روی میز میچیدم. خونه انقدر ساکته که آدم احساس مردن می کنه. من و آقازیاد حرف نمی زنیم. حتی زیاد دعوا نمی کنیم. شاید این به نظر خیلی ایده آل بیاد. یادم نمی آد که از چه وقت خونه مون اینقدر ساکت شد. همه ش مربوط به دوخته شدن لبهای من بود یا ایشون حرفی نداشتن و من رو به اینجا کشوندن! انگار مغز من اونقدر پر از خاطرات قدیمیه که دیگه چیزهای جدید تو ذهنم نمی مونه. قبلا یادمه زیاد به موسیقی گوش می دادم و تقریبا هیچ وقت اتاقم ساکت نبود. علاقه م به موسیقی کلاسیک به حدی بود که عالم و آدم می دونستن و حتی همسرم (!) هم یک بار من رو به یک اپرا برد. کار جالبی بود و در مورد داستان خیانت یک زن و احساسات همسرش بود که اون رو با معشوقه ش دیده بود. من حس خوبی از دیدن داستان نداشتم. البته تنها به آواها گوش می دادم و ایشون اصرار داشتن موضوع رو ترجمه کنن. با حال چندان خوبی خونه نیومدم. گاهی می ترسم که اون همه چیزرو بفهمه و ازم توضیح بخواد این عکسها و نامه ها چیه که نگه می دارم. هروقت رفتار مشکوکی می بینم فوری جای عکسها رو نگاه می کنم تا مطمئن بشم چیزی رو پیدا نکرده. البته بیشتر از اینها سرش شلوغه که بخواد تو کارهای من فضولی کنه. معمولا دیر میاد و امروز هم نمی دونم چطور سر و کله ش به اون زودی پیدا شده بود.

با سر و صدا از پله ها پایین رفتم و شرفها رو با سر و صدا روی میز چیدم شاید این حس خفگی سکوت کاهش پیدا کنه. نشستم پشت میز آشپزخانه و منتظر شدم تا بیاد. با این همه سر و صدایی که کردم باید متوجه می شد. ده دقیقه ای گذشت و نیامد. احتمالا زیادی تو کار مهمش غرقه! با عصبانیت از پله ها بالا رفتم و در اتاق کارش رو باز کردم.

محمد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سرش رو با تاخیر برگردوند. نمی دونم احساس کردم چشمهاش برق می زنه یا خیسه یا فقط توهم بود. جواب نداد و همینطور منو نگاه کرد. این جواب ندادنش من رو دیوانه می کنه. انگار حتی ارزش جواب دادن رو هم ندارم.

چرا نمی آی برای شام؟

جواب بده لطفا!!!

می دونی چند وقته اسم من رو نگفتی؟

قلبم ایستاد. انگار باد تندی من رو به بی نهایت پرت کرده. ناخود آگاه پرسیدم:

چی؟

سرش رو پایین انداخت. هیچی نگفت. باز سکوت. سکوت. احساس کردم لبخند می زنه. دلم می خواست فرار کنم.

شام حاضره.

اونقدر سریع از پله ها پایین رفتم که نزدیک بود زمین بخورم. نشستم پشت میز و برای خودم یک تکه ته چین گذاشتم. نفس نفس می زدم. چند دقیقه بعد روبروم نشست. می فهمیدم که نگاهم می کنه. نگاهش انقدر سنگینه که جرات نکردم سرم رو بلند کنم. عرق کرده بودم و قاشق از بین انگشتهام لیز میخورد. طوری نگاهت می کنه که نمی تونی کاری بکنی. طوری حرف می زنه که نمیتونی بگی نه. این حالتش بیشتر پدرانه ست و من کسی رو نیاز داشتم که کمی شور وهیجان جوونی داشته باشه. این همه منطق و سیاست تو رفتار کسی به من نمیخوره. من نیاز به جوونی کردن دارم. کسی که برنامه ای برای زندگیش نداشته باشه و خوش بگذرونه. اصلا چرا باید براش مهم باشه که من صداش کنم؟ چند وقته که اسمش رو نگفتم؟ مسخره م کرد؟

شامش رو احتمالا تموم کرده بود. چند لحظه روبروی من ایستاد.

شب بخیر درسا.

رفت. من تنها موندم با لرزه ای که به جونم افتاده بود. چه اصراری بود که اینطور رفتار کنه؟ هنوز توی توهمه یا می دونه من خیلی وقته با اون زندگی نمی کنم؟ یادمه خاله م قبل از اینکه ببینمش ازش تعریف های دیگه ای می کرد. خیلی سخت گیر ، خیلی جدی ، خیلی با معلومات، مدیریت قوی ، ریسک پذیر ، خیلی مهربون. می گفت به مدیر شرکت همیشه پیشنهاد می داده حواسش خیلی به مشکلات خانوادگی ومالی کارکنان باشه. هرچند وقت یک بار مهمونی می داد تا کارمندها رو در فضای دور از کار هم بهتر بشناسه. همون یک باری همکه خاله م تنها بود و از من خواست همراهیش کنم ... کاش نمی رفتم. کاش روی رابطه م وقت بیشتری گذاشته بودم و باهاش حرف می زدم. با اون که تلاشی نکرد وقتی من ترکش کردم. باید بهش فرصت می دادم. شاید نباید اونطور تحقیرش می کردم. تا حالا شده که در یک نگاه وقتی توی تاکسی هستید از جلوی فروشگاهی رد بشید و لباسی روتن مانکن ببینید و فکر کنید چقدر قشنگه؟ شاید روزها تو ذهنتون باشه که برم اون روبخرم. اگه فرصت نشه که برید و بخریدش هیچ وقت از ذهنتون نمی ره. حتی اگه لباسهای دیگه ای بخرید همیشه تو ذهنتون هست که اون از اینها بهتر بوده. باید برید و این بار نگاه مفصلی بندازید. ممکنه بخریدش و لذت ببرید. ممکن هم هست که از نزدیک ایرادات زیادی داشته باشه و دیگه از سرتون بیفته. وقتی اون امتحان روبکنید دیگه حسرت نمی خورید. من هم باید امتحان می کردم. باید بهش فرصت می دادم و با این شک ازدواج نمی کردم. همسرم روهم باید بیشتر می شناختم. من هیچی ازش نمی دونم. شاید با زن دیگه ای خیلی خوشبخت می شد اما من نه. من با هیچکس خوشبخت نمی شدم تا نمی دیدم زندگیم با اون چه شکلی می شد.

محمد با تعریف های خاله م خیلی فرق داره. اهل تفریح زیاد و شوخی و خنده نیست. مرد جا افتاده ایه و دیگه از شور وشوق های بی برنامه لذت نمی بره. کم حرفه و بی احساس. ما حتی دعوا هم به ندرت می کنیم. همه چیز رو تو پول می بینه. به پیشرفت های خود من اهمیتی نمی ده. دوست داره زن همیشه خونه باشه و به مسائل همسرش برسه. دوست داشت من فرانسه بدونم و قبول نکرد شاید بخوام زبون دیگه ای بخونم. وقتی کار جدیدی انجام می دم معمولا به روی خودش نمیاره. اون اوایل حتی لباسهای جدید می پوشیدم و مدل موهامو عوض می کردم و ازش می پرسیدم اما نطر خاصی نمی داد. فقط میگفت اوهوم. زیادی فکر کار و تجارتشه و زیاد اهل بیرون رفتن نیست. خیلی شبها که تو اتاق خودم هستم فکر می کنم خیلی نخواستنی ام که حتی نمیاد نگاهم کنه یا اصرار کنه که تواتاق مشترکمون بخوابم. اهل ابراز محبت و نوازش کردن نیست. از خودش نظر نداره و اعتماد به نفسش کمه. باری نشد که من چیزی بخوام و نظر مخالفی بده. هر روزش مثل همه.

با اون هیچ روزی مثل قبلش نبود. معمولا ساعت ها سر موضوعی بحث می کردیم و آخرش من رومجاب می کرد. هیچ حرفیم رو همینطوری قبول نمیکرد. اهل مسافرت و گردش و تفریحات خاص بود. تو گروه های مختلفی عضو بود و برنامه های زیادی می گذاشت. بلند پرواز و مغرور بود و من هم به دنبال اون به بلندی ها می رفتم. درسم رو ادامه دادم و به هنرهای مورد علاقه م با جدیت بیشتری رسیدم. وقتی من از بیرون رفتن به خاطر هزینه ها خودداری می کردم قبول نمی کرد و مجابم کرد کاری بگیرم تا بیشتر به علائقم برسم. به طرز عجیبی دوست و رفیق داشت. من همیشه با عده جدیدی آشنا می شدم و هر روز فرد اجتماعی تری می شدم. بی نهایت صادق بود و هیچ چیزرومخفی نمی کرد. حتی اگه من ناراحت می شدم حقیقت رو می گفت. همه تغییراتم رو متوجه می شد و نظرش رو می گفت. هر روز با اون مثل سفری به ناشناخته ها بود و زندگی م رو از رکود در آورده بود هر چند با رفتنش دوباره به رکود برگشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 20:6  توسط Judy | 

از این روزهای کوتاه زمستون متنفرم. البته شاید لذت بردن از هر چیزی وابسته به حال روحی خودم آدم باشه. وقتی رسیدم خونه ساعت ۶ بود ولی هوا کاملا تاریک شده بود. چراغها خاموش بود و فهی به نظرم تازه رفته بود. غذا روتوی فر گذاشته بود و میز رو چیده بود. سوییچ رو روی میز انداختم و با همون لباس بیرون چند دقیقه روی مبل سالن نشستم. هردفعه که خاطراتم برام مرور می شه حس آدمی رو پیدا می کنم که فریب خورده. انگار سرتاسر زندگیم چیزی نبود که بهش افتخار کنم. به نظر می رسید خدا سر داستان من وقت زیادی صرف نکرده بود و علاقه چندانی به وضعیت من نداشت. احتیاج به تغییر داشتم. شاید باید دوباره با دانشگاه صحبت می کردم و درسم رو تموم میکردم. فکر نمی کنم بعد این همه سال فایده ای داشته باشه. چه دلیلی برای غیبتم بیارم؟ بگم ازدواج کردم؟ دقیقا یادم نمیاد که کی به من گفت نمی شه درس بخونم یا کاری انجام بدم. نمی دونم کی بود ولی حتما یه وقتی بوده. حافظه م تو این چیزها خیلی ضعیفه. حرفهای اون رو یادم نمی مونه. شاید چون زیاد علاقه ای به گوش دادن نداشتم. باعث همه ش خودش بوده. من که از اول اینطور بی تفاوت و غیرقابل تحمل نبودم.

به نظرم صدایی از طبقه بالا اومد. نمی دونم انگار صدای باز و بسته شدن کشو بود. همیشه از این می ترسیدم که آخرش کارم به جنون بکشه. بلند شدم پالتومو در آوردم و نگاهی به غذای توی فر انداختم. ته دیگ برشته ای شده.

کجا بودی؟

احساس کردم قلبم برای یک لحظه ایستاد. برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.

منو ترسوندی! این چه عادتیه که پشت سر ظاهر می شی؟ تو کی اومدی خونه؟

خیلی وقته.

چرا زود اومدی؟

بدون هیچ حرفی از آشپزخونه بیرون رفت. من از اینکه کسی سوالمو جواب نده متنفرم. دلم میخواست سرش داد بزنم. بزارم برم. آره باید خیلی وقت پیش می رفتم. همه حرکاتش روحمو آزار می ده. باید می رفتم پیش مامان اینا. شاید نه ، حتی حوصله خونواده خودم رو هم نداشتم. باید به دوستی زنگ می زدم و با کسی حرف می زدم که منو نمی شناخت و سوالی نمی پرسید.

بیرون که آمدم دیدم نیست. احتمالا به اتاق کارش رفته بود و سرش به مسائل خودش گرم بود. من هم به اتاق خودم برگشتم. دستنوشته هایی داشتم که مربوط به خیلی سال پیش بودند. چیزی شبیه خاطرات که می نوشتم. شاید حالا هم بهتر باشه بنویسم و خودم رو از این همه باری که رودوشمه خلاص کنم. اوایل ازدواجم رو زیاد به خاطر نمیارم. توشرایط روحی مناسبی نبودم و مجبور شدن مدتی بستریم کنن. اما من از اون دوران چیز زیادی خاطرم نیست. تنها چیزی که یادمه تصویر اون بود که همیشه جلوی نظرم بود و من هیچ وقت از خودم دورش نکردم. عکسهایی ازش دارم که کسی ازشون خبر نداره. تنها تو جعبه اسرار من محفوظن و گاهی بهشون نگاهی می ندازم. اون شبهایی که تنها می شم و از تنهایی م استفاده می کنم تا چرخی تو خاطراتم بزنم.

اوایل ازدواجم دعواهای زیادی داشتیم. من دلم نمی خواست کسی بهم بگه چیکار کنم. دلم میخواست ساعتها بشینم و با کسی حرف نزنم. انگار یه جور چسب قوی به لبهام زده باشن که هیچ جوری باز نمی شدن. شوک نیومدن اون و تغییر زندگیم برام بزرگ تر از حد تصور بود. همیشه خیال می کردم شاید بلایی سر خودش آورده. شاید فکر می کنه من اینطوری خوشبخت ترم. نمی تونم تصور روزهایی که بهم گذشت و زجری که کشیدم رو دوباره بکنم. جرات هیچی نداشتم. حتی نتونستم بفهمم چرا ازدواج کردم. به نظر خیلی سریع اتفاق افتاد. اصرارهای مداوم و پافشاری همسرم خونواده م رو خوشحال کرده بود. اونها فقط می خواستن کسی خیلی من رو بخواد. فکر نکردن شاید من نخوام و من که لبهام به هم دوخته شده بودن و فکرم دیگه کار نمی کرد روزگار خودم رو سپردم به دست بقیه. مادرم هنوز هم فکر می کنه من شانس آوردم. من فکر نمی کنم.

تووجود من فقط خاطره ها زنده بود و هر چیز دیگه ای مرده. همه چیز یخ زده و دیگه هیچ وقت قابل گرم شدن نیست. اون موقع ها من هنوز نمی دونستم ازش خوشم اومده. فقط دیدم که بیشتر به پریسا نزدیک می شم. بیشتر اصرار می کنم با سارا درس بخونه. اما خیلی گذشت تا دوباره دیدمش. پریسا باید یه کنکور آزمایشی می داد و من داوطلب شدم که ببرمش. جمعه بود و خیلی حوصله خونه موندن هم نداشتم. برای همین تصمیم گرفتم تمام سه چهار ساعت رو منتظرش بمونم. جلوی در محل امتحان راه می رفتم و مغازه های اطراف رو نگاه می کردم.

ماشینتون درست شد؟

صدای خودش بود. همون یک بار کافی بود تا من بشناسم. برگشتم و این بار لبخند زدم و سلام کردم.

پس به بعضی غریبه ها هم لبخند می زنین.

اون حس شرمساری چند هفته پیش دوباره خودشو نشون داد و سعی کردم سمت دیگه ای رو نگاه کنم.

ببخشید من متوجه ...

ایرادی نداره. من که چیزی نگفتم.

چیزی درون وجودش بود که روح من رو به تقلا می کشوند. به نظر آدم خیلی با اعتماد به نفس و مغروری میومد. نزدیک به ۳ ساعت با هم صحبت کردیم و قدم زدیم. چند ماهی از من بزرگتر بود و می گفت توخونواده شون درس خیلی مهمه. کمی راجع به هنر حرف زدیم و متوجه شدم اطلاعات خوبی داره. به سفر و هیجان و دیدن جاهای تازه خیلی علاقه داشت و دعوتم کرد تو سفرهایی که با دوستهاش برنامه ریزی می کنه شرکت کنم. من خیلی تجربه اینجور برنامه ها رونداشتم ولی علاقه نشون دادم. هنوز نمی دونستم عکس العمل خانواده در مورد اینجور رفت و آمدها چیه. با اینکه دو سالی بود دانشگاه می رفتم زیاد با گروه های بچه ها دمخور نبودم و بیشتر سعی می کردم تو اینجور برنامه ها شرکت نکنم. به همین علت وقتی ازم خواست شماره ای داشته باشه تا بتونه بهم زمان برنامه ها روخبر بده کاملا سرخ شدم و کنترل خودم رو از دست دادم. اون زمان من مثل خیلی از جوونهای همسن و سالم موبایل نداشتم. اون هم که مکث من رو دید گفت به سارا یادداشت برنامه ها رو می ده تا پریسا به من بده. قبل از اینکه من مخالفتی نشون بدم بچه ها آمده بودند و ما باید برمی گشتیم. نمیدونستم پریسا چطور عکس العمل نشون می ده و تا چه حد این رازها رو حفظ می کنه و از عاقبتش می ترسیدم. اما همراه ترس حس قشنگی تو قلبم بود که به رفتارم نرمی خاصی داده بود. احساس شادی زیادی می کردم. هر روز منتظر یادداشت بودم ولی چیزی به دستم نرسید. فکر می کردم شاید پریسا قبول نکرده بیاره و هزار فکر دیگه. اما چند روز بعد نامه ای برام آورد. اولین نامه ما ، اولین باری که کسی برای من نامه نوشته بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:30  توسط Judy | 

همیشه ماشین یا سرنوشت یا هرچیزی که اسمش را بگذاریم ناخودآگاه من را به این کوچه می کشانه. سالها پیش وقتی من تازه گواهینامه رانندگی گرفته بودم خواهرم رو برای کلاسهای ورودی دانشگاه به خانه دوستش می آوردم. گاهی وقتها هم از مدرسه با هم میامدند و درس می خوندن تا شب که من برم دنبالش. کوچه تنگ و باریکی بود ولی الان کمی پهن تر و مرتب تر شده. بعضی از خونه ها خراب کردن و جدید ساختن. خونه دوستش هم دیگه دست آدمهای دیگه ای افتاده. ظاهر کوچه خیلی فرق کرده ولی هنوز نشستن و تماشای مردمی که می گذرن لذت بخشه. حتما تا حالا همسایه ها فکر کردن من دیوونه ایم که هر جند روز یه بار میام اینجا یا خریدار یکی از ساختمونهام که دارم بررسی می کنم. این روزها دیگه همه چی تو ساخت و ساز و خرید و فروش می چرخه. پریسا خواهرم ، از همون موقع درسخون بود و مادرها از اینکه با دخترهاشون دوست باشه احساس رضایت می کردن. دختر باهوش و فعالی بود ، هنوزم هست. الان دندانپزشک شده و با شوهرش هم همونطور که گفتم تو دانشکده شون آشنا شد. دوست صمیمی ش ، سارا هم دست کمی از خودش نداشت و احتمالا الان باید اون هم درسش رو تموم کرده باشه. اینجا زیست شناسی خوند ولی زیاد راضیش نکرد و ۲ سال قبل از پریسا از ایران رفت تا تو رشته داروسازی ادامه بده. دیگه ازش خبری نگرفتم چون هر صحبتی ممکن بود اینطور برداشت بشه که من می خوام بدونم اونکجاست.

اولین باری که دیدمش توی همین کوچه بود. تو ماشین منتظر پریسا بودم. کوچه جا نداشت و من جلوی در پارکینگ نگه داشته بودم. نمی دونم چطور شد که خوابم گرفته بود. از صبحش ۴ تا کلاس پرکار داشتم و دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. با صدای تق تقی که به شیشه خورد از جام پاشدم. پسر سبزه و خوش قیافه ای داشت بهم لبخند می زد. طبق عادت همیشگی که از مزاحمها عصبانی می شدم اخم کردم و روم رو برگردوندم. پسره هم انگار حوصله نداشت بیشتر از این باهام خوب برخورد کنه محکم تر به پنجره کوبید و به در پارکینگ اشاره کرد. از خجالت سرخ شدم و تازه فهمیدم که جای بدی وایستاده بودم. سریع ماشین روروشن کردم. یه بار خاموش کردم تا بالاخره تونستم برم جلوتر تا اون بتونه بره تو پارکینگ. قلبم تند تند می زد. چند دقیقه بعد دوباره کسی به پنجره کوبید. تقریبا از جا پریدم. پریسا بود.

ببخشید. ترسیدی؟

نه. بشین. خوب بود؟

بعد پریسا که همیشه پرحرف بود شروع کرد به صحبت در مورد کلاس اون روز. من تقریبا هیچ کدوم از حرفهاش رو نمی شنیدم. حواسم جای دیگه ای بود. به طرز عجیبی ساکت شده بودم. خونه که رسیدیم چیزی نخوردم. مادرم اصرار داره که آدم از روزش تعریف کنه. ولی من اون روز هیچ حرفی نداشتم. خواستم برم بخوابم که صدای سرفه دربزرگم اومد. سرفه های پشت هم و بعد صدای مامان که به پریسا می گفت چی بیاره. بعد صدای در اتاق که پدرم بود.

بیا در بزرگت رو ببر درمونگاه.

خوب شما چرا نمی برید؟

من نمی تونم. خسته م.

سردرد بدی داشتم. من توی خونه نقش همه کس روداشتم. دختر ، پدر، راننده ، همسر، خواهر ... همیشه انتظارات از من به حدی بود که دیگه خودم عذاب وجدان می گرفتم اگه کاری رو نمی کردم. همه می تونستن خودخواه باشن ، خسته باشن ، بد حرف بزنن ، غذای بهتر رو بخورن. اما من نه. من باید غذاهای روزهای قبل رومی خوردم اگه امروز غذا کافی نبود. باید با این ماشین قدیمی و خراب جور همه رومی کشیدم و خرید می کردم. حالا هم من نمی تونستم خسته باشم. با بدعنقی بیدار شدم و همراه مادرم پدربزرگ رو به بیمارستان رسوندیم. شب تا صبح بیدار بودیم تا بالاخره تونستیم ببریمش خونه. چند روزی کارهام زیاد بود و موضوع کم کم یادم رفته بود. خوشبختانه پریسا هم امتحان داشت و خونه سارا نرفت. تقریبا یک هفته بعد وقتی رسیدم خونه مامان گفت که رفته با هم زیست بخونن. می ترسیدم اون طرفها برم و دوباره با همسایه روبرو بشم. با ترس و لرز راه افتادم و کمی اونطرف تر خونه شون یه جای پارک پیدا کردم و وایستادم. چراغها و بعد ماشین رو خاموش کردم و شروع کردم به روزنامه خوندن. غرق یه مطلب در مورد مونه نقاش بودم که پریسا آمد. خواستم ماشین رو روشن کنم که نشد. هرچی استارت زدم روشن نمی شد. بدنم داغ شده بود. دلم نمی خواست صدای استارت من جلبه توجه کنه و همسایه ها منو ببینن. پریسا پیشنهاد داد که به سارا بگه شاید کسی باشه که بتونه کمکم کنه. تا خواستم جلوشو بگیرم رفته بود و زنگ رو زده بود. چند ثانیه بعد سارا آمد و رفت کسی رو صدا کنه. خودم پیاده شدم و کاپوت پیکان کهنه رو بالا زدم. مشغول ور رفتن با سیم باطری بودم که کسی کنارم گفت : "شما بفرمایین کنار، من نگاه می کنم."

صدای گرم و دلنشینی بود. برگشتم تا تشکر کنم و یک دفعه بدنم یخ کرد. نمی تونستم چیزی بگم وفقط به پریسا نگاه می کردم که خوشحال بود کمک آورده. سارا دستمالی از ماشین آورد و بهم داد تا دستم رو پاک کنم. با افتخار به من و پریسا نگاه کرد و گفت :"برادرم مکانیک می خونه نگران نباشین درستش می کنه." نمی دونم کسی لرزش بدن من رو دید یا شنید که پرسیدم برادرت؟؟ یا نه ولی نتونستم رو پام وایستم و روی جدول کنار کوچه نشستم و سرمو گذاشتم روی زانوم. با صدای روشن شدن ماشین سرمو بلند کردم. بعد این جند دقیقه اولین بار به چشمهاش نگاه کردم. سبز یا عسل. نمی دونم. این یه لحظه ش خیلی بود. تا اینکه گفت:"بفرمایین درست شد." سرباطریش ضعیفه بعدا یه تعمیرگاه نشون بدین. میخواین دنبالتون تا دم خونه بیام که مشکلی پیش نیاد؟" نمی دونم مسخره کرد یا منظوری نداشت ولی من صدام اصلا در نمیامد. فقط سرمو به علامت منفی تکون دادم و سوار شدم. پریسا جای من تشکر کرد و رفتیم. من حس خوبی نداشتم و خیلی خجالت کشیده بودم. اونموقع به چیز دیگه ای نمیتونستم فکرکنم.  

کسی به شیشه م کوبید و من از اون همه خیالبافی بیرون آمدم.

خانم می خواد وانت بیاد برین اونور پارک کنین.

ماشینو روشن کردم و رفتم. از اونجا دور شدم. از همه چیز گذشتم. حالا دیگه همه چیز عوض شده. باید برم یکم خرید کنم و برم خونه. آقاامشب زودتر میان. شاید بتونم در مورد سفر باهاشون صحبت کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 19:56  توسط Judy | 

من همیشه باید از چشم بند استفاده کنم. تقریبا همیشه تو روز می خوابم و نور هم اذیتم میکنه. البته آقا فرمودند که پرده کلفت بزنم ولی دلم می گرفت. نزدیکهای ساعت ۱ دیگه آفتاب کاملا اتاق رو روشن می کنه و من باید از خیال پردازیها و رویاها دست بکشم و به زندگی واقعی برگردم. ترک کردن جای گرم و نرمم سخته مخصوصا وقتی عموما کار مهیجی ندارم. مثل هر روز دمپایی های پنبه ایم رو می پوشم و سری به آشپزخونه می زنم. بوی ته چین حسابی پیچیده. فهی به محض دیدنم سلام می کنه و یه لیوان قهوه داغ می ذاره جلوم. خودش هم تند تند کارهای دیگه رو انجام می ده. بعضی وقتها ازش خجالت می کشم.حتما با خودش فکر می کنه آدم تنبل و بیکاری هستم و دوست ندارم به خودم زحمت بدم. کاش پافشاری می کردم و کاری برای خودم دست و پا می کردم. می تونستم کلاس نقاشی داشته باشم یا نمایشگاه بذارم. البته اوایل توی یک شرکت واردات مبل کار می کردم. یه کار پاره وقت بود چون درس هم میخوندم. رشته دانشگاهی من معماری بود. خیلی به رشته م علاقه داشتم و در کنارش نقاشی و عکاسی رو هم کار می کردم. تو کلاسهای جهاد دانشگاه شرکت می کردم و تقریبا به حدی رسیده بودم که بتونم کارهام رو بفروشم یا درس بدم. از اینکه از خودم درآمد داشته باشم لذت می بردم. اما حالا کار کردن به نظر آقا خیلی بی معنی میاد. چون دیگه به درآمدش احتیاجی ندارم. می گه بشینم خونه خودم رو دکور بدم. جای وسایل رو عوض کنم. دوست داشتم باز هم ادامه تحصیل بدم. اما نشد.

فکر کنم زیادی به فهی خیره شده بودم چون یک دفعه گفت : خانم امروز جایی نمی رین؟

اون هم دیگه می خواد به من کمک کنه از این چهار دیواری نجات پیدا کنم. با یه شاید خودم رو راحت می کنم و برمی گردم بالا. منظورم طبقه بالا نیست. در واقع بین اتاقها و سالن و آشپزخونه یه نیم طبقه مانندی فاصله ست. از این حالت خونه خوشم میاد. می رم توی اتاق مشترکمون. تخت مرتب شده. میز آرایشم گردگیری شده. آینهء بزرگ تمیزی که هیچ وقت منو خوشحال ندیده. توی این اتاق مضطرب می شم. احساس تن فروشی می کنم. روح و جسمم تا حدی متعلق به کس دیگه ای شده که دیگه نمی تونم نقش یک همسر رو بازی کنم. بارها خواستم همه چیز رو بگم و رها شم. اما این رهایی نیرویی می خواد که من ندارم. خیلی وقته که از اون خبر ندارم. آخرین بار از همسر پسر عموش خبرش رو شنیدم. توی یه نمایشگاه عکاسی دیدمش. از اون کارهای مختص خودمه که تنهایی برگذار می شه. کسی هم نمی دونه کجا رفتم.مثل دختر بچه هایی که قرارهاشون رو از خانواده مخفی می کنن. من تو این کارهای یواشکی دنبال خودم می گردم. گفت از ایران رفته.بدون اینکه من بپرسم. نپرسیدم کجاست.به نظرم خونواده اون هم هیچ وقت نفهمیدن چطور همه چیز عوض شد. هنوز از اینکه کسی رو ببینم و ازم بپرسن چرا می ترسم. هوای اینجا خفه ست. هوای همه شهر. اون اینجا نیست. رفته تا به آرزوهاش برسه. به درسش و کارش و شاید تا حالا همسر و فرزندی هم داشته باشه. این بخش ماجرا خفه م می کنه. این همه تردید برای اینکه اگر با من مونده بود چی می شد. زندگیمون دوام داشت؟ بچه داشتیم؟ بچه ...

تو آینه که نگاه می کنم زن سرخ وعصبانی رو می بینم که چشمهاش بی تفاوته. پر بغضم از تصمیماتی که گرفتم وهمیشه شک دارم. وقتی الان خوشحال نیستم شاید با تصمیم دیگه ای خوشحال می بودم. الان خواهرم یک پسر ۳ ساله داره. وقتی رفت برای ادامه تحصیل با یک پسر ایرانی مقیم همونجا آشنا شد و ازدواج کردن. مادر و پدرم هم الان پیش اون هستن. گاهی با هم صحبت می کنیم. به نظر میاد زندگی خوبی داره و به پدر ومادرم هم خوش می گذره. تنها حس خوبی که دارم همینه. چون من باعثش بودم. من با تصمیم احمقانه م ، با این سرنوشت بی هدفم به درد اونها خوردم. مادرم اصرار می کرد که ما هم یک سفر بریم. اما آقاسرش شلوغه. شاید اگه اصرار می کردم میتونستم تنها برم. اقلا از این تنهایی بهتر بود. دلم خیلی برای همه شون تنگ شده. تا به حال خواهرزاده م رو ندیدم. باورش سخته ولی حقیقته.

باید آماده شم و بیرون برم. تحمل هوای اینجا داره سخت می شه. شاید یه برنامه ورزش برای خودم بذارم. از بعد ازدواجم رابطه م رو با بیشتر دوستهام کم کردم. اونهایی که تو جریان علاقه من بودن می خوان ازم سوال کنن که چی شد و من حوصله هیچی روندارم.حالا هم هیچ کس به ذهنم نمی رسید که بتونم باهاش برنامه ای بذارم و جایی برم. اینطوری زود به مرز دیوونگی می رم. باید باهاش صحبت کنم و کاری برای خودم جور کنم. یه کار کوتاه و راحت که زیاد نیاز به بحث نداشته باشه.

هوا سرد شده. یه پولوور سفید پوشیدم با یه پالتوی خاکستری. شال همرنگی پیدا کردم و زود آماده شدم تا برای خودم چرخی بزنم. دستم رو زیر لباسم بردم تا مطمئن بشم آویزم هست. این آویز رو اون بهم داده بود. یه بار تو یه مهمونی از گردنم باز شد و دیگه عادت کردم که چکش کنم. همسرم (زیاد عادت ندارم اینطوری صداش کنم همون آقا که فهی می گه بیشتر بهش میاد!) نمی پرسه این چیه که می ندازی. البته زیاد هم تو چشم نمی ذارمش. با یقه های بارتر مدتی بازش می کنم چون حوصله هیچ حرفی رو ندارم.

از در خونه که می زنم بیرون نفس راحتی می کشم. نگهبان سلام بلندی می کنه و من سوار ماشین می شم. می دونم کجا می خوام برم. همون جاهایی که اکثر روزها می رم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 4:40  توسط Judy | 

پنج سال پیش ازدواج کردم. هنوز مدرک فوق لیسانسم رو نگرفته بودم. ۷ سال عاشق کس دیگه ای بودم. هنوز جوون بودیمو هزار تا برنامه غیر از ازدواج داشتیم. با اون همه چیز بچه گانه ونو و عجیب بود. در وجودش قابلیت های زیادی می دیدم اما همیشه باید مطمئن می شدم. اما اون من رومطمئن نمی کرد.چون از پیش بینی خوشش نمی اومد. دوست داشت همه چیز پیش بیاد. کارهاش پر از سورپریز و تازگی بود. میخواست کار تازه ای روشروع کنه و فرصت میخواست برای رشد کردن. اتفاقاتی بین ما افتاد و مدتی بینمون جدایی افتاد. همیشه فکرمی کردم آخرش با هم خواهیم بود. اما این ترس لعنتی.

دعوای سختی داشتیم و شرایط خونوادگیم هم به اون اضافه شده بود. برای خواهرم شرایط تحصیل در خارج از کشور فراهم شده بود. پدرم دیگه نمیتونست بیشتر کار کنه ومادرم باید از پدربزرگم هم مراقبت می کردوکلا هیچ چیز سر جای خودش نبود. آرزوهای خواهرم و بقیه رو می شنیدم و دلم میخواست همه کار بکنم. موضوع دیگه از رویا پردازی هامون فاصله گرفته بود. اون هم شرایط جدید من رو درک نمی کرد و بیشتر فکر بلندپروازی هاش بود. یادمه خیلی دعوامون طول کشد و بعد مدتی بی خبر بودیم.

تا اینکه یکی از شرکای قدرتمند شرکت خاله م من رو در یکی از مهمانی های شرکت دید و از من خواستگاری کرد. مرد جا افتاده ای که ۱۲ سال از من بزرگتر بود. تحصیلاتش رو در فرانسه تموم کرده بود و با ثروت خانوادگی تجارت می کرد. من پر از سرخوردگی و عصبانیت بودم. به عشق چندین ساله م زنگ زدم تا کمی تحریکش کنم. گفتم که برام خواستگاری اومده. به ظاهر اهمیتی نداد. دلم می خواست با کسی حرف بزنمو بگم چقدر توفشارم. دلم آرامش می خواست. دوست داشتم خواهرم رو بفرستم برای تحصیل. برای پدربزرگم پرستار بگیرم. پدر و مادرم رو به سفر بفرستم. دوستش داشتم. اون هم دوستم داشت. اما اونقدر لجباز بودیم که دیگه به روی همدیگه نیاوردیم. و من با کسی که نمی شناختمش ازدواج کردم. تا آخرین لحظه فکرمیکردم میاد و جلوی من رومی گیره. اما نیامد و من در یک لحظه زندگی خودم روتغییر دادم.

صدای بازشدن در رو شنیدم و خودم روبه خواب زدم. احساس کردم صورتم خیسه و دعا کردم نخواد بیاد وصورتم رو ببینه. در رو بست و رفت. صدای فهی رو شنیدم که باهاش حرف می زد. حتما ۷ شده. دیگه باید بخوابم. روزم تموم شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 1:28  توسط Judy | 

اون رفت که بخوابه ولی برای من تازه روز شروع شده. اون حس نوجوونی دوباره وجودمو لبریز کرد. ساعت از نیمه شب گذشته و من برای خودم چای درست می کنم و می شینم سر کارهای مورد علاقه م. خونه ساکت و آرومه. ماگ بزرگ مخصوصم رو بر می دارم و می شینم جلوی پنجره. این مبل رو چند سال پیش مخصوص خودم سفارش دادم. وقتی توی نمایشگاه وسایل خونه گشت می زدم چشمم بهش افتاد. یه مبل گلدار تپل که تا نگاهش می کنی می گه بیا بشین ، یه کم هم به فکر خودت باش. گلهای رز صورتی و برگهای سبز شادی داره. مال خود خودمه. گذاشتمش جلوی پنجره تا بشینم و تو رویاهام غرق بشم. منظره ء خونه خیلی قشنگه. از فواید وضع مالی خوب داشتن چیزهاییه که بقیه کمتر بهش فکر می کنن. من هم یه موقعی از اون پایین به برجهای بلند خیره می شدم و غبطه می خوردم. گاهی هم به آدمهای توشون بد و بیراه می گفتم که آخه مگه مشکلی هم دارن؟

حالا من اینجا تو بالاترین نقطه این ساختمون تو مبل تپل خودم نشستم و یاد گذشته ها میفتم. پلیور قدیمی صورتیم رو می پوشم تا با همه چیزهایی که می تونم بخرم لج کنم. فقط خودم باشم. تو این تنها ساعتهایی که می تونم خودم باشم و هیچ کس بیدار نیست. انگار از نیمه شب تازه آرامش من شروع می شه. دلم می خواست به کسی زنگ بزنم و حرف بزنم. مثل جوونیهام که تا صبح حرف می زدم. با مادرم ، با دوستهام ، با اون. اون که بی اجازه شبها وارد رویاهای من می شه و من رو همون دختر خودسر و بلند پروازی میکنه که کسی بهش دستور نمی داد.کسی بهش بی احترامی نمی کرد.

شبها که بیدار هستم معمولا به کارهای مورد علاقه م می رسم بدون اینکه کسی بگه این کارها بی فایده ست. گاهی بافتنی می کنم ، گاهی کتاب می خونم ، گاهی نقاشی می کشم. کسی بیدار نیست که بهم بگه "تو که پولشو داری چرا چشمهاتو خراب می کنی؟" انگار چشمهای من همیشه باید سالم باشند و من هیچ لذتی نبرم. بعضی وقتها می گم کاش جسارت بیشتری داشتم و خودم رو رها می کردم تو دست اتفاقها و اینقدر آینده نگر نبودم. اینقدر نمی ترسیدم از تجربه های نو. انگار سالهاست که من یک آدمم و تغییری نکردم. هنوز از زیر می بافم و حتی تجربه نمی کنم که یکی از رو و یکی از زیر چه شکلی می گیره. هنوز سراغ آبرنگ نرفتم و هنوز غصه می خورم که چرا به اون شانسی ندادم. خیلی مسخره ست که تو این شب تاریک سوت و کور هم تنها نیستم. همیشه اون باید باشه. فکرش باید بهم هجوم بیاره و یادآوری کنه که این منطق خسته کننده م دیگه داره لوس می شه.

این خونه به طرز مسخره ای بزرگه. من حتی اتاق مخصوص به خودم دارم. اتاقم پر از گل و شمع و کوسن و قابه. برای خودم یک سه پایه خیلی جدید دارم.نه مثل اونی که جوونیهام داشتم و وسط کار پایه ش در می رفت. از همه سایز بوم دارم. تقریبا تمام رنگهای وینزور رو خریدم. قلموهای آبی زیبایی که آدم رووسوسه می کنه. با موهای نرم و لطیفی که روی بوم می رقصه. دیگه حتی فکرنکردم که بین شماره ۳ و ۵ کدوم رو بگیرم. همه رو گرفتم. یک جعبه پاستل نو. قبلا ۲۴ رنگه ش روداشتم. کثیف و شکسته. اما حالا اتاقم بهم آرامش می ده. تخت بزرگ رنگ چوب با کنده کاریهای خیلی قشنگ و روتختی های گلدار و ساده ای که از مسافرتهای مختلف برای خودم آوردم. بالشت های بزرگ و نرم و یک عالمه کوسن. صورتی و سفید. نه اینکه به همین راحتی تختهامون جدا شده باشه. کم کم به بهانه اینکه من شبها دیر می خوابم و تورو بیدار می کنم و خوابت سبکه تخت جداگانه ای سفارش دادم و حالا دیگه کاملا راحت هستم. علت تعریفهای زیادم از اتاق و زندگی گول زدن خودمه. اینکه اینها چیزیه که واقعا آدم رو خوشحال میکنه ولی حقیقت چیز دیگه ایه. اتاق تنهاییهام تا جای ممکن از اتاق مثلا مشترکمون دوره تا اون شبها صدای گریه من رونشنوه.

لیوان خالی م رو برمیدارم و به آشپزخانه می رم. یه لیوان دیگه چای می ریزم. دلم شکلات می خواد. اغلب شکلات می خرم و نمی ذارم اون بفهمه. دوست نداره من چاق بشم. از زن چاق بدش میاد. از این جمله خوشم نمیاد. مثل این می مونه که من و زنهای دیگه فقط زن هستیم و چاقی و لاغری ما رو از هم جدا می کنه. تنها این خصوصیتهای ظاهریه که مورد قبوله. تا به حال به من نگفته زیبا هستم. فقط میگه شکلات نخور چاق می شی. زنهای چاق کوته فکر می شن. من گاهی واقعا به حالش تاسف میخورم که از خوردن شکلات لذت نمی بره. من که ظاهرا زن حرف گوش کنی هستم. اما واقعا کار خودم رومی کنم. تو مواقعی که خوابه تو رویاهام زندگی می کنم. از ته کمد حبوبات یه بسته شکلات کارامل دار در میارم و می ذارم توی دهنم تا یواش آب بشه. بعد یک گرمای مطبوع چای رو بهش اضافه می کنم. یاد اون می افتم. هیچوقت من یک زن چاق نبودم. یه بار ازش پرسیدم که به نظرش چاق شدم یا نه. گفت شدم؟ گفتم فکرمی کنم چاق باشم. گفت پس چاقی رو روم دوست داره. کی چاقی رو دوست داره؟ شاید فقط خواست من یک زن چاق نباشم. انگار یه بخش از چاقی ه که مخصوص منه و مال همه زنها نیست. هر زنی یه چاقی داره که برای خودشه. با هم ساعتها شکلات میخوردیم. من همیشه با یک لذت کودکانه شکلات رو دوست داشتمو اون حتی از خوردن من هم لذت می برد. حالا من باید همه لذتهام رومخفی کنم. باید کس دیگه ای بشم. توی خونه بمونم و کاری نکنم. فقط خرید کنم و مواظب هیکلم باشم.

لیوان رو می ذارم توی ظرفشویی. دندونهام رو مسواکمی زنم. هزار مدل کرم دور چشم و دور لب و دور نمی دونم کجا می زنم و می رم تو تخت مهربون گرمم. هنوز به صبح خیلی مونده. حدودا ساعت ۷ فهی میاد. خدمتکاره. اسمش فهیمه ست. تقریبا همه کارهام رو می کنه. کاری نیست که من انجام بدم. صبحانه آقا رو بقول خودش درست می کنه و می ذاره من تا ظهر بخوابم. امروز دوشنبه ست و احتمالا برای امروز ته چین درست می کنه. آدم حرف گوش کن و زرنگیه. تا اونجا که میتونه آروم کار می کنه که من بیدار نشم. تا وقتی بیاد می تونم به افکار خارج از نوبتم برسم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 1:11  توسط Judy |