تبليغاتX
If I could just take back time
The story I never forget

کامران نگرانم شده بود. گفت با آژانس بریم و خودش فردا ماشین رو برام میاره.

علی خونه بود.معلوم بود که نگران شده چون هنوز لباس بیرون تنش بود و داشت قدم می زد.

پس کجا بودین؟

خونه مامان.

چرا موبایلت خاموشه؟

متوجه نشدم. حتما شارژ نداشته. بچه ها برین بخوابین. مسواک یادتون نره.

بازوم رو محکم گرفت. معلوم بود که خیلی عصبی شده.

برای چی خبر ندادی؟ تا این ساعت شب؟

دستمو ول کن.

چی؟

گفتم دستمو ول کن.

دستش ازم جدا شد.

موضوع شمال چی بوده؟

چی؟

تو جدیدا کر شدی نه؟ چرا همش باید حرفمو دوبار بگم؟

منظورتو نمی فهمم.

شمال چی بوده که اکبری دیدتت؟

تو این چیزها رو از کجا می دونی؟

جواب منو بده. اکبری برای چی ازت باج خواسته؟ شمال چی بوده؟

احساس می کردم خیلی جا خورده. موضوع باید خیلی خصوصی می بوده. همینشم همکار رضا شنیده و به بهرام گفته. علی داد می زده که تقصیر تو بود که اون ما رو شمال دیده.  من نمی فهمیدم. شما تو پاچه من کردین. اما اکبری رو کی خبر کرده که از علی آتو گرفته و ازش باج خواسته خدا می دونه. علی به رضا می گفته که تو منو مشکوک کردی. تو گذاشتی تو اون حالت که اون مردک داشت از زنم می گفت بزنمش و بندازمش بیرون که اونطوری خورد خاکشیر بشه. من نمی فهمیدم. اما تو وایستادی و نگاه کردی. اون مردک منو از کجا گیر آورد؟

حالا هم من باید می دونستم. کسی غیر خودش می تونست بهم بگه؟

تو اینها رو از کی شنیدی؟ منو تعقیب می کنی؟

نه! دوستهام دیده بودنت بیمارستان.

دوستهات؟ کدوم دوستهات؟ با همون دوستهات رفت و آمد می کنی که این کثافت ...

چی ؟ من چیکار کردم؟ معلوم هست چی می گی؟

ستاره خودتو نزن به اون راه. اون مرتیکه همه چیزو به من گفت. حالا هم که دوباره رفتی همون خراب شده. چرا از خودش نمی پرسی که چی شده؟ من کاری نکردم. من حالیم نبود. نمی دونم این رضای عوضی چی داده بود بهم که هیچی نمی فهمیدم. وقتی اون مردک اونطوری از روابط شماها گفت من کنترلمو از دست دادم. زدمش. بعدشم پرتش کردم بیرون. که شنیدم ماشین بهش زده. یعنی از صدای ماشین همه ریختن بیرون. رضا بردش بیمارستان. بعدشم اون عوضی می خواست شکایت کنه و موضوع رو علنی کنه که من خرج بیمارستانش رو دادم. یه پولیم رضا بهم داد و دادم بهش که فقط آبروریزی نکنه ! برای تو ! برای اینکه بچه داشتیم ! وگرنه همون روز اول پرتت کرده بودم بیرون ! از آبروریزیش ترسیدم. رضا گفت اگه طلاقت بدم مامان می فهمه و پدرم در میاد. هر چی در میارم دارم قسط قرض رضا رو می دم. داغونم کردی ! می فهمی ؟ داغونم کردی !

من مات و مبهوت مونده بودم تو معنی حرفهای علی. نمی فهمیدم موضوع چیه. اون هم جلوم راه می رفت و حرف می زد.

مگه من چی کم گذاشتم؟ ها؟ من شوهر بدی بودم؟ من که عاشقت بودم ! من که با بچه ها خوب بودم. دیگه نمی تونم حتی تو یه اتاق باهات باشم و درست نفس بکشم. زندگیمو خراب کردی. تو که گفتی زنگش دروغ بوده. تو که گفتی همه ش توطئه ست. عکسهاتونم توطئه ست؟ قرارهاتونم توطئه ست؟

چی می گی علی؟

عکسهایی رو از کیفش درآورد و جلوم پرت کرد و کتش رو برداشت و رفت. قبل بستن در با بغض نگاهم کرد.

آخه چرا؟ چرا باید کاری کنی که قلبم اینطوری پاره بشه؟ می دونی چیه؟ کاش اون کسی که آرومم می کنه تو بودی. اما تو دیگه نیستی. مجبورم کردی به غریبه ها پناه ببرم. باعث همه اینها تو بودی.

در رو بهم زد و رفت. عکسها رو برداشتم. عکسهای من و اکبری.

چند تا عکس توی کافی شاپ یکی از پارکها. می دونم مال چه موقعن. خیلی وقت پیش. به علی نگفته بودم. اما کی عکس انداخته؟ من با پروانه رفته بودم. پس اون کجاست؟

نگاهی به بچه ها انداختم. خواب بودن. زنگ زدم آژانس. رفتم به آدرسی که اون روز در تعقیب علی رفته بودم. ماشینش دم در بود. مطمئن بودم که اونجاست. به ماشین گفتم که برگرده.

باز به عکسها نگاه کردم و فکر کردم. مال خیلی وقت پیش بود. اکبری که اون کارها رو کرد من از پروانه خواستم باهاش قراری بذاره تا ببینم موضوع چیه. دوتایی رفتیم تو همین کافی شاپ که اون نشسته بود. ازش خواستم توضیح بده چرا با زندگی من بازی می کنه.

هم من می دونستم هم اون که همه ش دروغه. گفت با زبون خوش استعفاء ندادم و اون به شغل من نیاز داره و یه سری چرند و پرند. ازم خواست بهش پول بدم تا به شوهرم بگه همه چیز الکی بوده. اما من زیر بار نرفتم. این عکسها شاید مال موقعی بودن که پروانه رفته بود چای و کیک بگیره. وقتی که رفت اکبری گفت چیزهای زیادی هم از شوهرم می دونه. اگه بهش پول بدم می تونه اطلاعات خوبی بهم بده. همون موقع بود که پروانه اومد. منم گفتم بره به جهنم و شوهرم هم مثل من آدم پاکیه و اون آدم عوضی و بیکاریه که اینطور با زندگی آدمها بازی می کنه.

شاید باید به علی می گفتم. ولی می دونستم که حساسه و بدتر هم می شه. پروانه هم مجابم کرد که اینطوری فقط ثابت می کنم که اون حرفها درست بوده. در ضمن اون باهامه و مشکلی پیش نمیاد. اما چطوری یکی اینطوری از ماجرا خبر داشته که عکس هم گرفته؟ احتمال می دادم که کار خود اکبریه. می خواسته برای یه همچین روزهایی عکس رو نگه داره و بفرسته برای علی و از اون پول بگیره. شوهر ساده من هم پول رو داده. برام عجیبه که آدم به اون احمقی که صد سال بود پست بالاتری بهش نمی دادن و اونقدر کودن بود این همه برنامه ریزی کرده. باید به پروانه زنگ می زدم که شاهد من بشه. اون می دونه که این قرار یه قرار عاشقانه نبوده. خودش هم بود.

فردا به پروانه زنگ زدم و رفتم خونه ش. ماجرا رو براش گفتم. البته نه کامل. فقط براش توضیح دادم که باید جلوی علی بگه که موضوع چی بوده. حسابی شوکه شده بود ولی به فکرم رفته بود.

واقعا اون اکبری خنگول از این تیز بازی ها هم بلد بوده؟

آره انگار دست کم گرفته بودیمش. حالت دیگه ای وجود نداره. کسی غیر از من و تو و اون نمی دونست.

حالا علی کجاست که من براش بگم؟

سکوت کردم. بگم خونه کی؟ دیگه رسوای عالم شدم. می ترسیدم بیشتر از این به پروانه هم اعتماد کنم. ممکن بود در مورد این موارد دست خودش هم تو کاسه باشه. بیشتر این موضوع رو گفتم که عکس العملش رو ببینم. اما یا خوب فیلم بازی می کرد یا چیزی نمی دونست. ازش خواستم با ماشینش بریم دم اون خونه اما نگفتم خونه کیه. گفتم علی جایی کار داشته بهش زنگ می زنم بیاد دم در.

همینطور که آدرس رو بهش می دادم به تحلیل رفتارش فکر می کردم. یعنی ممکنه پروانه رابط علی و اون دخترک سهیلا باشه؟ ممکنه اون دختره رو به علی معرفی کرده باشه؟ حتی وقت اینو داشته که به کسی بگه از منو اکبری عکس بگیرن. می دونستم پروانه دختر حسودیه. می دونستم از اینکه من با علی ازدواج کردم خیلی ضربه خورد. سنش زیادتر بود و پدر مادرش حسابی مقایسه می کردن. اما اینها باعث می شه دوستی چندین ساله مون رو خراب کنه؟

بالاخره رسیدیم به همون کوچه و بهش گفتم نگه داره.

اینجاست. ماشینشو دیدی؟

اینجا؟همون دو طبقه ه؟

رنگ پروانه به سفیدی دیوار بود.  از ماشین پیاده شد و حالش بهم خورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:21  توسط Judy | 
تمام راه اضطراب بدی داشتم. یعنی ممکنه علی بعد این همه سال بخواد از این آدم انتقام بگیره؟ بعد این همه سال؟ اصلا منطقی نیست. من که این همه گفتم اون تماس الکی بوده و کارم رو ترک کردم. پس چرا ازم پرسید که اون یارو هم همکارمه یا نه؟ اگه دیده بودش پس چرا ... خدای من ! این آدم خطرناکه. برای بچه ها می ترسم. بیشتر از خودم. نکنه بلایی سر ما بیاره ؟ همونجا پشت چراغ سیگاری روشن کردم. دستم می لرزه. باید چیکار کنم؟ شاید باید به پلیس بگم که شوهرم مریضه. ممکنه بخاطر کار کردنم فردا بیاد همکارامو تهدید کنه. چطوری بهش زده؟ حتی اومده حساب هم کرده. با چی حساب کرده؟ نقدی؟ اصلا یادم رفت دقت کنم. تاریخش چی؟ کی بود که عسل زنگ زد؟ از حواس پرتی خودم حرصم می گیره. دیگه چه اهمیتی داره؟ اون از برادرش پول گرفته و خرج بیمارستان داده؟ خرجش اونقدری بود که نداشته باشه؟ مبلغ رو نشونم نداد. لازم نبود این کارها رو بکنه. می تونست از حسابمون ... خدای من حساب مشترکمون. ممکنه خالیش کرده باشه؟ باید فردا برم بانک. یعنی اونجا پول نبوده که قرض کرده؟ کاش با بهرام خودم حرف زده بودم. کامران چه می دونه علی چطوریه. زنگ زدم به کامران. الو کامران؟ باید ببینمت. منم همینطور. کجایی؟ دم مغازه دوستم. بگوکجاست میام برت می دارم. رفتم و براش دست تکون دادم.اونم سریع اومد و سوار شد. کامران کامل برام بگو بهرام چی گفته. سپیده گفت؟ آره. خواهشا کامل. ببین ستاره. موضوع الان اون نیست. بهرام بود اونی که تو مغازه بود نشناختی؟ دقت نکردم. چی می گفت. کامران شروع کرد به حرف زدن و من ناخداگاه ترمز کردم. پشتم ماشین ها بوق می زدن. من توجه نداشتم. چی می گی کامران؟ بذار من بشینم. بیا اینور. نتونستم رانندگی کنم. ترسیده بودم. رفتم خونه مامان اینها و مامان برام شربت آورد. رنگ و روت پریده ست ستاره. چی شده؟ هیچی مامان. سپیده کجاست؟ شوهرش اومد بردش دکترش تا مقدمات رو باهاشون چک کنه. تا شب اونجا موندم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1:57  توسط Judy | 

دلم می خواست با علی حرف بزنم. ببینم چی شده. دلم می خواست اینقدر زیر زیرکی نباشه و راحت بهم بگه داره مقدمات طلاق رو جور می کنه. یا هر کاری دیگه ای که مشغولشه. اعصابم از مرجان هم خرد بود. معلوم بود یه چیزهایی می دونه و نمی گه. می دونم که ممکنه نخواسته منو ناراحت تر کنه. بالاخره به کنایه هم که شده یه چیزهایی بهم گفت. گفت که شوهرم ...

بچه ها ساکت تر و ساکت تر می شن. می فهمن که من همیشه توی فکرم. می فهمن که من غمگینم. و اینکه من و پدرشون حرف نمی زنیم . عین قبل نیستیم. چیکار کنم؟ دست خودم نیست. نمی شه با کسی که به آدم خیانت می کنه عادی رفتار کرد. انگار قلب آدم می شکنه و معلوم هم نمی شه که خورده هاش کجا ریخته.

من سنگدل و ساکت شدم. اما می دونم که محکم تر هم شدم. می دونم که با هدف تر شدم. سر کار می رم و راضیم. بعضی از همکارها رفتارهای مشکوکی دارن. انگار با خودشون می گن این چیکاره لطفیه که اینطوری میاد سر کار و زود هم بهش موقعیت می دن. اکثرشون من رو نمی شناسن. اما آدمهای آشنا هم می بینم. بعضی هاشون هنوز درگیری من توی شرکت رو یادشونه. بعضی هاشون از بچه ها و شوهرم می پرسن. شاید منتظرن بگم جدا شدم. شاید منتظرن خبر بدی بدم. بعضی از مردم تشنه خبر بدن.

علی هنوز نمی دونه که من کار می کنم. بچه ها رو خونه می ذارم و می گم درس بخونن تا بیام. ساعت کاریم چندان زیاد نیست. موقع نهار می رسم.صبح قبل رفتن یه چیزی بار می ذارم و وقتی میام آماده ست. بچه ها صبر می کنن که با من بخورن. بعضی وقتها می فهمم گرسنه هستن. علی زیر چشمی گاهی نگاهم می کنه. می فهمه روح تازه ای دارم. اما از علتش در تعجبه. حدس هم نمی زنه کار کنم. تا اینکه سارا می گه.

مامان سر کارت نزدیک اون کلاس نقاشی من هست؟

همون که پارسال می رفتی با سامان؟

آره.

خیلی هم دور نیست بهش. می خوای بری تابستون.

آره. سمانه هم اسم نوشته.

باشه .

مامان منم برم؟

تو رو هم مینویسم. از خواهرت بپرس ببین می خواد با هم باشین یا نه.

آره میخوام. فقط هی جلوی سمانه اینها وسط حرفم نپره.

نمی پره.

علی از اتاق در میاد.

سر کار می ری؟

آره.

از کی؟ کجا؟

همون محل کار قبلیم. چند روزی هست.

همونطور ایستاد و منو نگاه کرد. چند قدم اومد جلو.

یعنی همون کار رو بهت دادن؟

همونکار نه. همونجا.

اون مرت.... بچه ها برین اتاقتون.

صداشو آورد پایین.

اون مرتیکه هم هنوز اونجا کار می کنه؟

کدوم مرتیکه؟

خودتو نزن به اون راه. تلفن رو می گم.

نه.

پس چرا به من نگفتی؟

بلند شدم دقیقا جلوش ایستادم.

مگه تو همه چیز و به من می گی؟

با من کل کل نکن ستاره. می دونی که این خیلی مسئله مهمیه.

مسائلی که تو نگفتی هم مهمن. مطمئنم.

یه لحظه فاصله مون خیلی کم شد. می خواستم حرفم روش تاثیر بذاره و اقرار کنه و توی چشمهاش نگاه کردم. یه دفعه احساس کردم چشمهاش خسته ن. انگار بخواد برام گریه کنه و به کمک نیاز داشته باشه. بهم نگاه کرد و نگاهش تا ته دلم رفت. نگاهش رو روی صورتم حرکت داد و رسید به لبهام که محکم به هم قفل شده بودن. دندونهام ساییده می شدن. می دونستم اگه فاصله مون همین قدر بمونه خودش رو نگه نمی داره. احساس کردم دلش می خواد منو ببوسه. قلبم درد گرفت. نشستم و روم رو برگردوندم. علی با قدمهای بلند دور شد. تحملش رو نداشتم. منو رنجونده بود. دلم خواست اما خیلی چیزها خواسته م و نداشتم. این هم روش.

باید کشف کنم. باید بفهمم کجا بوده. من حق دارم. فرداش از مامان خواستم بچه ها رو از امتحانشون بر داره تا بعد کارم بتونم به یه سری از مسائل برسم. رفتم بیمارستانی که عسل گفته بود. تمام اسمهایی که می دونستم روگفتم. بخش زایمان هم رفتم. دستم به جایی نرسید. از همونجا زنگ زدم به عسل.

سلام. ببخشید بد موقع زنگ زدم.

خواهش عزیزم چی شده؟

اون روز علی رو کدوم بخش دیدی؟می خوام ببینم چرا اینجا بوده.

توکه گفتی ...

می دونم می خوام مطمئن شم.

راستش دیدم رفت حسابداری.

یکی از دوستهام اونجا کار می کنه اگه بخوای بهش زنگ بزنم شاید بتونه کمکی کنه.

آدرس قسمتی که علی بوده و اون خانمی که عسل بود رو گرفتم و رفتم. کلی باهاش گشتیم و بیچاره معطل من شد. آخرش رسیدیم به تسویه حسابی که علی انجام داده بود. مرده نمی خواست اطلاعات بیشتری بده. اما بالاخره گفت که موضوع چی بوده. تصادف. علی با یه مردی تصادف کرده. مرده مدت زیادی بستری بوده. اما حالا رفته. بهتر شده. علی هم موظف به پرداخت خرج بیمارستان و خسارت های دیگه بوده. چرا نباید اینوبه من بگه؟ اسم مرده .اسمشون چی بوده؟

خدای من . علی چیکار کردی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:37  توسط Judy | 

یک کلمه ای که در مطالب و تحقیقات و برنامه های آنطرفی زیاد دیده می شود abuse است. در اینجا ما زیاد مفهوم این تعریف را چندان نمی بینیم. شوهری که به همسرش سرکوفت دستپختش را می زند یا او را به باد کتک می گیرد دارد به صورت لفظی یا فیزیکی بدرفتاری می کند. اگر کسی به شما قسم می خورد که تا آخر عمر شما را دوست داشته باشد یا اگر کسی به شما می گوید حتی برای مدتی دوستتان دارد یعنی شما را آنطور که هستید قبول دارد. حالا اگر بعد از مدتی بخواهد ایرادهایش را شروع کند یعنی دارد خواسته یا ناخواسته مرتکب بدرفتاری (abuse) می شود. ممکن است یک نفر نداند که این اعمالش در کشورهای دیگر دلیلی برای جدایی محسوب می شود و ذاتا آدم خوبی باشد اما مردها و زنهای ما باید کمی از دیدگاه بازتری برخوردار شوند. همه حتی خود ما. باید کمتر قضاوت گر در مورد زندگی و رفتار دیگری باشیم. چرا به رفتارهای خود بیشتر دقت نکنیم؟

نگوییم چرا فلانی کار نمی کند ، چرا فلانی اینطور آرایش می کند، چرا فلانی می گذارد همسرش سر او داد بزند، چرا فلانی پولهایش را اینطور خرج می کند ، چرا فلانی با این همه امکانات درس نمی خواند، چرا فلانی کمی به خودش نمی رسد، چرا فلانی با همسرش سرد است، چرا فلانی بلند حرف می زند، چرا فلانی صدادار می خندد، و و و ...

هر کس تنها و تنها خودش برای رفتارهایش بازخواست می شود و شما را برای کارهای دیگری مجازات نمی کنند. شرایط زندگی علائق و رفتارهای انسانها متفاوتند.

می دانم که گاهی عشق چشمها را می بندد. می دانم گاهی خودمان می دانیم که زندگیمان یا رفتاری که با ما می شود در خور ما نیست و تنها به خاطر علاقه و عشقی که داریم چیزی نمی گوییم.

می دانم که هر بار که مورد سوءاستفاده یا بدرفتاری واقع میشویم (مخصوصا از طرف کسانی که دوستشان داریم) خودمان هم می دانیم که کسی حق چنین رفتاری را ندارد و می دانیم مورد این رفتار نادرست قرار گرفته ایم و باز ترس از تنهایی یا عشق یا اعتماد به نفس کم خودمان جلویمان را می گیرد که دم نزنیم و ادامه بدهیم.

می دانم که بارها برای همه ما پیش آمده است که کسی از روی قلبمان گذشته است . آن را له کرده است و دلیلی نیاورده است چرا که دلیلی نداشته است.

می دانم که در درون همه ما استعدادهای فراوانیست که عمر کوتاهمان حتی فرصت کشف همه آنها را به ما نمی دهد. من به این معتقد هستم که هر کسی در کاری خوب است. یک نفر خوب جارو می زند ، یک نفر خوب حرف می زند و دیگران را آرام می کند ، یک نفر خوب مسئله ریاضی حل می کند، یک نفر موهای دخترانش را قشنگ می بافد ، یک نفر چندین زبان را زود یاد می گیرد ، یک نفر غصه همه را می خورد ، یک نفر دیر فراموش می کند ... مگر اینها استعداد نیستند؟

و می دانم گاهی ما از نعمت های خدایی که از همه بیشتر می داند و از همه بهتر و بالاتر است شکایت می کنیم فقط برای اینکه در اطراف ما آدمهایی هستند که ما را نمی بینند آدمهایی هستند که استعدادهای ما را نمی فهمند و ما خودمان هم سعی نمی کنیم بفهمیم. به خدا شکایت می کنیم که چرا چشمهای قشنگ تری به من ندادی، چرا خانواده ای دادی که سر خورده ام کنند ، چرا به من هوش بالاتری ندادی؟

اینها را می گوییم چون بعضی ها دلداده چشمها و خانواده و هوش خود ما نشده اند. برای ما استاندارد تعریف کرده اند. شاید اولش هم گفته اند با بی نظیر هستیم اما بعدش پشیمان شده اند. حالا برای اینکه جبران دروغها یا احساس رفته شان را بکنند شروع به ایراد گیری می کنند.

و ما اگر ندانیم که چه ارزشی داریم کوچک تر و کوچکتر می شویم.

آنقدر که دیگر تمام استعدادهایمان گم میشوند. همان لبخند قشنگ جادوییمان هم از یادمان می رود.

این خود ما هستیم که اجازه می دهیم abuse برایمان اتفاق بیفتد. این ما هستیم که درد یکباره کندن چسب زخم را تحمل نمی کنیم و ذره ذره درد می کشیم. بعضی چیزها و بعضی رابطه ها و بعضی خاطرات درمان پذیر نیستند. باید حل شوند فراموش شوند. ما به کسی که نخواهد خودمان باشیم نیازی نداریم. و باور کنید نمی میریم. هیچ کس از تنهایی نمی میرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:5  توسط Judy | 

بچه ها رو برداشتم و رفتم خونه. زندگی همونطوره. زندگی سخت و بی منطق و تلخه. امتحانهای بچه هاست و من سعی می کنم هیچی نگرانشون نکنه. چقدر همیشه ناراحت می شدم از دیدن بچه هایی که سر کلاس عصبی یا خواب آلود بودن و می گفتن از صدای دعوای پدر و مادر یا از غصه اینکه پدر یا مادرشون قهر کردن و رفتن نخوابیدن. نمی خوام بچه هام اینطوری باشن. زندگی من اینطوری نبود. مامان و بابا انقدر معتقد و آروم بودن که انگار از ترس خدا هم که شده زبونشون به حرف بد نمی رفت. کاش علی هم یکم از خدا می ترسید.

سامان بچه م که خیلی کم امتحان داره و زیاد نگرانش نیستم. اما سارا امتحانات نهایی داره. باید بیشتر بهش توجه کنم. چند بار دوستهام زنگ زدن که باز همو ببینیم ولی انداختم برای بعد از امتحانها. فقط به سپیده زنگ زدم که ببینم زمان زایمانش کی تعیین شده. دوست دارم کنارش باشم.

دختر تو کجایی؟

امتحانهای بچه هاست.

حالا هر کی ندونه فکر می کنه کنکور دارن. زیاد بهشون سخت نگیریا.

نه بابا خودشون می خونن. من فقط شرایط رو آروم نگه می دارم. سارا که خودش ساعت می ذاره حتی صبح ها پا می شه و دوره میکنه. مثل اونوقتهای ما یادته؟

بابا من که خواب بودم تو عاشق درس بودی.

آره. (خنده بچه گونه ای کردم.) یادته چقدر اصرار می کردم پاشی که نمره ت کم نشه؟

یادش بخیر. این بچه مون هم گمونم به خودم رفته. اصلا تکون و اینها نمی خوره. ولی دکتر گفته سالمه.

حالا برای کی وقت گذاشته؟

باید سزارین کنم. گفته هفته دیگه چهارشنبه.

چهارشنبه؟ بذار ببینم. آها. خب چه خوب امتحانهای این بچه ها هم تموم شده. بعدش میای خونه مامان؟

آره دیگه. شوهر ما که نیست تنها نمی تونم باشم.

منم میام. البته از سر کار.

از سر کار ؟ مگه کار می کنی؟

دوباره استخدامم کردن.

وا؟ کی؟ به همین راحتی؟

اون آقای لطفی رو یادته می گفتم مسئول بخشمون بود؟

آره آره. اون کمک کرد؟

آره. پستش رفته بالا. حالا خیلی حرفها گفت باید ببینمت و بگم برات.

باشه. راستی کامران بهت زنگ زد؟

کامران؟نه برا چی؟

یه چیزهایی فهمیده باید خودش برات بگه.

در مورد چی؟

در مورد علی. می دونستی که حسابی بدهکاره؟

بدهکار؟ نه . به کی؟

نمی دونم. یکی از دوستهای کامران براش خبر آورده. همونی که تو شرکت رضا اینهاست. یادته؟

بهرام؟

آره.

خب اون از کجا از علی خبر داره؟ رضا گفته یعنی؟

نمی دونم. حالا بذار خودش بگه برات. موضوع یکم بوداره ستاره. این رضا چطور آدمیه؟

رضا خیلی پسر خوبیه. بگودیگه نصفه جونم کردی.

از شرکتش برای علی وام گرفته برای یه کاری. ولی نمی دونیم کارش چی بوده. که علی وحشتناک بدهی بالا آورده و رضا کلی اصرار کرده که بهش مهلت بدن ولی علی یه بار رفته شرکتشون و داد و بیداد کرده کلی سر رضا. بهرام گفته بهش می گفته همه ش تقصیر تو و زنته !

زنش؟ به اونها چه ربطی داشته؟

حتما بهش پیشنهاد کاری دادن که نگرفته. نمی دونم. میخوای از علی بپرسی؟

نه. به اندازه کافی فکر می کنه که من فضولی کارهاش رو می کنم. عجیبه که نگفته.

فکر کن ببین چیزی بوده که بخاطرش پول بخواد یا نه.

باشه. می بینمت.

یعنی علی پول رو برای چی می خواسته؟ به رضا اینها چه ربطی داشته؟ نکنه که دختره پول رو می خواسته؟ پول زیاد ... یعنی انقدر پول رو برای چی...

سرم گیج رفت. دستم رو گرفتم به دیوار.

نکنه برای مهر من ...

مامااان؟

جانم؟ میام الان.

شب که شد سجاده م رو پهن کردم.

خدایا به بچه هام رحم کن.

روزها یکی دو ساعتی دم مدرسه بچه ها پرسه می زدم تا امتحانشون رو بدن و بیان. شبها هم به همون صورت می گذشت. علی خسته بود. همیشه نگران و خسته. دلم می خواست بدونم نگرانیش از چیه. مگه نباید لذت ببره؟ شاید داره دوندگی می کنه برای جدایی. اگه اون زودتر اقدام کرده و مهر رو هم آماده کرده یعنی دیگه دستم به جایی بند نیست. نمی تونم به کسی بگم که این مشکل از طرف اونه. من کاری نکردم. خسته و تنهام. هردومون بی پناهیم و نمیتونیم به همدیگه پناه ببریم.

فردا خونه بودم که عسل بهم زنگ زد.

سلام عزیزم.

سلام خانمی. خوبی؟

کم پیدایی.من خوبم. تو چی؟

دیگه می گذره. امتحانهای بچه هاست درگیرم.

شوهرت حالش خوبه؟

آره. ممنون.

کسی طوریش شده؟

چه کسی؟

قلبم داشت وای میستاد. منظورش چیه؟

آخه شوهرت رو گمونم تو بیمارستان دیدم. من برای چک آپ و آزمایشهام رفته بودم.

علی؟ نه گمون نکنم.

پس شاید اشتباه کردم.

تا آخر گفتگو رو دیگه نفهمیدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:58  توسط Judy | 

خونه خالی

خونه غمگین

خونه سوت و کوره بی تو

رنگ خوشبختی عزیزم

دیگه از من دوره بی تو

.............................................................

یه موقعی هست که به خودت میگی آروم باش. چیزی نشده که. دیگه بچه نیستی که اگه کسی حقت رو خورد یا عصبانیت کرد یا سرت داد زد گریه کنی. دیگه بزرگ شدی و باید رو پای خودت وایستی.

آروم باش من می دونم حق با تو ه. می دونم سخته ولی تو همه کاری از عهده ت بر میاد. می دونم تو هیچ کس رو انقدر اذیت نکردی. اما چه می شه کرد؟ آدمها عین هم نیستن.

آروم فراموش می کنی.

آره فراموش می کنم.

خدایا تو با منی؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:39  توسط Judy | 

شب علی مثل همیشه بی حال و کلافه اومد. می دونستم چیزی از درون داغونش می کنه و نمی گه. اومدم در مورد کار بهش بگم ولی بهتر دیدم بعد از تموم شدن ماجرا عنوان کنم تا نتونه چیزی بگه. بعدش هم به اون ربطی نداره. مگه اون همه چیز رو می گه؟

مامان من گشنه مه.

عزیزم شام آماده ست برو بابا رو هم صدا کن بیاین.

سامان بدو رفت تو اتاق پیش علی. صداش با اون مدل حرف زدن کشدارش میومد.

بابایی بیا شام مامان غذای خوب پخته.

برو تو بخور من الان میل ندارم.

نه خوشمزه ست. بیا تو هم.

الان نه. مامانت برای تو پخته.

مامان گفت صدات کنم.

خودم رفتم توی اتاق.

مامان جان تو برو بخور. من و بابا میایم. کشیدم برات. سارا رو هم ببر. نریزی رو لباست ها.

پاشو بیا با بچه هات غذا بخور. باید ببیننت شبها.

گفتم که میل ندارم. نشنیدی مگه؟ فضول که هستی عجیبه نشنیدی.

من فضولم؟

آره تو همه چیز دخالت می کنی.

من تو چیزی که بهم مربوط باشه دخالت می کنم. بعدش هم گفتم با بچه هات غذا بخوری نه با من.

صدات رو واسه من بالا نبر ستاره! من می دونم تو چه مرگته ! به تو هم ربطی نداره می دونستی؟

به من ربطی نداره؟

آره تو عددی نیستی. اصلا تو این مملکت زنی مثل تو هیچی نیست. هر کاری بخوام می کنم. تازه می تونم ازت شکایت کنم که به سر و وضعت نمی ...

چی؟

...

به سر و وضعم چی؟

مثلا گفتم ...

اینها رو کی بهت گفته؟

کسی بهم چیزی نگفته چی می گی؟

این حرفهایی که زدی ... تو اینطوری نبودی ... خودت می دونستی که کارت اشتباهه. کی بهت گفته که هر کاری بخوای می تونی بکنی؟

به قول مامان تو زبونت زهر ماره. با چشمهات می خوای آدم رو بخوری. ادای آدمهای بی زبون رو در میاری ولی معلوم نیست چه کثافت کاری می کنی که انقدر نسبت به شوهرت بی میلی!

من نسبت به تو بی میلم؟ از کی تا حالا؟ قبل از اینکه معلوم بشه چیکارها می کنی؟ یا بعدش؟

خنده ء عصبی بلندی کردم. خودم می دونستم دارم باز قرمز و وحشت زده می شم.

مامانت می دونه چیکار می کنی و اینقدر پشت سر من صفحه می ذاره؟ من کثافت کاری می کنم یا تو؟ علی آقا به مامان جونت نگفتی همسرم به خاطر بچه ها داره تحمل می کنه؟ نگفتی جای این ایرادهای مزخرفی که روی من می ذارن یکم به سر و وضع خودشون نگاه کنن؟ از کی تا حالا ایشون شدن مشاور مد و آرایش و رسیدگی به ظاهر؟ یادشون رفته بود که دارن با یه مرد زن و بچه دار حرف می زنن نه؟ تشویق می کنن به بهم زدن زندگیت و توهین به همسرت؟ خیلی نامردی. خیلی.

رفتم توی آشپزخونهو کنار بچه ها نشستم.

جفتشون بغض کرده بودن و منو نگاه می کردن.

مامان خوبی؟

آره عزیزم. غذا چطور بود؟

خوب بود.

خب اگه خوردین برین بخوابین بیدار نمی شین.

آخه زوده ...

خواهش می کنم.

سارا مثل آدمهای بزرگ و عاقل شده که همه چیز رو حس می کنه. دست داداشش رو گرفت و رفت تواتاق. در رو بست. نمی خوام بچه م زودتر از سنش همه بدیها رو ببینه و درک کنه. دلم میخواد بچگی کنه. دارم خورد می شم خدایا. سرم درد می کنه.

تمام ماهیچه های صورتم گرفته بود. داغ داغ بودم. گریه داشتم. عصبانی بودم. گلدونی داشتم که یه سالی مامان علی بهم هدیه داده بود. رفتم از روی بوفه برش داشتم و پنجره رو باز کردم. پرتش کردم بیرون. صدای خورد شدنش آرومم کرد. رفتم حمام. تا میتونستم گریه کردم. با قیچی افتادم به جون موهام. کوتاه کوتاه شدن. باید خودموتخلیه می کردم. موی بلند میخواستی نه؟

با همون حوله و بساط خوابیدم.توی اتاق نرفتم.

فردا بعد از گذاشتن بچه ها سری زدم به دفتر. خیلی عوض نشده بود. جای آدمها چرا. ولی درکل همون شلوغی همیشگی و بحث هاو ارباب رجوع ها و چونه زدن ها ...

رفتم دفتر آقای لطفی. زیاد منتظر نموندم.

بفرمایین داخل.

آقای لطفی سرحال و مهربون مثل همیشه.جلوی پام بلند شد.

خیلی خوش آمدید خانم صمیمی. داشتین ما رو نگران میکردین.

خیلی ممنون. راستش از تماسهاتون خبر نداشتم.

من خودم شخصا هم تماس گرفتم و خانومی جواب دادن و گفتن تمایل به کار ندارین. حتی گفتم اقلا بذارین عرضم رو بهشون بگم اما گفتن همسرتون خوششون نمیاد کار کنین.

نمی دونم راستش کی اینها رو بهتون گفته. البته خاطرتون که هست چه مشکلی با آقای ...

بله بله. بیشتر به همون خاطر زنگ می زدم که به همسرتون هم خبر اون آقا رو بدم.

چه خبری؟

ایشون اخراج شدن و چند تا سند سازی هم کرده بودن و موضوع شما رو هم برای بیکار کردنتون و حسودی های شخصیشون انجام داده بودن.

من خودم می دونستم از حسادت ه اما نمی دونستم شما هم متوجه شدین.

من که به خانم تهرانی گفتم بهتون بگن و گفتن جلوی همسرتون گفتن.

پروانه؟ چیزی به من نگفت.

عجیبه. من پیگیر بودم به هر حال. واقعا متاسفم که این مسائل پیش اومدن.

بله من هم همینطور. راستش آقای لطفی من احتیاج دارم که دوباره سر کار برم. شما گفتین که گویا میتونین کمکی کنین.

بله حتما. شما هر وقت که بخواین می تونین مشغول بشین.

واقعا ممنونم. کمک بزرگی کردین.

خواهش می کنم. راستش اون زمان که بهتون زنگ می زدم می خواستم پست خیلی بالاتری بهتون پیشنهاد کنم اما الان اون موقعیت جایگزین داره و باید فعلا با همین بسازین.

هر چی باشه خوبه. ممنونم.

اعصابم خورد بود. می دونستم مادر جون اون حرفها رو به لطفی زده. رفتم دم خونه شون.

در رو که باز کرد سراسیمه اومد توی حیاط.

یه عمر بهت هیچی نگفتم و احترامت رو نگه داشتم. یه عمر صدام رو برات بالا نبردم و گوش دادم هر چی بخوای بهم بگی. زیر گوش شوهرم ازم بد گفتی. جلوی فامیل کوچیکم کردی. زندگی رو زهرم کردی. نذاشتی خوش باشم. تحقیرم کردی. نذاشتی برم سر کار. دوستهام رو ازم روندی. هیچی بهت نگفتم ... هیچی... فقط سکوت کردم. فقط شنییییییییدم ! اشتباه کردم ! با تو باید عین خودت بود! شماها همه تون دریده و خودخواهین ! نتونستی زندگی من رو ببینی ! نذاشتی آب خوش از گلوم پایین بره !

بر و بر نگاهم می کرد. انگار این من نباشم. اینمدت همه آدم جدیدی از من می بینن. انگار نطقم باز شده باشه. فریاد می کشیدم و بی آبرویی می کردم !

حالا واسه من از قیافه م جلوی شوهرم بد می گی؟ حالا بهش حق می دی که هر غلطی بکنه ؟ بهش می گی حقشه و من نمی تونم چیزی بگم؟ بره از مننننننننننننن شکایت کنهکه به خودم نمی رسم؟ تو بخودت می رسی؟ تو که لباسهای منو از تو کمدم کش می رفتی ! یه عمر از این دری وری ها بهم گفتی ! گفتی خونواده م مذهبی ن و آرایش و قرو اطوار یادم ندادن و شوهرمو نگه نمی دارم ! یه عمر گفتی و من شنیدم ! اما الان نه ! الان من تنها نیستم که بذارم هر شر و وری بگی ! می فهمییییی؟

رفتم جلوتر و زل زدم تو چشمهاش...

الان من مادر دو تا بچه م. پسر تو هم باباشونه ! بار آخرت باشه تو زندگی من دخالت می کنی ! وگرنه یه کاری می کنم یه چشم تو و بچه ت اشک باشه یه چشمتون خون ! به خدا قسم می کنم !

اومدم برم اما وسطش دوباره برگشتم.

می دونی چیه؟ تو مریضی. روانی و عقده ای هستی ! چون هیچ مادری زندگی بچه ش رو از هم نمی پاشه. مادری که ببینه پسرش راحته مادری که ببینه عروسش صبح تا شب جون می کنه که پسرش و نوه هاش راحت باشن این کار رو نمی کنه. می شینه پاشو می ندازه رو پاش و نفس راحتی می کشه که یه زن اصیل گیر بچه ش اومده. زنی که فداکاره مهربونه عاشقه محکمه و با هر سختی می سازه ! تو خیلی نفهمی که اینها رو نفهمیدی.

در رو با تمام زورم بستم و رفتم. خدایا منو ببخش. خودت دیدی که چقدر اذیتم کرد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:36  توسط Judy | 

نمی فهمیدم چرا باید پروانه با زنی که زندگیم رو به بازی گرفته رابطه داشته باشه. یعنی ممکنه اتفاقی باشه؟ نه. اون تلفن رو جواب نداد. فهمیدم که مخصوصا این کار رو کرد. یعنی پروانه ازش خواسته؟ یا اون مقصر بوده؟ آخه برای چی؟ من چی دارم که اون نداره؟ اصلا چرا باید با من این کار رو بکنه؟

احساس ضعف می کردم. نمی تونستم حرکت کنم. انگار کسی از پشت هلم داده باشه. انگار کسی من رو کلاف پیچ در پیچی رها کرده باشه و رفته باشه. بچه که بودم از گیر کردن دست و پام و گیج شدن وحشت داشتم. وقتی کاموای مامان دور دستم پیچید و دو ساعتی توی اتاق پشتی گیر افتادم تا بابا پیدام کرد برای همیشه از این سردرگمی وحشت کردم. برای همیشه همه رو به آرامش دعوت کردم. بحث نکردم. خودم رو درگیر نکردم. بافتنی هم نکردم. حالا توی راهی افتادم که زحمت باز کردن هر گره من رو خسته و خسته تر می کنه و دیگه توانی برام نمی مونه. خدایا خسته م. خسته م.

با زحمت رفتم دنبال بچه ها. ازشون در مورد امتحانها پرسیدم و خوشحال بودم که این بردن و آوردنها کمتر می شه. احتمالا چند تا کلاس اسم می نویسمشون و براشون سرویس هم می گیرم. دیگه توان این راه رو ندارم. باید کاری پیدا کنم. خدایا از مرجان خبری نشد.

زنگ زدم بهش. سر کار بود.

مرجان جون می دونم وقت خوبی نیست. می خواستم در مورد کار ...

آره عزیزم به فکرش هستم. چند جا زنگ زدم قراره خبر بدن. بهت می گم نتیجه ش رو.

باشه ممنون.

خودم هم روزنامه گرفتم و مشغول شدم. از قبل سابقه کار داشتم و فکر کردم شاید بد نباشه یه تماسی هم با محل کار قبلیم بگیرم. مستقیم زنگ زدم به مسئول اون موقعمون. خدا خدا می کردم هنوز سر کار باشه. مرد موقر و خوبی بود. سر اون قضیه زنگ اون همکارم خیلی کمک کرد. اما حیف که همسر من ...

الو؟ سلام خانم. ببخشید من با آقای لطفی کار داشتم. هنوز مسئول بخش شرکت های داخلی هستن؟

سلام. آقای لطفی الان رئیس واردات شدن. امرتون.

راستش من قبلا از همکارهاشون بودم و می خواستم چند لحظه وقتشون رو بگیرم.

خوشحال شدم که هنوز هست و مهم تر اینکه رئیس شده. بالاخره بهش وصل کردن.

سلام آقای لطفی من صمیمی هستم. خاطرتون هست؟

خانم صمیمی؟ خدای من چه عجب خانم شما جواب تلفن های ما رو دادین.

من؟ مگه شما با من تماس گرفتین؟

بله معلومه. من وقتی رئیس این بخش شدم بارها به خونه شما زنگ زدم. می خواستم ببینم برای بکارگیری شغل جدیدی آمادگی دارین یا خیر. راستش من الان خیلی گرفتارم. باید تشریف بیارین تا براتون توضیح بدم. اگه البته تمایل دارین.

راستش برای همین زنگ زدم. ولی من نمی دونستم شما زنگ زدین. یعنی من منزلم رو خیلی ساله عوض کردم. شماره جدید رو ...

ای بابا! پس همینه که جای قبلی ما رو دست به سر می کردن. اگه می تونین فردا صبح یه سری بزنین.

حتما. می رسم خدمتتون.

خداحافظی کردم و با خوشحال چند دقیقه ای روی مبل نشستم. چقدر خوب شد. اما نکنه علی بگه ...

نه دیگه الان نمی تونه چیزی بگه. می دونم که تا مدتها روش نمی شه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:33  توسط Judy | 
نمی دونم چرا انقدر همه چیز سخت شده. احساس می کنم احمق شدم. پیش خودم چی فکر می کردم؟ که همه چیز به همین راحتی تموم می شه؟ چقدر گاهی از خودم حرصم می گیره. فکر کنم از مهربونیمه. یا شاید از اینکه فکر می کنم بسه بعضی چیزها. خدا بعضی موقع ها زوم میکنه رو بعضی آدمها و انگار یادش می ره یکم از این سختی هایی که اختراع می کنه رو به اونها هم بده.

بلند شدم رفتم جانماز آوردم. خیلی وقت بود نماز نخونده بودم. البته ما خونواده تقریبا مذهبی داشتیم. اما یادمه یه مدت که بعد از عروسیم خیلی سختی کشیدم دیگه نخوندم. احساس کردم فایده نداره.

خدایا معذرت می خوام. می دونم خیلی ها سختی های بدتری دارن. می دونم همین که خودم و بچه هام سالمین باید شکر بگم. ببخشید. راستش می ترسم قهرت بگیره و یه بلای بدتری سرم بیاری.

باورت می شه که سخته؟ خواهشا دیگه از این افکار لطیف و امیدهای بی منطق تو ذهن من نیار. یه جوری همه چیز رو از سرم بیرون کن که اذیتم نکنه. نذار انقدر فکر کنم.

اشکهای مهار شده م آروم غلطیدن و ریختن روی کتابچه دعایی که از مدتها قبل داشتم. توی جا نمازم مونده بود. یادگار یکی از دوستهای مدرسه م بود. مادر و پدرش جدا شده بودن و با نامادری و پدرش زندگی می کرد و زندگی بدی داشت. روز آخر مدرسه اینو به من داد. گفت پیشت باشه. منو که خیلی نجات داده. بهم تحمل داده. شهرستان دانشگاه قبول شد اونم پزشکی. عجب دختری بود. حیف که نمی دونم الان کجاست. شروع کردم به خوندن دعا. آرامش پیدا کردم. مثل آرامشی که اون همیشه داشت. همیشه غذای منو قسمت می کردیم و سر و وضع مرتبی نداشت. ولی آروم بود.

صبح مثل همیشه. علی صبحانه ش رو خورد و رفت. انگار که صد سال از اون روزهایی که صبح ها با لبخند خداحافظی می کردیم می گذره. علی آدم بی زبون و ساکتیه. هیچی نگفت از اینکه پیش مادرش رفته. بدون ما. مهم نیست. نگاهم هم نکرد. اما سر بچه ها رو بوسید.

بعد رفتن بچه ها پروانه زنگ در رو زد. سر زده.

سلام. ببخشید زنگ نزدم. رد می شدم گفتم حتما خونه ای.

خوب کاری کردی بیا تو. کجا رفته بودی؟

داشتم پیاده روی می کردم. یکم اضافه وزن و این حرفها.

چه خوب. بشین. چایی یا شربت؟

قربونت شربت. گرم شده.

آره خیلی. دیگه نزدیک تابستونه.

بچه ها کی مدرسه شون تموم می شه؟

فکر کنم از هفته دیگه امتحانهاست. یکم مکث کردم. باورم نمی شه ازشون نپرسیده بودم امتحانهاشون کیه.

چه خبر؟

هیچی. تو چی؟ راستی روزت مبارک. چیکارها کردی؟

مرسی. روز تو که بیشتره ! والله رفتیم باغ یکی از دوستهامون. همونجا هم اینو کادو گرفتم.

بعد دستبند پهن طلایی رو که دستش بود نشون داد.

مواظب باش اینو پیاده که هستی دست می کنی. مبارکه.

آره. خب ذوقش رو داشتم. زیر مانتو ه معلوم نمی شه. تو چیکار کردی؟

رفتم پیش مامان اینها. براش کادو اینها بردم. بچه ها هم بهم اینو دادن با یه نقاشی.

آها. پس علی نیومد.

همینطور که شربت رو سر می کشید و مواظب بود ماتیکش خراب نشه نگاهش کردم. شک بیخود می کنم. خب حدسش سخت نبوده.

نه رفت خونه مادرش.

تنها؟ وا ! چرا شماها نرفتین؟

خب من خونه مامان خودم بودم دیگه نشد.

آها. عجب کارهایی می کنه این علی ها! انگار پسر دو ساله ست که مجردی می ره پیش مامان جون. حتما مادره هم کلی صفحه گذاشته پشت سرت.

نه فکر نمی کنم. بهش زنگ زدم.

زنگ زدی؟ به مادره؟ وا؟

آره. برای روزش. ایراد داره مگه؟

نمی دونم. ستاره جون برای خودت شخصیت قائل باش. اون زن زندگی تو رو برات جهنم کرده بود یادت نیست؟ بذار اصلا ازت بدش بیاد مهم نیست !

نمی شه خب. علی انتظار داره.

علی به مادر تو زنگ زد؟

نه فکر نمی کنم.

پس تو هم نباید زنگ می زدی.

همینطور که غذا رو آماده می کردم به حرفهاش فکر می کردم. علی هیچ کاری نمی کنه. هیچ قدمی بر نمی داره. نمی خواد. اینو که می دونستم.

ستاره جون شرمنده من برم یه دستشویی الان میام.

پروانه که رفت نشستم روی مبل و رفتم توی فکر. حسابی قاطی کردم. شاید بیخود زنگ زدم. نه من نمی خواستم اون از من پیش علی بد بگه. نمی خواستم خراب تر بشه. نباید بشه.

همون موقع با صدای زنگ موبایل پروانه به خودم اومدم. نگاه کردم و دیدم هنوز صدای شیر آب میاد. موبایل رو برداشتم که بهش برسونم ولی دیدم فوقش خودش میاد و میس کالش رو می بینه واجب که نیست. همین موقع بود که چشمم خورد به شماره ای که افتاده بود. چقدر آشنا بود. اما بالاش نوشته بود سهیلا. نمی شناسم. موبایل رو گذاشتم سر جاش و برای خودم یه لیوان چای ریختم. پروانه اومد بیرون.

موبایلت زنگ زد.

ا؟ بعد نگاه کرد که ببینه کی بود.

دیدم که داره با رنگ پریده با موبایل ور می ره. دوباره زنگ خورد.

جواب نمی دی؟ 

نه یکی از بچه های کلاس ورزشه زیاد حرف می زنه باشه بعد. مامانت اینها خوب بودن؟

آره. خواهرم به زودی بچه ش به دنیا میاد.

به سلامتی. 

حدودا نیم ساعت دیگه نشست و رفت. من همه ش توی فکر بودم. امان از این حافظه لعنتی که فقط چیزهای بد یادش میمونه.

باید برم خرید. دم در یه لحظه ایستادم.موبایلم رو درآوردم و نگاه کردم. پاهام سست شد. همونجا کنار در نشستم. 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 18:34  توسط Judy | 

آی خنده مان گرفت از این پیشنهاداتی که بهمان می شود. مثلا می گویند حتما فلان مقدار کنار بگذارید برایش که خیالتان راحت باشد. انگار خودمان نمی دانیم هر چه پولمان بیشتر باشد خیالمان(!) راحت تر است و انگار اصولا ما اعتقاد نداریم که پول راحتی می آورد.

در ضمن امروز باز کلاس نرفتیم چون دیدیم نمی توانیم کاری که زور است را انجام دهیم وکار هم داشتیم و خیلی هم حرصمان گرفت از پولی که به اینها دادیم. مثلا هنرمند هستند و می دانید که هنرمندها اصلا اصلا اصلا اصلا در بند مادیات نیستند. باور کنید ! مثلا به آدم نمی گویند کلاس ترمی است و میگویند شما از الان تا ۱۰ جلسه ثبت نام کرده اید. بعد می بینی می گویند الان ترم تمام شده و تو باید یا ثبت نام دوباره کنی یا کلاسهای مانده ات می پرند ! بعد جالب این است که خانم محترم به من انتقاد می کند که چرا ثبت نام دوباره نمی کنی؟می گویم نمی توانم! کار دارم ! می گوید فکر کردی یک ترمه یاد می گیری ؟ یک ترم به درد نمی خورد ! بدون اینکه من نظرش را پرسیده باشم ! احساس کرد خودش تا این سن کار کرده است خیلی هنرمند است ! بعد هم روزهای من را تغییر می دهد می گوید در یک روز ۶ ساعت بیا که جبران شود ! انگار کلاس زبان است ! نقاشی فشرده ! تصورش را بکن !

من هم نرفتم. پولم هم گیر کند توی گلویش !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:21  توسط Judy |